۳/۳۱/۱۳۹۷

انتشار و عرضه ۴کتاب در کهکشان امسال

انتشار و عرضه  ۴کتاب در کهکشان امسال

توضیحاتی درباره ۴کتاب

۱ـ کتاب خون عشاق: نام کتاب برگرفته از این شعر مولوی است که «خون عشاق نخفته است و نخسبد به جهان» کتاب شامل مقالات و شعرهایی درباره شهیدان است. چند مقاله به معرفی برخی مادران مجاهد خلق و چند مقاله به شهیدان صدیق که در خارج کشور به دیار رفیق اعلی پیوسته اند و .... اختصاص یافته است

۲ـ شمه ای از خروار (درباره خوکچه ای که به  جهنم سلام گفت): مقاله ای نسبتا مفصل که به بررسی خیانت اسماعیل یغمایی و پروسة پیوستن او از ارودی انقلاب به  جبهة ضدانقلاب پرداخته شده است

۳ـ اقبلونی اخا لکم(مرا به برادری بپذیرید):‌مجموعه شعری است که درباره انقلاب وهمبستگی با مردم سوریه سروده شده و به عربی ترجمه شده متن فارسی و عربی شعرها در کنار هم آمده است

۴ـ پرواز ماهی کوچک: مجموعة ۸قصه کوتاه به زبان فرانسه. سال گذشته ترجمه این ۸قصه به زبان انگلیسی منتشر شده بود و امسال همان ۸قصه به زبان فرانسه ترجمه شده اند

