۳/۱۱/۱۳۹۸

فاصلة اندک

فاصلة اندک
برای خمینی که از ماه به چاه غلتید

فاصله ای اندک و مهیب
از سایه سارهای بهشت تا شراره های دوزخ
و از خونخواهی،
تا خونخواری...
زنهار که فاصله هول اندک است.

در ماه زیبای اعتماد بود
برچاه خونکاری غلتید
فواره عفونی ریم و خونابه
و ناگهان  رخ نمود با خوی خنزیری پلشت.


فاصله ای رقت آورتر
از لیسه زدن بر سگاله ای، نعلینی، عبایی و قبایی
و دمی برآوردن با دوستاقبانی
و بوسه بر خنجر خونین خائنی...

با پلکی که بر هم نهاد
و لبخند رضایتش را جلادان دیدند
آری به پلک زدنی
از خونخواهی به خونخواری غلتید.

اسفند۹۷

در خنکای صبحی که نیستم

در خنکای صبحی که نیستم
در خنکای صبحی که من نیستم
بخوان به آواز بلند!
برای همة درختان
آواز پرنده را بخوان
وبه یاد آر
پرنده برای مردن نیست
پرنده باید که بخواند آوازهای ناشنیده را
در پسکوچه های شهر.

در صبحی که من نیستم
بنویس
بر سر در هر خانه
نام جاودانگی ماه را
و کوچه را فرش کن
با گلبرگ های گل زرد.
با ماه بگو
حکایت بیداری چراغها را
در ویرانه های نومید و متروک
با گل بگو
من فاتح تو نبودم
من لبهای تو را فتح نکردم
من بویت را نشنیدم
و می برم
نگاه پر اندوه  و سینة پر رازت را برای چلچله ها
و در هرشهر خواهم گفت
من تنها
چراغ را دیدم
در شب تاریک بی انتها
و چشمانی را که در نهانخانه هایش
همیشه ترانه های غمگین پنهان بود
و زنی
در انتظار فردا
برای ناگفته ها و ناگفتنی هایش
رنج را زمزمه می کرد

در صبحی که من نیستم
مرا ببخش
و در خنکایی ماندگار
زیباترین ترانه ماندن را بخوان
برای قمری ها سربریده
۲۸اسفند۹۷

ما عشق را کشتیم



ما عشق را کشتیم

ما عشق را کشتیم
وقتی که دریغ کردیم
از بذل نگاه
به کودکی گرسنه.

ما عشق را فروختیم
وقتی که در فصل حراج گل سرخ
ساکت تر از دیوارهای خونین
تنها به اشکی قناعت کردیم
و راه خانه را
از میان بن بست سکوت پیمودیم

ما عشق را نپیمودیم
وقتی در حجم پوک روزمرگی غلت زدیم
وقتی که دیوانه وار بر طبل مدام عادت کوبیدیم
و افسوس را به جای فریاد بر سر برزنها جار زدیم.


ما عشق را ندیدیم
و بی سبب به خود دروغ گفتیم
وقتی که خشنود از دیدن خود در آینه های محدب
سکه های جیب مان را
شاباش تولد خود کردیم.

ما،
خیلی ساده،
کور بودیم و عشق را ندیدیم
و ابله بودیم و باختیم
وقتی که زندگی را قماری برسر تسلیم دیدیم.

۱۰اردیبهشت۹۸

جعل تاریخ به روایت یک فیلسوف نمای قلم به مزد


جعل تاریخ به روایت یک فیلسوف نمای قلم به مزد
اندکی از یاوه ها و دروغ پردازیهای بهمن بازرگانی


«بارها با خودم اندیشیده ام چه چیزی مشترکی
 بین او(منوچهری بازجو و شکنجه گر ساواک) و من بود؟
نمی دانم شاید او هم مثل همیشه احساس پوچی می کرد»
(از صفحة۱۵ کتاب زمان بازیافته نوشته بهمن بازرگانی)

حمید اسدیان

حتما دربارة جعل تاریخ یا حوادث تاریخی زیاد شنیده اید. این مقوله در سراسر تاریخ و در همة کشورها موضوعیت داشته و پدیدة جدیدی نیست. در تاریخ گذشته و معاصر خودمان موارد متعددی از جعل وقایع و حوادث داشته ایم.
آخوندها اساتیدی بی بدیل در جعل خبر و حدیث و روایت در تاریخ بوده و هستند. و طرفه این که در دورة حاکمیت آنها تنها خودشان نیستند که دست به جعل و دروغپردازی می زنند. آخوندها با نهادهایی که به راه انداخته اند تبحری حیرت انگیز در زمینه جعل و تحریف حقایق از خود نشان داده اند. آنها با انواع شعبده و اقسام حقه بازی لاشه های بو گرفته را  با هفت قلم آرایش و بزک و دوزک به میدان می کشند تا «سفید» را «سیاه»‌ و «سیاه» را «سفید» کنند. کتاب «زمان بازیافته» به اصطلاح خاطرات سیاسی بهمن بازرگانی از این دست است.

