۹/۱۴/۱۳۹۵

شکست پروژه اطلاعاتی «مصداقی» و دست و پا زدنهای یک خائن مخبط


 ایرج مصداقی به کجا رسیده است و چه می کند؟ کسانی که به هردلیل فعالیتهای مصداقی را دنبال می کنند به خوبی می دانند که مدتی است در شکل و محتوای نوشته ها و مقالات اخیر او تغییرات بسیاری صورت گرفته است. نوشته های اخیر او از یک سو، هرچه بیشتر، از «حرف سیاسی» تهی شده، و به همان میزان فحاشی و تهمت و دروغ افزایش یافته است. این روند پرعفونت و چرک حاکی از تقلای دزدی در بن بست گیر کرده است.

او البته هیچگاه «خائن امین»ی نبود. از دیر باز خالی بندی ها و دروغگویی ها و پرونده سازی هایش از ویژگی های شناخته شده او بودند. او در این زمینه ستاره دار میدان علیه مقاومت و مجاهدین و کلا هرعنصر مقاوم در زندان و بیرون بود. و دز وقاحت و دریدگی در هرزه گویی و فحاشی هایش در هرکلام و نوشته اش تا آنجا بالا بود که آدمی را، اغلب، حیرت زده می کرد. معهذا باید در نوشته های اخیر او درنگ کرد و دربارة علل ریشه ای دگرگونی های آنها دقت بیشتری داشت.
واقعیت این است که مصداقی در فاز اخیر تهاجمش دست به کارهایی زده و ادعاهایی را مطرح کرده است که بیشتر از آن که جدی، و یا حتی فحاشی معمول یک یاوه سرای قلم به مزد، باشند، خواننده را به شک می اندازند که آیا با نویسنده ای مخبط مواجهیم که حتی منافع «خائنانه» خودش را هم تشخیص نمی دهد؟ علم کردن کمدی ـ درام «رها و فراز» و رسوایی اتهاماتی که در همین رابطه به تعدادی از اعضای شناخته شده شورا و هواداران مقاومت و مجاهدین زد یک نمونه غیرقابل باور بود. هیچ مزدوری، که اندکی منافع خود را تشخیص دهد، نمی آید به این تعداد انسان حی و حاضر چیزهایی را نسبت دهد که یاوه بودنشان نیازی به اثبات ندارند. مثلا در آنجا به آقای فریدون ژورک، که مطلقا حسابی در فیس بوک نداشته، اتهام زده می شود، یا اسم شناخته شده اینترنتی از سالیان قبل آقایان پرویز خزایی و حسن حبیبی، مخدوش می شود و چنان شانتاژهایی به راه می افتد. یا با جعل عکس و حساب فیس بوکی پهلوان فیلابی و آقای مهدی سامع چنان یاوه هایی سر می دهد. بعد هم اصرار پشت اصرار که: «اگر دروغ است چرا تکذیب نمی کنند؟» و در خلال همة این یاوه ها هزار و یک گاف فتوشاپی دادن، که برای اهل کار کاملا شناخته شده و قابل تشخیص است. آش به قدری شور است که این سؤال را به جد مطرح می کند با چه کسی طرف هستیم؟ بسیار روشن است که نویسندة این یاوه ها، گذشته از حداقل شرم،که اندکی شعور هم، عاری است. هرکس اندکی شعور داشته باشد می داند که این قبیل کارها جرم محرز اینترنتی محسوب می شوند و تک به تک آنها قابل پی گیری است.
با این حال مصداقی مصرانه ادامه می دهد. مهرة پاچه ورمالیدة وزارت اطلاعات یکباره به یاد آموزش دادن ما می افتد تا سبک کار سازمانهای اطلاعاتی را آموزش بدهد! یا للعجب چه اتفاقی افتاده است؟ چه شده که مصداقی، حتما یک از صد، ارتباط خود را با عناصر اطلاعاتی رژیم رو می کند و اقرار می کند که در، کم یا زیاد، مواردی از آنها فریب هم خورده است! بازجویی پس داده های زندانهای شاه و خمینی به خوبی معنای این قبیل ایز گم کردنها را می دانند.
