۵/۱۸/۱۳۹۷

جان تو کجاست؟

جان تو کجاست؟


جان تو کجاست؟
پنهان در نهانخانه ای بی نام.
جان تو بر زبان پرنده ای است تشنه،
برلب برکه ای خشک،
و بی خیال خدنگی،
نشسته بر چلة کمانی در انتظاری دیرپا؟
آه! نمی دانم! معلوم ما با این دل شکسته نیست
جان تو! 
شوق پرنده ای زندانی است؟
یا نشسته بر شاخه ای خشک؟
یا رها در آسمانی پر از موج؟
یا نگاهی است منتظر از پشت پنجره ای؟
نه! نه! جان تو اینجا  است
در قلب خیابانی داغ،
در انگشت نشانة پسری جوان
بر ماشة خشمی فروزان.

۷تیر۹۷

۵/۰۵/۱۳۹۷

سیاه‌کاری‌های همگون شاه و شیخ در شب تار


سیاه‌کاری‌های همگون شاه و شیخ در شب تار
مختصری دربارة دژخیمانی که زندانیان بی دفاع را خفه کرده‌اند

ای مرغ سحر چو این شب تار
بگذاشت زسر سیاه کاری...
یاد آر زشمع جاوید یاد آر


علامه دهخدا شعر معروفی دارد که حتما شنیده یا خوانده‌اید: یاد آر زشمع مرده یاد آر! این شعر که از سر درد و با اندوه فراوان به یاد میرزا جهانگیرخان صوراسرافیل سروده شده یکی از بهترین شعرهای دوران خود است. علامه دهخدا از شب تار اختناق دیکتاتور سخن می‌گوید و این که سیاه کاری از سر گذشته است. مصداق از سر گذشتن این سیاه کاری هم شهادت جانگداز یکی از فرزانه ترین فرزندان این خاک است.
میرزا جهانگیرخان صوراسرافیل نیازی به معرفی ندارد. او روشنفکری مسئول و دلباختة میهنش بود. و درست به همین دلیل مورد کینة خاص محمدعلی شاه قرار داشت. عاقبت هم به دستور مسقیم محمد علی شاه در صبح روز ۲تیر۱۲۸۷هجری قمری، یعنی تنها دو سال پس از امضای مشروطه به دست مظفرالدین شاه، و بعد از به توپ بستن مجلس به دست کلنل لیاخوف روسی، به همراه ملک المتکلمین و قاضی ارداقی، در باغ شاه تهران به شهادت رسید.
او در آخرین نامه به عمه‌اش نوشته بود:‌ «اگر از پیش نبردیم و کشته شدیم و خبر مرگ من به شما رسید، غمگین نشوید و هول نکنید، زیرا که در راه آزادی ایران، یک افتخاری برای شما و فرزندان شما به یادگار گذاشتم. مردن که از لوازم طبیعی است. آدم که باید بمیرد، چرا با درد و مرض مرده باشد و به جانبازی از تألم نشاة زندگی بد، در یک چشم به هم زدن نمیرد». نوشته‌اند که در آخرین لحظات اعدام میرزا جهانگیرخان به ملک المتکلمین گفته است:‌ «‌ای ملک از پسر «ام الخاقان»(لقب محمدعلی شاه) تقاضای رحم داشتن بی جاست». بعد هم با شعار «زنده باد مشروطه» و با اشاره به خاک زیر پایش گفت :‌ «ای خاک! ما برای تو کشته شدیم»
«مامونتوف» خبرنگار روسی، که در زمان اعدام جهانگیر خان و ملک المتکلمین در ایران بود، نوشته است: «امروز ایشان را با زنجبر به باغ بردند و پهلوی فواره نگاه داشتند. دو دژخیم طناب به گردن ایشان انداختند. از دو سو کشیدند. خون از دهان ایشان آمد و این زمان، دژخیم سومی خنجر در دل‌های ایشان فروکرد...». جسد میرزا جهانگیر خان را تحویل خانواده‌اش ندادند و به چاهی در همان باغشاه انداختند.

۴/۲۸/۱۳۹۷

سه گانه دختران گلفروش(قصه)




سه گانه دختران گلفروش
برای دخترک بومهنی
که در۱۲سالگی لباس سفید عروسی پوشید
و در ۲۲سالگی کفن سفید

