اين نام يك ترانه است. ترانه اي كه توسط يك گروه موسيقي ايراني تبار در آمريكا در تجليل از قيام مردم ايران سروده و اجرا شده است. اصل ترانه را مي توانيد در آدرس زير پيدا كنيد:
http://www.freedomgloryproject.com/
دوستي كه زحمت كشيده و اين ترانه را براي من فرستاده است كار را به تمام و كمال انجام داده است. يعني علاوه بر متن انگليسي ترانه، زحمت ترجمه اش را هم كشيده است.
من شناختي از اين گروه ندارم. كارشان را پسنديدم. نو و پرتحرك و متناسب بود. ترانه، فرياد نسلي بود كه مورد خيانت واقع شد و مورد نفرت آخوندها قرار گرفت، و حالا در خيابانها خونش جاري است و سوآل مي كند:
چقدر بايد خون ريختن
در خيابانهاي ناآرام
و خود پاسخ مي دهد:
تا زماني كه نياز باشد خون خواهيم داد
تا رود خونمان شما را از تاريخ محو سازد
ولي مهمتر، حس همدردي و فعال بودن آنان است. وقتي ترانه را مي شنيدم بيشتر از خود ترانه، غرق در لذت انسانهايي شدم كه با حركت مردمشان به حركت در آمده اند. اين تغيير، يعني تغيير انسان در يك حركت گسترده اجتماعي ـ سياسي، خودش مي ارزد به هزار ترانه. يا به زبان ديگر اين تغيير خودش زيباترين ترانه اي است كه هر انقلاب مي سرايد. ترانه اي كه اين روزها در خيابانهاي تهران، شهرستانها، و شهرهاي مختلف جهان ساخته مي شود و به اجرا در مي آيد. ترانه اي كه «ندا» با حنجره اي خونين برايمان خواند. و ترانه اي كه اكنون در شكنجه گاههاي رژيم دارد به گوش مي رسد. آن هم توسط زنان و مردان و جواناني كه اغلب تا ديروز كار ديگري داشتند و بسياري شان يك زندگي عادي را تكرار مي كردند. و حالا زيباترين شعارها را مي دهند و رشادتشان چشم جهاني را خيره كرده است. چه كسي باور مي كند كه مك كين، بله سناتور مك كين جمهوري خواه و رقيب انتخاباتي اوباما، در حيرت از شهادت جانگداز «ندا» آن جمله تكان دهنده را بگويد. يادتان هست چه گفت؟ گفت:«ندا با چشمان باز جان سپرد، شرم بر ما كه با چشمان بسته زندگي مي كنيم»
حالا برويم و ترانه را يكبار ديگر گوش بدهيم. راستي كه شايسته است به يكديگر افتخار كنيم. هم به «ندا»هايمان و هم به همه آنها كه در خيابانهاي ايران ترانه خوان آزادي شده اند و هم كساني كه در خارج كشور به درستي تشخيص داده اند «شكوه آزادي با ماست». يادمان باشد اين احساسي است جديد كه در گذشته اي نه چندان دور با آن بسيار بيگانه بوديم.
"شكوه آزادي با ماست"
تقديم به مردم ايران و شهروندان جهان
که در كنار آنها ايستاده اند.
سكوت در تنهايي شناخته مي شود
رنگين كمان در آتش افزايش مي يابد
مي تواني آن را پايين بكشي دوست من
ولي دوباره ده چندان كمانه مي كند.
ما نام شما را پاك خواهيم كرد ، ما در اين كوتاهي نخواهيم كرد
چقدر بايد خون ريختن
در خيابانهاي ناآرام
تا زماني كه نياز باشد خون خواهيم داد
تا رود خونمان شما را از تاريخ محو سازد
ما نام شما را پاك خواهيم كرد ، ما در اين كوتاهي نخواهيم كرد
شما براي ساليان ما را غارت كرديد
اما ما تا آخرين اشک خود را حفظ كرده ايم
ما از نفرت شما رنج برده ايم
و حال به سوي دروازه هاي كاخ شما پيشروي مي كنيم.
ما نام شما را پاك خواهيم كرد ، ما در اين كوتاهي نخواهيم كرد
شكوه آزادي با ماست
شكوه آزادي با ماست
شما خيال مي کنيد قدرتتان پا برجا است
وقتي که ما را تهديد به جنگ مي كنيد
اما ترس نيز محدوده اي را دارد
ما ديگر از شما نمي ترسيم.
ما نام شما را پاك خواهيم كرد ، ما در اين كوتاهي نخواهيم كرد
ما معبدتان را در زمين خواهيم سوزاند
تمام زندانهايتان را ويران خواهيم ساخت
چوبه هاي دارتان را آماده آتش خواهيم كرد
در واپسين لحظه آخرين حلق آويز.
ما نام شما را پاك خواهيم كرد ، ما در اين كوتاهي نخواهيم كرد
شكوه آزادي با ماست
شكوه آزادي با ماست
اکنون به شما آخرين فرصت را مي دهيم
تا حقمان براي رقص در ميدان را بدهيد
و يا دست سرنوشت تبديل به يک مشت خواهد گشت
نيرويي كه اراذل و اوباشتان نتوانند در برابرش مقاومت كنند
آنچه به دید می آید و
آنچه به دیده می گذرد.
آنجا که سپاهیان
مشق ِ قتال می کنند
گستره چمنی می تواند باشد،
و کودکان
رنگین کمانی
رقصنده و پر فریاد
اما آن
که در برابر ِ فرمان ِ واپسین
لبخند می گشاید،
تنها
می تواند
لبخندی باشد
در برابر " آتش (از شعر شاملو)
“Freedom, Glory, Be Our Name” is dedicated to the people of Iran and the citizens of the world who stand with them.
lt's a silence the lonely know
in the fire the rainbows grow
you can push it down my friend
it will come up ten-fold again
we will erase your name, we will show no restraint
how much blood must be shed
on the streets of unrest
we will bleed as long need be
that river will remove you from history
we will erase your name, we will show no restraint
you have robbed us for many years
but we have saved every last tear
we have suffered all of your hate
and now we march down to your gates
we will erase your name, we will show no restraint
Freedom, Glory, Be Our Name
Freedom, Glory, Be Our Name
you think your power is secure
when you startle us with the threat of war
but fear has its limits too
we are no longer scared of you
we will erase your name, we will show no restraint
we will burn your temple to the ground
we will tear all your prisons down
your gallows will be set for burning
just before one last hanging
we will erase your name, we will show no restraint
Freedom, Glory, Be Our Name
Freedom, Glory, Be Our Name
now we give you one last chance
to do what's right and to let us dance
or the hand of fate will become a fist
a force your thugs can not resist
The fields where soldiers practice their killing
can be a spread of green grass
where the boisterous rainbow children may dance
while the one who beams with
ultimate command
will merely be a smile
Written by Shamloo0
shoukeh azadi ba mast
ادامه مطلب!
حضور سايه وار جنازه اي به نام خامنه اي
4سال پيش وقتي قصه «آن حضور سايه وار...» را مي نوشتم هرگز تصور نمي كردم بعدها آن را تجربه مجدد بكنم.
زماني شاه بود و مدعي سايه خدا بودن. يك روز، در بهار سال51، وقتي در زندان كميته بودم صداي كسي را شنيدم كه در اتاق شكنجه خطاب به هوشنگ عقابي(بازجوي سفاك ساواك) مي گفت چرا مي زني؟ من فاميل فلان كس هستم! فهميدم طرف توي باغ نيست و نمي داند به كجا آورده شده و با چه كساني طرف است. هوشنگ عقابي بعد از چند فحش آبدار به او گفت: خفه شو! اگه اين جا هويدا(نخست وزير) بيايد درازش مي كنيم و طوري مي زنيمش كه صداي عرعرش تمام اين جا را پركند! و اضافه كرد من اين جا فقط اعليحضرت را مي شناسم!
درست مي گفت. فقط شاه بود كه بايد حضوري سايه وار در همه جا، از دانشگاهها وكارخانه ها تا خانه ها و هرجاي ديگر، حتي اتاقهاي شكنجه، داشته باشد. اصرار بر اين حضور چندان هم ناآگاهانه نبود. اصلي ترين خط شناخته شده سركوب ديكتاتور بود تا هميشه، حتي در نهان خانه دلها، حضور اجباري خود را به ما تحميل كند. و همين خط بود كه ما را مي ترساند! آن چنان كه حتي به برادرمان هم شك داشتيم كه نكند ساواك كار بدهد دستمان! و دريغ و درد كه بسياري از گروهها و افراد مدعي مبارزه هم اين باور را يافته و شهامت پا پيش گذاشتن را از دست داده بودند. در اين ميان مثل هميشه مدال طلا زيبنده سينه توده اي ها و آخوندها بود. و اتفاقاً مبارزه دهه، پنجاه وقتي كه مجاهدين و فدائيها به ميدان آمدند، به اين حضور سايه وار چنگ انداخت. يعني اين بت ذهني و عليل كننده را شكست. و هرگامي، اعم از پخش يك اعلاميه، يا به راه انداختن يك تظاهرات و يا يك عمل مسلحانه، كه برداشته مي شد زنگوله به پاي شاه مي افتاد. و همه مي ديدند كه آن حضور سايه وار ابهتي ندارد و بخش اعظم قدرتش در همين حضور پوشالي نهفته است. داستان ابراهيم پيامبر را كه حتما شنيده يا خوانده ايد. روزي همه بتهاي كوچك را شكست و تبر را به گردن بت بزرگ انداخت و از مردم خواست كه اگر راست مي گويند و بت واقعا قادر است از او سؤال كنند.
اين حضور سايه وار، بعدها در خميني بيشتر و عميقتر تجربه شد. دجال بيرون آمده از غار قرون هاله اي از تقدس و «امامت» به خود پيچيد و كسي را ياراي آن نبود كه فرياد بزند همه حضورش فريب است و دغل. زنجيرهاي مرئي و نامرئي چنان بردستها و پاها، و حتي زبانها و قلبها تنيده شد كه بسياري پذيرفتند كاري نمي شود كرد. حضور سايه وار ابدي است. قدر قدرت است. سايه و يا روح خداست. و خيلي تئوريها كه جاي تكرارش اين جا نيست... ولي نمي دانم به چه دليل، كه محققان بايد چرايش را بگويند، همين كه قدمي برداشتيم، قدرت ديكتاتور مثل يك گلوله برفي در آفتاب تموز شروع كرد به ذوب شدن. تا آنجا كه ديگر خميني، در اواخري كه بود، ديگر پشمي به كلاه نداشت و خود بيش از همه در هم شكسته بود(مراجعه كنيد به نوشته عبدالله نوري كه «امام» را بعد از نوشيدن جام زهر تصوير كرده است) بعد از آن هم سيدي كه بيشتر عليل كننده بود تا عليل، براريكه قدرت تكيه زد. و سعي كرد تا با پا گذاشتن بر جاپاي پدر معنوي خود حضور سايه وار خود را به ما تحميل كند. ولي واقعيت اين بود كه دوره مطلقيت اين بتها گذشته بود. چيزي كه درخور تحقيق و بررسي بسيار است.
اين حضور سايه وار، بعدها در خميني بيشتر و عميقتر تجربه شد. دجال بيرون آمده از غار قرون هاله اي از تقدس و «امامت» به خود پيچيد و كسي را ياراي آن نبود كه فرياد بزند همه حضورش فريب است و دغل. زنجيرهاي مرئي و نامرئي چنان بردستها و پاها، و حتي زبانها و قلبها تنيده شد كه بسياري پذيرفتند كاري نمي شود كرد. حضور سايه وار ابدي است. قدر قدرت است. سايه و يا روح خداست. و خيلي تئوريها كه جاي تكرارش اين جا نيست... ولي نمي دانم به چه دليل، كه محققان بايد چرايش را بگويند، همين كه قدمي برداشتيم، قدرت ديكتاتور مثل يك گلوله برفي در آفتاب تموز شروع كرد به ذوب شدن. تا آنجا كه ديگر خميني، در اواخري كه بود، ديگر پشمي به كلاه نداشت و خود بيش از همه در هم شكسته بود(مراجعه كنيد به نوشته عبدالله نوري كه «امام» را بعد از نوشيدن جام زهر تصوير كرده است) بعد از آن هم سيدي كه بيشتر عليل كننده بود تا عليل، براريكه قدرت تكيه زد. و سعي كرد تا با پا گذاشتن بر جاپاي پدر معنوي خود حضور سايه وار خود را به ما تحميل كند. ولي واقعيت اين بود كه دوره مطلقيت اين بتها گذشته بود. چيزي كه درخور تحقيق و بررسي بسيار است.
اما غرض از يادآوري اينها تكرار واقعيتهاي گذشته نيست. مي خواهم دست روي چيزي بگذارم كه به نظر من بزرگترين دستاورد قيامي است كه از 22خرداد امسال شروع شده و هنوز هم ادامه دارد.
اين قيام به كجا خواهد انجاميد؟ ادامه خواهد يافت؟ سركوب خواهد شد؟ به پيروزي خواهد رسيد؟ من نمي دانم؛ ولي يك چيز مسلم است. هرچه بشود، اين رژيم، ديگر رژيم نشود! چرا؟ به دليل اين كه حضور سايه وار خامنه اي ضربه خورده است. ديگر اكنون فقط فرزندان پاكباز و از جان و مال و همه چيز گذشته خود نيستند كه فرياد مرگ برخامنه اي مي زنند. الان در خيابانها، و بالاي پشت بامها، در دانشگاهها و يا گورستانها، از زبانها مادران سالخورده يا پدران داغديده، يا جوانان پرشور و بي باك اين فرياد بلند است. و اين يعني اين كه ديگر خامنه اي مرده است! جسدي كه بايد فقط دفنش كرد. كي؟ و چگونه؟ اين سؤالي است كه ما بايد با عمل و كوشش و همبستگي خودمان جوابش را بدهيم.
آخرين فراز قصه را تكرار مي كنم. اگر خواستيد خود قصه را ذيلا بخوانيد:
« خودم را بهميدان رساندم. غلغله بود. از خيابانهاي اطراف هم سيل جمعيت بهسوي ميدان جريان داشت. هرطور شده راه باز كردم و خودم را بهنزديك جايي رساندم كه قبلاً مجسمه برافراشته بود. بهآن خيره شدم. از حجم خالي رعبآور خبري نبود.
از مردي كه كنار دستم بود سراغ نگهبانان را گرفتم. گفت آنها از ديروز غيب شدهاند»
آن حضـور سـايـهوار...
از مجسمة بزرگ وسط ميدان خبري نيست. اما حجميخالي همچنان جاي آن را پر كرده است. حس اين حجم ما را بههمة چيزهايي كه از راديو ميشنويم يا در روزنامهها ميخوانيم بياعتماد ميكند.
حضور اين حجم را اولين بار، در شبي كه با تعدادي از دوستانم از يك ضيافت شبانه بازميگشتيم احساس كردم.
آن حضور سايهوار را كه ديدم بي اختيار انگشتم را گزيدم. آهسته زير لب گفتم: «واي!» و بعد بهسرعت بهنفر بغل دستيام نگاه كردم كه ببينم كيست؟ خوشبختانه غريبه نبود. آشنايي قديميبود كه با نگاهي نگران بهمن خيره شد. او هم مثل من انگشتش را ميگزيد. چيزي بههم نگفتيم. اما با همان نگاه، هردو، مقصود يكديگر را فهميديم.
از آن بهبعد هربار كه از كنار جاي خالي مجسمه رد ميشويم بهآن خيره ميشوم. يا نگاهي دزدكي مياندازم.
اين حجم خالي، هر عابري را بهاحترام واميدارد. البته ديگر علناً نسبت بهاو اداي احترام نميكنيم. روز دوم بود كه احساس كردم در متن احترام ناخواستهام نوعي ترس خوابيده است. ترس از اين كه لبهاي آهني مجسمه بجنبد، دست كلفت و پرقدرتش با سنگيني بهسرم فرود آيد، و از چشمهايش برقي برجهد كه تمام شهر را خاكستر كند. بههمين دليل من هربار پس از احساس احترام، مشتم گره ميشود. بعد بلافاصله سعي ميكنم آن را در جيبم فرو ببرم.
چند روز پيش وقتي از ميدان رد شديم دستم را از جيبم بيرون آوردم. اما هركاري كردم نتوانستم پنجهام را باز كنم. ناخنم در گوشت فرو رفته بود. پسرم كمك كرد و ناخنهايم را از توي گوشت بيرون كشيد. خوني بيرمق و كمرنگ كف دستم را پر كرد.
برادر خانم همساية ديوار بهديوارمان ديروز ميگفت: «يعني هنوز باورمان نشده است كه سليمان مرده و موريانهها عصاي او را خوردهاند؟»
پسرم داستان سليمان و موريانهها را نميداند. پرسيد. اما من بهاو نگفتم. يعني دروغ گفتم. گفتم نميدانم. در حالي كه ميدانستم. اما راستش ترسيدم. ترس از اين كه نكند در يك، يا دو، يا سه، يا چند شب ديگر، همين داستان، نقش بسته بركتيبهيي، از گردن تير چراغ برقي كنار ميدان سر درآورد. اين چندمين بار است كه اشتباهاً چيزي را، بيپروا، تعريف كردهام و چند روز بعد، از جاهايي كه نبايد سر درآورده است.
يكي از شبهاي هفتة پيش، نميدانم چه شد كه خيالات بهسرم زد. نتوانستم بخوابم. بلند شدم رفتم يك كتاب برداشتم تا سرگرم شوم. شايد كه خوابم ببرد. اما نشد. در نتيجه تا صبح بيدار ماندم. كتاب را تقريباً تمام كردم. كتابي بود دربارة زندگي يكي از بزرگترين هنرمندان شهر. هنرمندي كه بسياري از آثارش هم اكنون هم جزء بهترين و پرطرفدارترين آثار هنري است. بدون اين كه اهالي شهر متوجه باشند . فردا اين مسأله را براي پسرم تعريف كردم. از آنجا كه او جوان بسيار كنجكاوي است از من خواست تا تمام زندگي آن هنرمند را برايش تعريف كنم. من هم همان چيزهايي را كه در كتاب خوانده بودم برايش تكرار كردم و گفتم كه آن هنرمند بزرگ در رشتة خودش از سرآمدان روزگار بود. ولي معلوم نيست بهچه دليل سر از نظميه شهر درآورد و براي مدتي هم رياست آن را بهعهده گرفت. اين را كه گفتم پسرم روترش كرد و با تعجب پرسيد چگونه يك هنرمند ميتواند بهرياست نظمية شهر برسد؟ مجبور شدم براي اين كه وارد برخي مطالب ديگر كتاب نشوم مقداري بيراهه بروم.
از او ليواني چاي خواستم و بعد از مدتي اين در و آن در زدن برايش تعريف كردم كه آن هنرمند معروف، فرزند يكي از شاهزادگان دورة پيشين بود. دوستان و شاگردانش از او خاطرههاي زيبايي نقل ميكنند. يكي از آنها كه خود استادي بيبديل بود علتِ، حداقل اولية، بيدار شدن ذوق، و شكوفايي قريحة هنري خودش را آشنايي اتفاقي با اين هنرمند بيان كرده است. اين استاد بيبديل در مقالهيي توضيح داده كه در سالهاي نوجواني چگونه در شبهاي تابستان صداي ساز همسايهشان را ميشنيده و مسحور آن بوده است. البته در ابتدا نوازنده را نميشناخته. اما بعدها او را شناخته و دانسته است كه وي از مقامات بالاي نظميه ميباشد. خود استاد بيبديل گفته است، از حق نبايد گذشت كه، نواي سحرانگيز ساز آن نوازندة ماهر بود كه براي اولين بار قريحة هنري را در استاد برانگيخت.