چنین بلبشو و تشتتی در نوشته ها و عملکرد مصداقی بسیار شبه انگیز است. عده ای او را در وضعیت حاد بیماری شیزوفرنی خود ارزیابی کرده اند. عده دیگری که اتفاقا شناخت بالنسبه درستی هم از او دارند گفته اند که مصداقی در مسیر انحطاط خود به جایی رسیده که دستور مافوق خود در دفتر مبارزه با نفاق را بدون حتی خواندن درج می کند. هریک از این نظرات حاوی بخشهایی از واقعیت است. اما اگر مصداقی را نه یک فرد، که یک «پروژه»، آن هم از نوع اطلاعاتی اش، بدانیم اینگونه تحلیل ها قانع کننده نیستند.
واقعیت این است که مصداقی یک پروژة وزارت اطلاعات با اهداف مشخص بود. و شخص او عهده دار انجام پروژه ای شد که از دفتر مقامات مبارزه با نفاق وزارت اطلاعات طراحی شده بود. از مکالمات نوشته شده توسط خود او در کتاب خاطراتش با «محمد توانا»، سربازجوی ویژه وزارت اطلاعات، کاملا روشن می شود که مصداقی با مأموریت نفوذ در صفوف مقاومت، تفرقه اندازی و سمپاشی بین هواداران و مخدوش کردن مرزها و ارزشهایی که بسیاری از شهیدان با تمسک به آنها سر به دار داده اند، به خارج کشور اعزام شد.
او با سوءاستفاده از اعتمادی که از سوی مقاومت به او شده بود توانست خود را در صفوف هواداران و حتی مجامع حقوق بشری جا بزند. از همین رهگذر بود که با دنائت محض از عواطف خانواده شهیدان سر به دار نسبت به فرزندانشان نهایت سوءاستفاده را کرد و تا توانست از آنها «خبر»های درونی مقاومت را گرفت و بعد از استفاده اطلاعاتی به عنوان دست آورد و اطلاعات خودش منتشر کرد. همچنین با نوشتن چهار کتابی که اسم «خاطرات» بر آن گذاشت تا توانست دروغ سر هم کرد و خاطرات دیگران را دزدید و به نام خود منتشر کرد. او در حالی که رندانه خود را «صدای قتل عام شدگان» می خواند تا آنجا که امکان داشت چهره های محبوب و قهرمانی را، که در زیر سخت ترین شکنجه های ضدبشری قهرمانانه ایستادگی کرده و جان باخته بودند، مخدوش کرد. این کتاب در واقع بخشی از همان پروژة وزارتی بود که توسط سایر همپالگی های او همطراز «تاریخ بیداری ایرانیان» معرفی شد. انتشار خاطرات زندانیان دیگر نشان داد که چه مقدار از ترهات مصداقی بر واقعیت استوار است! و چه مقدار متعلق به دیگران است و او با رذالت تمام دزدیده و به اسم خود منتشر کرده است.
از آن پس مصداقی مأموریت ویژه ای یافت مبنی بر کارشکنی و لجن پراکنی نسبت به اشرفیان قهرمان که در اشرف چنگ در چنگ نیروهای مالکی و قاسم سلیمانی مقاومت می کردند. اما در اندک مدتی در این زمینه هم به عنصری منفور تبدیل شد و همگان دانستند که با روضه خوانیهای خود همان کار «توابان» را در زندان انجام می دهد. این بود که مقاومت ایران او را به عنوان یک عنصر مزدور معرفی و مطابق یک ماده واحده ارتباط اعضای و هواداران مقاومت با او را به زیان مقاومت ارزیابی کرد.