نصیب ما
ته اتاق نشسته بود و سرش پائین بود و گرم چیزی که من نمی دیدم. رفتم جلو و صدایش کردم. سرش را بلند کرد و نگاهم کرد. چشمهایش سرخ سرخ بود. ترسیدم و حرفم را فراموش کردم. گفتم چرا این قدر گریه کرده ای؟ لبخند بی رمقی زد و گفت چیزی نیست. با نگرانی به من خیره شد و پرسید تو شب کجا می روی؟ بعد با تأکید بیشتر تکرار کرد:‌ جا داری؟ گفتم یک جایی پیدا می شود. «آه»ی کشید. لبخند زدم و گفتم اگر قرار باشد همیشه توی خانه باشیم که اصلا کسی دنبال مان نمی کرد! به صورتش خیره شدم. می دانستم دروغ نمی گوید. اما نمی خواهد حرفی اصلی اش را بزند. نمی خواست بفهمم چه اتفاقی افتاده است. جلوتر رفتم و روی میز را نگاه کردم. غروب بود و ته مانده نوری مات از لای کرکره ها به داخل اتاق می تابید. چشمم که به روی میز افتاد باورم نشد. فکر کردم عوضی می بینم. باز هم جلوتر رفتم و گفتم این چیه؟ تکه ای از پوست خشک و ترک ترک خورده و کلفت یک درخت بود. به اندازه یک دیس دراز و پهنا داشت. مربع وسط کنده و صاف شده اش سفیدی می زد. بدون این که بخواهم سؤالی کنم زیر لب زمزمه کردم: قاب عکس... دستش را از زیر میز بیرون آورد. قلم تراش باریک و بلندی را در وسط قاب عکس فرو کرد و گفت:‌ به همین سادگی! پرسیدم عکس چه کسی را توی قاب عکس می گذاری.
شانه هایش را بالا انداخت. گفت چه فرقی می کند؟
گفتم: هر روز یک عکس بگذار. لبخند زد. فهمیدم از حرفم خوشش آمده. ادامه دادم: ... مگر این همه عکس داری؟
گفت:‌ کافی است یک چرخی در شهر بزنم. این قدر عکس هست که کلافه ام می کند.
حالا کاملا در روبه رو و در یک قدمی اش قرار داشتم. می توانستم صورتش را به وضوح ببینم. ریشش را نتراشیده بود. افسرده بود و چشمهایش سرخ سرخ بودند. همیشه وقتی دلتنگ می شد این قیافه را پیدا می کرد. گفتم: برای چی گریه کرده ای؟
گفت: فقط یازده سالش بود.
می دانستم اگر بپرسم «کی؟» جوابم را نمی دهد. صبر کردم و خودش ادامه داد. دخترک گلفروش کنار پارک را می گفت. دربارة او قبلا برایم گفته بود. اطلاعات زیادی از دخترک نداشت. غروبها که از کنار پارک رد می شد دخترک را دیده بود. چند شاخه گل دستش بود و میان ماشین های خیابان این ور و آن ور می رفت. ماشینها اغلب بی اعتنا به او رد می شدند. فقط اگر شانس می آورد و چراغ قرمزی بود و ماشینها مجبور می شدند بایستند آن وقت دخترک می توانست برود کنار شیشه آنها بایستد. بیشترشان به او محل نمی گذاشتند. دخترک چند ثانیه می ایستاد و بعد می رفت سراغ ماشین بعدی. چند ثانیه بعد چراغ سبز می شد و ماشینها راه می افتادند...
به او خیره شدم. صدای نفس های بلندش را می شنیدم. پرسیدم برایش اتفاقی افتاده؟
به در ورودی خیره شد و با وحشت گفت:‌ صدای پاها را می شنوی؟
گفتم:‌ آره ممکن است همانها باشند
با وحشت بلند شد و رفت از چشمی در راه پله ها را چک کرد و برگشت. نفسی به راحتی کشید و گفت:‌ «اونا نبودند! » خوشحال شده بود. پرسید اگر بیایند تو کجا می روی؟ دستم را روی شانه اش گذاشتم و گفتم:‌ بالاخره یک  جایی پیدا می شود...رفت روی صندلی کنار میز نشست و سرش را دو دستی گرفت و گفت: در یک انفجار اتمی خوشبخت ترین افراد کسانی هستند که در لحظه انفجار کشته می شوند.
گفتم: کجا را می گویی؟
گفت: چه فرقی دارد؟: در همان لحظه اول هفتاد هزار نفر می میرند.
روی صندلی کنار دستش نشستم و دستش را در دست گرفتم. بغض کرد و ادامه داد دویست هزار نفر هم در سالهای بعد به این آمار اضافه می شود...دیدم ول کن نیست و می خواهد ادامه دهد. بلند شدم و روبه روی قاب عکس ایستادم و گفتم پوست کلفتی است! بدون این که نگاهم کند، مثل این که از روی کتابی می خواند، گفت:‌ در یک لحظه دمای هوا بالا می رود. آسمان تاریک می شود و باران سیاه به صورت لکه های سیاه و چسبنده فرود می آید. هیچ کس بی نصیب نیست! رفتم کنار پنجره و به خیابان خلوت جلو آپارتمان مان خیره شدم. با صدایی که می لرزید تکرار کرد:‌ هیچ کس بی نصیب نمی ماند. هرلکه سیاه باران سوزش شدید ایجاد می کند و بعد دردهایی که غیر قابل تحمل اند... ماشینی از خیابان عبور کرد. زنی زنبیل به دست از آن سوی خیابان به این سو آمد. دو پسر بچه میان باغچه های کنار خیابان بازی می کردند. زمزمه کرد: گاهی زندگی آن چنان دردناک می شود که باید حسرت مردگان را خورد. بلند شد و آمد روبه رویم ایستاد. شانه ام را گرفت و گفت: هیچ کس بی نصیب نیست!
گفتم:‌ حتی کسانی که کیلومترها دورتر هستند مصون نمانده اند. بچه ها، بچه ها، حتی بچه های به دنیا نیامده هم مصون نیستند. ناقص العضو و با شکل و شمایلی وحشتناک به دنیا می آیند.
دو دستش را گرفتم و به طرف خودم کشاندم. مقاومتی نکرد. اصلا نمی توانست مقاومتی بکند. با کلماتی مقطع گفت: ای کاش هواپیمایی می آمد و ما را هم بمباران اتمی می کرد و می رفت.