قرائت تاریخچه مجاهدین به روایت یک لاشة سیاسی
بهمن بازرگانی در اولین سطر از مقدمه کتابش مرتکب یک فقره دروغ می شود. او نوشته که علی باکری شهید گفته است :‌ «تاریخچه تشکیلات را بدهیم بهمن بنویسد»!(صفحه۷) با همین دروغ می توان هدف وزارت اطلاعات از انتشار کتاب «زمان بازیافته» را فهمید. هدف سر هم کردن مشتی یاوه و جعل تاریخ است از زبان یک لاشة مجعول!
بهمن بازرگانی که سالهای متمادی نفس سیاسی کشیدن را هم فراموش کرده، با بافته هایی از فلسفه و هنر، به میدان رانده شده است تا در کتاب«زمان باز یافته» با سفید و سیاه کردن حقایق تاریخی یک سازمان انقلابی  فرصتی یابد و در زیر لحاف ننگ آلود آخوندها  واپسین های عمری هدر رفته را تضمین امن کند.
اندکی درنگ و نظر به این آش هفت جوش وزارتی برخی مسائل را روشن تر می کند.
این کتاب با یک تأخیر ۵ساله به زیور طبع آراسته شده است. و از زمره ۱۸کتابی است که توسط اتاق مبازره با نفاق وزارت ملعونه ، فقط در امسال، علیه سازمان مجاهدین منتشر شده است. دست اندرکاران چنین کار «شرافتمندانه ای»، در کنار انبوه کارهای دیگرشان از قبیل فیلم سازی و تهیه سریالهای جعلی، باید یک شخصیت جعلی به میدان بیاورند تا به خود ببندد آن چه را نبوده و تهمت بزند و تحریف کند آن چه را که دیگران کشته و رنجش را برده اند. این بار قرعة آخوندی به نام «بهمن بازرگانی» در آمده است تا آخرین شلیکش را به مقاومت و مجاهدین بکند.
نام کتاب نامی تحریف شده است از یک رمان مشهور ادبی. یک نوع «بازسازی» بازاری و مبتذل از رمان مشهور مارسل پروست، رمان نویس قرن بیستم فرانسوی. پروست رمان خود را در هفت جلد و یک میلیون و دویست هزار کلمه نوشت و طولانی ترین رمان تاریخ را خلق کرد. حالا بهمن بازرگانی که عمری در خودباختگی روشنفکرانه دست و پا زده است با دستکاری مختصری در نام کتاب مارسل پروست نام کتاب خود را «زمان باز یافته»‌ گذاشته است.
دربارة محتوای کتاب «زمان بازیافته» و تحریفات عجیب و غریب آن من حرفی بیش از آن چه برادران بزرگوار و پیشکسوتم، از برادر عباس داوری و مهدی ابریشمچی تا بقیه، گفته اند ندارم. حرفهای این عزیزان به قدری مستند و پر محتوا بود که من با آنها به عنوان یک متن آموزشی برخورد کردم و هریک را چندین بار خواندم. اما به عنوان یک خواننده کتاب چند نکته به نظرم می رسد که یادآوری می کنم.
مقدمتا بگویم عليرغم داستانسرايي هاي مبتذل و قر و قميش هاي روشنفكر مأبانه و هنرمندنمايانه ، آن چه در جاي جاي اين نوشته بهمن بازرگاني برجسته است اهدافي است كه وزارت اطلاعات آخوندي از انتشار اين قبیل كتاب نويسي ها و سريال هاي تلویزیونی و فيلم سازي دنبال مي كند. اين اهداف وقتی روشن مي شوند که آنها را  در كادر شرايط فعلي مورد بررسي قرار دهيم. شرايطي كه از یک طرف محصول  رسوايي مطلق آخوندها، بعد از ۴۰ سال حاكميت جهل و جنايت و ورشكستگي داخلي و بين المللي است، و از سوی دیگر نشانة اعتلا و درخشش بي نظير مقاومت و ارزشهاي آن و به خصوص  روي آوردن گسترده نسل جوان ايران به كانونهاي شورشي و قيام و براندازي است.

۲/۰۸/۱۳۹۸

اینجا بزمخانة طرب نیست


اینجا بزمخانة طرب نیست
اینجا بزمخانة طرب نیست
رود مذاب آینه و قیر است
و اشباحی گمشده در غبار نور
که از واهمه های خود می گریزند.
های! های خیابانهای خونین!
خیابانهایی که خون فواره می زند از هرکوچه تان
و در هر پسکوچه تان جنازه ای افتاده است
و در هر میدان بمبی در انتظار است
آن چیست که چرخ می زند
برگرد سر و دست و چشم من؟

۵بهمن۹۷