اما قسمت اصلی «پروژه مصداقی» خوابی بود پنبه دانه که شترهایی مثل روحانی و قصیم را صید خود کرد. هدف اصلی شقه شورای ملی مقاومت و انشقاق در میان هواداران بود. اما این توطئه نیز با هوشیاری اعضای شورای ملی مقاومت و وفاداری هواداران مقاومت در هم شکسته شد و چیزی جز بی آبرویی برای مصداقی و «همراهان» باقی نگذاشت.
از آن پس مصداقی با ولعی سوزان تر به لجن پراکنی و دروغپردازی علیه مقاومت پرداخت. نوشته های او مملو از قساوت و کینه فاشیستی ترین جناح های وزارت اطلاعات بود. شتاب انحطاط او به حدی بود که از علم کردن هیچ دروغی، حتی از نوع شاخدارش، نیز مطلقا ابا نداشت. مثلا در تیرماه ۸۴  در جلو دانشگاه تهران یک مجاهد شجاع عکس رهبری مقاومت را بر دستها گرفت و برافراشت. از این اقدام متهورانه فیلم گرفته شد و از سیمای آزادی هم پخش شد. به نظر نمی رسید کسی بتواند به این سند آشکار «مارک»ی بزند اما مصداقی مدعی شد که مجاهدین به یک کارگر بی خبر از همه جا و درمانده پول هنگفتی داده اند و او بدون این که صاحب عکس را بشناسد عکس رهبر مقاومت را بالا برده است. بعدها این مجاهد شجاع که توانسته بود بازجویان خود را بفریبد بعد از پشت سر گذاشتن مدت زندان کوتاه خود به ارتش آزادی پیوست و دروغهای مصداقی را افشا کرد. اوج این قبیل دروغپردازی ها زمانی بود که به صد رزمندة قهرمان که داوطلبانه در اشرف باقی مانده بودند تا از اموال مجاهدین حفاظت کنند حمله شد و ۵۲ تن از آنها به شهادت رسیدند. در این حمله یک خائن، از نوع و جنم مصداقی، به نام «مسعود دلیلی» راهنمایی مهاجمان به مقر فرماندهی رزمندگان را به عهده داشت. خیانتی دردناک که منجر به شهادت ستارگان درخشانی همچون خواهران قهرمان زهره قائمی و گیتی گیوه چیان و همچنین برادران مجاهدی همچون مهدی فتح الله نژاد و حسین مدنی و دهها ستاره پرفروغ دیگر شد. در پایان این قتل عام قاتلان مزد «دلیلی» خائن را دادند و در همان محل او را کشته و صورتش را هم به آتش کشیدند. مصداقی که از انتشار نام همکار و همزاد خود گزیده شده بود این بار در نقش یک «ستوان کلمبو»ی ابله وارد میدان شد و مدعی شد که «مجاهدین سناریویی وحشتناک را طراحی می کنند» و بعد از کلی یاوه سرایی مدعی شد آن خائن خودفروخته را خود مجاهدین کشته اند. انتشار گزارش پزشک قانونی عراقی و تعیین هویت همزاد مصداقی تمامی یاوه های او را برملا کرد.