گفتم : چتری از ابر سیاه که برروی ما زده شده غلیظ تر از آن است که خوانده ایم.
با لحنی دردناک گفت: هزار بار بدتر!
گفتم: بنابراین نصیب ما هم بدتر است.
گفت: هولناک تر از آن چه خوانده ایم.
وقتی صدای نفس همدیگر را می شنیدیم گفتم:‌ دخترک گلفروش چه شد؟
گفت: شانس آورد! باید زیر لاستیکهای ماشین له می شد. ولی راننده ویراژ داد و رفت.
صدایم می لرزید. دستانم هم می لرزیدند. گفتم تو چکار کردی؟
مثل این که حرفم را نشنید. گفت:‌ من فکر کردم ماشین قبلی او را زده و در رفته. رفتم بالای سرش. هوش نبود. دو سه شاخه گلی که در دست داشت روی سینه اش افتاده بود. رنگش مثل گچ سفید شده بود. یک دست زیر دو زانو و یک دست زیر گردنش گذاشتم و بلندش کردم. به اندازه یک پر کاه وزن داشت.
گفتم: کس دیگری نبود؟ مردم نیامدند؟
گفت: بمباران اصلی همان موقع شروع شد. هرکسی از پیاده رو رد می شد نگاهی می کرد و می ترسید نزدیک شود. راه بندان شده بود. زنی آمد و دست روی قلب دخترک گذاشت. گفت دکتر است. خودش زنگ زد به بیمارستانی و آمبولانس را خواست. ما هم که دور دخترک حلقه زده بودیم نمی توانستیم هیچ چیز بگوییم.
گفتم:‌ خوب یک نفر از خانم دکتر می پرسید.
گفت: پیرمردی که چند دسته گل دستش بود و کتی گشاد و ژنده به تن داشت سر رسید. تا دختر را دید دو بمبی زد توی سرش و خودش را روی او انداخت. های های داشت گریه می کرد و می گفت دخترم را کشتند! خانم دکتر بازوی پیرمرد را گرفت و گفت:‌ نه بابا جان!‌ چیزیش نیست. مثل این از هوش رفته. پیر مرد مفش را بالا کشید. اشکهایش را با آستینش پاک کرد و گفت:‌ یعنی ماشینی به او نزده؟
خانم دکتر گفت: نه! سالم است. باید صبر کنیم تا به هوش بیاید.
گفتم: ای کاش یک انفجار اتمی نصیب مان شده بود!
با افسوس دستش را از دستم بیرون کشید و در موهایش فرو برد. رفت روبه روی پوست کلفت درخت ایستاد. قلم تراشی را که در وسط آن فرو کرده بود بیرون کشید. مقداری از پوست درخت که سفید شده بود قلوه کن شد. قلم تراش را به روی رگ دستش گذاشت و گفت: می خواستم عکس دخترک را توی این قاب عکس بگذارم.
گفتم: مگر داری؟ جوابم را نداد. با سرعت به طرف دستشویی دوید و سرش را در کاسه آن فرو برد. با تمام وجودش بالا آورد و بعد از چند بار که رفت و برگشت دهانش را شست. گفت به آبها هم اعتماد ندارد. آبها هم آلوده هستند. وبایی هستند. یا نمی دانم چه کوفت و زهر ماری به آنها تزریق شده. بعد دوباره به دستشویی رفت و هق زد. وقتی برگشت به طرف پنجره رفت و آن را کنار زد. نسیم خنکی به صورتمان خورد. آن سوی خیابان را نشان داد. جسد انبوهی از مردم روی هم تلنبار شده بود. بیشترشان مرده و خیلی هایشان مجروح بودند. یک عده داشتند دست و پا می زدند. بوی سوختگی دماغ مان را پر کرد. بی اختیار صورتم را عقب کشیدم. او را هم عقب کشیدم. سعی کردم پنجره را ببندم. نشد. نمی دانم چرا نشد. باران سیاه شروع به باریدن کرد. روی جسدها لکة سیاه رنگی بزرگتر می شد. دو دانش آموز از میان جسدها عبور می کردند. یکی از آنها دست دیگری را گرفته بود. دانش آموز دوم لنگ لنگان راه می رفت. پای چپ دانش آموزی که لنگ می زد از زانو کنده شده بود. از همان نقطه خونریزی داشت. پایش به جسدی خورد و با کله افتاد توی جوی آب. دانش آموز دیگر ترسید و فرار کرد. ابری از مگسهای بزرگ با بالهای طلایی وزیدن گرفت. با وحشت پنجره را بستم. او رفته بود. به طرف دستشویی رفتم تا هق بزنم. کنار در ورودی نقش زمین افتاده بود. آمدم بالای سرش ایستادم. چشمانش وغ زده بود و بدون این که پلک بزند به سقف خیره بود. دستش را گرفتم و بالا کشیدم. سبک بود و راحت بالا آمد. بردم روی تختخوابی خواباندمش. برگشتم و رفتم سراغ پوست کلفت درخت که روی میز بود. قلم تراش هم کنارش افتاده بود. آن را برداشتم و بدون این که چیزی را به یاد بیاورم شروع به کنده کاری روی قسمت قاب عکس کردم. با این که اولین بارم بود ولی دستم تند کار می کرد. پوست نرم بود و قلم تراش به راحتی در آن فرو می رفت. تراشه های کوچکش را با دست زدودم. چیزی داشت ظاهر می شد. نمی دانستم چیست. نفسم بند آمده بود. با وجود این که عرق از سر و صورتم می ریخت ادامه دادم. هرلحظه دستم تندتر کار می کرد. آنقدر تند که حرکت نوک قلم تراش را نمی دیدم. وقتی از نفس افتادم صدای چند ضربه به در آپارتمان را شنیدم. دقت کردم که اشتباه نکرده باشم. چند ضربه دیگر نواخته شد. ترسیدم. نکند «اونا» باشند؟ اگر آنها باشند باید از این طرف در بروم. رفتم از پشت چشمی در بیرون را نگاه کردم. دخترک گلفروش بود. با چند شاخه گل کوچک که به سینه اش چسبانده بود. در را باز کردم. دخترک بدون این که چیزی بگوید به داخل آمد. طوری به اتاق خواب رفت که گویی آنجا را می شناسد. روی جسدی که در تختخواب افتاده بود خم شد. گلها را روی سینه اش گذاشت و برگشت. رفت و در خم پله ها گم شد.