کتابهای فوق را در میز کتاب کهکشان امسال در ویلپنت پاریس می توانید ببینید

۳/۲۷/۱۳۹۷

«مینو تاوروس» وطنی



«مینو تاوروس» وطنی
دربارة جانور ـ دژخیمی به نام محسن اراکی

در اساطیر ملل مختلف سخن از موجوداتی نیمه انسان ـ نیمه حیوان آمده است. مثلا سنتورها موجودات شریری هستند با سر و دست و بالا تنة انسان و چهار پای اسب. نوشته اند که آنها موجوداتی انسان گریز هستند و نافرمان و برده غرایز حیوانی خود. در همین اساطیر یونانی به کسی برمی‌خوریم به نام «مینو تاوروس» که هیولایی است با سر گاو و بدن انسان. موجود شریری است که می گویند در نطفه‌اش تخم مار و کژدم وجود دارد. کار ما کنکاش در این اساطیر نیست. اما وقتی، بالاجبار، سر و کارمان با آخوندها می‌افتد در می‌یابیم که آخوندهایی از تیره و تبار خمینی اصلا دست کمی از «سنتور»ها و «مینو تاوروس» ها ندارند. حتی گاهی آدم شک می‌کند که نکند مارهایی از همان نطفه هستند.
دقت در سیر زندگی بسیاری آخوندهای سربرآورده از چاهک خمینی بعد از انقلاب نشان می‌دهد که تشیبه این دو موجود به هم چه بسا ظلم به آن موجودات افسانه‌ای باشد. زیرا موجودات اساطیری نیم حیوان و نیمه انسان با آخوندها یک فرق اساسی دارند. موجودات اساطیری از همان بدو تولد هویتی دوگانه دارند. در حالی که این قبیل آخوندها محصول مشترک یک انسان و یک حیوان نیستند. انسان متولد می‌شوند و در طی روند آخوند شدن‌شان تبدیل به موجودی جانورـ انسان می شوند. یعنی موجودی با سر یک حیوان و پائین تنه انسان! در طول زندگی‌شان هم، بستگی به این دارد که شلاق‌زن حقیر یک شکنجه‌گاه باشند، یا رئیس یک دادگاه که حکم اعدام و تعزیر را صادر می‌کند، یا عضو مجلس خبرگان آخوندی، وضعیت بالا تنه‌شان فرق می‌کند. یک بار می‌شوند گراز و یک بار می‌شوند خوک و بار دیگر هیولایی که هیچ انسانی تاب تحمل دیدنشان را ندارند.
برای نمونه به یک مورد از هزاران بپردازیم که روند مسخ شدن طفل یک انسان را در عبور به عملة جور و ظلم خمینی شدن به موجودی با سر گراز و عمامه‌ای سفید و پائین تنه‌ای از انسان نشان می‌دهد.
نام کامل و اصلی اش محسن محمدی عراقی است. ولی سالهای سال است که از نجف به ایران نزول اجلال کرده و بنابراین «عراقی» خود را به «اراکی» تبدیل کرده و خودش را آیت الله محسن اراکی معرفی می‌کند. آن طور که اسناد منتشره توسط خودش نشان می دهد متولد سال۱۳۳۴ در نجف عراق است. پدرش شیخ حبیب الله اراکی از همان تیره و تبار آخوندهای نهفته در حوزه های جهل و جنایت بوده. حجره‌های کارتنک گرفته‌ای که ساکنانش حداقل دو سه هزار سالی است جزو اموات محسوب می‌شوند. اما دنیا دنیای عجایب است! همانطور که در یک بزنگاه تاریخی جنازه مومیایی رضا شاه بعد از ۴۰سال دفعتا از زیر خاک پیدا می‌شود، بسیاری از اموات حجره‌نشین عهد دقیانوسی هم با امداد غیبی و غیر غیبی خمینی تارهای عنکبوتی حجره‌های خود را دریدند و به بیرون سرک کشیدند. بعد هم با مدد همان اهریمن دیو سیرت حضرات به بالاترین پست‌ها و مقامات حکومتی رسیدند و بر کرسی مجلس و ریاست دادگاه ارتجاع تکیه زدند. و همانطور که در زندگی جناب آیت‌الله عراقی سابق و اراکی لاحق خواهیم دید برخی از آنها حتی توانستند به زبان انگلیسی هم حرف بزنند و دربارة منطق ارسطویی و هگلی هم یاوه ببافند.