پسرم بهظاهر قانع شد و ديگر چيزي نپرسيد. اما فرداي همان روز وقتي از گردش در ميدان بزرگ شهر بازميگشتم، در يكي از كوچههاي اطراف آن حجم خالي احترام برانگيز، تابلوي بزرگ سفيدي را برگردن يك تير چراغ برق ديدم. چند نفري دور و برش ايستاده و مشغول خواندن مطالب آن بودند. جلو رفتم. ميدانستم تا چند دقيقه ديگر مأموران حكومتي سر ميرسند و با پايين كشيدن تابلو ما ديگر نميتوانيم از مطالب آن مطلع شويم. مقداري بهنفر بغل دستي خودم فشار آوردم. عصايم را بدون اين كه متوجه شوم روي پنجة پاي يكي ديگر فشار دادم و راه را باز كردم و جلو رفتم و شروع كردم.
با خواندن اولين جمله، فهميدم قضيه از چه قرار است. پس نشستم. خواستم برگردم كه مورد اعتراض يكي دو نفر قرار گرفتم. حق داشتند. ميپرسيدند من كه آن چنان با عجله اين و آن را پس زده و خودم را بهجلو تابلو رساندهام چرا اين قدر بهسرعت برميگردم؟ حق داشتند. اما من نميتوانستم بهآنها توضيح بدهم كه خط نويسندة تابلو را ميشناسم. و ميدانم اين پسرم است كه در تابلو افشاگرانهاش زندگي هنرمندي را نوشته كه در اوج خلاقيت هنري خود، دستور قتل بسياري از مردم ديگر را داده و حتي بهدست خود تعدادي از مخالفان را خفه كرده است. هرطور بود، با عذرخواهي از آن چند نفر، برگشتم و خودم را بهخانه رساندم.
پسرم در زيرزمين خانه با دوستانش مشغول بود. ميدانستم مشغول چه كاري هستند. و از آنجا كه حريفش نميشدم تا از اين كارها دست بردارد ولش كرده بودم. اما اين بار نتوانستم خودم را نگهدارم. يك راست بهسروقتشان رفتم.
صداي پاي كسي بر روي پلههاي نمور زير زمين شنيده نميشد. متوجه آمدن من نشدند. در را با عصايم باز كردم و آنها غافلگير شدند. سه نفري روي يك تابلو بزرگ ديگر حلقه زده بودند. داشتند آن را آماده ميكردند تا رويش مطالب خود را بنويسند. توقع داشتم دست و پايشان را گم كنند. اما پسرم تا من را ديد از روي صندلياش بلند شد و جلو آمد. خطاب بهدو دوست ديگرش گفت بهترين فرصت پيش آمده است. و آنها ميتوانند هرسؤالي دارند از من بكنند.
متحير مانده بودم كه چه سؤالي دارند؟ دربارة شاعري سؤال كردند كه براثر تزريق آمپول هوا توسط پزشك زير دست رئيس نظميه كشته شده بود. هرچند براي كار ديگري آنجا رفته بودم اما وقتي يادم آمد كه شاعر بينوا را چگونه كشته بودند همه چيز را فراموش كردم. بهياد آوردم كه آن پزشك بيرحم، بهاتفاق سرهنگي از سرهنگان نظميه، دست و پاي او را گرفته بعد از تزريق آمپول هوا، براي شنيده نشدن خرخرهاي واپسين دمهايش، او را خفه كردهاند. باوجود اين كه خودم طي ساليان متمادي هربار كه ياد اين صحنه ميافتادم نميتوانستم از ريختن قطره اشكي خودداري كنم اما اين بار برخودم مسلط شدم و براي پسرم و دوستانش تعريف نكردم. در عوض سرشان داد زدم كه با كارهاي خود دارند زندگي ما را بهباد ميدهند. پسرم در را پشت سر من بست و با خونسردي پرسيد قضيه چيست؟ بيشتر عصباني شدم و گفتم از همه چيز خبر دارم. خط او و دوستانش را بر تابلويي كه زندگي رئيس نظميه را افشا كرده بود ميشناسم. با خشم و صدايي بلند تأكيد كردم ميدانم كار، كار آنهاست. انتظار داشتم پسرم منكر شود. اما او بهيكي از دوستانش اشاره كرد و با خنده بهاو گفت: «ديدي چه پدري دارم؟»
«چه پدري؟» نميدانستم. اما پسرم ميدانست. گفت من نبايد دانستههاي خودم را براي خودم نگهدارم. اين حرف پسرم مثل آبي بود كه برروي آتش عصبانيتم ريختند. رفتم با آنها مقداري صحبت كردم. صبح وقتي كه آفتاب زد من ديگر نتوانستم بنشينم و از آنها جدا شدم. رفتم روي تختخوابم افتادم. تا فردا صبح از خانه بيرون نيامدم.
روز بعد با اين كه كاري نداشتم خودم را يكراست بهميدان رساندم. سربازهاي مسلح دور تا دور ميدان قدم ميزدند. از سربازي پرسيدم چرا سربازان، آنجا پست ميدهند؟ بهجاي جواب، نگاهم كرد و يك قدم عقب نشست. مثل اين كه ترسيده بود. بعد مثل ديوانهها زد زير خنده. دوستش را صدا كرد. من را نشان داد و چيزي بهاو گفت. نشنيدم چه گفت. اما سرباز دوم آمد و با صداي نخراشيدهاي در بيخ گوشم پرسيد اهل همان شهر هستم يا نه؟ آدرس خانهام را دادم و او گفت: «براي اين كه نيايند شبانه مجسمهاي علم كنند».
از او جدا شدم و رفتم بهطرف خانه. اگر سربازها جلويم را نگرفته بودند حاضر بودم تا صبح بهخيابانگرديام ادامه دهم. يك دفعه متوجه شدم كه از آن طرف شهر سر درآوردهام. اين همه راه رفته بودم. اما هرچه ميكردم نميتوانستم حرف سرباز دوم را باور كنم.
همه ميدانند كه ديگر از مجسمة قبلي خبري نخواهد بود. اما هيچ كس نميتواند پاسخ دهد كه اين همه نگهبان دور و بر محل مجسمهيي سرنگون شده براي چيست؟ هول هنوز در دلمان ميجوشد. خيالات است؟ يا دارند سرمان را گرم ميكنند؟ يا اين كه با اين بازي ها دارند چيزي را بهما ميآموزند كه نميدانيم؟ پس چرا بايد حضور آن حجم خالي سايهوار را با همة سنگيني خفه كنندهاش باور كنيم؟
ديروز از يكي ديگر از همسايگانمان پرسيدم كار اين نگهبانان چيست؟ همان طور كه شانه بهشانه راه ميرفتيم بدون اين كه سرش را بهطرفم برگرداند چپ چپ نگاهم كرد. يك دنيا معنا داشت. زير لب گفت: «چرا؟». من جوابم را گرفته بودم. اما او فكر كرد دلخور شدهام. بعد از اين كه از ميدان رد شديم و قبل از اين كه بهكوچه خانهمان برسيم گفت: «چرا اين سؤال را از من پرسيدي؟» سعي كردم خودم را خونسرد نشان بدهم. شانههايم را بالا انداختم. پوزخند كوتاهي زدم و گفتم: «هيچ، ميخواستم بدانم اگر مجسمة قبلي بر پا نيست، كار نگهبانان چيست؟».
فردا صبح جسد همسايه را در جوي خيابان پيدا كرديم. كسي بهدرستي ندانست كه چرا و چگونه كشته شد. اما بازار شايعات داغ بود. عدهاي نقل ميكردند او را با تزريق استركنين مسموم كردهاند. عدهاي هم معتقد بودند براثر ضربة ناگهاني و ناخواستة شلاق بهمغزش دچار سكته شده است. برخي هم ميگفتند او را خفه كردهاند. فرداي آن روز بيش از هروقت ديگر حضور آن حجم خالي رعبآور را حس كردم.
اما عجيبترين نظر را درويشي داد كه از شهر ديگري آمده و فردايش هم، بهگفته بسياري كه او را ميشناختند، شهر را ترك كرد. درويش ميگفت با چشمهاي خود ديده است كه در آخر شب، آن حضور سايهوار بالاي مجسمه پايين آمده و همساية ما را كه در كنار خيابان مشغول زدن برخي اطلاعيههاي ممنوعه برديوارها بوده خفه كرده است.
مرد ديگري، با حرارت، حرفهاي درويش را تكذيب كرد. او گفت درويش فرد معتبري نيست. او همان معركهگيري است كه در روز گذشته، در زير پاي مجسمه، معركهاي راه انداخته بود. مرد ديگري در تأييد حرفهاي مرد اول گفت درويش مرد بسيار قسيالقلبي است. زيرا كه كارش تنها معركهگيري نيست. او پسران خردسال را از پدران فقيرانشان كرايه ميكند. سپس در معركههاي خود آنان را كمربستة يكي از مشايخ بزرگ جا ميزند. و بعد، ماشيني سنگين را از روي بازوي نازك آنان عبور ميدهد. كنار دست من زن خانهداري ايستاده بود. او بعد از شنيدن حرفهاي اين دو مرد بهآهستگي براي زن ديگري تعريف كرد كه چند روز پيش همين درويش را در نقطة ديگري از شهر ديده است. زن با چشماني اشكآلود ادامه داد كه پسرك روي زمين خوابانده شد و ماشيني با سه سرنشين از روي بازويش عبور كرد. اما در حالي كه همه باور كرده بودند پسرك كمربستة شيخي بزرگ است، يك دفعه نالهاش بلند شد. و درويش شروع بهجمعآوري صدقه براي او كرد...
اگر در آن جمع ميايستادم حرفهاي بيشتر و عجيبتري ميشنيدم. اما ديگر نتوانستم آن جا بمانم. برايم قطعي شده بود كه درويش يكي از جاسوسان غير رسميكساني است كه بچههاي مردم را لو ميدهند.
شب، داستان جاسوسي درويش را براي پسرم تعريف كردم. ميخواستم خودش و دوستانش هوشيار باشند و در كارهايشان دچار سادهانديشي نشوند. از پسرم خواستم تا همين داستان را براي دوستانش نيز تعريف كند. و از آنها بخواهد تا آنها هم براي دوستانشان تعريف كنند.
اين كه هدف من فقط جلوگيري از دستگير شدن جوانان بود مهم نيست. مهم اين بود كه بعد از دو روز همان زن خانهدار را در راه ديدم. دست دختر كوچكش را در دست داشت و براي خريد بهخيابان آمده بود. تا من را ديد اطرافش را ديدي زد و پرسيد خبر را شنيدهام؟ و بعد خبر را داد. جسد معركهگير جاسوس در محلة برادر شوهر او پيدا شده است. قاتل. يا قاتلان. او را از درختي آويزان كرده و تابلوي بزرگي برسينهاش نصب كردهاند. روي تابلو نوشته شده بود: «عاقبت آدم فروشان!».
خودم را بهميدان رساندم. غلغله بود. از خيابانهاي اطراف هم سيل جمعيت بهسوي ميدان جريان داشت. هرطور شده راه باز كردم و خودم را بهنزديك جايي رساندم كه قبلاً مجسمه برافراشته بود. بهآن خيره شدم. از حجم خالي رعبآور خبري نبود.
از مردي كه كنار دستم بود سراغ نگهبانان را گرفتم. گفت آنها از ديروز غيب شدهاند.
بهار84
ادامه مطلب!
خطابه براي وطن زنداني
وطنم روح من است
روح من مجروح، روح من زنداني است
وطنم، زندان، وطنم شلاق
وطنم فرياد،
وطنم خشم من است.
وطنم مرد جواني است كه مرد،
پشت يك لبخند.
وطنم دختركي تنهاست
مرده در بستر ناباوري روز سياه.
وطنم، آن همان كودك تبداري است
كه مي داند
شب نبايد برود خانه
بي كه با خود ببرد
خرج بيماري خواهر را.
اي شما مردة بي نام و نشان، بو كرده
اي شما آرام، شما ساكت!
يا چه فرقي دارد؟ شما وراج!
باوري هست هنوز؟
ادامه مطلب!
روح من مجروح، روح من زنداني است
وطنم، زندان، وطنم شلاق
وطنم فرياد،
وطنم خشم من است.
وطنم مرد جواني است كه مرد،
پشت يك لبخند.
وطنم دختركي تنهاست
مرده در بستر ناباوري روز سياه.
وطنم، آن همان كودك تبداري است
كه مي داند
شب نبايد برود خانه
بي كه با خود ببرد
خرج بيماري خواهر را.
اي شما مردة بي نام و نشان، بو كرده
اي شما آرام، شما ساكت!
يا چه فرقي دارد؟ شما وراج!
باوري هست هنوز؟
وطنم، اما نيست
خانه بي نامي ها.
وطنم قالي پرنقشي است ، رنگين
وطنم سروي است پر از ريشه و برگ
در خياباني به درازاي تاريخ
وطنم نامي دارد
وطنم شهر شرف
وطنم آزادي است
8ارديبهشت88
ادامه مطلب!
درنگ كنيم!
(يادداشتهاي روزانه يك انقلاب)
شايد خنده دار باشد. در اين ايام كه همه مي خواهند بدوند. و درست تر آن كه همه بايد با سرعت بسا بيشتر از گذشته بدوند، يكي پيدا شده و مي گويد: درنگ كنيم!
ولي واقعيت اين است كه اين «درنگ» با «توقف» بالكل متفاوت است.
يك روشنفكر به عنوان يك عصب بيدار و حساس جامعه بايد نسبت به حوادث دور و بر خودش واكنش مناسب نشان دهد. در اين شكي نيست. اما يك روشنفكر پيشتاز علاوه براين، بايد يك قدم جلوتر از حوادث حركت كند. بايد پيشاپيش مردمش باشد و نه اين كه دنباله رو آنان باشد. اسم اين نوع روشنفكري را، هرقدر هم با عشق نسبت به مردم باشد، بهتر است بگذاريم روشنفكري منفعل. روشنفكري خلاق كه سد زمان را مي شكند و با چشماني باز فردا را مي سازد، نوع ديگري از روشنفكري است.
حالا درنگ كنيم كه چه بشود؟ كه دوستان و دشمنان خود را بشناسيم. كه آزاديخواهان واقعي را از دلالان و شارلاتانهاي حرفه اي باز شناسيم. تا بدانيم چه جامعه اي مي خواهيم بسازيم.
امروزه ولي فقيه ارتجاع به قدري بي آبرو و رسوا شده است كه حتي در ميان نزديكترين يارانش هم كسي جرأت دفاع از او را ندارد. به حرفهايش در نشست با نمايندگان كانديداها دقت كنيد. تمام حرفش اين است كه بياييد از «نظام» دفاع كنيد! « نظام» هم اسم مستعار خودش است. زيرا كه نظام دچار «انشقاق» مي شود. انشقاق كلمه اي آخوندي براي «جر خوردن» است. واقعيت اين است كه ولي فقيه بد جوري جر خورده است. او كه هميشه ديگران را مي دريد، حالا از بالاترين سطوح «نظام» خودش جر و وا جر شده است. بنا براين در اين بحبوحه اصلا غريب نيست كه دشمنان آزادي كه تا ديروز كاري جز دستك و دنبك زدن براي همين رژيم نداشتند و در دشمني با آزاديخواهان و روشنفكران اصيل مردمي تا آن حد دريده بودند كه بالصراحه پولهاي ولي فقيه را «طيب و طاهر» مي خواندند. و همان كساني كه به صورتي علني به دفاع از شكنجه و كشتار همين آخوندها برخاسته بودند حالا بوي كباب به مشامشان برسد. پس ما نه به عنوان توده هاي ستمزده اي كه تازه تازه دارد ترسش مي ريزد، كه به عنوان عصبهاي حساس اين جامعه بايد ببينيم چه مي خواهيم و در اين مرحله مشخص چه بايد بخواهيم، و از چه شعارهايي بايد اجتناب كنيم. كار ما اين است كه پيشاپيش حوادث باشيم. الان توده هاي مردم راه افتاده اند. ما با تمام قوا، يعني با تمام آگاهيها و تجاربمان بايد نسبت به ذبح انقلاب ، نسبت به مسخ آمال و آرزوهاي تاريخي مان حساس باشيم. بدون ترديد اين «درنگ» در برخورد اول كند كننده به نظر مي رسد. اما تجربه سال57 و دزديده شدن رهبري آن يكي انقلاب نشان داده است كه اين قبيل درنگها اتفاقاً بر سرعت ما مي افزايد. سلامت حركتمان را تنظيم مي كند. شتاب را هم افزايش مي دهد. فرق است بين يك حركت آگاهانه پرشتاب با يك حركت »بي دنده و ترمز» احمدي نژادي.
پس به ميدان بشتابيم. با مردممان همراه باشيم و فراموش نكنيم كه رسالت روشنفكر تنها همراهي با توده ها نيست. ما اگر بي قيد و غير مسئول و غير حساس باشيم بلايي بدتر از آن چه فكر مي كنيم برسرمان مي آيد. روز مرزبنديهاي دقيق تر است. روزهاي آينده بيشتر نشان خواهد داد كه اين مرز بندي ها و اين درنگها چقدر به ما كمك مي كنند تا زودتر و بهتر ريشه خبيثه ولايت فقيه را از زمين بركنيم.
ولي واقعيت اين است كه اين «درنگ» با «توقف» بالكل متفاوت است.
يك روشنفكر به عنوان يك عصب بيدار و حساس جامعه بايد نسبت به حوادث دور و بر خودش واكنش مناسب نشان دهد. در اين شكي نيست. اما يك روشنفكر پيشتاز علاوه براين، بايد يك قدم جلوتر از حوادث حركت كند. بايد پيشاپيش مردمش باشد و نه اين كه دنباله رو آنان باشد. اسم اين نوع روشنفكري را، هرقدر هم با عشق نسبت به مردم باشد، بهتر است بگذاريم روشنفكري منفعل. روشنفكري خلاق كه سد زمان را مي شكند و با چشماني باز فردا را مي سازد، نوع ديگري از روشنفكري است.
حالا درنگ كنيم كه چه بشود؟ كه دوستان و دشمنان خود را بشناسيم. كه آزاديخواهان واقعي را از دلالان و شارلاتانهاي حرفه اي باز شناسيم. تا بدانيم چه جامعه اي مي خواهيم بسازيم.
امروزه ولي فقيه ارتجاع به قدري بي آبرو و رسوا شده است كه حتي در ميان نزديكترين يارانش هم كسي جرأت دفاع از او را ندارد. به حرفهايش در نشست با نمايندگان كانديداها دقت كنيد. تمام حرفش اين است كه بياييد از «نظام» دفاع كنيد! « نظام» هم اسم مستعار خودش است. زيرا كه نظام دچار «انشقاق» مي شود. انشقاق كلمه اي آخوندي براي «جر خوردن» است. واقعيت اين است كه ولي فقيه بد جوري جر خورده است. او كه هميشه ديگران را مي دريد، حالا از بالاترين سطوح «نظام» خودش جر و وا جر شده است. بنا براين در اين بحبوحه اصلا غريب نيست كه دشمنان آزادي كه تا ديروز كاري جز دستك و دنبك زدن براي همين رژيم نداشتند و در دشمني با آزاديخواهان و روشنفكران اصيل مردمي تا آن حد دريده بودند كه بالصراحه پولهاي ولي فقيه را «طيب و طاهر» مي خواندند. و همان كساني كه به صورتي علني به دفاع از شكنجه و كشتار همين آخوندها برخاسته بودند حالا بوي كباب به مشامشان برسد. پس ما نه به عنوان توده هاي ستمزده اي كه تازه تازه دارد ترسش مي ريزد، كه به عنوان عصبهاي حساس اين جامعه بايد ببينيم چه مي خواهيم و در اين مرحله مشخص چه بايد بخواهيم، و از چه شعارهايي بايد اجتناب كنيم. كار ما اين است كه پيشاپيش حوادث باشيم. الان توده هاي مردم راه افتاده اند. ما با تمام قوا، يعني با تمام آگاهيها و تجاربمان بايد نسبت به ذبح انقلاب ، نسبت به مسخ آمال و آرزوهاي تاريخي مان حساس باشيم. بدون ترديد اين «درنگ» در برخورد اول كند كننده به نظر مي رسد. اما تجربه سال57 و دزديده شدن رهبري آن يكي انقلاب نشان داده است كه اين قبيل درنگها اتفاقاً بر سرعت ما مي افزايد. سلامت حركتمان را تنظيم مي كند. شتاب را هم افزايش مي دهد. فرق است بين يك حركت آگاهانه پرشتاب با يك حركت »بي دنده و ترمز» احمدي نژادي.