به هرحال قصد ما از یادآوری این مسیر طی شده نه ارزیابی کارنامه سیاه مصداقی است که اگر صورت گیرد کتابی قطور خواهد بود. اما توجه به روندی که طی شده است نشان می دهد که این شکستهای پیاپی و رسوایی های متعدد قبل از این که تأثیرات خود را بر روحیه یک «تشنه به خون» متوهم و بیمار قدرت نشان دهد، خبر از شکست یک پروژه اطلاعاتی می دهد. پروژه ای که یک خائن خودفروخته تمام هستی خود را در گرو تحقق آن به حراج گذاشت. یعنی مصداقی یک پروژة اطلاعاتی بود که وزارت اطلاعات طراحی و اجرایی کرد و اکنون بعد از چند سال با شکست مفتضحانه و رسوایی تمام به پایان خود رسیده است. و این بدان معناست که دیگر این مأمور هفت سر اطلاعاتی تمام سوز شده و کارآییهای سابق را ندارد. این را خود مصداقی، بهتر از همه، فهمیده و لذا به دست و پا افتاده است. در همین چارچوب است که می توان علت «دروغهای دیوانه وار» و «پرونده سازی های بدتر از پرونده سازیهای وزارت اطلاعات» او را ارزیابی کرد. او به عنوان یک مأمور «مالباخته» اکنون در آستانة فروپاشی تمام عیار شخصیتی و روانی قرار گرفته است. و درست از همین موضع دست به تهاجم و تقلا زده است تا مقداری سیاهکاری های خود را سفید کند. رو کردن گوشه هایی از ارتباطات با مأموران وزارت اطلاعات، اقرار به برخی از اطلاعاتی که مأموران وزارتی به او داده اند، و اقرار صریح خودش به فریب خوردنش تماما در همین راستا صورت گرفته است.
در پایان به یک سؤال دیگر بپردازیم. مصداقی از چه چیز می ترسد که خود این گونه دست به افشای خود زده است؟ او خود بهتر از هرکس از اسناد و مدارکی که نزد وزارت اطلاعات دارد آگاه است. و اتفاقا از افشا همانها می ترسد. او می داند که وزارت اطلاعات قادر است با افشای اسناد همکاریها و ارتباطاتش او را بیش از پیش تمام سوز کند. او می داند که که در صورت رو شدن اسناد و مدارک بعدی باید توضیح دهد که در سالهای اقامتش در خارج کشور چند نفر را برای اربابانش در وزارت اطلاعات «صید» کرده است؟ و ارتباطاتش با کدام مأموران و سازمانهای اطلاعاتی بوده. و به چند خانواده از شهیدان خیانت کرده است. این حداقلی است که یک خائن مخبط باید در پایان خط فروریختن و از هم پاشیدن خود رو کند. 

۷/۱۷/۱۳۹۵

آذر مريم


آذرِ مـــريــــم



از رهــــگـذر خاك ســر كـوي شما بــود
هر نافه كه در دست «نسيم سحر» افتاد
«حافظ»



«وصل» ‌راز عجيبي است. نه تاريخ مي‌شناسد و نه جغرافي. نه زمان و نه مكان. و حتي نه طبقه مي‌شناسد و نه فرهنگ و سنّت. وقتي كه شد، شده است. مي‌گويند از مقولة عشق است و «‌سخن عشق نه آن است كه آيد به‌زبان». حداقل زبان عبارت بسنده‌اش نيست و بايد با زبان اشارت گوشه‌هايي از آن را حس كرد.
اما من هربار كه داستاني از اين مقوله را در ميان مجاهدين مي‌بينم، مي‌خوانم يا مي‌شنوم رغبت هرگونه بحث فلسفي را از دست مي‌دهم. احساس مي‌كنم در پيچ و تابهايي مي‌افتم كه از اصل مسأله دورم مي‌كند. داستانهاي «وصل» برايم شوق‌انگيزترند.
داستان آذر سليماني يكي از اين داستانهاي نانوشته است. آذر، به‌كسي عاشق بود كه هرگز نديده بودش. تنها، پيام انقلابش را از راديو شنيد؛ و آتش سركش عشق آن‌چنان به‌جانش افتاد كه به‌«آذرمريم» معروف شد. و عاقبت در شمار يكي از 30هزار شهيد قتل‌عام سياه خميني به‌پرواز درآمد و قلة «وصل» را فتح كرد.