نگاه مختصر و کوتاه به زندگی این «مینوتاوروس وطنی» روشن می‌کند که جناب ایشان مسیر بسیار پرتلاطمی را در زندگی خودشان پیموده‌اند. از آنجا که از همان بدو تولد نور استعداد و نبوغ در چهره منورشان مشخص بوده است، به سفارش «مرحوم ابوی» به تحصیلات حوزوی روی می آورند و تا سال ۱۳۴۷ نزد استادانی نظیر سید محمود هاشمی شاهرودی (همان آیت‌الله شاهرودی رئیس سابق قوة قضائی رژیم که الان هم نامش در ردیف نامزدهای جانشینی ولایت فقیه بعد از خامنه‌ای است) و «مینو تاوروس»های مومیایی شدة دیگری از همان دست به کسب علوم حوزوی مشغول بوده است. البته پیشاپیش هم باید روشن شود که حضرت ایشان در همان ایام از زمرة طلبه‌هایی بوده اند که سیاست را مقوله‌ای نجس می دانسته‌اند که یک مؤمن! شبیه خودشان نباید به آن نزدیک شود. به خصوص که ممکن است عواقبی چون زندان و شکنجه هم به دنبال داشته باشد که تحمل این مقوله از نوع آخوند جماعت بسیار بعید است. اما بعدها، وقتی خمینی بر کرسی ولایت فقیه تکیه می‌زند، ایشان در زندگی نامه خود مدعی شده است که از همان ابتدا به خمینی تعلقاتی داشت و در بیت او رفت آمدی هم داشته است.
به هرحال ایشان در سال ۱۳۵۴ از نجف به قم نزول اجلال می‌کند. ساواک منحله هم ایشان را احضار و مورد بازجویی قرار می‌دهد. و لدی الورود متوجه می‌شود ایشان، بی خطرتر از هر کبریت بی خطر و یا نم کشیده‌ای، اصلا اهل کارهای ناجور آن چنانی نبوده و نیستند. آن زمانها ساواک این قبیل موجودات را در آب نمک می‌خوابانید تا شاید در آینده برای شان مصرف های ویژه ای بیابند!
در قم به افتخار شاگردی در مکتب آیت الله مصباح یزدی نائل می شود. استادان ایشان در قم علاوه بر کفچه «مینوتاوروس»هایی مانند جوادی آملی و مطهری، بهشتی هم بوده اند. نفس هرکدام از دیو و دد و «مینوس تاوروس»ها اگر به هر انسانی بخورد باید برای برگشت به انسانیت ده‌ها سال وقت صرف کند وای به حال این که این قبیل موجودات معلم و استاد آدم هم بشوند. بنابراین برای ما که با این نامها آشنایی متوسط یا کاملی داریم خواندن حدیث مفصل از این مجمل کافی است تا بدانیم جانور بیرون آمده از حوزه علمیه نجف و قم چه هیولایی است.
اما آن چه که عجیب است معلوم نیست چه اتفاقی می افتد که ایشان در سال ۲۰۱۲ به ناگهان سر از پورسموت انگلستان در می آورند و با نوشتن رساله‌ای موفق به اخذ دکترای فلسفه تطبیقی از دانشگاه این شهر می شوند. در ادامه شگفتی ما بیشتر خواهد شد وقتی که از فعالیتهای خارج کشوری ایشان مطلع شویم که حاج آقا اراکی سفرهای بسیاری به کشورهایی مانند برزیل و لبنان هم داشته است.