پس به ميدان بشتابيم. با مردممان همراه باشيم و فراموش نكنيم كه رسالت روشنفكر تنها همراهي با توده ها نيست. ما اگر بي قيد و غير مسئول و غير حساس باشيم بلايي بدتر از آن چه فكر مي كنيم برسرمان مي آيد. روز مرزبنديهاي دقيق تر است. روزهاي آينده بيشتر نشان خواهد داد كه اين مرز بندي ها و اين درنگها چقدر به ما كمك مي كنند تا زودتر و بهتر ريشه خبيثه ولايت فقيه را از زمين بركنيم.
ادامه مطلب!
6سال بعد، آن تن شعله ور و آن اشك كه فروافتاد...
درست شش سال از آن روز مي گذرد.
هرگز نه تصورش را داشتم، نه يك لحظه در تمام اين ايام فراموشش كرده ام. درست 6سال پيش، 18ژوئن2003 بود. ايستگاه بيرحكيم پاريس. كمي آن طرفتر از برج ايفل. نزديك يكي از اداره هاي وزارت كشور فرانسه. با جهانگردان بي درد و رنگارنگ كه بي خيال و بي درد، و دوربين به گردن، با لباسهاي رنگارنگ. روزي مثل خيلي از روزهاي ديگر. اما ... نه براي ما... براي ما كه در آن جا به اعتراض گردآمده بوديم. آن روز براي هركدام ما سنگيني يك قرن را داشت. غربت از سر و روي جهان مي باريد. هيچگاه در هيچ زماني، حتي موقعي كه در سلول كميته مشترك زندان شاه بود اين قدر احساس بي پناهي نداشتم. هرچه فرياد مي زدم فكر مي كردم به گوش هيچ كس نمي رسد. اين بود كه وقتي در محاصره پليس، در اين سوي پل، قرار گرفتم هيچ چيز ديگري جز مظلوميتي ذبح شده را نمي ديدم. بي ذره اي اغراق فكر مي كردم دارند همه مان را ذبح مي كنند. تازه روزهاي بعد فهميدم كه چقدر كم فهميده بودم...
در آن روز بود كه يك دفعه، آن سوي پل، خواهري از خواهرانم شعله ور شد. ما، غريباني كه بزم جهانگردان را به هم زده بوديم، هيچ كاري جز فرياد و ضجه از دستمان برنمي آمد. اين بود كه هرفرياد ذره اي از جانت بود كه از گلوي خشك ات بيرون مي آمد و در فضايي سرشار از خيانت و بي رحمي مي مرد. شرحش بماند براي بعد. براي روزهايي كه اگر زنده باشم درباره اش بسيار خواهم نوشت...
تكان دهنده ترين صحنه زندگي ام چند دقيقه بعد رقم خورد. 4مأمور آتش نشاني دست و پاي خواهرم «صديقه» را گرفتند و جسم جزغاله شده اش را از ميان ما، به آن سوتر، بردند. هنوز نيمه جاني داشت و با بي رمقي دست و پا مي زد. چشم در چشم پليس خشني كه محاصره مان كرده بود ايستاده بودم. او بي تفاوت و سنگ تر از سنگ داشت نگاهمان مي كرد. مي دانستم كه چه بسا همان كسي باشد كه چند لحظه ديگر كتكم خواهد زد، دستم را خواهد شكست، با لگد به گوشه اي پرتابم خواهد و يا همان كسي است كه دستنبند به دستم خواهد زد. ولي نه من، كه هيچ كس در حلقه ما، به هيچ چيز فكر نمي كرديم. همه هستن ما يك شعار شده بود. شعاري كه يك پارچه مي گفتيم «شرمتان باد!». پليس خشن و بي تفاوت، ما را ملتهب مي ديد. عرق ريزان يك بند شعار مي داديم. اما او تكان نمي خورد. وقتي خواهرم را از جلو ما بردند همان پليس كه قرار بود مرا كتك بزند و يا دستگيرم كند نگاهي به تن سوخته و پوستهاي آويزان او انداخت. رودر رويش فرياد زدم: «شرمتان باد!» و ناگهان ديدم بدون اين كه چشم به هم بزند قطره اشكي از چشمش فرو افتاد.
در آن جا بود يك بار ديگر احساس كردم واقعاً «خدا»يي در جهان هست.
شعر زير را بعدها به ياد آن خواهرم و نوشتم
هرگز نه تصورش را داشتم، نه يك لحظه در تمام اين ايام فراموشش كرده ام. درست 6سال پيش، 18ژوئن2003 بود. ايستگاه بيرحكيم پاريس. كمي آن طرفتر از برج ايفل. نزديك يكي از اداره هاي وزارت كشور فرانسه. با جهانگردان بي درد و رنگارنگ كه بي خيال و بي درد، و دوربين به گردن، با لباسهاي رنگارنگ. روزي مثل خيلي از روزهاي ديگر. اما ... نه براي ما... براي ما كه در آن جا به اعتراض گردآمده بوديم. آن روز براي هركدام ما سنگيني يك قرن را داشت. غربت از سر و روي جهان مي باريد. هيچگاه در هيچ زماني، حتي موقعي كه در سلول كميته مشترك زندان شاه بود اين قدر احساس بي پناهي نداشتم. هرچه فرياد مي زدم فكر مي كردم به گوش هيچ كس نمي رسد. اين بود كه وقتي در محاصره پليس، در اين سوي پل، قرار گرفتم هيچ چيز ديگري جز مظلوميتي ذبح شده را نمي ديدم. بي ذره اي اغراق فكر مي كردم دارند همه مان را ذبح مي كنند. تازه روزهاي بعد فهميدم كه چقدر كم فهميده بودم...
در آن روز بود كه يك دفعه، آن سوي پل، خواهري از خواهرانم شعله ور شد. ما، غريباني كه بزم جهانگردان را به هم زده بوديم، هيچ كاري جز فرياد و ضجه از دستمان برنمي آمد. اين بود كه هرفرياد ذره اي از جانت بود كه از گلوي خشك ات بيرون مي آمد و در فضايي سرشار از خيانت و بي رحمي مي مرد. شرحش بماند براي بعد. براي روزهايي كه اگر زنده باشم درباره اش بسيار خواهم نوشت...
تكان دهنده ترين صحنه زندگي ام چند دقيقه بعد رقم خورد. 4مأمور آتش نشاني دست و پاي خواهرم «صديقه» را گرفتند و جسم جزغاله شده اش را از ميان ما، به آن سوتر، بردند. هنوز نيمه جاني داشت و با بي رمقي دست و پا مي زد. چشم در چشم پليس خشني كه محاصره مان كرده بود ايستاده بودم. او بي تفاوت و سنگ تر از سنگ داشت نگاهمان مي كرد. مي دانستم كه چه بسا همان كسي باشد كه چند لحظه ديگر كتكم خواهد زد، دستم را خواهد شكست، با لگد به گوشه اي پرتابم خواهد و يا همان كسي است كه دستنبند به دستم خواهد زد. ولي نه من، كه هيچ كس در حلقه ما، به هيچ چيز فكر نمي كرديم. همه هستن ما يك شعار شده بود. شعاري كه يك پارچه مي گفتيم «شرمتان باد!». پليس خشن و بي تفاوت، ما را ملتهب مي ديد. عرق ريزان يك بند شعار مي داديم. اما او تكان نمي خورد. وقتي خواهرم را از جلو ما بردند همان پليس كه قرار بود مرا كتك بزند و يا دستگيرم كند نگاهي به تن سوخته و پوستهاي آويزان او انداخت. رودر رويش فرياد زدم: «شرمتان باد!» و ناگهان ديدم بدون اين كه چشم به هم بزند قطره اشكي از چشمش فرو افتاد.
در آن جا بود يك بار ديگر احساس كردم واقعاً «خدا»يي در جهان هست.
شعر زير را بعدها به ياد آن خواهرم و نوشتم
دوان بر قير گداخته روزها...
به ياد آن خواهر بينشانم
كه هيچگاه با او حرف نزده بودم
اما آن روز كه شعلهور ديدمش
همه چيز را به من گفت
كه هيچگاه با او حرف نزده بودم
اما آن روز كه شعلهور ديدمش
همه چيز را به من گفت
عطر ياغي ياس
در كوچههاي بي ساية تابستان.
خون تو بويي دارد
شريده بر صبوري ديوارهاي ياد.
با اين صداي پاي گريزان
پر ميشوم از فراموشيهاي داغ آن روز
پر مي شوم از بغض.
بغضهايي نهان در هزار توي برگها
ميان شبانه تقويم
و سحرگاه انتظار.
عبور پياپي كالسكهاي كه جنازهاي را
به گورستان خلوت مي برد.
سرما از كدام سوست كه من
تغيير فصول انجماد را
در بوران خاطرات با نمايي از ابد مي بينم؟
سوز سيلي سرد وسوسه
در رگبار تگرگ بي زمان
بر گونههاي گداخته
تا بخوانم تسليمنامة گل را
تا بخواني ترانة ترديد را
در ساعات كسالت
در ثانيههاي مدور ثبوت.
چه تابستانهاي بي رمقي
خوابيده در تابوت زمستان!
و چه سرماهاي موذي مهاجمي
كه منجمد ميكرد حقيقت را
در بن استخوان بازوهاي بي عضله.
چه سالهاي دير، چه سالهاي دوري!
پلاسيده در لابه لاي تكرارهاي بيهودگي.
عطرهاي عريان
در گرماي شرجي شبهاي تابستان سوختند
وقتي كه روح ياغيها تراشة نخلي خشك بود
آتش گرفته در كوچههاي بي حس عابران.
دلتنگ بودم و عبوس
و پژواك صدايم در سبدهاي خالي پژمرد
تلخ تر از ترانهاي داغ
در قلب مجاور پرندهاي نشستم
كه با عطرهايي از جنوب تابستان
در سرزمين پائيز مرد.
من اما عمري
با ياد و با بوي تو، در به در و عاصي
در مردادهاي بي شهريور خواهم زيست
دوان بر قير گداخته روزها
با آوازي بر قامت شاخه و ريشه
و بوسه بر شانههاي برگ.
نخل جوان
در عطري عريان مست است
و شعلههاي خيابان
تكثير خون تو
در شكفتن يك لالة لال.
3مهر86.
ادامه مطلب!
ساده دلان، شيادان و دلالان، و يك رابطه قابل تأمل
مضحكه اي كه به نام انتخابات رياست جمهوري توسط ولي فقيه ارتجاع به راه افتاده بود تمام شد. يا به عبارت دقيق تر يك فصلش تمام شد و مانده بقيه فصلها كه چه بشود و چه اتفاقاتي بيفتد.
اين كه شعبده علي خامنه اي بسياري را فريفت و به خيال اين كه واقعا از تنور «سيدعلي» حلوايي به دموكراسي خواهان مي رسد خود مقوله اي است. به سايتهاي فارسي زبان نگاه كنيد و ببينيد چه كساني و تا چه ميزاني دلخوش به اين بودند كه موسوي مي آيد و ايران بهشت دموكراسي خواهد شد. شعبده اي كه باند ولي فقيه راه انداخت تا بقيه را در جوال برد و خيليها را هم برد. حالا اگر صداقت داشته باشيم مي توانيم خود را نقد كنيم. مي توانيم ببينيم چه كساني با چه ترفندهايي و با چه استدلالهايي مي خواستند بقيه را به جوال ولي فقيه بكشانند و چه كساني نقش دلالان بي جيره يا با مواجب خامنه اي را بازي كردند.
ولي مهمتر اين است كه از خود بپرسيم چرا باز هم ملعبه شديم؟ به راستي باورمان شد كه خامنه اي دموكراسي مي دهد؟ به راستي باورمان شد كه حتي و حتي، و اگر و اگر و اگر ميرحسين موسوي مي آمد نصيب ما دموكراسي مي شد؟ طرف صد بار امضا داده و با زبان اشهد خودش، آن هم بعد از شكست، مي نويسد كه ولايت فقيه را از اركان نظام مي داند و نسبت به آن وفادار است. و همين كافي نيست؟ مگر شك داريم كه با ولايت فقيه هرچه كه بگويند و بسرايند فريب است؟ من با كساني كه به راستي ساده دلانه فريب خوردند كاري ندارم. روي سخنم با كساني هم نيست كه سر در آخور اين و آن داشتند. شيادان را هم به كناري بگذاريم. به يك رابطه فكر كنيم. رابطه ساده دلان با دلالان. با كساني كه نه بنا به يك تحليل (ولو اشتباه) كه اتفاقا بنا به رسالت ضدتاريخي حرف و نيت و قصد و غرضي جز سنگ اندازي جلو روند اصيل دموكراسي خواهي مردم ندارند. كساني كه وقتي به عملكرد سي ساله شان نگاه مي كنيم چيزي جز دشمني با آزادي و آزديخواهي نداشته اند. گويي اصلاً فلسفه خلقتشان «خيانت» بوده و هست. فكر كردن به اين رابطه است كه حركتهاي بعدي ما را تعميق مي كند. دوست و دشمن خود را مي شناسيم. و مي فهميم كه درست وقتي تب جريانها بالا مي گيرد بايد نه تنها مواظب شيادان كه دلالان باشيم. دلالان ستون پنجم جريان فاسد شيادان هستند. نقش مخرب هركدامشان هم از صد لباس شخصي پوش وزارت اطلاعاتي بيشتر است.انتظار نداشته باشيد كه من اينجا از اين و آن اسم ببرم. اگر حرف مرا منطقي و درست مي يابيد خودتان قدم بعدي را برداريد. زحمتي بكشيد و به مقاله ها، پيامها، كامنتها، و كنسه هاي اين دلالان با نام و بي نام توجه كنيد. بسيار عبرت انگيز هستند. مي دانم تهوع آور هستند ولي باور كنيد ضرر نمي كنيد
اين كه شعبده علي خامنه اي بسياري را فريفت و به خيال اين كه واقعا از تنور «سيدعلي» حلوايي به دموكراسي خواهان مي رسد خود مقوله اي است. به سايتهاي فارسي زبان نگاه كنيد و ببينيد چه كساني و تا چه ميزاني دلخوش به اين بودند كه موسوي مي آيد و ايران بهشت دموكراسي خواهد شد. شعبده اي كه باند ولي فقيه راه انداخت تا بقيه را در جوال برد و خيليها را هم برد. حالا اگر صداقت داشته باشيم مي توانيم خود را نقد كنيم. مي توانيم ببينيم چه كساني با چه ترفندهايي و با چه استدلالهايي مي خواستند بقيه را به جوال ولي فقيه بكشانند و چه كساني نقش دلالان بي جيره يا با مواجب خامنه اي را بازي كردند.
ولي مهمتر اين است كه از خود بپرسيم چرا باز هم ملعبه شديم؟ به راستي باورمان شد كه خامنه اي دموكراسي مي دهد؟ به راستي باورمان شد كه حتي و حتي، و اگر و اگر و اگر ميرحسين موسوي مي آمد نصيب ما دموكراسي مي شد؟ طرف صد بار امضا داده و با زبان اشهد خودش، آن هم بعد از شكست، مي نويسد كه ولايت فقيه را از اركان نظام مي داند و نسبت به آن وفادار است. و همين كافي نيست؟ مگر شك داريم كه با ولايت فقيه هرچه كه بگويند و بسرايند فريب است؟ من با كساني كه به راستي ساده دلانه فريب خوردند كاري ندارم. روي سخنم با كساني هم نيست كه سر در آخور اين و آن داشتند. شيادان را هم به كناري بگذاريم. به يك رابطه فكر كنيم. رابطه ساده دلان با دلالان. با كساني كه نه بنا به يك تحليل (ولو اشتباه) كه اتفاقا بنا به رسالت ضدتاريخي حرف و نيت و قصد و غرضي جز سنگ اندازي جلو روند اصيل دموكراسي خواهي مردم ندارند. كساني كه وقتي به عملكرد سي ساله شان نگاه مي كنيم چيزي جز دشمني با آزادي و آزديخواهي نداشته اند. گويي اصلاً فلسفه خلقتشان «خيانت» بوده و هست. فكر كردن به اين رابطه است كه حركتهاي بعدي ما را تعميق مي كند. دوست و دشمن خود را مي شناسيم. و مي فهميم كه درست وقتي تب جريانها بالا مي گيرد بايد نه تنها مواظب شيادان كه دلالان باشيم. دلالان ستون پنجم جريان فاسد شيادان هستند. نقش مخرب هركدامشان هم از صد لباس شخصي پوش وزارت اطلاعاتي بيشتر است.انتظار نداشته باشيد كه من اينجا از اين و آن اسم ببرم. اگر حرف مرا منطقي و درست مي يابيد خودتان قدم بعدي را برداريد. زحمتي بكشيد و به مقاله ها، پيامها، كامنتها، و كنسه هاي اين دلالان با نام و بي نام توجه كنيد. بسيار عبرت انگيز هستند. مي دانم تهوع آور هستند ولي باور كنيد ضرر نمي كنيد
ادامه مطلب!
اولين مسافر آن روزم
سه گانه انتظار(3)
اولين مسافر آن روزم بود.
شبش دير خوابيده بودم. در نتيجه صبح هم دير به سركار آمدم. براي همين قبل از اين كه اول به دفتر شركت سري بزنم يك راست رفتم توي صف. همان جا كه هرروز مي ايستم. هنوز چند دقيقه اي نبود كه رسيده بودم، كه او سوار شد.
برخلاف مسافرهاي ديگر در جلو را باز كرد و جلو نشست. سبكبال بود و دوربيني به گردنش آويزان. كلاه حصيري زرد رنگي به سر داشت و كتش به رنگي بود كه براي من خاطره ها را زنده مي كرد. سلام كرد و من بعد از جواب بدون اين كه آدرسي بپرسم راه افتادم.
از سر چهارراه كه پيچيدم گفت گذشته از موزه به نظرم ديدني ترين نقطه شهر كجاست؟
گفتم: سليقه ها فرق مي كند.
خنديد و تأييد كرد. بعد گفت آخرين روزي است كه در شهر ما مي باشد.
طوري حرف مي زد انگار كه سالهاست دوستي ديرينه داريم. و به قدري راحت صحبت مي كرد كه من هيچ احساسي جز اين نداشتم كه بگويم ممكن است نظرش با من مخالف باشد!
گفت: حتما! ولي من دوست دارم اين بار شما تصميم بگيريد و من در دفتر خاطراتم خواهم نوشت كه ديدني ترين محل شهر از ديد يك شهروند كجا بود!
گفتم: پس خواهش مي كنم اگر نپسنديديد زودتر به من بگوييد...
باز هم خنديد و قول داد.
گفتم: مقداري بيرون شهر است.
گفت چه بهتر! از خيابانها مقداري خسته شده ام
گفتم: از كنار موزه بايد رد شويم. از پارك بگذريم. خياباني كه به خارج شهر راه مي برد را بپيماييم و ادامه دهيم.
گفت: تا همين جا آدرس را بلد هستم.
گفتم: ولي مطمئن هستم بقيه اش را نرفته ايد!
و ادامه دادم. برسرعت ماشين افزودم تا زودتر از شهر خارج شويم.
جاده را بايد امتداد مي داديم. ضلع شرقي پارك نزديك موزه را طي مي كرديم و از شهر كه خارج مي شديم در جاده اصلي تا رسيدن به منطقه كوهستاني پيش مي رفتيم. وقتي از كنار موزه مي گذشتيم از توي ماشين عكسي گرفت و گفت: موزه ها هميشه آدم را به گذشته مي برند. گفتم: بله! و بر سرعتم افزودم تا تقاطعي را رد كنم.
او شيشه پنجره را پايين كشيد و صورتش را در برابر باد گرم تابستاني قرار داد. موهايش بلندتر از آن بودند كه زير كلاه حصيري اش ناپيدا باشند. رشته هاي موها را باد به بازي گرفته بود.
گفتم: هوا گرم است؟
گفت: نه من از هواي اين جا خيلي خوشم آمده است. بدون اين كه بپرسم چرا ادامه داد براي اين كه آدم را سرحال مي آورد. نمي دانم چرا ولي اين چند روزه كه در شهر شما بودم هيچ وقت لخت و تنبل نشدم.