تمام داستان او در يك كلمه، «وصل»، خلاصه مي‌شود. نمي‌دانم چرا وقتي داستانش را شنيدم ياد آسمان افتادم. آسمان اين‌جا. آسمان «اشرف» كه گشاده‌ترين آسمانهاست. در هر غروب‌دمان، اين‌جا، آدم احساس مي‌كند خورشيد در ميان ابرهاي گداخته شهيد مي‌شود. اما وقتي نسيم در سحري شعله‌ور مي‌وزد، و تو سر در گريبان، كوله و سلاحت را اين دست آن دست مي‌كني و از خياباني با رديف درختان تشنه مي‌گذري بي‌اختيار با خود زمزمه مي‌كني:‌«اي نسيم سحر آرامگه دوست كجاست؟». درست در همان لحظه يكدفعه خورشيدي را در جلو رويت مي‌يابي كه خورشيد ديروز نيست. خورشيدي است جوان كه سر در دامان مهربان آسمان دارد. آسماني كه اكنون سالهاست، هر بامداد، خورشيد را با سخاوت از ميان آبيهاي بيكرانه‌اش مي‌زايد، و در غروب، در ميان ابرهاي سرخ و مواج فرويش مي‌دهد. و فردا، خورشيدي نو، هم‌چنان مي‌دمد. از پيچي مي‌گذري. با خاك دم‌كرده و ريگ تفته حرف مي‌زني و پژواك صدايت را از اقصاي جهان مي‌شنوي: «آتش طور كجا؟ موعد ديدار كجاست؟»

اين‌بار با كسي موعد ديدار داري كه مي‌خواهد دربارة يكي از خورشيدهاي شهيد برايت بگويد. تجربه‌يي از «وصل» كه از هر نظر كشفي جديد است.
خواهرش «نيره»، كه حالا رزمندة ارتش آزاديبخش است، برايت تعريف مي‌كند: «آذر در سال1343 در يك خانوادة متوسط در كرمانشاه به‌دنيا آمد. فعاليتش را از سال57 شروع كرد. در سال58 هوادار سازمان شد. از وقتي در كتابها خواند حنيف‌نژاد سخت‌ترين كارها را خودش مي‌كرده است كارهاي بنايي و رنگ زدن به‌در و ديوار خانة خودمان را به‌عهده ‌گرفت. در بيرون به‌مسجدها مي‌رفت تا كلاش را آموزش بگيرد. از سال بعد در تمام ميتينگها و راهپيماييهاي مجاهدين شركت داشت. در راهپيمايي 30خرداد مثل يك ببر مي‌غريد. فالانژها حمله و بسياري فرار كردند. اما آذر ايستاد. با يكي از سردسته‌هايشان آن‌چنان جسورانه درگير شد كه همه، جا زدند. محل يك راهپيمايي ديگر لو رفته بود. آذر ول‌كن نبود. پرس‌وجو را آن‌قدر ادامه داد تا محل دوم را پيدا كرد. در غروب 30خرداد وقتي خبر به‌رگبار بستن تظاهرات تهران را شنيد گفت: ‌"تمام شد. خط بين حق و باطل كشيده شد"». از فرداي آن روز در تيم مجاهد شهيد اعظم برازش كار را در فاز ديگري شروع مي‌كند. اعظم را به‌خانه خود مي‌آورد. و از همان جا عمليات كوكتل‌اندازي آغاز مي‌شود. وقتي خبر تأسيس راديو مجاهد را مي‌شنود ساعتها پاي راديو مي‌نشيند و با اميد شنيدن صدايي آشنا به‌پارازيتها گوش مي‌دهد. در شهريور60 تيمشان ضربه‌مي‌خورد و بيشترشان دستگير مي‌شوند. آذر اين‌بار هم سالم باقي مي‌ماند. شوق وصل اوج بيشتري مي‌گيرد.