۹اردیبهشت۹۷

او هم مثل آن یکی!

پیرمرد روی نیمکت گوشه پارک نشسته بود. داشت ناهارش را می خورد. دستمالش را روی نیمکت، کنار دو دسته گل صورتی رنگ، گذاشته بود و لقمه می گرفت. ریش کوتاه سفیدی داشت که چند تکه پنیر به آن چسبیده بود. رفتم کنارش نشستم. گفتم گلهای قشنگی دارد! مفش را بالا کشید. دستی به سبیل های تیغ تیغ سفیدش کشید و گفت: برای دخترم آورده ام.
گفتم: دخترت که در بیمارستان است.
تعجب کرد. من از کجا می دانستم؟ گفتم:‌ وقتی توی خیابان افتاد روی زمین من اولین نفری بودم که رسیدم بالای سرش.
خیالش اندکی راحت شد و گفت: آن یکی دخترم را می گویم!
سکوت کرد و بعد آن طرف پارک را نشان داد و اضافه کرد: سر آن یکی چهارراه گل می فروشد. گفتم: مگر چند تا داری؟
گفت؛ شکر خدا دو تا.
کلاه مچاله شده اش را از جیب بیرون آورد و به سرش گذاشت. دسته گلها را کنار زدم و به پشتی نیمکت تکیه دادم. منتظر ماندم ببینیم چیزی می گوید یا نه؟ مثل این که فهمید. از زیر چشم نگاهم کرد و گفت:‌ اولی هم دیگر در بیمارستان نیست.
خوشحال شدم. گفتم: پس کجاست؟
گفت: توی بیمارستان هوش آمد. نگهش نداشتند. همان شب مرخص شد آوردیمش خانه.
خودم را جمع و جور کردم. انتظار نداشتم. در فکر و خیالم دخترک باید مرده باشد. خودم را برای چیزهای دیگری آماده کرده بودم. ولی از همان اول سفره طور دیگری پهن شد. نمی دانستم دخترک خواهری دارد؛ و نمی دانستم که زنده مانده و الان در خانه اش بستری است... چند نفر از روبه روی مان رد شدند. اصلا حواسم به آنها نبود. ولی یک دفعه از پیچ یک خیابان باریک پارک مرد جوانی بیرون آمد و با سرعت از کنار ما رد شد و خود را در انبوه درختان روبه رو گم کرد. همان کسی بود که دیشب در خانه ام پناهش داده بودم. هنوز داشتم به رد او نگاه می کردم که چند پاسدار دنبالش دویدند. یکی شان بلند بلند فریاد زد بگیریدش!‌ دیگری نگاهی به این ور و آن ور کرد و با خشونت پرسید از کدام طرف رفت؟ ما هاج و واج نگاهش می کردیم. پیرمرد بلافاصله دسته گلهایش را چنگ زد و مچالة دستمالش را در جیب فرو کرد. من ساکت بودم و به آن چه جلو چشمانم رخ می دادم خیره بودم. از دست جوان عصبانی شدم. صد بار به او گفتم جایی نرود. گفتم خانه من امن است. می تواند تا هروقت خواست همان جا باشد. اما گوش نکرد. گفت کار دارد و باید برود. حتی مسخره ام کرد و گفت اگر قرار بود همه اش در خانه ها مخفی باشیم که اصلا دنبال مان نمی کردند. ولی قول داد هروقت به خانه ای نیاز داشت بیاید پیش خودم. به شرطی از او پذیرفتم که باز هم درباره بمباران اتمی صحبت کنیم. پاسدارها شک کردند که جوان از راست یا چپ رفته است. مقداری گیج بودند. یکی دو نفری که از همانجا عبور می کردند با فریاد آنها خودشان را کنار کشیدند و به راه خود رفتند. پاسدارها دو دسته شدند و به سرعت از چپ و راست رفتند.
پیرمرد می خواست برود که آستینش را گرفتم و کشیدم. مقداری ترسید. اما ایستاد و صبر کرد. با چشمانی وغ زده به من خیره شد. گفتم:‌ گفتی دخترت توی خانه پیش مادرش است؟
خیالش راحت شد. پوزخندی زد و گفت: نه!‌ تنها است. بعد سرش را با شرم خاراند و ادامه داد:‌ مادر ندارد! آهی کشید و اضافه کرد:‌ خدا بیامرزدش...
نمی شد پیرمرد را از دست داد. دستش را کشیدم و او را روی نیمکت نشاندم. برای این که خیالش راحت شود کلاه خودم را برداشتم. پاکت سیگارم را در آوردم و جلویش گرفتم. دستم را پس زد. گفت سیگار نمی کشد. دستش را به کمرش گرفت و سعی کرد راست بنشیند. آهی کشید که نشان می داد درد دارد و از چیزی رنج می برد. نمی دانم او هم چه احساسی داشت که فهمیدم بدش نمی آید با کسی حرف بزند.