(سخنرانی در لندن)


(کنفرانس مسلمانان و مقابله با تروریسم و افراط گرایی در برزیل۸ـ۵ـ۹۶)


(برگزاری کارگاه آموزش بین المللی زن و خانواده در شریعت اسلامی و قانون مدنی در لبنان)

توجه کنیم به تغییر هویت کسی که تا قبل از انقلاب کارش نه دخالت در سیاست که مثلا تدریس و تفقه بوده است. اما با گرم شدن بازار انقلاب و رو آمدن خمینی آهسته آهسته ترس ایشان هم ریخته می‌شود و خطر را به جان می‌خرد و یک بار (درست دقت کنید یک بار و نه بیشتر!) در سال۱۳۵۷ ناپرهیزی کرده و یک سخنرانی در خوانسار می‌کند و بعد هم سریع می‌زند به چاک جاده و به گفته خودش «از دست مأموران جان سالم به در می برد». تمام مبارزات ایشان در همین حد خلاصه شده است.
چنین موجودی، که در مکتب امثال آخوند شاهرودی و مصباح یزدی آموزش های لازم را دیده، بعد از انقلاب جان می‌گیرد و مدارج ترقی را با سرعت حیرت‌انگیزی طی می‌کند. در ابتدا ایشان اقدام به تأسیس "مرکز التوعیة الإسلامیة" (کانون بیداری اسلامی) (۱۳۵۸ش) در خرمشهر می‌کنند. اما در سال۱۳۵۹ به دستور آخوند قدوسی بر کرسی ریاست دادگاه‌های انقلاب در آبادان و خرمشهر تکیه می‌زند. در سال۱۳۶۰ هم با حفظ سمت به ریاست دادگاه‌های انقلاب اسلامی و در سال ۱۳۶۱ ریاست دادگستری خوزستان را از آن خود می‌کند. ایشان در سال۶۵ به امامت جمعة دزفول و نمایندگی خمینی در آن شهر منصوب می شود و تا پایان جنگ در همین سمت می‌ماند. شاید بد نباشد که اشاره کنیم که در همان زمان و در حیطه مسئولیت اراکی که اکنون دیگر موجودی کاملا مسخ شده و نیمه جانوری ـ نیمه دژخیم شده است چه جنایتهایی رخ داده است.
یک نمونه از گزارش مشخصی دربارة این آخوند محسن اراکی را مرور کنیم. در گزارشهای مربوط به زندان‌های خوزستان آمده است. او بعد از رسیدگی به پروندة یک میلیشای ۱۷ساله آبادانی به نام اکبر پور‌درویش دستور می‌دهد او را به زیر وحشیانه ترین شکنجه ها ببرند. دژخیمان در زیر شکنجه چشم‌های اکبر را از کاسه در می‌آورند، پوست سینه‌اش را با سیگار می‌سوزانند، دست راست او را می‌شکنند و عاقبت هم او زجرکش می‌کنند. و به راستی چند نفر دیگر با حکم صریح حضرت آقا به جوخه تیرباران سپرده شده اند؟ و شلاق بر بدن چند هزار زندانی بی دفاع فرود آمده است؟ فراموش نشده و نمی‌شود و نمی‌کنیم که وقتی ایشان امام جمعة دزفول بود مجاهد دلاوری به نام حمید آسخ که میلیشیایی ۱۵ساله بود بعد از شکنجه‌های بسیار تیرباران شد. زمانی که ایشان امام جمعة دزفول بودند جنایتکارانی مثل علیرضا آوایی و خلف رینگو در زندان یونسکو به صورت روزانه و جمعی مجاهد می کشتند و این کشتار تا به آنجا زیاد شد که خودشان به وحشت افتادند و اجساد را به صورت جمعی در نقاط پراکنده، از جمله در کنار سد دز، دفن کردند.
درست در همان ایام که دژخیم اراکی ریاست دادگاه های انقلاب در آبادان و خرمشهر به عهده داشت با همکاری و همدستی آخوندهای دیگری مانند بهرامی(حاکم شرع) و خزاعی(دادستان) دسته دسته مجاهدین و مبارزان آن خطه را شکنجه و اعدام می‌کردند. گزارش‌های موجود حاکی از این است که چشم تعدادی از زندانیان را در همان ایام به در آورده‌اند. در ۲۰مهر۱۳۶۳ در نشریه مجاهد(شماره ۲۲۳ گزارشی تکان دهنده دربارة زندانهای اهواز منتشر شد. در این گزارش آمده است که زندانبانان سلولهایی موسوم به «دوزخ» را به راه انداخته‌اند که شرایط بسیار هولناکی داشته است. در این سالها حاج آقا اراکی آزمایش موفقی در کشتار و قتل و شکنجه پس می‌دهد. اما راه طویل مسخ شدن هنوز به پایان نرسیده. او اگر در جلادی آموزش دیده است باید در پهنه نظامی نیز نبوغ خود را بارز کند! به همین دلیل است که در سال۱۳۶۲ شاخة نظامی مجلس اعلای انقلاب اسلامی عراق، که بعدها به به «سپاه نهم بدر» معروف می‌گردد، را تأسیس می‌کند. در سال ۱۳۶۶تا۱۳۷۵ نماینده ولی فقیه در نیروهای سپاه بدر می‌شود که در این زمینه نیز آزمایش‌های کاملا موفقی را پشت سر می گذارد. چرا که اگر موفق نبود مأموریت بعدی، که بسیار خطیرتر است، به ایشان ابلاغ نمی‌شد. این بار مأموریت ایشان سفر به فرنگ است. روشن است که چرا وظیفة حاج آقا حساس و مهم‌تر است؟