از شهر خارج شده بوديم. راه رفته رفته خلوت مي شد. پرسيد: خيلي مانده؟ گفتم نه بعد از اين پيچ بايد به جاده باريكي برويم كه ما را به صخره اي مي رساند. مثل اين كه فهميد كجا مي خواهم ببرمش.
گفت: بالاي صخره...
گفتم: مشرف به دريا...
گفت: آره واقعا زيباست!
از جاده فرعي، به جاده كوهستاني و از آن رو به بالا پيش رفتيم. ديگر تك و توك ماشيني رد مي شد. به آخر جاده كه رسيديم ماشين را همان كنار ول كردم و گفتم چند دقيقه بيشتر پياده نداريم.
راه افتاد و دوربينش را آماده كرد. چند قدمي نرفته بوديم كه ايستاد و روي يك گل كوچك ميان علفها خيره شد. دوربين به كار افتاد و من پروانه سياه درشتي را ديدم كه روي برگي نشسته بود. بالهايش خال خال سياه و سفيد بود. وقتي عكسش را گرفت نفسي كشيد و راه را ادامه داد. من دلم نمي خواست حرفي بزنم. تمايلم اين بود كه با سرعت به بالاترين نقطه صخره برسم. با سرعت رفتم و زودتر از او رسيدم. به دريا نگاه كردم كه تا ابديت ادامه اي آبي داشت. نفسي بلند كشيدم و به دورترين نقطه اش خيره ماندم. خيلي آرام روي صخره نشست. نمي خواست آرامشم را به هم بزند. دوربين را طوري ميزان كرد كه فهميدم به نقطه تلاقي دريا و آسمان زوم كرده است.
گفتم: آن جا كسي نيست.
گفت: آره آدم با تنهايي هايش آن جا تعيين تكليف مي كند.
بعد بلند شد و جلوي رويم ايستاد. دوربين را روبه روي چهره ام گرفت و از پشت آن پرسيد: از كجا مي دانستي دنبال اينجا هستم؟
گفتم: من نمي دانستم؛ شما گفتيد ديدني ترين جاي شهرمان را به شما نشان دهم و از نظر من اين جا ديدني ترين جاست.
توجهي به آن چه گفتم نداشت. گفت: دوستي داشتم كه هميشه، وقتي كه خيلي دلش مي گرفت، به دريا مي رفت.
گفتم : و با نهنگها صحبت مي كرد
گفت: عكسهايش را براي آنها مي برد
گفتم: و براي آنها گريه مي كرد
گفت: ولي مدتي است رفته و ديگر خبري از او ندارم
گفتم: من را در پارك رها كرد. به من گفت سرم را روي زانوانم بگذارم. ولي وقتي بلند شدم رفته بود.
زن خنديد. مقدار زيادي تلخي در خنده اش بود. مثل تجربه اي كه آدم دلش نمي آيد فراموشش كند.
گفت: من را هم در يك گالري نقاشي تنها گذاشت. با هم رفته بوديم تا از آثار يك نقاش ديدن كنيم.
گفتم: پيرمردي كه كنار ما بر روي نيمكتي خوابيده بود هم او را نديده بود.
زن گفت: وقتي به گالري رفتيم انتظار نداشتيم چنان نقاشيهايي ببينيم.
گفتم: شب اصلا خوابم نبرد. همه اش در دهليزهايي بودم كه نقاش كشيده بود. سرگردان و هراسان. از هرگوشه پايي و دستي بيرون زده بود. و در انتها، كه شبيه تونلي بود و نور كمرنگي روشنش مي كرد، مردي را كت بسته آويزان كرده بودند.
گفت: نقاش پيرمردي بود كه زياد حرف نمي زد. هميشه سرش پايين و با يك قلم بسيار باريك مشغول به كارش بود.
گفتم: يكبار از او پرسيدم چرا اين قدر دنيا را سياه مي بيند؟ رنگهاي ديگري هم وجود دارند. نقاش بدون اين كه سرش را از روي كاغذي كه رويش مشغول نقاشي بود بردارد حرفم را تأييد كرد. بعد گفت من همه رنگها را استفاده كرده ام. با تعجب و اندكي وحشت به عكسي كه داشت مي كشيد نگاه كردم. زني بود به چارميخ آويخته شده. با خطوطي سياه دست و پاي ناقصي برايش كشيده بود. گفتم ولي من غير از سياهي چيزي نمي بينم. نقاش خنديد و گفت اگر قرار بود همه يك جور ببينند دنيا ديگر واقعا غير قابل تحمل مي شد. اين را كه گفت يك مربع كشيد و يك دايره وسطش وگفت اين هم پنجره و آفتابي كه بايد طلوع كند.
زن گفت: دست من را از چارميخ باز كرد. خسته بودم. رفتم گرفتم يك گوشه اي خوابيدم. و ... بعد آه كشيد. چنان انگشتش را گزيد كه احساس كردم فواره خوني از ميان لبهايش بيرون مي جهد. اما زن بدون هيچ افسوسي ادامه داد: وقتي از خواب بيدار شدم نقاش خود را به چارميخي آويخته و پنجره باز بود. آفتاب از بيرون داخل دهليز را روشن كرده بود. ديگر هيچ كس نبود. رفته بود. من را تنها و بي خبر گذاشته بود. رفته بود.
بغض كرد و ادامه داد:رفتم لب پنجره و به بيرون خم شدم. در زير، دريايي پرخروش برسر و كول خود مي كوبيد. در دور دست قايقي داشت ميان امواج گم مي شد. او بود. با همان كت آبي رنگ و دوربيني كه به گردن آويخته داشت.
بلند شدم رفتم لب صخره. آن جا كه ديگر اگر باد اندكي تندتر مي وزيد به دريا مي افتادم. به دورترين نقطه چشم دوختم و فرياد زدم: آهاي مسافر من! مسافرم! به نهنگها بگو من اين جا در انتظار تو هستم. تو بايد بيايي و عكسي را كه از من گرفته اي به من بدهي.
به زن كه حالا درهم شكسته روي تكه سنگي سرگذاشته و گريه مي كرد اشاره كردم. و ادامه دادم: هرقدر هم دير كني ما منتظريم. من به فرودگاه مي روم. اسمت را روي مقوا مي نويسم و منتظرت مي ايستم. هرقدر طول بكشد باز هم برنمي گردم.
زن از جا بلند شد و فرياد زد: نقاش را هم با خودت بياور! من در همان گالري هستم. مي روم پاي پنجره مي ايستم تا از هرطرف كه بيايي ببينمت.
بعد كتش را بيرون آورد. بادي كه از شمال مي آمد كت را با خود برد. كت تكه اي از آسمان شد و در ميان ابرها آن قدر بزرگ شد كه تمام افق را پوشاند. زن به نهنگي كه در انتهاي دريا سر بركشيده بود اشاره كرد و گفت: اين بار نمي گذارم تنها بروي. اين بار نمي گذارم...
نهنگ به زير آب رفت و گم شد. خواستم چيزي بگويم كه از نقطه ديگر سر بيرون آورد. شايد هم نهنگ ديگري بود. ولي مثل همان اولي بود. مقداري رفت بالا. بعد يك فواره بلند آب از سرش بيرون جهيد. مردي با كت آبي برسر فواره به آسمان رفت. ميان ابرها گم شد و من برگشتم زن را ديدم كه داشت دوربين را براي عكس گرفتن آماده مي كرد.
گفتم: شوهرت بود؟
گفت: نه!
گفتم: دوستت بود؟
گفت: نه
گفتم: دشمنت بود؟
گفت: نه.
عصباني شدم و پرسيدم: پس با تو چه رابطه اي داشت؟
گفت: خودم بود.
داشتم شاخ در مي آوردم. گفتم: ولي او يك مرد بود، و تو يك زن هستي. چنان خنده بلندي سر داد كه گوشم را گرفتم. باد شدت گرفت. صداي خنده زن را تا آبهاي دور و ابرهاي آبي برد. براي يك لحظه ترسيدم. از ترس لرزيدم. از لب صخره آمدم كنار. رفتم روي تكه سنگي نشستم و سرم را ميان زانوانم گذاشتم. با اين كه چشمهايم را بسته بودم ولي ديدم زن بلند شد و دوربينش را به دست گرفت و شروع به گرفتن عكس كرد. با چشم بسته هم مي دانستم كه دارد از من عكس مي گيرد. همين طور كه سرم را ميان زانوانم مي فشردم گفتم: عكسها را به نهنگها بده. صدايي نيامد. منتظر جواب ماندم. خبري نشد. دوباره گفتم: يادت نرود عكسهايم را به نهنگها بده. بعد ناگهان سرم را بلند كردم. از مسافرم خبري نبود. در دور دست زني سوار بر قايقي داشت ميان امواج گم مي شد. بلند شدم و جلو رفتم. خواستم فريادي بزنم كه تلفنم زنگ زد. مسافرم بود كه خبر آمدنش را مي داد. بايد به فرودگاه مي رفتم و منتظر مي ماندم تا بيايد. با همان كت آبي رنگي كه به تن داشت.
10خرداد88
ادامه مطلب!
ما، تماشاچيان مغموم جنايت
(سه گانه انتظار ـ 2)
خودش در را باز كرد، كوله كوچكش را روي صندلي كناردستش گذاشت و نشست توي ماشين. كلاه حصيري بزرگي به سر داشت و وقتي كه به چانه اش را بالا گرفت صورت مهتابي اش بيشتر ديده مي شد. از آينه، نگاهش كردم. كتي آبي رنگ به تن داشت كه صورتش را بيشتر سفيد مي كرد. بدون اين كه آدرسي بپرسم ماشين را روشن كردم. راهنماي چپم را زدم و به طرف موزه به حركت در آمدم. تاكسيهاي پشت من به اندازه يك ماشين جلوتر آمدند.
خيابان خلوت بود و حساب كردم تا يك ربع ديگر جلو در موزه خواهم بود. عجله اي نداشتم و منتظر بودم تا خودش چيزي بگويد. در دو خيابان اول فقط سرش را روي پشتي صندلي گذاشته بود و با چشمهاي بسته داشت به آرامي چيزي را زمزمه مي كرد. شايد هم منتظر بود من چيزي بگويم.
پرسيدم ازشهر ما خوشش آمده است؟
بدون آن كه چشم باز كند گفت: عالي است.
مهلت ندادم و پرسيدم: مي شود سوال كنم شغل شما چيست؟ خواستم يك توجيهي براي سؤالم بتراشم كه كارم را راحت كرد. گفت عكاس است. بعد مثل اين كه سؤال بعدي ام را حدس زده باشد ادامه داد براي اولين بار است از شهرما ديدن مي كند. خواستم چيزي بگويم اما مهلت نداد. بدون اين كه عجله اي داشته باشد گفت فردا از شهر ما خواهد رفت؛ ولي هيچ وقت آن را فراموش نخواهد كرد.
گفتم موزه شهر ما قسمتي دارد كه حتما برود ببيند. قسمتي كه سنگهاي مختلف از دوران مختلف را گردآورده اند.
گفت: حتماً.
بعد مكث كرد و ادامه داد: ولي من به سنگهاي خيابانها و جاده ها بيشتر علاقه دارم.
دلم نمي خواست صحبتمان بند بيايد. براي همين خجالت نكشيدم و گفتم منظورش را نمي فهمم. خيلي ساده گفت سنگهاي موزه ها چيزهايي هستند كه آدم را به گذشته هاي خيلي دور مي برند. ولي با سنگهاي جاده ها و خيابانها آدم به سرزمين هاي ناشناس مي رسد. پوزخندي زد و پرسيد مي تواند سيگار بكشد؟
گفتم: ديروز هم پرسيديد، بله شيشه را پايين بكشيد مسأله اي نيست.
سيگار خوشبويي از جيبش بيرون آورد و روشن كرد. بعد كلاهش را پائين تر كشيد تا نور توي چشمش نيفتد. پك اول را زد و خودش ادامه داد: آدمها هميشه از شناختن چيزهاي ناشناخته لذت مي برند. اسمش را گذاشته اند «كشف». ولي واقعيتش اين است كه دو نوع كشف داريم. كشف ناشناخته هاي ديروز، يا فراد؟ هردو ناشناخته هستند، ولي زمين تا آسمان با هم تفاوت دارند.
گفتم: وقتي بچه بودم دوست داشتم باستان شناس بشوم. دوست داشتم توي خرابه ها و مكانهاي متروكه زندگي كنم.
پرسيد: و بعد؟
گفتم: كه چيزي كشف كنم. چيزي پيدا كنم كه نشان بدهد شهرمان چه تاريخي دارد. از كي شهر بوده.
دود سيگارش را در داخل ماشين رها كرد. سرفه ام گرفت. ماشين پشت سرم بوق زد و فهميدم چراغ قرمز سر چهارراه مدتي است سبز شده است. راه افتادم.
مسافرم پرسيد: كي مي رسيم؟
گفتم: زياد نمانده... و خواستم چيزي بگويم كه اجازه نداد. پرسيد از شغلم راضي هستم؟
مسافر جالبي بود. اين چند روزه چيزهايي از او ديده بودم كه باورم نمي شد. مثلا نمي دانستم چرا اين سؤال را از من مي كرد؟ چند صد متر بيشتر نمانده كه او به مقصد برسد. به او چه مربوط است؟ بعد خودم به خودم گفتم مگر به تو مربوط بود كه از او سؤال كردي؟ به او حق دادم.
سرش را از روي پشتي بلند كرد. كلاهش را پس زد. از بين دو صندلي نزديكتر شد و گفت : چه رابطه اي بين باستان شناسي و راننده تاكسي شدن وجود دارد؟ من هم خنده ام گرفت. چون خودم بارها به آن فكر كرده بودم.
گفتم رانندگي تاكسي راندن توي يك دايره است. از اين نقطه به آن نقطه شهر مي رويم. ولي در واقع توي يك دايره هستيم. سوار كردن مسافري كه بخواهد به شهر ديگري برود ممنوع است.
مثل اين كه همان چيزي بود كه مي خواست بشنود. چون گفت باستان شناسي هم چيزي شبيه همين رانندگي تاكسي است. نوساني دائمي بين امروز و ديروز. برو و برگرد. و بيشتر اطراق كن در ديروزي كه زياد نمي شناسي.
گفتم: به نظر تو نمي شود اين دور را شكست؟
خنديد و گفت: به يك شرط!
گفتم: حاضرم
رسيده بوديم. موزه مثل يك قلعه قديمي به خواب رفته بود. جهانگردان و مسافران ديگر براي ورود به آن صف كشيده بودند. تعدادي از دانش آموزان مدرسه را هم آورده بودند كه سر و صداي زيادي مي كردند. چند معلم آنها را كنترل مي كردند. دختركي شيطنت كرد و با بي احتياطي به وسط خيابان دويد. خانم معلم، كه دختر جواني بود، چنان جيغي كشيد كه ماشينها با سرعت ترمز كردند. براي يك لحظه خيابان منجمد شد. همه يخ زده شده بودند. خود دخترك چند ثانيه ايستاد و همه را نگاه كرد. بعد مثل اين كه فهميد به خاطر او چنين وضعي پيش آمده خنده بلندي سر داد و شروع كرد به فرار. معلم دنبالش دويد و او را در سر پيچي گير آورد. دختر نفس زنان با سر و رويي آشفته ايستاد و لجوجانه به معلم نگاه كرد. معلم داشت داد و بيداد مي كرد. ولي دختر بيشتر به دوستش نگاه مي كرد.
مسافر من پرسيد: به نظر تو دختر از چه فرار مي كرد؟
بدون اين كه جواب او را بدهم گفتم: قرار بود پاسخ من را بدهي.
گفت: امروز روز آخري است كه من در اين شهر هستم. و بي معطلي اضافه كرد: اگر موافق باشي امروز را با هم باشيم.
اصلا مثل اين كه منتظر اين پيشنهاد بودم. گفتم صبر كن! تاكسي را در زير درختي پارك كردم و برگشتم و با هم راه افتاديم. دست در كوله اش كرد و دوربينش را بيرون آورد.
گفتم: ولي قبول داري عكاسي هم شغلي است مثل رانندگي.
گفت: با اين تفاوت كه آدم در امروز منجمد مي شود. يك عكاس خوب لحظاتي از امروز را ثبت مي كند كه دارد با عجله به ديروز مي پيوندد.
خنديدم و گفتم در واقع كار باستانشانسان را ساده مي كند. چند هزار سال ديگر، ديگر نيازي نيست به خرابه ها بروند...
انگار نه انگار كه من چيزي مي گفتم. گفت: عكسهاي زيادي گرفته ام كه هركدام براي خودم فراموش ناشدني هستند. رفت روبه رويم ايستاد و ادامه داد: يك بار در خيابان داشتم مي رفتم. دنبال گرفتن عكس از يك ساختمان بلند و چندين طبقه بودم. از ميان جمعيت يك دفعه موتور سواري جلوي دختري پيچيد. همه ترسيدند و ناخودآگاه چند قدمي عقب نشستند. پسر با سرعت از موتور پيدا شد. دختر بيشتر از همه ترسيده بود. من بو كشيدم كه اتفاقي در شرف وقوع است. مثل شكارچي كهنه كاري كه صيد را در چند قدمي خود ببيند. فهميدم بايد دوربين را درآورم و منتظر لحظه مناسب باشم. پسر كلتي از كمر كشيد و بدون يك كلمه حرف دو تير به دختر زد. دختر به زمين افتاد. پسر بر سر جسد نيمه جانش حاضر شد و چند تير به ميان پاهايش شليك كرد. همه ما بهت زده نگاهش مي كرديم. پسر بالاي سر جسد خونين دختر ايستاد و با چاقو دامن او را كه حالا غرق خون شده بود دريد. آن را برسر چوبي زد و در حالي كه همه مبهوت اين جنايت بودند كلت را به شقيه خودش گذاشت و بي محابا شليك كرد. بعدها شنيدم كه گفتند دختر نامزد او بوده است. كسي كه هم نامزدش بوده و هم به او خيانت كرده است. ولي من ديگر نتوانستم در آن شهر بمانم. دخترك آن قدر معصوم بود كه حتي نخواستم جنايتي را به نام او براي عبرت ديگران ثبت كنم.
گفتم: عكس را چه كردي؟
گفت: كاري كه هميشه مي كنم. قايقي دست و پا مي كنم و به دريا مي زنم. تا آن جا كه مي شود به عمق دريا مي روم. جايي كه ديگر از نه پرندگان دريايي و نه از كوسه ها خبري نيست. من هستم و موجها. با نهنگاني كه در زير پايم اين ور و آن ور مي روند. بعد فيلم عكس را بيرون مي آورم و آن را به دريا مي اندازم.
مي دانستم چه مي گويد. بهترين جاي دنيا كه آدم بتواند با تنهايي خودش تعيين تكليف كند درياست. ولي با حرفهاي او دريا را فراموش كردم. براي يك لحظه از او بدم آمد. به نظرم آدمي رسيد كه از فرط بي جربزگي خل شده است.
گفت نه مسأله خل بودن نيست. مشكل چيز ديگري است...
گفتم: ولي تو هركاري بكني تغييري در واقعيت نمي دهد. باز هم دهها پسر پيدا مي شوند و دهها دختر را مي كشند. تو در لحظه جنايت ساكت بوده اي. حالا دلت خوش باشد كه عكس يكي از آنها را ظاهر نكرده اي. دلت خوش باشد كه ...
نگذاشت حرفم تمام شود. به پاركي بزرگ رسيده بوديم كه روبروي موزه قرار داشت. ضلع شرقي پارك خياباني پهن بود كه بيرون شهر راه مي برد. پير مردي كفشهايش را در دستمالي بسته، زير سرش گذاشته و روي نيمكتي خوابيده بود.