پرسیدم:‌ مادرش چه شده؟
بدون این که نگاهم کند گفت:‌ عمرش را داد به شما! بعد آهی کشید. منتظر بود کسی از او این سؤال را بکند و او سفره دلش را باز کند. گفت با زن و دو بچه اش در شهرک خودشان زندگی می کرده اند. تا دو سال پیش می رفته شهر فعلگی. همیشه کار نبوده. ولی با هر بدبختی بوده خرج زن و بچه هایش در می آمده. دو سه سال پیش پایش از روی پلکان در می رود و از طبقة دوم ساختمانی که کار می کرده به زمین می افتد. کمرش عیب برمی دارد. چند ماهی در گچ بوده. از آن به بعد خانه نشین می شود. آهی کشید و خجالت کشید و ادامه داد که از آن به بعد در آوردن خورد و خوراک بچه ها به عهده مادر دخترها می افتد. چرخی دست و پا می کند و می رود در شهر می گردد و زباله ها را جمع می کند و می آورد دم در خانه خالی می کنند. دخترها کمکش می کنند. زباله ها را می گردند و چیزهای به دردخورش را جدا می کنند. از بد شانسی زن هم بیمار می شود. نمی داند چرا؟ دکترها می گویند سرطان است. مجبور می شود بیاید شهر برای مداوای او. دست دو دختر و زنش را می گیرد و می آیند اینجا. اما ماه اول به دوم نمی رسد که زنش می میرد. او می ماند و دو دختر دو قلوی یازده ساله. چه خاکی به سرش بریزد؟ دار و ندارش را فروخته و به شهر آمده تا شاید کاری کند. اما حالا دیگر راه بازگشت هم ندارد. اینجا هم کاری از دستش برنمی آید. می رود یک گل فروشی را پیدا می کند و قرار می شود دخترهایش بروند گل فروشی. خودش از صاحب مغازه دسته های گل را تحویل می گیرد و به دختران می رساند. هرچه بفروشند نصفی مال آنها است و نصفی هم مال صاحب گل فروشی است...
او همین طوری یک ریز می گفت و من به پرنده کوچکی خیره بودم که روی چمنها این ور و آن ور می پرید. یک دفعه به نظرم رسید یک بمب زیر پای پرنده منفجر شد. پرنده هزار تکه شد و هر پرش به آسمان پرید. آسمان پر از پر شد. آن قدر پر بارید که همه چیز در میان پرهای سیاه مدفون شد. یک هواپیمای بزرگ، با سر و صدای گوشخراش، در آسمان از این سو به آن سو رفت. بالای سر ما که رسید شروع کرد به بمباران. به اندازه پرهای پرنده بمب بر سرمان ریخت. بعد باران، باران سیل آسا، شروع شد. هر قطره باران به درشتی یک تگرگ بود. شلاقی به سر و صورتم می خورد. به دستم خیره شدم. پر از لکه های سیاه بود. سیاه و لزج. احساس خفگی کردم. نفس نفس می زدم. با تنفر خواستم لکه ای را پاک کنم. کف دستم سوخت. نمی توانستم نفس بکشم. شروع به دست و پا زدن کردم. پیرمرد به شدت ترسیده بود. آستینم را گرفته بود و تکان می داد. بلند شدم و با عجله سرم را در کلاهم فرو کردم. به پیرمرد گفتم بلند شود. گفتم باید به خانه اش برویم. باید دخترک را ببینم. پیرمرد دو دسته گل را نشانم داد. گفت باید آنها را به دختر دیگرش برساند. راه افتادیم و من پرسیدم خانه اش کجاست؟ پیرمرد گفت صاحب گلفروشی در زیر زمین مغازه اش یک انباری دارد که به آنها داده است. شبها همانجا می خوابند. روزها هم که در خیابانها هستند.