در هر صورت حضرت حاج آقا با عنوان «نمایندة رهبری در اروپا» به انگلیس اعزام می‌شود و سر از اروپا در می‌آورد. شغل آن و آب داری که ده سال تمام عمر ایشان را با خود می‌برد. ناگفته پیداست که مؤسس شاخة نظامی مجلس اعلای انقلاب اسلامی عراق و نمایندة ولی فقیه در نیروهای سپاه بدر برای «فعالیت در عرصه‌های فرهنگی و اجتماعی در اروپا» اعزام نشده است. یک گنده «مینو تاوروس» کهنه کار دیگر به نام  فلاحیان در مصاحبه خود خیلی رو باز به زبان آورده است که برای این قبیل کارها که نمی‌شود رو باز اصل قضیه را گفت. ناگزیر یا باید پوش خبرنگاری به نفر اعزامی داد و یا نفر مربوطه را «مؤسس مرکز اسلامی» معرفی کرد.
و این چنین است که حاج آقا اراکی از غور و فحص «شرح لمعه، رسائل، مکاسب، نهایة الحکمة، شرح منظومه، اسفار، اشارات، شرح تجرید و کفایة الأصول» شروع می‌کند و بعد از کسب تجربیات و تخصص‌های ویژة آدم‌کشی سر از مرکز کفری به نام انگلستان در می آورد. راستی این «مینو تاوروس» تازه به دوران رسیده در آنجا چه خواهد کرد؟ فعالیت‌های جناب فرستادة ولی فقیه در لندن و سایر بلاد کفر آن چنان که خود نوشته است عبارتست از:
ـ تأسیس مرکز اسلامی انگلیس (۱۳۷۴ش) در لندن.
ـ تأسیس مراکز اسلامی در: منچستر، بیرمنگهام، نیوکاسل، گلاسگو و غیره .. در بریتانیا.
 ـ تأسیس حوزة علمیة امام حسین (ع) در لندن.
 ـ تأسیس کالج اسلامی لندن (Islamic College for Advanced Studies).
 ـ تأسیس "جماعة علماء المسلمین فی بریطانیا (انجمن دانشوران مسلمان در بریتانیا).
 ـ پایه‌گذاری تعدادی از مجلات علمی در لندن به زبانهای مختلف، از جمله: "شؤون إسلامیة" و"البلاغ" به زبان عربی، "صباً به زبان فارسی، و "Discourse" و غیره به زبان انگلیسی.
جناب حاج آقا اراکی خود مرقوم کرده‌اند که:‌ «از آغاز اعزام به انگلستان جهت نمایندگی از آیت‌الله خامنه‌ای» و پس از تأسیس حوزة علمیه در پایتخت این کشور (لندن)، به تدریس خارج فقه (مباحث حکومت اسلامی و قضاء) و اصول ... به زبانهای فارسی، عربی و انگلیسی نیز مشغول شده است.
در میان تألیفات متعدد ایشان ، البته ایضا «به زبانهای فارسی، عربی و انگلیسی» رسالة « نقد ایدئولوژی سازمان مجاهدین خلق» از اهمیت ویژه‌ای برخوردار است. ما به ایشان پیشنهاد می‌کنیم از خیر نقد ایدئولوژی سازمان مجاهدین بگذرند و این کار را به دوستان کراواتی‌شان از قبیل کی و کی و کی ،که الحمدلله کم نیستند و هر پادو دهان گشاد وزارتی هم دستی و تجربه و تخصصی در این وادی دارد، واگذار کند. برای ایشان همان زیبنده‌تر است که « در زمینة فقه استدلالی در ابواب: صلاة، صلاة جمعه، صلاة مسافر، خمس، اجتهاد» مشغول باشند. این جوری یک حداقل آبرویی برایشان باقی می ماند.
باز هم صد البته واضح و مبرهن است که صدور تروریسم و تربیت و به کار گرفتن مزدوران تروریست، با نام‌های مختلف و با فریب و یا اندک خاصه خرجی، کار اصلی امثال حاج آقا بوده است.
و این چنین است که فاتح صحنه‌های کشتار و آدم‌کشی و تروریسم در سالهای متمادی عاقبت به قم باز می‌گردد.
ایشان اکنون برای خودش دم و دستگاهی دارد. وب سایتی دارد و کتاب‌هایی به زبان عربی و فارسی، و حتی آن طور که خودش مدعی شده انگلیسی، نوشته و ادعاهای دیگری هم از قبیل دکترای فلسفه تطبیقی، استاد خارج فقه و اصول و شغل پرطمطراق « دبیر کل مجمع جهانی تقریب مذاهب» دارد که ما از آنها در می‌گذریم. برای ایشان همان بس که افتخار عضویت در مجلس خبرگان آخوندی هم دارند. ضمن آن که باید علاوه برآن عناوینی همچون «عضو شورای عالی مجمع جهانی اهل بیت» و ریاست «دانشکده اصول الدین» را به سایر مناصب و مقامات‌شان افزود. اما سرآمد همة این عناوین بی شک همان جانور ـ دژخیمی است که روی دست تمام «مینو تاوروس»های اساطیری موجودی پلید است.