گفت: پس بگذار يك نمونه ديگر را برايت بگويم. سالها قبل به من خبر دادند كه در يك محاكمه رسمي مي توانم شركت كنم. برايم جالب بود و تا آن موقع چنان صحنه هايي را نديده بودم. محل محاكمه فرودگاه يك شهر كوچك و درجه سه بود. دوربينم را آماده كردم. لنزي 28ميليمتري داشتم و و دوربين را روي نوردهي اتوماتيك گذاشتم. تصميم گرفته بودم كه حتي يك صحنه را هم از دست ندهم. وقتي به فرودگاه رسيدم محاكمه آغاز شده بود. ده نفر متهم با چشمبند و دستبند به دست روي نيمكتي نشسته و در برابر قاضي قرار داشتند. قاضي ريشي تنك و عينكي استكاني داشت. سرش پائين بود و داشت پرونده را مي خواند. سرش را بالا برد و گفت نفر يازدهم كجاست؟ چند نفر جلو دويدند و گفتند بيرون سالن است. قاضي گفت بياوريدش و دوباره شروع كرد به خواندن پرونده. همان چند نفر بيرون رفتند و به زودي با برانكاردي بازگشتند. متهم مجروحي بود روي برانكارد و به سختي نفس مي كشيد.
هوا گرم بود و خيس عرق بودم. مسافرم به سايه درختي نگاه كرد و گفت آن روز هم مثل امروز داغ داغ بود. قاضي عمامه اش را برداشت و كنار دستش روي ميز گذاشت.
احساس شديد عطش داشتم. آب دهانم را نمي توانستم قورت بدهم. دهانم خشك شده بود و سعي مي كردم به روي خودم نياورم.
مسافرم پرسيد: حالم خوب است؟
گفتم: بعد قاضي اسم متهمان را پرسيد.
گفت: بله همه قضايا 30دقيقه بيشتر طول نكشيد. حكم همه را داد و بلند شد و رفت. همه به اعدام محكوم شدند.
گفتم: بعد يكي دو نفر زدند زير گريه. يك نفر شروع كرد به شعار دادن. چند نفر ريختند روي سرش و كتكش زدند. بعد فرمانده دستور داد بلند شوند. آنها دستهايشان را روي شانه هاي يكديگر گذاشتند. يك نفر آنها را به بيرون هدايت كرد.
دستم را گرفت و بغض كرده گفت: همه ساكت بودند. و دوباره تكرار كرد: همه آنها كه در دادگاه بودند ساكت بودند. ما همه تماشاچيان ساكت جنايت بوديم. ... بعد مثل اين كه از من شرم دارد رويش را برگرداند و ادامه داد: من هم به دنبالشان رفتم...
دستم را فشرد. احساس كردم از تنهايي به در آمدم. قوت قلبي يافتم. من هم دستش را فشردم. سرم پايين بود و داشتم به ريگهاي زير پايم نگاه مي كردم.
گفت :مي داني! صد متري نرفته بوديم كه يكي از محافظان قاضي خودش را با عجله به ما رساند. از كنار كارگراني كه در فرودگاه كار مي كردند گذشتيم. آنها از زير چشم به ما نگاه مي كردند و بيل مي زدند. محافظ قاضي عينك آفتابي به چشم داشت. كلت بزرگي را به كمر بسته بود. هرگامي كه برمي داشت كلت لپر مي خورد و اين طرف و آن طرف مي افتاد. از تل كوچكي كه نزديكمان بود گذشتيم.
من نتوانستم بلند نشوم. بلند شدم. او روي نيمكت نشست. من روي زمين نشستم و زانوهايش را گرفتم. گفتم: باورت مي شود؟ باورت مي شود؟
گفت: خودم ديدم، مجروح روي برانكاردي را هم آوردند. از آنها پرسيدند وصيتي ندارند؟ چند نفر چفيه به سر آمدند كه ما فهميديم جوخه آتش هستند. ده نفر را رديف كردند. دو سه نفرشان زخمي بودند. يكي دستش باند پيچي شده بود و روي سينه اش قرار داشت. مرد دوباره پرسيد آيا وصيتي ندارند. يكي شان زد زير گريه. زار زار گريه مي كرد و قسم مي خورد كاري نكرده است. التماس مي كرد به زن و بچه اش رحم كنند. ولي بقيه ساكت بودند.
گفتم همه سنگيني صحنه يك طرف اين سكوت لعنتي يك طرف. كارگران از دور داشتند دزدكي ما را تماشا مي كردند. هيچ كس جرأت نداشت كاري بكند. محكومان ساكت تر از بقيه منتظر بودند.
گفت: ولي آن كه گريه مي كرد نتوانست روي پايش بايستد. ضعف كرد. آمدند زير بغلش را گرفتند و دوباره سر پايش كردند. جوخه به زانو شد.
گفتم: من نتوانستم به آنها نگاه كنم. الان هم نمي توانم حتي تعريفش كنم. به چكمه هاي سياه با بندهاي سفيدشان خيره شدم. فرمانده دستور داد: «افراد مسلح» و من فقط صداي كشيدن كلنگدن ها را شنيدم.
گفت: من هي عكس گرفتم. هي عكس گرفتم. فرمانده جوخه فرمان آتش داد. صداي رگبارها فضا را پر كرد. اي كاش مي توانستم عكسي بگيرم كه صدا را هم ضبط كند. آن وقت مي شد آن را در تلويزيونها نشان داد. مي شد خيلي كارها كرد...
هق هقم امان نمي داد. سرم را روي زانويش گذاشتم. پرسيدم يادت هست؟
چيزي نگفت. دوباره پرسيدم يادت هست؟ و بعد خودم اضافه كردم وقتي افتادند، خاك بلند شد.
گفت: يك جا رسيدم كه ديگر خسته شدم. از دوربينم بدم آمد. آن را كنار گذاشتم. باورم نمي شد. همين طوري در يك لحظه هرده نفر به خاك افتادند. بعد فرمانده كلتش را بيرون آورد و رفت بالاي سر نفر برانكاردي. لوله كلت را روي شقيقه اش فشار داد و شليك كرد.
گفتم: من رويم برگرداندم تا نبينم. نمي توانستم ببينم.
گفت: بعد صداي ده تك تير ديگر بلند شد و بعد از آن سكوت بود. به آسمان نگاه كردم. حتي پرنده اي پر نمي كشيد. به پشت سرم نگاه كردم. كارگران ساكت ايستاده بودند و آهسته اشك مي ريختند. به خودم نگاه كردم. هيچ نمي ديدم. احساس مي كردم تيرها را به من شليك كرده اند. از قلبم گذشته بودند.
گفتم: بس كن! بس كن! چه فايده كه خودت هم قرباني بودي
گفت: مثل همين الان تو! نگاه كن پيراهنت خوني است. سرخ سرخ است. اين خون كيست؟ تمام كت من سرخ شد.
گفتم : اما كت تو هنوز آبي است انگار آن را از دريا گرفته اي.
گفت: يك دقيقه صبر كن! بعد من را روي نيمكت نشاند. من نمي توانستم نگاهش كنم. نمي توانستم تكان شانه هايم را كنترل كنم. صورتم را روي زانوهايم گذاشتم. دستهايم را بالا آوردم و گرد زانوها و صورتم حلقه زدم. صدايش را مي شنيدم. مي گفت صبر كن همين الان يك عكسي بگيرم كه يادگاري بماند. نمي خواستم هيچ چيزي بشنوم. صدايش رفته رفته گنگ شد. آن قدر كه گوشم را اذيت مي كرد. سر بلند كردم تا بگويم دست از سرم بردارد. خواستم بگويم ديگر از عكسهايش برايم نگويد. كسي روبه رويم نبود. به پشت سرم نگاه كردم. پيرمردي كه روي نيمكت خوابيده بود از خواب پريده و وحشت زده به من زل زده بود. در دورترين نقطه جاده، آن جا كه درختها به آسمان رسيده بودند، كسي به ميان ابرها رفت كه رنگ آبي كتش را تشخيص دادم.
خيابان خلوت بود و حساب كردم تا يك ربع ديگر جلو در موزه خواهم بود. عجله اي نداشتم و منتظر بودم تا خودش چيزي بگويد. در دو خيابان اول فقط سرش را روي پشتي صندلي گذاشته بود و با چشمهاي بسته داشت به آرامي چيزي را زمزمه مي كرد. شايد هم منتظر بود من چيزي بگويم.
پرسيدم ازشهر ما خوشش آمده است؟
بدون آن كه چشم باز كند گفت: عالي است.
مهلت ندادم و پرسيدم: مي شود سوال كنم شغل شما چيست؟ خواستم يك توجيهي براي سؤالم بتراشم كه كارم را راحت كرد. گفت عكاس است. بعد مثل اين كه سؤال بعدي ام را حدس زده باشد ادامه داد براي اولين بار است از شهرما ديدن مي كند. خواستم چيزي بگويم اما مهلت نداد. بدون اين كه عجله اي داشته باشد گفت فردا از شهر ما خواهد رفت؛ ولي هيچ وقت آن را فراموش نخواهد كرد.
گفتم موزه شهر ما قسمتي دارد كه حتما برود ببيند. قسمتي كه سنگهاي مختلف از دوران مختلف را گردآورده اند.
گفت: حتماً.
بعد مكث كرد و ادامه داد: ولي من به سنگهاي خيابانها و جاده ها بيشتر علاقه دارم.
دلم نمي خواست صحبتمان بند بيايد. براي همين خجالت نكشيدم و گفتم منظورش را نمي فهمم. خيلي ساده گفت سنگهاي موزه ها چيزهايي هستند كه آدم را به گذشته هاي خيلي دور مي برند. ولي با سنگهاي جاده ها و خيابانها آدم به سرزمين هاي ناشناس مي رسد. پوزخندي زد و پرسيد مي تواند سيگار بكشد؟
گفتم: ديروز هم پرسيديد، بله شيشه را پايين بكشيد مسأله اي نيست.
سيگار خوشبويي از جيبش بيرون آورد و روشن كرد. بعد كلاهش را پائين تر كشيد تا نور توي چشمش نيفتد. پك اول را زد و خودش ادامه داد: آدمها هميشه از شناختن چيزهاي ناشناخته لذت مي برند. اسمش را گذاشته اند «كشف». ولي واقعيتش اين است كه دو نوع كشف داريم. كشف ناشناخته هاي ديروز، يا فراد؟ هردو ناشناخته هستند، ولي زمين تا آسمان با هم تفاوت دارند.
گفتم: وقتي بچه بودم دوست داشتم باستان شناس بشوم. دوست داشتم توي خرابه ها و مكانهاي متروكه زندگي كنم.
پرسيد: و بعد؟
گفتم: كه چيزي كشف كنم. چيزي پيدا كنم كه نشان بدهد شهرمان چه تاريخي دارد. از كي شهر بوده.
دود سيگارش را در داخل ماشين رها كرد. سرفه ام گرفت. ماشين پشت سرم بوق زد و فهميدم چراغ قرمز سر چهارراه مدتي است سبز شده است. راه افتادم.
مسافرم پرسيد: كي مي رسيم؟
گفتم: زياد نمانده... و خواستم چيزي بگويم كه اجازه نداد. پرسيد از شغلم راضي هستم؟
مسافر جالبي بود. اين چند روزه چيزهايي از او ديده بودم كه باورم نمي شد. مثلا نمي دانستم چرا اين سؤال را از من مي كرد؟ چند صد متر بيشتر نمانده كه او به مقصد برسد. به او چه مربوط است؟ بعد خودم به خودم گفتم مگر به تو مربوط بود كه از او سؤال كردي؟ به او حق دادم.
سرش را از روي پشتي بلند كرد. كلاهش را پس زد. از بين دو صندلي نزديكتر شد و گفت : چه رابطه اي بين باستان شناسي و راننده تاكسي شدن وجود دارد؟ من هم خنده ام گرفت. چون خودم بارها به آن فكر كرده بودم.
گفتم رانندگي تاكسي راندن توي يك دايره است. از اين نقطه به آن نقطه شهر مي رويم. ولي در واقع توي يك دايره هستيم. سوار كردن مسافري كه بخواهد به شهر ديگري برود ممنوع است.
مثل اين كه همان چيزي بود كه مي خواست بشنود. چون گفت باستان شناسي هم چيزي شبيه همين رانندگي تاكسي است. نوساني دائمي بين امروز و ديروز. برو و برگرد. و بيشتر اطراق كن در ديروزي كه زياد نمي شناسي.
گفتم: به نظر تو نمي شود اين دور را شكست؟
خنديد و گفت: به يك شرط!
گفتم: حاضرم
رسيده بوديم. موزه مثل يك قلعه قديمي به خواب رفته بود. جهانگردان و مسافران ديگر براي ورود به آن صف كشيده بودند. تعدادي از دانش آموزان مدرسه را هم آورده بودند كه سر و صداي زيادي مي كردند. چند معلم آنها را كنترل مي كردند. دختركي شيطنت كرد و با بي احتياطي به وسط خيابان دويد. خانم معلم، كه دختر جواني بود، چنان جيغي كشيد كه ماشينها با سرعت ترمز كردند. براي يك لحظه خيابان منجمد شد. همه يخ زده شده بودند. خود دخترك چند ثانيه ايستاد و همه را نگاه كرد. بعد مثل اين كه فهميد به خاطر او چنين وضعي پيش آمده خنده بلندي سر داد و شروع كرد به فرار. معلم دنبالش دويد و او را در سر پيچي گير آورد. دختر نفس زنان با سر و رويي آشفته ايستاد و لجوجانه به معلم نگاه كرد. معلم داشت داد و بيداد مي كرد. ولي دختر بيشتر به دوستش نگاه مي كرد.
مسافر من پرسيد: به نظر تو دختر از چه فرار مي كرد؟
بدون اين كه جواب او را بدهم گفتم: قرار بود پاسخ من را بدهي.
گفت: امروز روز آخري است كه من در اين شهر هستم. و بي معطلي اضافه كرد: اگر موافق باشي امروز را با هم باشيم.
اصلا مثل اين كه منتظر اين پيشنهاد بودم. گفتم صبر كن! تاكسي را در زير درختي پارك كردم و برگشتم و با هم راه افتاديم. دست در كوله اش كرد و دوربينش را بيرون آورد.
گفتم: ولي قبول داري عكاسي هم شغلي است مثل رانندگي.
گفت: با اين تفاوت كه آدم در امروز منجمد مي شود. يك عكاس خوب لحظاتي از امروز را ثبت مي كند كه دارد با عجله به ديروز مي پيوندد.
خنديدم و گفتم در واقع كار باستانشانسان را ساده مي كند. چند هزار سال ديگر، ديگر نيازي نيست به خرابه ها بروند...
انگار نه انگار كه من چيزي مي گفتم. گفت: عكسهاي زيادي گرفته ام كه هركدام براي خودم فراموش ناشدني هستند. رفت روبه رويم ايستاد و ادامه داد: يك بار در خيابان داشتم مي رفتم. دنبال گرفتن عكس از يك ساختمان بلند و چندين طبقه بودم. از ميان جمعيت يك دفعه موتور سواري جلوي دختري پيچيد. همه ترسيدند و ناخودآگاه چند قدمي عقب نشستند. پسر با سرعت از موتور پيدا شد. دختر بيشتر از همه ترسيده بود. من بو كشيدم كه اتفاقي در شرف وقوع است. مثل شكارچي كهنه كاري كه صيد را در چند قدمي خود ببيند. فهميدم بايد دوربين را درآورم و منتظر لحظه مناسب باشم. پسر كلتي از كمر كشيد و بدون يك كلمه حرف دو تير به دختر زد. دختر به زمين افتاد. پسر بر سر جسد نيمه جانش حاضر شد و چند تير به ميان پاهايش شليك كرد. همه ما بهت زده نگاهش مي كرديم. پسر بالاي سر جسد خونين دختر ايستاد و با چاقو دامن او را كه حالا غرق خون شده بود دريد. آن را برسر چوبي زد و در حالي كه همه مبهوت اين جنايت بودند كلت را به شقيه خودش گذاشت و بي محابا شليك كرد. بعدها شنيدم كه گفتند دختر نامزد او بوده است. كسي كه هم نامزدش بوده و هم به او خيانت كرده است. ولي من ديگر نتوانستم در آن شهر بمانم. دخترك آن قدر معصوم بود كه حتي نخواستم جنايتي را به نام او براي عبرت ديگران ثبت كنم.
گفتم: عكس را چه كردي؟
گفت: كاري كه هميشه مي كنم. قايقي دست و پا مي كنم و به دريا مي زنم. تا آن جا كه مي شود به عمق دريا مي روم. جايي كه ديگر از نه پرندگان دريايي و نه از كوسه ها خبري نيست. من هستم و موجها. با نهنگاني كه در زير پايم اين ور و آن ور مي روند. بعد فيلم عكس را بيرون مي آورم و آن را به دريا مي اندازم.
مي دانستم چه مي گويد. بهترين جاي دنيا كه آدم بتواند با تنهايي خودش تعيين تكليف كند درياست. ولي با حرفهاي او دريا را فراموش كردم. براي يك لحظه از او بدم آمد. به نظرم آدمي رسيد كه از فرط بي جربزگي خل شده است.
گفت نه مسأله خل بودن نيست. مشكل چيز ديگري است...
گفتم: ولي تو هركاري بكني تغييري در واقعيت نمي دهد. باز هم دهها پسر پيدا مي شوند و دهها دختر را مي كشند. تو در لحظه جنايت ساكت بوده اي. حالا دلت خوش باشد كه عكس يكي از آنها را ظاهر نكرده اي. دلت خوش باشد كه ...
نگذاشت حرفم تمام شود. به پاركي بزرگ رسيده بوديم كه روبروي موزه قرار داشت. ضلع شرقي پارك خياباني پهن بود كه بيرون شهر راه مي برد. پير مردي كفشهايش را در دستمالي بسته، زير سرش گذاشته و روي نيمكتي خوابيده بود.
گفت: پس بگذار يك نمونه ديگر را برايت بگويم. سالها قبل به من خبر دادند كه در يك محاكمه رسمي مي توانم شركت كنم. برايم جالب بود و تا آن موقع چنان صحنه هايي را نديده بودم. محل محاكمه فرودگاه يك شهر كوچك و درجه سه بود. دوربينم را آماده كردم. لنزي 28ميليمتري داشتم و و دوربين را روي نوردهي اتوماتيك گذاشتم. تصميم گرفته بودم كه حتي يك صحنه را هم از دست ندهم. وقتي به فرودگاه رسيدم محاكمه آغاز شده بود. ده نفر متهم با چشمبند و دستبند به دست روي نيمكتي نشسته و در برابر قاضي قرار داشتند. قاضي ريشي تنك و عينكي استكاني داشت. سرش پائين بود و داشت پرونده را مي خواند. سرش را بالا برد و گفت نفر يازدهم كجاست؟ چند نفر جلو دويدند و گفتند بيرون سالن است. قاضي گفت بياوريدش و دوباره شروع كرد به خواندن پرونده. همان چند نفر بيرون رفتند و به زودي با برانكاردي بازگشتند. متهم مجروحي بود روي برانكارد و به سختي نفس مي كشيد.
هوا گرم بود و خيس عرق بودم. مسافرم به سايه درختي نگاه كرد و گفت آن روز هم مثل امروز داغ داغ بود. قاضي عمامه اش را برداشت و كنار دستش روي ميز گذاشت.
احساس شديد عطش داشتم. آب دهانم را نمي توانستم قورت بدهم. دهانم خشك شده بود و سعي مي كردم به روي خودم نياورم.
مسافرم پرسيد: حالم خوب است؟
گفتم: بعد قاضي اسم متهمان را پرسيد.
گفت: بله همه قضايا 30دقيقه بيشتر طول نكشيد. حكم همه را داد و بلند شد و رفت. همه به اعدام محكوم شدند.
گفتم: بعد يكي دو نفر زدند زير گريه. يك نفر شروع كرد به شعار دادن. چند نفر ريختند روي سرش و كتكش زدند. بعد فرمانده دستور داد بلند شوند. آنها دستهايشان را روي شانه هاي يكديگر گذاشتند. يك نفر آنها را به بيرون هدايت كرد.
دستم را گرفت و بغض كرده گفت: همه ساكت بودند. و دوباره تكرار كرد: همه آنها كه در دادگاه بودند ساكت بودند. ما همه تماشاچيان ساكت جنايت بوديم. ... بعد مثل اين كه از من شرم دارد رويش را برگرداند و ادامه داد: من هم به دنبالشان رفتم...