همینطوری به سمتی می رفتیم که پیرمرد نشان می داد. در انتهای پارک خیابان شلوغی بود. باید می رفتیم بیرون از پارک تا به خیابان برسیم. مردم مثل اشباحی از کنارمان رد می شدند. هیچکدام آنها را تشخیص نمی دادم. آدمهای بی صورتی بودند. فقط در آخرین پیچ دوستم را دیدم که خودش را از دست پاسداران مخفی کرده بود. خواستم بدوم جلو و به او بگویم اگر به خانه نیاز داشت در خانة من باز است. اصلا من را ندید. از خیابان آمد توی پارک و باز هم در میان درختان خود را مخفی کرد. همان پاسداران به دنبالش آمدند. یکی فریاد می زد: بگیریدش! دیگری بدون این که مشخص باشد از چه کسی می پرسد فریاد زد:‌ کجا رفت؟ همین که از کنار ما رد شدند تنه یکی شان به پیرمرد خورد. پیرمرد با ضرب روی زمین ولو شد. دسته گلهایش به طرفی پرتاب شد و هر گلش در سویی افتاد. صدای شلیک پاسداران فضای پارک را پر کرد. قلبم ریخت. به کی شلیک می کردند؟ صدای بگیر، بگیر در تمام خیابان می پیچید. تنها چیزی که شنیدم صدای «آخ» دوستم ناشناسم بود که در میان درختها گم شده بود. چقدر به او گفتم نیاید بیرون! گوش نکرد. خودش هم می دانست یک روزی، یک ساعتی، این اتفاق برایش می افتد. هرکس به سمتی می دوید. من هم به سمت گلها دویدم. اما باد خاک آلودی آمد و تمام فضا را غبارآلود کرد. بعد گلها پر پر شدند و گلبرگها به آسمان رفتند. آن قدر گلبرگ بارید که تمام ما غرق شده بودیم. من پیرمرد را گم کردم. فریاد زدم کجایی؟ بعد باد آمد و تمام گلبرگها را برد. باران، باران سیاه، شروع شد. لکه های سیاه و لزج بر دست و پایمان می چسبید و هرکاری می کردیم بیشتر آلوده می شدیم. داشتم خفه می شدم که پیرمرد دستم را گرفت و با لحنی پدرانه پرسید: خبری شده؟ شانه هایم می لرزید. جلو چشمم توفان بود. باد سرد توفنده. با وحشت به اطراف نگاه کردم. هیچ چیز غیر عادی وجود نداشت. عابران مثل همیشه به صورتی عادی و بی تفاوت در رفت و آمد بودند. درختان سر جای خودشان بودند. نرمه بادی که می وزید شاخه ها را به رقص در می آورد. عرق روی پیشانی ام را پاک کردم. زمزمه کردم روزهای نحسی است. متوجه نشد چه می گویم. من هم ادامه ندادم و پرسیدم: دکتر نگفت چرا دخترت غش کرد؟
پیرمرد با درماندگی شانه هایش را بالا انداخت. گفت:‌ از وقتی مادرش مرد او هم دیگر عقلش را از دست داد. شبها همه اش توی خواب گریه می کرد.
گفتم: خوب این که دلیل نشد! بچه است و یادش می رود.
پیرمرد با افسوس گفت: من هم اول همین طور فکر می کردم. ولی...سکوت کرد و بعد از چند ثانیه ادامه داد:‌ دو سه روز قبل از خوراک افتاد!‌ لب به هیچی نمی زد. حتی آب هم نمی خورد. ایستاد و نفس تازه کرد. سرش پائین بود و به کف جاده شن ریزی شده در پارک خیره بود. تمام بدنش می لرزید. ایستادم تا نفسش بیرون بیاید. آن روز که توی خیابان غش کرد روز سومی بود که هیچی نمی خورد. به انتهای خیابان پارک رسیده بودیم. صبر کردم و او بالاخره سرش را بالا آورد و با لبخند تلخی گفت: این هم نصیب ما است!
برای این که حرف را عوض کنم گفتم:‌ حالا این یکی دخترت چه می کند؟
چانه اش می لرزید. اشکهایش را از روی ریشش پاک کرد و گفت: هیچ!‌ او هم مثل آن یکی!
دلم لرزید. آستینش را گرفتم و گفتم:‌ یعنی او هم چیزی نمی خورد؟
پیرمرد جوابی نداد. به خیابان رسیدیم. با دست چهار راه را نشان داد و گفت:‌ آنجا است! در کنار خیابان چند نفری جمع شده و دور چیزی حلقه زده بودند. نزدیک که شدیم دخترک را، از هوش رفته در میان آنها، دیدیم. خانمی کیف به دست گفت دکتر است و شروع کرد به گرفتن شماره ای و تقاضای آمبولانس کرد. آن طرف تر جنازه ای روی زمین افتاده بود. خونین بود و پاسدارها دورش حلقه زده بودند. مردم با ترس به آنها نگاه می کردند. من جلو رفتم و خودم را روی جسد انداختم.