۳/۱۶/۱۳۹۷

چند نکته بعد از درگذشت «ناصر خان» ملک مطیعی


چند نکته بعد از درگذشت  «ناصر خان» ملک مطیعی

تقارن مراسم تشییع جنازه ناصر ملک مطیعی با افطار آخوند روحانی برای هنرمندان، اگر چه به ظاهر نا حساب شده، ولی عبرت انگیز بود.
مراسم تشییع جنازه «ناصر خان» بسیار با شکوه و مردمی برگزار شد. مردمی که معمولا توسط روشنفکران به حق ناشناسی و «بی حافظگی»  متهم هستند نشان دادند که اتفاقا چقدر هوشیار و با قوی ترین حافظةجمعی هستند. آنها با شرکت گستردة خود شعار دادند و برای ناصرخان خود گریستند. شعار دادند «عزا عزا است امروز ناصر خان دل شکسته پیش خدا است امروز» و با شعار «مرگ بر دیکتاتور» لعنت کردند کسانی را که «ناصر خان» شان را خانه نشین کرده بودند. و«صدا و سیما»ی آخوندی را، نه یک بار که صدبار، ننگ خود اعلام کردند. برخی از هنرمندان غیر دولتی هم با انتقاد از شیوه برخورد سرکوبگرانة رژیم نسبت به هنرمندان به ظلمی که بر یک پیشکسوت خود رفته بود اعتراض کردند. برخی گامی فراتر گذاشتند و افطار آخوند روحانی را برای هنرمندان تحریم کردند.
درست به موازات این قبیل اعتراضات تعدادی از هنرمندان خودفروخته با شرکت در این مراسم ریایی صف خود را از مردم و هنرمندان مردمی جدا کردند. آنها با دهان کجی به همة مردم و هنرمندان عزادار در واقع به نوعی کار «اعتصاب شکنان» را کردند تا در سفرة سور جلادی که جز دروغ و فریب تحویل مردم ایران نداده است به شادی بنشینند. مرزبندی روشن مردم و ضد مردم در این نقطه به صورتی چشم گیر خود را نشان داد. و هنرمندان خودفروخته از صف مردم و هنرمندان واقعی مردمی طرد شدند. در فردایی که مطمئنا میهن ما هست و آخوندها نیستند این قبیل هنرمندان پاسخ مردم و فرهنگ میهن شان را چه خواهند داد؟ نام آنها به عنوان کسانی که بر سر سفرة آخوندها نشسته اند برای همیشه نوشته شد. و مردم ایران آنها را هرگز فراموش نخواهند کرد.
همین جا اشاره کنم که البته می توان به نوع بازی و محتوای بسیاری از فیلمهای ملک مطیعی انتقاد داشت. اما ناصر خان هرچه بود با حکومت زور و جور دست دوستی نداد. یعنی با هر عیب و ایراد هزار شرف داشت به آن نویسنده که خودفروشی یکی از خصلتهای ثانویه اش شده است و با بیشرمی تمام اعلام می کند سر افطار رئیس جمهور حاضر خواهم شد. و یا امثال آن نورسیده خود گم کرده که از قعر فاضلاب بسیج برآمده و بعد از جایزه گرفتن از این و آن سردار نقدی را در آغوش کشید. اما ناصر خان، ناصر خان بود. و می دانست که سر سفره جلاد ننشستن بهای سنگینی دارد. یعنی می شود نتیجه گرفت که ناصر خان را به خاطر بازی در فیلمهای گذشته اش خانه نشین و دق مرگ نکردند. جان او را طی چهل سال ذره ذره مکیدند زیرا  که او شرفش را به مشتی چاقوکش و لات تکیه زده بر اریکه قدرت نفروخت. در مقابل آنها سر خم نکرد و البته ۴۰سال را