دستم را فشرد. احساس كردم از تنهايي به در آمدم. قوت قلبي يافتم. من هم دستش را فشردم. سرم پايين بود و داشتم به ريگهاي زير پايم نگاه مي كردم.
گفت :مي داني! صد متري نرفته بوديم كه يكي از محافظان قاضي خودش را با عجله به ما رساند. از كنار كارگراني كه در فرودگاه كار مي كردند گذشتيم. آنها از زير چشم به ما نگاه مي كردند و بيل مي زدند. محافظ قاضي عينك آفتابي به چشم داشت. كلت بزرگي را به كمر بسته بود. هرگامي كه برمي داشت كلت لپر مي خورد و اين طرف و آن طرف مي افتاد. از تل كوچكي كه نزديكمان بود گذشتيم.
من نتوانستم بلند نشوم. بلند شدم. او روي نيمكت نشست. من روي زمين نشستم و زانوهايش را گرفتم. گفتم: باورت مي شود؟ باورت مي شود؟
گفت: خودم ديدم، مجروح روي برانكاردي را هم آوردند. از آنها پرسيدند وصيتي ندارند؟ چند نفر چفيه به سر آمدند كه ما فهميديم جوخه آتش هستند. ده نفر را رديف كردند. دو سه نفرشان زخمي بودند. يكي دستش باند پيچي شده بود و روي سينه اش قرار داشت. مرد دوباره پرسيد آيا وصيتي ندارند. يكي شان زد زير گريه. زار زار گريه مي كرد و قسم مي خورد كاري نكرده است. التماس مي كرد به زن و بچه اش رحم كنند. ولي بقيه ساكت بودند.
گفتم همه سنگيني صحنه يك طرف اين سكوت لعنتي يك طرف. كارگران از دور داشتند دزدكي ما را تماشا مي كردند. هيچ كس جرأت نداشت كاري بكند. محكومان ساكت تر از بقيه منتظر بودند.
گفت: ولي آن كه گريه مي كرد نتوانست روي پايش بايستد. ضعف كرد. آمدند زير بغلش را گرفتند و دوباره سر پايش كردند. جوخه به زانو شد.
گفتم: من نتوانستم به آنها نگاه كنم. الان هم نمي توانم حتي تعريفش كنم. به چكمه هاي سياه با بندهاي سفيدشان خيره شدم. فرمانده دستور داد: «افراد مسلح» و من فقط صداي كشيدن كلنگدن ها را شنيدم.
گفت: من هي عكس گرفتم. هي عكس گرفتم. فرمانده جوخه فرمان آتش داد. صداي رگبارها فضا را پر كرد. اي كاش مي توانستم عكسي بگيرم كه صدا را هم ضبط كند. آن وقت مي شد آن را در تلويزيونها نشان داد. مي شد خيلي كارها كرد...
هق هقم امان نمي داد. سرم را روي زانويش گذاشتم. پرسيدم يادت هست؟
چيزي نگفت. دوباره پرسيدم يادت هست؟ و بعد خودم اضافه كردم وقتي افتادند، خاك بلند شد.
گفت: يك جا رسيدم كه ديگر خسته شدم. از دوربينم بدم آمد. آن را كنار گذاشتم. باورم نمي شد. همين طوري در يك لحظه هرده نفر به خاك افتادند. بعد فرمانده كلتش را بيرون آورد و رفت بالاي سر نفر برانكاردي. لوله كلت را روي شقيقه اش فشار داد و شليك كرد.
گفتم: من رويم برگرداندم تا نبينم. نمي توانستم ببينم.
گفت: بعد صداي ده تك تير ديگر بلند شد و بعد از آن سكوت بود. به آسمان نگاه كردم. حتي پرنده اي پر نمي كشيد. به پشت سرم نگاه كردم. كارگران ساكت ايستاده بودند و آهسته اشك مي ريختند. به خودم نگاه كردم. هيچ نمي ديدم. احساس مي كردم تيرها را به من شليك كرده اند. از قلبم گذشته بودند.
گفتم: بس كن! بس كن! چه فايده كه خودت هم قرباني بودي
گفت: مثل همين الان تو! نگاه كن پيراهنت خوني است. سرخ سرخ است. اين خون كيست؟ تمام كت من سرخ شد.
گفتم : اما كت تو هنوز آبي است انگار آن را از دريا گرفته اي.
گفت: يك دقيقه صبر كن! بعد من را روي نيمكت نشاند. من نمي توانستم نگاهش كنم. نمي توانستم تكان شانه هايم را كنترل كنم. صورتم را روي زانوهايم گذاشتم. دستهايم را بالا آوردم و گرد زانوها و صورتم حلقه زدم. صدايش را مي شنيدم. مي گفت صبر كن همين الان يك عكسي بگيرم كه يادگاري بماند. نمي خواستم هيچ چيزي بشنوم. صدايش رفته رفته گنگ شد. آن قدر كه گوشم را اذيت مي كرد. سر بلند كردم تا بگويم دست از سرم بردارد. خواستم بگويم ديگر از عكسهايش برايم نگويد. كسي روبه رويم نبود. به پشت سرم نگاه كردم. پيرمردي كه روي نيمكت خوابيده بود از خواب پريده و وحشت زده به من زل زده بود. در دورترين نقطه جاده، آن جا كه درختها به آسمان رسيده بودند، كسي به ميان ابرها رفت كه رنگ آبي كتش را تشخيص دادم.
5خرداد88
ادامه مطلب!
مسافري با كت آبي رنگ
(سه گانه انتظار_ 1)
نسيمي کز بُن آن کاکُل آيد
مرا خوشتر ز بوي سنبل آيد
چو شب گيرم خيالت را در آغوش
سحر از بسترم بوي گل آيد
«باباطاهر»
ساعت مشخصي ندارد. ولي هرروز به من زنگ مي زند. اسمش را مي گويد و ساعت رسيدنش به فرودگاه را. من هم شماره پروازش را مي پرسم. او شماره پروازي نمي دهد. ولي ميگويد كتي آبي رنگ به تن دارد. وقتي از در خروجي بيايد بيرون حتما او را تشخيص خواهم داد.
روزهاي اول ديگر چيزي نميپرسيدم. اما وقتي كه چند روز به فرودگاه رفتم، و هرچه منتظر شدم و نيامد، نااميد شدم. ولي روز بعد دوباره زنگ مي زد. اول ميپرسيد همان راننده تاكسي ديروزي هستم كه علافش شدهام؟ ميخنديدم و ميپرسيدم شما هنوز كت آبيتان را به تن داريد؟ او هم ميخنديد. من هم اضافه ميكردم ولي نه ديروز و نه پريروز و نه هيچ روزي مسافري كت آبي به شهر ما وارد نشد.
گاهي فكر كرده بودم دروغگويي است كه قصد سر به سر گذاشتنم را دارد. ولي چرا نميتوانستم همان جا ردش كنم؟ نكند خودم هم يك جوري خوشم مي آيد كه الكي منتظر باشم. ولي واقعيت چيز ديگري بود. صدايش جاذبهاي داشت كه نميتوانستم جواب رد بدهم. با خيالات همان صدا، بعد از قطع شدن هربار تلفن، بقيه روز را سپري مي كردم.
هر بار به محض رسيدن به فرودگاه سمش را، با ماژيكي كلفت، روي يك تكه مقوا ا مينوشتم. آخرين بار هم همين كار را كردم.
همان اسمي را نوشتم كه خودش گفته بود. ساعت رسيدن هواپيما را هم داشتم. تقريباً مطمئن بودم كه مسافرم خواهد آمد. اما وقتي همه مسافران از در خروجي بيرون آمدند و هركدام به سويي رفتند من تنها ماندم. مثل هميشه سلسله شكها رديف شد. اول از همه شك كردم كه نكند شماره پرواز را اشتباهي داده است. رفتم از اطلاعات پرسيدم.
خانمي كه پشت ميز اطلاعات نشسته بود دختر جواني بود كه ديگر مرا ميشناخت. از بس كه روزهاي قبل به آنها مراجعه كرده ام تمام كارمندان اطلاعات مرا شناختهاند. باز هم همان سؤال تكراري را بدون يك كلمه پس و پيش پرسيدم. او هم بدون يك كلمه تغيير، مقداري با كامپيوترش بازي كرد، و بعد جوابم را داد.
اطلاعاتي كه داشتم درست بود. به بقيه حرف او گوش نكردم. رفتم آن طرفتر ايستادم و روي پنجه پاهايم بلند شدم؛ تاشايد از ميان انبوه جمعيت او را تشخيص بدهم. در خروجي مرتب باز و بسته ميشد و دسته دسته، يا تك به تك، مسافران ميآمدند بيرون. بي آن كه از مسافر من خبري شود.
مقداري ابلهانه بود؛ اما اين قدر گيج شده بودم كه از مرد جواني پرسيدم از مسافر من خبري ندارد؟ مثل من يك مقواي سفيد در دست داشت و اسمي را رويش نوشته بود. طرف يك مقدار بر و بر نگاهم كرد. بعد با تعجب پرسيد شما هم دنبال مسافري ميگرديد كه نيامده؟ هم همه چيز يادم رفت و بي اختيار پرسيدم: شما هم؟
بلندگوي فرودگاه از تأخيري كه پيش آمده بود معذرت خواهي كرد. تازه متوجه شدم كه هواپيما تأخير دارد.
خسته شده بودم. رفتم روي صندلي مشرف به در ورودي بنشينم. روي هركدامشان مسافري نشسته بود. كمين گذاشتم كه تا يكي از آنها خالي شد مهلت ندهم. شانس آوردم. پير زني با همسر پيرتر از خودش روي يكي از آنها نشسته بود. با كولههايشان جاي سه نفر را گرفته بودند. جا به جا شدند. پير زن كولهاش را برداشت تا چيزي از آن بردارد. من بدون رودبايستي رفتم جاي كوله نشستم و اصلا به روي خودم نياوردم. پير زن اندكي تعجب كرد. ولي مجبور شد كولهاش را اين بار وسط دو پايش روي زمين بگذارد. سعي كردم وانمود كنم به آنها بي توجهم و فقط دارم به در خروجي مسافران نگاه ميكنم. پير مرد از پشت عينك ذره بينياش نگاهي به من انداخت و قرصش را از دست زنش گرفت و به دهان گذاشت. شيشه آبي، نيمه پر، در كنارش قرار داشت. آن را برداشت و لاجرعه سر كشيد. بعد با اخم به زن گفت نميآيد... پير زن خودش را مرتب كرد و سعي خونسرد باشد. گفت صبر كن!
در خروجي يك لحظه از بسته و باز شدن باز نمي ماند. خيلي وقتها نيمه بسته بود كه باز دوباره باز ميشد.
فكر كردم اگر امروز هم نيايد چكار ميتوانم بكنم؟ بايد بروم مركزمان. تحقيق كنم ببينم چه كسي ممكن است سر به سر من بگذارد. بيكار است و علاف؟ يا قصد و غرضي دارد؟ مگر مردم مسخره هستند؟ هي آدرس عوضي بدهد، هي اسم عوضي بدهد. انگار ما كار و زندگي نداريم كه هي بدويم دنبال سراب. هي بياييم اين جا منتظر مسافري باشيم كه اصلاً وجود خارجي ندارد. ولي راست راستي ممكن است يك نفر علاف پيدا شود براي منتر كردن من اين قدر درد سر به خودش بدهد؟ تلفن بزند و بعد اين همه درد سر... توي اين دنياي بي دردي و بي عاري بعيد نيست. آدم علاف كه كم نيست.
به اين جا كه رسيدم در خروجي باز شد و مرد قد بلندي با يك ساك خارج شد. ته دلم خالي شد و بدون اين كه متوجه باشم و خودم بخواهم به سمتش دويدم. از پيچ ميلههاي فلزي روبه روي در عبور نكرده بود كه جلويش ايستادم. لبخندي زدم و مثل اين كه از قبل او را ميشناسم سينه به سينهاش ايستادم. او هم مرا شناخت. لبخندي زد و من بي اختيار دستم را دراز كردم و با او دست دادم. خواستم اسمش را برايش بخوانم. زرنگي كرد و زودتر از من اسمي را گفت. آب سردي رويم ريختند. صدايش با صداي مسافر من زمين تا آسمان فرق داشت. طرف هم جا خورد. پرسيد از طرف كدام شركت آمدهام؟ تا آخرش را خواندم. گفتم به دنبال مسافري هستم كه دير كرده. اين جا تازه ياد رنگ كت مسافرم افتادم. قرار بود رنگ كتش آبي باشد. ديدم رنگ كت مرد قهوه اي است. خجالت كشيدم و براي جمع و جور كردن قضيه گفتم از طرف شركتي نيامدهام. مسافري به شركت تاكسيراني شهر زنگ زده و گفته در اين ساعت به شهر ما مي رسد. قهقههاي زد و گفت اشتباه شده. يك فروشنده لوازم خانگي است كه براي بستن يك قرار داد آمده و قرار است صاحب شركت بيايد سراغش. بعد پرسيد مثل اين كه شهر زيبايي داريم؟ بدون اين كه چيزي بگويم از او جدا شدم. رفتم پشت ميلههاي جلو در خروجي ايستادم. رمق نداشتم. مقوايي را كه رويش اسم مسافرم را نوشته بودم در آوردم و بالا گرفتم.
سرخوردگي تلخي تمام بدنم را نيش ميزد. نميدانستم چه كنم؟ قبلاً هم از اين موارد داشتم. منتظر مسافري ميشدم و بعد از نيمساعتي كه دير ميآمد ميرفتم توي صف تاكسيها ميايستادم. بعد كه نوبتم ميشد و مسافري را سوار ميكردم و ميرفتم. ولي اين بار فرق ميكرد. نه مي توانستم دل بكنم و بروم سراغ كارم. نه اين كه بايستم و انتظار كشنده آمدن كسي را بكشم كه اصلا معلوم نبود ميآيد يا نميآيد. به خودم گفتم علت اين كه نميتوانم دل بكنم و بروم اين است كه هنوز به آمدن مسافر اطمينان دارم. هنوز كورسو اميدي در ته دلم ميدرخشد كه مسافرم خواهد آمد. بعد نتيجه گرفتم كه بايد اميد را بالكل از دست بدهم تا بتوانم بروم. سعي كردم به خودم بقبولانم مسافري در كار نيست. اشتباهي شده، يا يك كسي شيطنت كرده، دروغي گفته يا به هردليلي كه من خبر ندارم رد مسافري را به من رساندهاند. حالا من چقدر خوش خيالم كه همچنان ايستادهام! به خودم گفتم ابله چقدر خودخواهي؟ نميخواهي بپذيري كه مسافري در كار نيست؟ ميخواهي با چي لجبازي كني؟
زني كه از در خروجي بيرون آمده بود جلويم سبز شد. جوان بود و شاداب. سبكبال و خوشرو. لبخندي زد و برايم دست تكان داد. همه تلاشي كه كرده بودم تا مأيوس شوم از بين رفت. احساس كردم سرشار از اميد و شادي هستم. براي يك لحظه به نظرم رسيد من اصلا به مرد يا زن بودن مسافر توجهي نكردهام. اسم مسافر طوري بود كه ميشد هم زن باشد هم مرد. رنگ كت و لحن صدايش ديگر مهم نبود. مهم اين بود كه حالا ديگر خودش آمده است و معلوم ميشود كه مسافر من يك زن است. من هم لبخند زدم و عرق صورتم را پاك كردم. زن از اين كه دير كرده است عذر خواهي كرد. نميدانم چطوري گفتم «نه خواهش ميكنم» كه طرف متوجه شد خيلي عذاب كشيدهام. كاغذي از كيفش در آورد و نشانم داد. نگاه كردم و هرچه سعي كردم نتوانستم آن را بخوانم. براي يك لحظه شك كردم. براي اطمينان بيشتر به او خيره شدم. گفتم من به دنبال مسافري هستم با كت آبي. چنان خندهاي كرد كه سه چهار نفر در اطرافمان برگشتند و ما را نگاه كردند. گفت اسمش همان است كه روي مقوا نوشتهام. اما مثل اين كه اين وسط يك اشتباهي هم شده. چون از بچگي آرزو داشته يك كت آبي آسماني داشته باشد. بعد با تأسف انگشتش را گزيد و ادامه داد ولي متأسفانه هيچ وقت نداشته است. دوست همكلاسي اش قرار است بيايد و او را به خانه ببرد.
نتوانستم چيزي بگويم. چشمانم سياهي ميرفت. سرگيجه بود يا چيز ديگر. به دنبال زن بودم كه بدون خداحافظي از من دور ميشد. از در بيروني فرودگاه مردي با عجله وارد شد. زن به طرف او دويد. يكديگر را در آغوش گرفتند و از در خارج شدند. چند نفري با تعجب به من و مقوايي كه در دستم بود نگاه ميكردند.
رفتم كنج ديواري ايستادم و مقوايم را بلند كردم. تمام مسافرها دور سرم ميچرخيدند. به زحمت خودم را به صندلي خالي شدهاي رساندم و نشستم. سعي كردم چشمهايم را باز نگاهدارم تا مسافران جديد را از دست ندهم. سالن به حدي شلوغ شده بود كه جاي سوزن انداختن نداشت. داشتم خفه مي شدم. چند بار حس كردم مقوايم دارد از دستم ميافتد. هول هولكي از جا پريدم و آن را بالا بردم. بعد كه درست از نفس افتادم همه چيز در هم شد. مسافرها در هم پيچيدند. ديگر كسي را نميديدم. رنگها عوض ميشدند. رنگ به رنگ. مثل آسماني با هوايي توفاني. بعد ساكت. بعد باران بشود. بعد آفتاب. بعد صاف صاف...
چشمم را كه باز كردم در سالن فرودگاه كسي نبود. تنها منتظر مسافر كت آبي من بودم. با ترس، و اندكي حسرت، به بيرون از سالن نگاه كردم.
رگبار بود. مسافري با كت آبي منتظر تاكسي بود. تا بلند شوم، صدايش كنم تاكسي جلو پايش ترمز كرد. مسافر كت آبي سوار شد. من از پشت شيشه صدايش كردم. او با لبخند از پشت شيشه تاكسي برايم دست تكان داد و دور شد.
به خيابان رفتم. بدون اين كه بتوانم بخوابم، منتظر تلفن مسافرم ماندم.
26ارديبهشت88
ادامه مطلب!
علوي تبار و معيري دو چهره از عناصر منفرد اطلاعات سپاه

فصل يازدهم از كتاب «شكنجه و شكنجه گر»(2)
عليرضا علويتبار:شكنجه گري كه به فكر توبه ملي افتاده
عليرضا علويتبار از جمله عناصر اطلاعات سپاه است كه در شيراز و استان فارس كار ميكرد. او از كساني است كه مستقيماً دست در خون زندانيان سياسي دارد. اما مانند بسياري از شكنجه گران ديگر بعد از فراز و نشيب بسيار به ارودي «اصلاح طلبان» پيوسته و سعي ميكند با نوشتن مقالات مثلاً انتقادي نسبت به برخورد با مخالفان رژيم گذشته خود را به فراموشي بسپارد. ابتدا ببينيم از درون خود رژيم درباره او چه نوشتهاند. يك روزنامهنگار از داخل رژيم دربارة او نوشته است: «... صحبت به علويتبار رسيد. ميدانستم که نام خانوادگياش جديد است، ولي وقتي نشاني داد که او پسر حاجي سيمين بود، تازه دوزاري ام افتاد که ماجرا چيست. سالهاي شصت، فضاي شيراز بسيار مخوف بود، اگر کسي پايش به زندان عادلآباد ميرسيد، معلوم نبود جان سالم به در ببرد يا نه. خيليها از جماعت سپاهي وحشت داشتند. فاميل به فاميل رحم نميکرد. حتي رقابتهاي خانوادگي جان بعضيها را گرفت. روزي که نوه حاج حبيب مشکسار، يکي از معلمهاي مذهبي با سابقه را اعدام ميکردند(دختري ۱۳-۱۴ ساله) تازه ميفهميدي که يکي از فاميلها که مريد دستغيبيها بوده در لو دادن آن دختر تا چه حدي تاثير گذاشته. در آن فضا، پسر حاجي سيمين در اطلاعات سپاه بوده. و فردي متنفذ و قدرتمند. شايد براي پسر حاجي سيمين که پدرش پايبند خيلي رفتارهاي آخوند پسند نبود، کسر شأن بود که با نام پدرش شناخته شود علويتبار را هم هر از گاهي ميديدم. البته باورم نميشد اين همان کسي باشد که در شيراز جولان ميداده. ...هميشه سعي ميکردم ريشه آدمهايي که در روزنامه صبح امروز رفت و آمد ميکنند را در بياورم. يک جاي کار ميلنگيد»(نوشته نيك آهنگ كوثر نقل از مقاله کشتار ٦٧، پردهي دوم خرداد ٦٠ ناصر مهاجر) از همين چند سطر به خوبي روشن ميشود كه همان فرد قدرتمند و متنفذ اطلاعات سپاه، چگونه در اعدام دختران 13_14ساله نقش داشته است.