۱۷اردیبهشت۹۷

کیه دارد در می زند؟
گفت آدرس را از بابا گرفته است. خودش بود و یک آقایی که او را در خیابان دیده بودم. یک شاخه گل هم دستش بود. در زدند که جواب بدهم. ولی حالش را نداشتم. بعد از آمدن از بیمارستان همین طوری توی رختخواب افتاده ام. حتی نمی توانم پلک هایم را باز و بسته کنم. دوباره چند ضربه به در زد. وقتی جوابی نشنید یواشکی در را هل داد و آن را باز کرد. من می دیدمش ولی نمی توانستم هیچ حرکتی کنم. یواشکی سر کشید و آمد بالای سرم ایستاد. صدایم کرد و گفت چشمهایت را باز کن! جوابی ندادم. گفت می خواهد با من حرف بزند. با کسی که چشمش بسته که نمی شود حرف زد. وقتی باز هم حرکتی نکردم مقداری عصبانی شد و گفت از کجا بداند اصلا حرفهای او را می شنوم. بعد آقای همراهش را معرفی کرد. پرسید او را می شناسم؟ او را می شناختم. ولی چیزی نگفتم. یک قاب عکس را از زیر کتش در آورد و نشانم داد. یک تکه پوست درخت بود. عکس من را روی آن کنده بود. شک کرد و باز دوباره پرسید او را می شناسم؟ اولین نفری بود که بعد از این که توی خیابان غش کردم رسید بالای سرم. یک دست انداخت زیر دو زانویم و یک دست زیر دستم. بلندم کرد و آورد توی پیاده رو. حالا که روی صورتم خم شده است او را می بینم. لبخند می زند شاید حرفی بزنم. می گوید وقتی من را بلند کرده فهمیده که چقدر سبک بوده ام. دلم می خواهد به او بخندم. ولی نمی توانم. فکر کنم مرده ام. ولی اگر مرده باشم چرا این دو نفر را می بینم. می گوید:‌ خدا خواهی خانم دکتری پیدا شد و تلفن زد و آمبولانس زود رسید. والَا کی به حرف ما گوش می کرد؟ بعد می گوید بابا همة زندگی ما را برایش تعریف کرده است. درست می گفت. بابا حتی رنگ آلونکی را که زندگی می کردیم به او گفته بود. دم در آلونک کوهی از زباله بود. مادرم روزها می رفت آنها را از توی شهر جمع می کرد و می آورد آنجا خالی می کرد. بابا برایش گفته بود که ما چه می کردیم. من و خواهرم کارمان این بود که برویم توی زباله ها بگردیم و چیزهای به درد خورش را پیدا کنیم. به اینجا که رسید خندید. گفت ولی فکر نکنم که بابا همین طوری ما را ول می کرده و کاری به کارمان نداشته. زیر چشمی ما را زیر نظر داشته. راست می گفت. من و خواهرم هم می دانستیم. گفت وقتی من می رفتم با آن اردک کوچک و کثیف توی زباله ها حرف می زدم بابا یواشکی و بی صدا گریه می کرده. ولی خبر نداشت یک اردک نبود. سه تا بودند. دو تایشان بزرگتر بودند. بابا به او گفته بود چرا نمی تواند مثل ما بیاید توی زباله ها بگردد. به خاطر این که کمرش شکسته شده بود. نمی توانست زیاد کار کند. خانه نشین شده بود. برای ما چوبدستی و عصا درست می کرد تا زیاد دست به زباله ها نزنیم. این را، هم من می دانستم و هم خواهرم. بهتر از ما مادرمان می دانست. همیشه می گفت توی چشمهای بابا نگاه نکنیم. می گفت خجالت می کشد. ما هم نگاه نمی کردیم.
 مثل این که از این که جواب نمی دهم خسته شد. گفت: آن شب وقتی تو را بردند من به خانه رفتم. تا صبح خوابم نبرد. با خودم و این آقا حرف می زدم. بعد نفر همراهش را معرفی کرد. گفت اسمش را نمی داند. از دست پاسدارها فراری بوده است. جا نداشته و او پناهش داده است. گفت آن شب وقتی توی وسط خیابان نقش زمین شده بودم تا صبح به خودش و همة دنیا فحش می داده. کابوس صحنه های یک بمباران اتمی، که در کتابها خوانده، تا صبح دست از سرش برنداشته. به نفر همراهش اشاره کرد و ادامه داد. با او حرف می زده. بعد باز از من پرسید نفر همراهش را نمی شناسم؟ پاسدارها دنبالش بوده اند. توی درختهای همان پارکی که من  و خواهرم و بابا می رفتیم ناهار می خوردیم قایم می شد. چند بار او را دیده بودم. او می رفت توی درختها و بعد پاسدارها می آمدند هی صدایش می کردند. «کجا رفت؟ کجا رفت؟» یک دفعه او را پیدا کردند. تیراندازی شد. خیلی ترسیدم و رفتم پشت یک درختی و از آنجا همه چیز را دیدم. وسط تیراندازی یک تیری خورد به سینة او. افتاد زمین و از سینه اش خون فواره زد بیرون. من که خوردم زمین از جایی خون نیامد. ولی از سینة او خون بیرون زد. همة مردم هم دیدند. اما هیچ کس کاری نکرد. از ترس راهشان را کج کردند و رفتند. فقط یکی، فقط یکی آمد و خودش را انداخت روی او. اگر اشتباه نکنم همین آقا است که برایم گل آورده. می گوید وقتی خودش را روی جنازه انداخته یواشکی توی گوش همان که از سینه اش خون می آمد بیرون گفته ای کاش نصیب ما یک بمباران اتمی بود. ما چه گناهی کرده ایم که به این سرنوشت دچار شده ایم؟ من که اصلا نمی توانستم حرفی بزنم. برای اولین بار دلم خواست یک چیزی بگویم. دلم خواست بگویم من دیدم که چه جوری خون از سینة او فواره زد بیرون. ولی نتوانستم حرفی بزنم. اما او فکر کرد من هنوز نفر همراهش را نشناخته ام. برای چندمین بار پرسید او را می شناسم؟ بعد نشانی جدیدی داد. گفت همان کسی است که وقتی من به خانه اش رفته ام و برای او گل برده ام در را به رویم باز کرده است. درست می گفت. من از اول هم او را شناختم. آن روز هیچ حرفی با من نزد. من هم فقط شاخه گل را بردم روی سینه صاحبخانه گذاشتم و برگشتم. صاحبخانه آن موقع خواب بود. شاید هم از هوش رفته بود. مثل الان که من خوابم. یا از هوش رفته ام. یا شاید هم مرده باشم. می گفت رفته از همان گلی که من برایش برده ام یک دسته گل خریده و برایم آورده. همان رنگ است و همان بو را می دهد. سعی کردم به خودم تکانی بدهم. حداقل با چشمم حرکتی بکنم. نمی دانم توانستم یا نه. ولی او گفت آن شب که مرا به بیمارستان برده اند تا صبح با همین دوستش درباره من حرف زده است. به او گفته است تصویر یک صحنه از یک بمباران اتمی برایش زنده شده. توی کتاب خوانده بوده. دریایی از گوشت سوختة آدمها. بدون هیچ پوستی در حالی که خونریزی داشته اند. کودکان آواره و زخمی سراپای شان پر از سوختگی بود و شیون می کردند و آغوش مادران خود را طلب می کردند. ولی پاسخی در کار نبود. آغوشی به رویشان باز نمی شد....ازم پرسید خیلی فجیع است؟ دلم می خواست بگویم من فجیع را نمی فهمم ولی مثل همان کودکان آغوش مادرم را می خواستم. نمی دانم گفتم یا نه؟ او گفت بعد از یک بمباران اتمی هیچ کس به فکر هیچ کس نیست. یک بمباران اتمی تمام آغوش ها را از آدمها می گیرد. می شود دنیای تنهایی و بی پناهی. تمام زورم را زدم که زبانم را تکان بدهم و بگویم من بعد از مادرم دیگر هیچ آغوشی نداشتم. او پرسید آیا بدتر از یک بمباران اتمی هم امکان دارد؟ بدتر از آن بلایی هست که سر آدمها بیاید؟ گفت حتی از خدا این سؤال را کرده بوده است. مثل خود من که بعد از مردن مادرم از خدا پرسیدم. او گفت جوابی نگرفته بود تا این که مرا نقش زمین وسط خیابان دیده بود. دوستش به او گفته این قدر نباید احساساتی بود. روزانه چند کودک در دنیا از گرسنگی می میرد؟ او گفت وقتی من زمین خوردم عابران ترسیدند بیایند بالای سرم. می ترسیدند. می ترسیدند. می ترسیدند پاسدارها بیایند برایشان درد سر درست کنند. وقتی من را برداشته و از وسط خیابان آورده کنار پیاده رو دوستش هم آنجا بوده. با عجله از در پارک خارج می شود و می رود لای درختها خودش را مخفی می کند. او همیشه فرار می کند. همیشه می رود لای درختها. فردا هم که با بابا می روند خواهرم را ببینند باز هم او را در پارک می بینند. باز هم تیراندازی می شود و او به زمین می افتد. تیر می خورد به سینه اش و خون فواره می زند بیرون. آنجا هم مردم می ترسند و فرار می کنند. بالاخره یک نفر می دود به سمت او. خواهرم را که وسط خیابان افتاده ول می کند. می رود خودش را می اندازد روی او. جلو پاسدارها این کار را می کند. نمی ترسد. دلم می خواست از او بپرسم این که تیر خورد و افتاد تا حالا چند دفعه تیر خورده. همه اش تیر می خورد. از سینه اش خون فواره می زند اما بعد فردا در یک خیابان دیگر سر و کله اش پیدا می شود.
بعد از این که دید صدایی از من در نمی آید عصبانی شد و صدایش رفت بالا.  فکر کنم فریاد زد:‌ ببین! نگاه کن به من! من این قدر حرف زده ام و تو حتی یک کلمه نگفته ای. یک نگاهی به من نکرده ای. این طور با این رنگ پریده و چشمهای وغ زده به سقف اتاق خیره نشو! من اینجا نیامده ام که برایت اشک بریزم. می دانی روزانه چند نفر مثل تو از گرسنگی می میرند؟ می دانی در یک بمباران اتمی چند نفر مثل تو دست و پای شان را از دست می دهند؟ ناقص العضو می شوند و به صورتی در می آیند که آدم وحشت می کند نگاه شان کند؟ ببین دوره سوز و اشک و آه های سوزناک گذشته. من دنبال چیز دیگری هستم. بدتر از این که دو تا دختر بچه از گرسنگی در خیابان غش کنند و بیفتند. بدتر از این که جماعت را ببینی که بی تفاوت و ناباور تو و خواهرت را می بینند و رد می شوند. ببین من گیج شده ام. یا نکند بدتر از همة اینها خود من باشم؟ یا چه می دانم این میهمان مان باشد. صبر کن! این کیه که دارد در می زند؟ باز هم پاسدارها آمدند سراغ این میهمان مان. جایی نداری او را مخفی کنیم؟ اگر به او جایی ندهیم باز هم توی خیابان یا یک  جای دیگر گیرش می آورند و به او تیراندازی می کنند. بعد تیر می خورد و از سینه اش خون فواره می زند بیرون. من برای این آمده ام اینجا سراغ تو. توی این انباری جایی نیست که او برای مدتی مخفی شود؟
نفسم در نمی آمد. می خواستم فریاد بزنم. می خواستم بگویم بیاید پیش ما بخوابد. مخفی شود. هر موقع خواست بیاید و هر موقع خواست برود. ولی دیدم آنها نیستند. رفته بودند. کی؟ و کجا؟ نمی دانم. نفهمیدم کی رفتند. ولی صدای پا می آید. یک عده دارند این طرف و آن طرف می دوند. صداهایی از توی کوچه به گوش می رسد. می پرسند:‌ کجا رفت؟ نمی دانم. کیه دارد در می زند؟

۱۵خرداد۹۷

۴/۲۲/۱۳۹۷

رویانندگان بیزاری در آدمی

یادداشتهای در تلگرام(۴)


رویانندگان بیزاری در آدمی

محمود دولت آبادی در رمان «جای خالی سلوچ» نوشته است: حتما نباید کسی پدرت را کشته باشد تا از او بیزار باشی! آدم هایی یافت می شوند که راه رفتنشان، گفتنشان، نگاهشان و حتی لبخندشان در تو بیزاری می رویاند!»
براساس همین حکم من از نویسنده ای که البته پدرم را نکشته ولی به دست بوسی آخوندها رفته است بیزارم. راه رفتن، گفتن و نگاه و  حتی لبخندش مرا آزار می دهد. به تعبیر درست تر خود دولت آبادی این قبیل افراد که اسم نویسنده را هم یدک خود کرده اند «بیزاری را در من می رویاند» زیرا آنها را یک نویسنده، یا هنرمند و یا بازیگر خائن به حرمت قلم و مردم شان می دانم

کاظم مصطفوی

@salam_khiaban