در انزوا و تنهایی به سر برد و آخرش هم دق مرگ شد. آن چه بر او رفت دردناک بود. یکی از دوستانش می گوید ناصر خان در اواخر عمرش همه اش گریه می کرد. و چه کسی باور می کند که آن یکه بزن جوانمرد، با آن همه  غیرت و غرور، مانند کودکی رنجدیده ماه های آخر عمرش را به گریه بگذراند. یکی دیگر از همکاران دیرین ناصرخان از او نقل کرده است که بعد از این که او را برای مصاحبه بردند و بعد با تحقیر  فیلم مصاحبه اش را از تلویزیون پخش نکردند گفته است من در آن لحظه دیگر مردم! این حرف «زبان دل افسردگان بود» و «نه زبان پی نام خیزان!» ناصرخان این هوشیاری را داشت و می دانست که «دیو اگر صومعه داری کند اندر ملکوت» به قول سعدی «همچو ابلیس همان طينت ماضی دارد».
ناصر خان «نام» را داشت و بهای رسم نام داشتن را پرداخت. مردم هم حقش را ادا کردند. اما اجازه دهید تا به زندگی ناصر خان در دو فصل قبل و بعد از انقلاب نگاه کنیم. آیا فصل دوم این زندگی حماسی تر نیست؟ به نظر من ناصرخان در فصل دوم زندگی اش بسیار بیشتر از فصل اول آن درخشیده است. در فصل اول ناصر خان با «نامردها» طرف بود و در فصل دوم با اراذل و لومپنهای به قدرت و حاکمیت رسیده. قهرمان کیست؟ چهرة او را ، در فصل دوم زندگی اش، زیباتر و با شکوه تر و غرورآمیزتر نمی یابید؟ و ای کاش خود ناصرخان و بقیه هنرمندانی که در رژیم آخوندی درد و طعن و زجری را تحمل کرده اند به این خودآگاهی رسیده بودند که هنر واقعی آنان تسلیم نشدن به جلادان است.
جالب این که بلافاصله بعد از اعتراض مردم به دق مرگ و خانه نشین کردن هنرمندشان، حسب المعمول جهان تجارت و فریبکاری و فرصت طلبی که وقتی در ارتجاع نوع آخوندی هم ضرب شود زغنبوتی بدتر از شوکران می شود، باندی از خود رژیم به زبان آمد. همان کسان که خود پرونده های سنگین جنایتهای هنری و فرهنگی دارند. آنها به میدان آمدند تا از این موج نیز برای جناح خود نمطی بدزدند و بدوزند. مسعود ده نمکی که بعد از فعالیت چندین و چند ساله در بسیج و حزب الله و این قبیل نهادهای ضدمردمی به کارگردانی سینما روی آورد و فیلمهای پردر آمد «اخراجیها» را ساخت به میدان آمده است و آخوند خاتمی و محسن مخملباف را مقصر اصلی در خانه نشینی و انزوای ملک مطیعی معرفی می کند. البته از هر دو این آفتاب پرستان بوقلمون صفت توقعی بیشتر نباید داشت. حتی خواجه حافظ شیرازی هم می داند که حضرات تا دستی برآتش داشتند هرچه که توانستند کردند و صدایش را هم در نیاورده اند. و این فقط یکی از انواع «نرم تن»انة کارهایی است که آنها کرده اند. زمانه، زمانة غریبی است. گویا همه دست به دست هم داده اند تا حافظه ها را مفلوج و آلزایمری کنند. اما مردم ما فراموش نمی کنند که ناصرخان ایستاد و سر تسلیم فرود نیاورد. به چاپلوسی برای آخوندهای پلید و فرهنگ کش روی نیاورد. و دست «نامردان» را نبوسید!