حالا سالها گذشته است. علويتبار گذشته خودش را فراموش كرده؛ نويسنده و «اصلاحطلب» شده است. پز روشنفكري ميدهد و مينويسد: «همه ما راهحلهاي قهرآميز را بر راهحلهاي ديگر ترجيح ميداديم» راستي چه كسي راه حلهاي قهرآميز را ترجيح ميداد؟ مگر يادمان رفته كه وقتي نه خبري از مبارزه مسلحانه بود و نه راه حلهاي قهرآميز» در همين شيراز چه بلايي بر سر نسرين رستمي، دختر دانش آموز، آوردند و فرياد هيچ كس نه به گوش علويتبار و نه بالاتر از او نرسيد. و چقدر بايد شارلاتان بود كه با همة اين اوصاف نوشت: «حاکميت رقابتستيز بود و اوپوزيسيون تماميتخواه» و چقدر بايد رند بود كه آن همه شقاوت و سفاكي را كه بعد از 30خرداد60، از جمله در زندان عادلآباد شيراز و تحت نظارت امثال خود علويتبار، فراموش كرد و آنها را اشتباهاتي «كه عمدتا" نتيجه بي تجربگي» است ناميد و بزرگوارانه فرمايش فرمود: «نبايد (آنها را) خيلي بزرگ كرد!» و راستي چقدر بايد در به كار بردن كلمات ناصادق بود كه نوشت: «آقاي لاجوردي در اواخر عمر قانونگرا شده بود» از آنجا كه لاجوردي آدم شناخته شدهيي است، لذا وقتي علويتبار از قانونگرايي او صحبت ميكند ماهيت و حدود قانونگرايي خود را لو ميدهد. (ايضاً همان منبع سابق)
و راستي آيا «نوة حاج حبيب مشكسار» فقط يك مورد بوده است؟ شايد علويتبار گذشته خود را به ياد نياورد. اما همة كساني كه حافظه خود را از دست ندادهاند ميدانند درست در همان زمان كه ايشان در واحد اطلاعات سپاه در عادلآباد شيراز به «خدمت!» مشغول بودند، الهه دكنما دانشآموز شيرازي روي لباسش نوشته بود قبل از اعدام 7بار مورد تجاوز واقع شده است، ما ميدانيم همان زمان، درست در همان مكان خون شهرزاد امامي دانشجوي شيرازي را كشيدند و بعد از تجاوز به دارش آويختند. ما ميدانيم درست در همان جا و همان زمان زمان سه بار خون مريم فلاحت را براي تأمين خون پاسدارن كشيدند و بعد از سه بار تجاوز اعدامش كردند(صفحات65و66 كتاب قهرمانان در زنجير)
علويتبار شايد «نوه 13_14ساله حاج حبيب مشكسار» را به ياد نياورد. اما ما ناهيد مقيمي دانش آموز شيرازي را در زندان عادلآباد شيراز ميشناسيم كه وقتي به جوخه تيرباران سپرده شد روزنامههاي محلي درباره جرمش، نوشتند: «به حمايت از مجاهدين شعار ميداد». ما اسامي و مشخصات 5دختر دانش آموز ديگر را كه در 31تير1362، به جوخه تيرباران سپرده شدهاند در اختيار داريم. اسامي آنها عبارتند از:
1_محبوبه جمشيدي 17ساله، دانش آموز سال چهارم دبيرستان كه يك سال و نيم قبل دستگير شده بود
2_رؤيا حاجياني قطبآبادي 16ساله دانشآموز سال دوم دبيرستان كه يك سال و نيم قبل دستگير شده بود
3_سوسن ملازاده 19ساله از جنگ زدگان شهر آبادان كه يك سال قبل دستگير شده بود
4_مرضيه طاهري 18ساله، دانش آموز سال آخر دبيرستان كه يك سال و نيم قبل دستگير شده بود
5_مرضيه منزبدي(صفحه 166 كتاب قهرمانان در زنجير)
علويتبار، و علويتبارهايي كه تا ديروز شلاق به دست در زندانها و شكنجهگاهها هركاري خواستند كردند، بي جهت سعي ميكنند تماميت رژيم را از زير تيغ در ببرند و جنايتهاي پاك ناشدني نظام آخوندها را منحصر به «يك اقليت بسيار فعال» كه «آتش بيار معركه» شده بودند معرفي كنند كه «بهترين راه تغيير آدمها را استفاده از مناسبات خشونتآميز» ميدانستند.
علويتبار مينويسد: «جامعه ما در مقطع 30خرداد هنوز به قبح خشونت واقعاً پي نبرده بود» و ما سؤال ميكنيم آيا شما پي بردهايد؟ شما كه مدعي هستيد بايد «همه بايد از زاويه اين که "من چقدر تقصير داشتم" به اين موضوع نگاه بکنند» نظرتان را در مورد حرفهاي گوركن شيرازي كه زهرا فروغي را دفن كرد، بنويسيد تا همگان متوجه ميزان صداقت شما در پيشنهاد «توبه ملي»تان بشوند. گوركن شيرازي گفته است: «موقع دفن او متوجه شدم زنده و بدنش هنوز گرم است. به پاسداري كه جسدها را آورده بود گفتم : “هنوز زنده است“ پاسدار گوشه چادر او را در دهانش فرو كرد، حالت خفگي باعث شد تا آن را هق بزند بيرون. دستش را گرفتم، ديدم داغ است، دستش را از دستم بيرون كشيد. به پاسدار گفتم: “او هنوز زنده است ، تشخيص ميدهد“ اين بار پاسدار او را كشان كشان به پشت ماشين انداخت و برد. مدتي بعد برگشت. گفت : خاكش كن! وقتي او را در گور ميگذاشتم هنوز زنده بود و حتي چشمهايش را هم باز كرده بود» (صفحه 323 كتاب قهرمانان در زنجير) راستي نظر علويتبار چيست وقتي دربارة شهناز داوودي، يكي از زندانياني كه در زمان شلاق به دستي ايشان در همان زندان عادلآباد بود، ميخواند؟ «شهناز دو دختر به نامهاي مريم(11) ساله و ليلا(6ساله) داشت و پسرش به نام محسن 4ساله بود ... او در تابستان سال1361 در حالي كه باردار بود دستگير شد و دژخيمان جنايتكاري نظير پاسدار جواد معلمي و مجيد ترابپور او را به زير وحشيانهترين شكنجهها بردند. چند روز بعد از دستگيريش در جريان حمله پاسداران به يكي از پايگاههاي مجاهدين در شيراز، مريم و ليلا هم دستگير شدند و در مقابل چشمان شهناز زير شكنجه قرار گرفتند. شهناز را بارها در حضور فرزندانش شكنجه كردند» علويتبار همكارانش «جواد معلمي و مجيد ترابپور» را ميشناسد؟ اگر راست ميگويد دو نفر ديگر مثل آنها را به ما معرفي كند. اگر راست ميگويد دو مورد ديگر مثل شهناز را براي ما بنويسد. يك مورد ديگرش را ما در مورد فاطمه زارعي و شكنجه او در برابر فرزندان 3_4 سالهاش به نامهاي، شورا و مسرور، ميدانيم. شما لطف كنيد يك نمونه ديگرش را بنويسيد. و نكند اين هم «شايعه شكنجه» ساخته و پرداخته «منافقان» براي بد نام كردن نظام است؟ در اين صورت باز هم اجازه بدهيد زمان «متنفذ و قدرتمند»يشان در اطلاعات سپاه را به يادشان بياوريم و از آن چه برسر يك زوج مجاهد به نام جواد شاهين(زنداني زمان شاه) و طاهره حبيبي فرد، بپرسيم. آقاي علويتبار آنها را در آنجا نديد؟ ما ميدانيم كه وقتي جواد شاهين را با همسرش رو در رو ميكنند از شدت شكنجه كور شده بوده است. ما ميدانيم كه طاهره در زمان دستگيري 4ماهه حامله بود است و در زير شكنجه، سينهاش را سوراخ كردهاند. ما ميدانيم سه انگشت طاهره را قطع كرده بودند و شنيدهايم كه وقتي تيربارانش كردهاند يك تير به شكم او خورده و جنين چند ماههاش به روي زمين افتاده است. راستي نظر پيشنهاد دهنده «توبه ملي» در اين مورد چيست؟
2_عليرضا معيري: پلي از اطلاعات سپاه به سفارت و تروريسم
عليرضا معيري يكي ديگر از افرادي است كه در اطلاعات سپاه زير نظر محسن رضايي شروع به كار كرد. او از نزديكان دكتر مصطفي چمران بود. معيري فعاليت خود را از انجمن اسلامي دانشجويان دانشكده توانبخشي تهران آغاز كرد. به طور همزمان در انجمن تحكيم وحدت، كه عمدتاً وابسته به سپاه بود، فعال بود. عليرضا معيري ابتدا در باغ مهران تهران(مركز ساواك شاه) به تجديد ساواك متلاشي شده پرداخت. او در جريان انقلاب فرهنگي، در اوائل سال59، از جمله دانشجوياني بود كه به شناسايي دانشجويان مخالف پرداخت و براي آنها پرونده سازي كرد. معيري در ضرب و شتم دانشجويان در اين زمان بسيار فعال بود.
در جلد دوم كتاب شنود اشباح(ص727) در مصاحبه محقق با "منبع (ص) درباة معيري ميخوانيم:«كنگرلو از فجر اسلاميها بود. مثل عليرضا محسني و عليرضا معيري. و اينها. ظاهراً اونها توي تشكيلات مجاهدين انقلاب نيامدند... محسن كنگرلو به شدت به ميرحسين موسوي در بحثهاي امنيتي نزديك بود... توي قصه "مكفارلين" از كليدهاي اوليه و اصلي بود. در تحقيقات استراتژيك هم همراه سعيد حجاريان بود». برداشت نويسنده كتاب شنود اشباح در سالهاي بعد تأييد شده است. زيرا معيري برخلاف بسياري دست اندركاران شلاق به دست ديگر هرگز به اصلاح طلبان نزديك نشد و هميشه يار وفادار «ولي فقيه» باقي ماند. در معرفيهايي كه از معيري ميشود هيچگاه به سوابق او در اطلاعات سپاه اشاره نميشود. بلكه بيشتر سعي دارند تا او را يك سياستمدار با سوابق بسيار زياد سياسي معرفي كنند. مثلاً در سايت سفارت رژيم در پاريس او را چنين معرفي كردهاند: « تاريخ تولد: 1335 ، رشت... تحصيلات: فارغ التحصيل رشته گفتار درماني، تاريخ ورود به وزارت امور خارجه: 1359 ، سوابق شغلي: كاردار ايران در فرانسه مرداد 1363 تا آذر 1364، معاون سياسي نخست وزير(ميرحسين موسوي) 1364-1368، مشاور رئيس جمهور(رفسنجاني) در امور بينالملل 1368-1376، مشاور رئيس جمهور در امور هماهنگي و مسئول گروه مشاورين رئيس جمهور(رفسنجاني) 1376-1377، سفير جمهوري اسلامي ايران در فرانسه 1377-1381، سفير و نماينده رژيم در دفتر اروپايي سازمان ملل متحد در ژنو، در سال1385 به بعد»
اما اين تصوير ناقص، تنها يك بعد از واقعيت چهره يك ديپلمات تروريست ارائه ميدهد كه خود در شكنجهگاههاي آخوندي در اعدام و شكنجه بسياري شركت مستقيم داشته است. واقعيت اين است كه معيري پس از 30خرداد1360 طبق بيلاني كه خودش بهسپاه ارائه كرده، نزديك به 200دانشجو را شخصاً دستگير و اغلب آنها را بهجوخههاي اعدام سپرده است. براساس گزارشهاي موثق معيري مستقيماً در اعدام مجاهدين شركت ميكرد.
انتقال يك مهرة آزمايش پس دادة اطلاعاتي به وزارت امور خارجه و گرفتن پستهاي حساس و كليدي يك انتقال ساده و بي پيرايه نبود. اين انتقال زماني صورت گرفت كه هنوز وزارت اطلاعاتي به وجود نيامده بود. از سوي ديگر صدور تروريسم در دستور كار رژيم قرار داشت. همچنان كه وابستگان خميني اعتراف كردهاند خميني هيچگاه با ترور مخالفان خود مخالف نبود. فتواي قتل سلمان رشدي نمونه مفتضح بينالمللي آن است و موافقت با ترور حسنعلي منصور در سالهاي دهه1340 توسط گروه مؤتلفه نمونه داخلي آن. در اين مورد حميدرضا ترقي، وقتي مورد سؤال قرار ميگيرد پاسخ صريحي داده است: ««مؤتلفه بر اين باور تاکيد دارد که مرجعيت و شخص حضرت امام برخورد نظامي با اين گونه عناصر خائن بهاسلام را تاييد کردهاند.»
وي با رد اين مسأله که امام با خط مشي ترور موافق نبودهاند افزود: «اين مسئله قابل بحث است اما وقتي امام در مورد سلمان رشدي حکم اعدام ميدهند نشان ميدهد که ايشان با بر خورد نظامي با خائنين به اسلام موافق بودهاند و آقاي عسکر اولادي که حافظه تاريخي بسيار خوبي هم دارند اين موضوع را از فر مايشات امام استنباط کردهاند»
از اين رو، و بعد از فتواي خميني براي ترور مخالفان در خارج كشور، سپاه پاسداران تعدادي از عناصر خود را به وزارت خارجه فرستاد تا آنان با استفاده از پوشهاي ديپلماتيك بتوانند سياستهاي رژيم را پيگيري كنند. يكي از اين عناصر معيري بود. او با دستور صريح خميني مأموريت ترور مسعود رجوي در پاريس را به عهده گرفت و قرار شد به عنوان كاردار سفارت رژيم به فرانسه برود.
اما دولت وقت فرانسه با ورود او مخالفت كرد. سپاه براي ادامة وظيفهيي كه به معيري محول كرده بود او را با پاسپورت عادي به فرانسه فرستاد و در فرانسه او را به عنوان كاردار معرفي كرد.
معيري در پاريس با ديپلمات تروريستهايي همچون وحيد گرجي و مسعود هندي در يك سلسله انفجار و عمليات تروريستي شركت داشت. و به طور مشخص طرح ترور مسعود رجوي را پيگيري ميكرد. در اين راستا بود تعداد ديگري از تروريستها به فرانسه آمدند تا طرح مورد نظر خميني را اجرا كنند.
طرح ترور مسعود رجوي به دلايلي با شكست مواجه شد. به طوري كه سالهاي بعد محسن رضايي زبان به اعتراف گشود و در اين باره گفت: «چرا اين همه ماشين ضدگلوله بهاو دادند؟ چرا اين همه پليس امنيتي رد ميشدند… عدهيي از رزمندگان لبنان و جاهاي ديگر از راههاي مختلف پيام ميدادند، يك صحبتي ميكردند، ميگفتند بابا شما ميتران را بخواهيد، ما دست و پا بسته او را تحويل ميدهيم، اما رجوي 10برابر ميتران حفاظت ميشود»(محسن رضايي نماز جمعه تبريز30تير1365)
يكي از تروريستها محمد شريفزاده(با نام مستعار محمدي) بود. محمدي همان كسي است كه در سالهاي بعد در جريان قتلهاي زنجيرهيي نامش به عنوان يكي از مهرههاي اصلي آن جنايتها برزبانها افتاد. محمدي در سال64 به اتفاق حميد نقاشان به پاريس آمد و پس از شكست طرح به ايران بازگشت و مدير كل امنيت وزارت اطلاعات رژيم شد.
با شكست طرح ترور مسعود رجوي تروريستها به ايران بازگشتند. معيري نيز در فوريه 86 به ايران رفت و چند ماه بعد به عنوان فرستاده رژيم خميني به فرانسه بازگشت تا به قول خبرگزاري فرانسه: «خواستار استرداد مخالفان و مشخصاً آقاي مسعود رجوي» گردد.(خبرگزاري فرانسه 22مه1986) از آن پس بود كه به معاونت سياسي نخست وزير وقت رژيم (مير حسين موسوي) برگزيده شد. پس از آن در ابتداي رياست جمهوري رفسنجاني بر كرسي «مشاور امور بينالمللي» در دفتر رفسنجاني مشغول به كار شد و به طور همزمان در جلسات شوراي عالي امنيت شركت ميكرد. در سال1370 خامنهاي او را به عنوان رئيس دفتر نهضتهاي آزاديبخش معرفي كرد. در اين پست بود كه فعاليتهاي بنيادگرايي و تروريستي در كشورهاي بحرين، عربستان، مصر، فلسطين، لبنان را اداره ميكرد. يك سال بعد وقتي كه رئيس جمهور وقت فرانسه تصميم گرفت قاتلان دكتر كاظم رجوي را به جاي تحويل به قوة قضائيه سوئيس به رژيم تحويل دهد اين معيري بود كه با همكارش اميرحسين تقوي، رئيس ادارة اروپايي وزارت اطلاعات، به پاريس رفت و تروريستها را تحويل گرفت و با خود به تهران برد. معيري در سال77 به عنوان سفير در فرانسه به كار مشغول بود و بعد از 4سال به تهران بازگشت و به سمت سفير رژيم در سوئيس منصوب شد. در سال 1385 از طرف احمدينژاد به عنوان سفير ايران در سازمان ملل در ژنو برگزيده و معرفي شد. (اين بخش از نوشتة ما با استفاده از افشاگري شوراي ملي مقاومت به نام «سوابق دژخيم عليرضا معيري در مقام نمايندگي رژيم آخوندي در ژنو» نوشته شده است. سايت شوراي ملي مقاومت بهمن1384) در سال86 هنگامي كه معيري قصد سفر به آمريكا را داشت، دولت آمريكا به اتهام «شركت در تسخير سفارت آمريكا» در سال58، به وي ويزا نداد. در اين جا بود كه بازي موش و گربه آخوندها شروع ميشود. در اين قبيل موارد معمولاً يكي از اصلاحطلبان نوع خاتمي جلو ميافتند و شهادت ميدهند كه همكار سابقشان بيگناه است. اين بار ايفاي نقش ريختن آب توبة ضد آمريكايي به سر معيري به عباس عبدي واگذار شد. او، به كمك معيري شتافت و شهادت داد: « معيري از ابتدا تا انتها هيچ نقشي در تسخير سفارت آمريكا در سال 1979 در ايران ندارد»(روزنامه اعتماد ملي 31شهريور89)
عليرضا علويتبار از جمله عناصر اطلاعات سپاه است كه در شيراز و استان فارس كار ميكرد. او از كساني است كه مستقيماً دست در خون زندانيان سياسي دارد. اما مانند بسياري از شكنجه گران ديگر بعد از فراز و نشيب بسيار به ارودي «اصلاح طلبان» پيوسته و سعي ميكند با نوشتن مقالات مثلاً انتقادي نسبت به برخورد با مخالفان رژيم گذشته خود را به فراموشي بسپارد. ابتدا ببينيم از درون خود رژيم درباره او چه نوشتهاند. يك روزنامهنگار از داخل رژيم دربارة او نوشته است: «... صحبت به علويتبار رسيد. ميدانستم که نام خانوادگياش جديد است، ولي وقتي نشاني داد که او پسر حاجي سيمين بود، تازه دوزاري ام افتاد که ماجرا چيست. سالهاي شصت، فضاي شيراز بسيار مخوف بود، اگر کسي پايش به زندان عادلآباد ميرسيد، معلوم نبود جان سالم به در ببرد يا نه. خيليها از جماعت سپاهي وحشت داشتند. فاميل به فاميل رحم نميکرد. حتي رقابتهاي خانوادگي جان بعضيها را گرفت. روزي که نوه حاج حبيب مشکسار، يکي از معلمهاي مذهبي با سابقه را اعدام ميکردند(دختري ۱۳-۱۴ ساله) تازه ميفهميدي که يکي از فاميلها که مريد دستغيبيها بوده در لو دادن آن دختر تا چه حدي تاثير گذاشته. در آن فضا، پسر حاجي سيمين در اطلاعات سپاه بوده. و فردي متنفذ و قدرتمند. شايد براي پسر حاجي سيمين که پدرش پايبند خيلي رفتارهاي آخوند پسند نبود، کسر شأن بود که با نام پدرش شناخته شود علويتبار را هم هر از گاهي ميديدم. البته باورم نميشد اين همان کسي باشد که در شيراز جولان ميداده. ...هميشه سعي ميکردم ريشه آدمهايي که در روزنامه صبح امروز رفت و آمد ميکنند را در بياورم. يک جاي کار ميلنگيد»(نوشته نيك آهنگ كوثر نقل از مقاله کشتار ٦٧، پردهي دوم خرداد ٦٠ ناصر مهاجر) از همين چند سطر به خوبي روشن ميشود كه همان فرد قدرتمند و متنفذ اطلاعات سپاه، چگونه در اعدام دختران 13_14ساله نقش داشته است.
حالا سالها گذشته است. علويتبار گذشته خودش را فراموش كرده؛ نويسنده و «اصلاحطلب» شده است. پز روشنفكري ميدهد و مينويسد: «همه ما راهحلهاي قهرآميز را بر راهحلهاي ديگر ترجيح ميداديم» راستي چه كسي راه حلهاي قهرآميز را ترجيح ميداد؟ مگر يادمان رفته كه وقتي نه خبري از مبارزه مسلحانه بود و نه راه حلهاي قهرآميز» در همين شيراز چه بلايي بر سر نسرين رستمي، دختر دانش آموز، آوردند و فرياد هيچ كس نه به گوش علويتبار و نه بالاتر از او نرسيد. و چقدر بايد شارلاتان بود كه با همة اين اوصاف نوشت: «حاکميت رقابتستيز بود و اوپوزيسيون تماميتخواه» و چقدر بايد رند بود كه آن همه شقاوت و سفاكي را كه بعد از 30خرداد60، از جمله در زندان عادلآباد شيراز و تحت نظارت امثال خود علويتبار، فراموش كرد و آنها را اشتباهاتي «كه عمدتا" نتيجه بي تجربگي» است ناميد و بزرگوارانه فرمايش فرمود: «نبايد (آنها را) خيلي بزرگ كرد!» و راستي چقدر بايد در به كار بردن كلمات ناصادق بود كه نوشت: «آقاي لاجوردي در اواخر عمر قانونگرا شده بود» از آنجا كه لاجوردي آدم شناخته شدهيي است، لذا وقتي علويتبار از قانونگرايي او صحبت ميكند ماهيت و حدود قانونگرايي خود را لو ميدهد. (ايضاً همان منبع سابق)
و راستي آيا «نوة حاج حبيب مشكسار» فقط يك مورد بوده است؟ شايد علويتبار گذشته خود را به ياد نياورد. اما همة كساني كه حافظه خود را از دست ندادهاند ميدانند درست در همان زمان كه ايشان در واحد اطلاعات سپاه در عادلآباد شيراز به «خدمت!» مشغول بودند، الهه دكنما دانشآموز شيرازي روي لباسش نوشته بود قبل از اعدام 7بار مورد تجاوز واقع شده است، ما ميدانيم همان زمان، درست در همان مكان خون شهرزاد امامي دانشجوي شيرازي را كشيدند و بعد از تجاوز به دارش آويختند. ما ميدانيم درست در همان جا و همان زمان زمان سه بار خون مريم فلاحت را براي تأمين خون پاسدارن كشيدند و بعد از سه بار تجاوز اعدامش كردند(صفحات65و66 كتاب قهرمانان در زنجير)
علويتبار شايد «نوه 13_14ساله حاج حبيب مشكسار» را به ياد نياورد. اما ما ناهيد مقيمي دانش آموز شيرازي را در زندان عادلآباد شيراز ميشناسيم كه وقتي به جوخه تيرباران سپرده شد روزنامههاي محلي درباره جرمش، نوشتند: «به حمايت از مجاهدين شعار ميداد». ما اسامي و مشخصات 5دختر دانش آموز ديگر را كه در 31تير1362، به جوخه تيرباران سپرده شدهاند در اختيار داريم. اسامي آنها عبارتند از:
1_محبوبه جمشيدي 17ساله، دانش آموز سال چهارم دبيرستان كه يك سال و نيم قبل دستگير شده بود
2_رؤيا حاجياني قطبآبادي 16ساله دانشآموز سال دوم دبيرستان كه يك سال و نيم قبل دستگير شده بود
3_سوسن ملازاده 19ساله از جنگ زدگان شهر آبادان كه يك سال قبل دستگير شده بود
4_مرضيه طاهري 18ساله، دانش آموز سال آخر دبيرستان كه يك سال و نيم قبل دستگير شده بود
5_مرضيه منزبدي(صفحه 166 كتاب قهرمانان در زنجير)
علويتبار، و علويتبارهايي كه تا ديروز شلاق به دست در زندانها و شكنجهگاهها هركاري خواستند كردند، بي جهت سعي ميكنند تماميت رژيم را از زير تيغ در ببرند و جنايتهاي پاك ناشدني نظام آخوندها را منحصر به «يك اقليت بسيار فعال» كه «آتش بيار معركه» شده بودند معرفي كنند كه «بهترين راه تغيير آدمها را استفاده از مناسبات خشونتآميز» ميدانستند.
علويتبار مينويسد: «جامعه ما در مقطع 30خرداد هنوز به قبح خشونت واقعاً پي نبرده بود» و ما سؤال ميكنيم آيا شما پي بردهايد؟ شما كه مدعي هستيد بايد «همه بايد از زاويه اين که "من چقدر تقصير داشتم" به اين موضوع نگاه بکنند» نظرتان را در مورد حرفهاي گوركن شيرازي كه زهرا فروغي را دفن كرد، بنويسيد تا همگان متوجه ميزان صداقت شما در پيشنهاد «توبه ملي»تان بشوند. گوركن شيرازي گفته است: «موقع دفن او متوجه شدم زنده و بدنش هنوز گرم است. به پاسداري كه جسدها را آورده بود گفتم : “هنوز زنده است“ پاسدار گوشه چادر او را در دهانش فرو كرد، حالت خفگي باعث شد تا آن را هق بزند بيرون. دستش را گرفتم، ديدم داغ است، دستش را از دستم بيرون كشيد. به پاسدار گفتم: “او هنوز زنده است ، تشخيص ميدهد“ اين بار پاسدار او را كشان كشان به پشت ماشين انداخت و برد. مدتي بعد برگشت. گفت : خاكش كن! وقتي او را در گور ميگذاشتم هنوز زنده بود و حتي چشمهايش را هم باز كرده بود» (صفحه 323 كتاب قهرمانان در زنجير) راستي نظر علويتبار چيست وقتي دربارة شهناز داوودي، يكي از زندانياني كه در زمان شلاق به دستي ايشان در همان زندان عادلآباد بود، ميخواند؟ «شهناز دو دختر به نامهاي مريم(11) ساله و ليلا(6ساله) داشت و پسرش به نام محسن 4ساله بود ... او در تابستان سال1361 در حالي كه باردار بود دستگير شد و دژخيمان جنايتكاري نظير پاسدار جواد معلمي و مجيد ترابپور او را به زير وحشيانهترين شكنجهها بردند. چند روز بعد از دستگيريش در جريان حمله پاسداران به يكي از پايگاههاي مجاهدين در شيراز، مريم و ليلا هم دستگير شدند و در مقابل چشمان شهناز زير شكنجه قرار گرفتند. شهناز را بارها در حضور فرزندانش شكنجه كردند» علويتبار همكارانش «جواد معلمي و مجيد ترابپور» را ميشناسد؟ اگر راست ميگويد دو نفر ديگر مثل آنها را به ما معرفي كند. اگر راست ميگويد دو مورد ديگر مثل شهناز را براي ما بنويسد. يك مورد ديگرش را ما در مورد فاطمه زارعي و شكنجه او در برابر فرزندان 3_4 سالهاش به نامهاي، شورا و مسرور، ميدانيم. شما لطف كنيد يك نمونه ديگرش را بنويسيد. و نكند اين هم «شايعه شكنجه» ساخته و پرداخته «منافقان» براي بد نام كردن نظام است؟ در اين صورت باز هم اجازه بدهيد زمان «متنفذ و قدرتمند»يشان در اطلاعات سپاه را به يادشان بياوريم و از آن چه برسر يك زوج مجاهد به نام جواد شاهين(زنداني زمان شاه) و طاهره حبيبي فرد، بپرسيم. آقاي علويتبار آنها را در آنجا نديد؟ ما ميدانيم كه وقتي جواد شاهين را با همسرش رو در رو ميكنند از شدت شكنجه كور شده بوده است. ما ميدانيم كه طاهره در زمان دستگيري 4ماهه حامله بود است و در زير شكنجه، سينهاش را سوراخ كردهاند. ما ميدانيم سه انگشت طاهره را قطع كرده بودند و شنيدهايم كه وقتي تيربارانش كردهاند يك تير به شكم او خورده و جنين چند ماههاش به روي زمين افتاده است. راستي نظر پيشنهاد دهنده «توبه ملي» در اين مورد چيست؟
2_عليرضا معيري: پلي از اطلاعات سپاه به سفارت و تروريسم

عليرضا معيري يكي ديگر از افرادي است كه در اطلاعات سپاه زير نظر محسن رضايي شروع به كار كرد. او از نزديكان دكتر مصطفي چمران بود. معيري فعاليت خود را از انجمن اسلامي دانشجويان دانشكده توانبخشي تهران آغاز كرد. به طور همزمان در انجمن تحكيم وحدت، كه عمدتاً وابسته به سپاه بود، فعال بود. عليرضا معيري ابتدا در باغ مهران تهران(مركز ساواك شاه) به تجديد ساواك متلاشي شده پرداخت. او در جريان انقلاب فرهنگي، در اوائل سال59، از جمله دانشجوياني بود كه به شناسايي دانشجويان مخالف پرداخت و براي آنها پرونده سازي كرد. معيري در ضرب و شتم دانشجويان در اين زمان بسيار فعال بود.
در جلد دوم كتاب شنود اشباح(ص727) در مصاحبه محقق با "منبع (ص) درباة معيري ميخوانيم:«كنگرلو از فجر اسلاميها بود. مثل عليرضا محسني و عليرضا معيري. و اينها. ظاهراً اونها توي تشكيلات مجاهدين انقلاب نيامدند... محسن كنگرلو به شدت به ميرحسين موسوي در بحثهاي امنيتي نزديك بود... توي قصه "مكفارلين" از كليدهاي اوليه و اصلي بود. در تحقيقات استراتژيك هم همراه سعيد حجاريان بود». برداشت نويسنده كتاب شنود اشباح در سالهاي بعد تأييد شده است. زيرا معيري برخلاف بسياري دست اندركاران شلاق به دست ديگر هرگز به اصلاح طلبان نزديك نشد و هميشه يار وفادار «ولي فقيه» باقي ماند. در معرفيهايي كه از معيري ميشود هيچگاه به سوابق او در اطلاعات سپاه اشاره نميشود. بلكه بيشتر سعي دارند تا او را يك سياستمدار با سوابق بسيار زياد سياسي معرفي كنند. مثلاً در سايت سفارت رژيم در پاريس او را چنين معرفي كردهاند: « تاريخ تولد: 1335 ، رشت... تحصيلات: فارغ التحصيل رشته گفتار درماني، تاريخ ورود به وزارت امور خارجه: 1359 ، سوابق شغلي: كاردار ايران در فرانسه مرداد 1363 تا آذر 1364، معاون سياسي نخست وزير(ميرحسين موسوي) 1364-1368، مشاور رئيس جمهور(رفسنجاني) در امور بينالملل 1368-1376، مشاور رئيس جمهور در امور هماهنگي و مسئول گروه مشاورين رئيس جمهور(رفسنجاني) 1376-1377، سفير جمهوري اسلامي ايران در فرانسه 1377-1381، سفير و نماينده رژيم در دفتر اروپايي سازمان ملل متحد در ژنو، در سال1385 به بعد»
اما اين تصوير ناقص، تنها يك بعد از واقعيت چهره يك ديپلمات تروريست ارائه ميدهد كه خود در شكنجهگاههاي آخوندي در اعدام و شكنجه بسياري شركت مستقيم داشته است. واقعيت اين است كه معيري پس از 30خرداد1360 طبق بيلاني كه خودش بهسپاه ارائه كرده، نزديك به 200دانشجو را شخصاً دستگير و اغلب آنها را بهجوخههاي اعدام سپرده است. براساس گزارشهاي موثق معيري مستقيماً در اعدام مجاهدين شركت ميكرد.
انتقال يك مهرة آزمايش پس دادة اطلاعاتي به وزارت امور خارجه و گرفتن پستهاي حساس و كليدي يك انتقال ساده و بي پيرايه نبود. اين انتقال زماني صورت گرفت كه هنوز وزارت اطلاعاتي به وجود نيامده بود. از سوي ديگر صدور تروريسم در دستور كار رژيم قرار داشت. همچنان كه وابستگان خميني اعتراف كردهاند خميني هيچگاه با ترور مخالفان خود مخالف نبود. فتواي قتل سلمان رشدي نمونه مفتضح بينالمللي آن است و موافقت با ترور حسنعلي منصور در سالهاي دهه1340 توسط گروه مؤتلفه نمونه داخلي آن. در اين مورد حميدرضا ترقي، وقتي مورد سؤال قرار ميگيرد پاسخ صريحي داده است: ««مؤتلفه بر اين باور تاکيد دارد که مرجعيت و شخص حضرت امام برخورد نظامي با اين گونه عناصر خائن بهاسلام را تاييد کردهاند.»
وي با رد اين مسأله که امام با خط مشي ترور موافق نبودهاند افزود: «اين مسئله قابل بحث است اما وقتي امام در مورد سلمان رشدي حکم اعدام ميدهند نشان ميدهد که ايشان با بر خورد نظامي با خائنين به اسلام موافق بودهاند و آقاي عسکر اولادي که حافظه تاريخي بسيار خوبي هم دارند اين موضوع را از فر مايشات امام استنباط کردهاند»
از اين رو، و بعد از فتواي خميني براي ترور مخالفان در خارج كشور، سپاه پاسداران تعدادي از عناصر خود را به وزارت خارجه فرستاد تا آنان با استفاده از پوشهاي ديپلماتيك بتوانند سياستهاي رژيم را پيگيري كنند. يكي از اين عناصر معيري بود. او با دستور صريح خميني مأموريت ترور مسعود رجوي در پاريس را به عهده گرفت و قرار شد به عنوان كاردار سفارت رژيم به فرانسه برود.
اما دولت وقت فرانسه با ورود او مخالفت كرد. سپاه براي ادامة وظيفهيي كه به معيري محول كرده بود او را با پاسپورت عادي به فرانسه فرستاد و در فرانسه او را به عنوان كاردار معرفي كرد.
معيري در پاريس با ديپلمات تروريستهايي همچون وحيد گرجي و مسعود هندي در يك سلسله انفجار و عمليات تروريستي شركت داشت. و به طور مشخص طرح ترور مسعود رجوي را پيگيري ميكرد. در اين راستا بود تعداد ديگري از تروريستها به فرانسه آمدند تا طرح مورد نظر خميني را اجرا كنند.
طرح ترور مسعود رجوي به دلايلي با شكست مواجه شد. به طوري كه سالهاي بعد محسن رضايي زبان به اعتراف گشود و در اين باره گفت: «چرا اين همه ماشين ضدگلوله بهاو دادند؟ چرا اين همه پليس امنيتي رد ميشدند… عدهيي از رزمندگان لبنان و جاهاي ديگر از راههاي مختلف پيام ميدادند، يك صحبتي ميكردند، ميگفتند بابا شما ميتران را بخواهيد، ما دست و پا بسته او را تحويل ميدهيم، اما رجوي 10برابر ميتران حفاظت ميشود»(محسن رضايي نماز جمعه تبريز30تير1365)
يكي از تروريستها محمد شريفزاده(با نام مستعار محمدي) بود. محمدي همان كسي است كه در سالهاي بعد در جريان قتلهاي زنجيرهيي نامش به عنوان يكي از مهرههاي اصلي آن جنايتها برزبانها افتاد. محمدي در سال64 به اتفاق حميد نقاشان به پاريس آمد و پس از شكست طرح به ايران بازگشت و مدير كل امنيت وزارت اطلاعات رژيم شد.
با شكست طرح ترور مسعود رجوي تروريستها به ايران بازگشتند. معيري نيز در فوريه 86 به ايران رفت و چند ماه بعد به عنوان فرستاده رژيم خميني به فرانسه بازگشت تا به قول خبرگزاري فرانسه: «خواستار استرداد مخالفان و مشخصاً آقاي مسعود رجوي» گردد.(خبرگزاري فرانسه 22مه1986) از آن پس بود كه به معاونت سياسي نخست وزير وقت رژيم (مير حسين موسوي) برگزيده شد. پس از آن در ابتداي رياست جمهوري رفسنجاني بر كرسي «مشاور امور بينالمللي» در دفتر رفسنجاني مشغول به كار شد و به طور همزمان در جلسات شوراي عالي امنيت شركت ميكرد. در سال1370 خامنهاي او را به عنوان رئيس دفتر نهضتهاي آزاديبخش معرفي كرد. در اين پست بود كه فعاليتهاي بنيادگرايي و تروريستي در كشورهاي بحرين، عربستان، مصر، فلسطين، لبنان را اداره ميكرد. يك سال بعد وقتي كه رئيس جمهور وقت فرانسه تصميم گرفت قاتلان دكتر كاظم رجوي را به جاي تحويل به قوة قضائيه سوئيس به رژيم تحويل دهد اين معيري بود كه با همكارش اميرحسين تقوي، رئيس ادارة اروپايي وزارت اطلاعات، به پاريس رفت و تروريستها را تحويل گرفت و با خود به تهران برد. معيري در سال77 به عنوان سفير در فرانسه به كار مشغول بود و بعد از 4سال به تهران بازگشت و به سمت سفير رژيم در سوئيس منصوب شد. در سال 1385 از طرف احمدينژاد به عنوان سفير ايران در سازمان ملل در ژنو برگزيده و معرفي شد. (اين بخش از نوشتة ما با استفاده از افشاگري شوراي ملي مقاومت به نام «سوابق دژخيم عليرضا معيري در مقام نمايندگي رژيم آخوندي در ژنو» نوشته شده است. سايت شوراي ملي مقاومت بهمن1384) در سال86 هنگامي كه معيري قصد سفر به آمريكا را داشت، دولت آمريكا به اتهام «شركت در تسخير سفارت آمريكا» در سال58، به وي ويزا نداد. در اين جا بود كه بازي موش و گربه آخوندها شروع ميشود. در اين قبيل موارد معمولاً يكي از اصلاحطلبان نوع خاتمي جلو ميافتند و شهادت ميدهند كه همكار سابقشان بيگناه است. اين بار ايفاي نقش ريختن آب توبة ضد آمريكايي به سر معيري به عباس عبدي واگذار شد. او، به كمك معيري شتافت و شهادت داد: « معيري از ابتدا تا انتها هيچ نقشي در تسخير سفارت آمريكا در سال 1979 در ايران ندارد»(روزنامه اعتماد ملي 31شهريور89)
ادامه مطلب!
اشتراک در:
پیامها (Atom)