ـ ‌‌‌همة اين كارها را بدون ارتباط با سازمان مي‌كرد؟
ـ ‌‌«ارتباطمان با سازمان از طريق راديو صداي مجاهد برقرار شد. به‌اسم نسيم سحر نامه مي‌نوشت و پيام مي‌گرفت». «‌نسيم سحر؟» جرقة خاطره‌يي ذهن را روشن مي‌كند. به‌ديروزهاي دير پرتاب مي‌شوي. سالهاي 62‌ـ‌63، نشرية مجاهد، صفحة پاسخ به‌نامه‌ها، انبوه نامه‌هايي كه از نيروهاي مقاومت در داخل كشور مي‌رسيد. شوقشان، شوق بي‌تابانه‌شان براي وصل، وصل مجدد. نامة هر‌كدامشان بوي وطن داشت. بوي آشنايي، در غربتي كه هيچ‌وقت نتوانستي با آن انس بگيري. نامة آن خواهر كرمانشاهي كه پاي نامه‌اش را «‌نسيم سحر» امضا مي‌كرد. تنها خواهان ارتباط نبود. به‌صورتي بسيار فعال گزارشهايي دربارة اخبار مقاومت، اوضاع اجتماعي، و كيفيت صداي مجاهد مي‌نوشت. اما چشمگيرتر از هر چيز شور وصل و جسارت و بي‌پرواييش در انجام رهنمودهايي بود كه به‌او ‌داده مي‌شد و از صداي مجاهد هم پخش مي‌گرديد. هنوز بعد از 15سال نام «‌نسيم سحر»‌به‌يادت مانده است. هنوز نامة اولش را تعيين‌تكليف نكرده نامة دوم مي‌رسيد و چندي بعد نامة سوم و چهارم. به‌جد نگران سلامتيش بوديم. براي همين هم هرازگاهي اسمش را عوض مي‌كرديم تا اژدها بويي نبرد. يك‌بار او را سحر خونين مي‌خوانديم و در هراس از ضربه‌خوردنش مي‌نوشتيم: «خواهر "سحر خونين" براي در جريان قرار گرفتن نسبت به‌خطوط سازمان، ارتباط خود را با ما فعالتر كرده و از طريق تلفنهاي اعلام‌شده در نشريه با ما تماس بگيريد. در نظر داشته باشيد كه نبايد دچار ساده‌انديشي شويد و اگر تابه‌حال دستگير نشده‌ايد فكر نكنيد كه مزدوران رژيم ديگر سراغتان نمي‌آيند. چنان‌چه فعاليتهاي گذشتة شما براي رژيم لو رفته باشد، احتمال ضربه‌خوردن شما در صورت علني شدن در محيطي كه اشاره كرده بوديد وجود دارد. براي گرفتن رهنمود بيشتر تلفني با ما تماس بگيريد» (مجاهد شمارة‌179 صفحة11) و بار ديگر باز هم به‌او تأكيد مي‌كرديم: «باختران ـ خواهر نسيم سحر: نهمين نامة شما به‌دستمان رسيد هشياري امنيتي خودتان را حفظ كرده و سعي كنيد ردي از خود به‌ما بدهيد. گزارشات و اخبار شما از كيفيت قابل ملاحظه‌يي برخوردار مي‌باشند. سعي كنيد چنان‌چه نامه‌تان مفصل شد آن را در دو قسمت جداگانه بفرستيد» (مجاهد201 صفحة‌31) و بار ديگر در لابه‌لاي پيام براي ساير هسته‌ها مورد خطابش قرار مي‌داديم: «مسئولين و اعضاي هسته‌هاي مقاومت "سيما‌ـ 45"، "محبوبه‌Bـ‌98» «بدري‌‌ـ‌‌197» «صديقه‌‌ـ‌454»، «فرشاد Bـ‌81» «…نسيم Aـ‌120». (مجاهد‌217 صفحة33).
ـ‌‌خوب چرا نيامد؟ چقدر در راديو گفتيم؟ چقدر در نشريه نوشتيم كه خودش را به‌منطقه برساند؟ مي‌شنيد؟ پيامها به‌دستش مي‌رسيد؟
ـ‌‌«خيلي تلاش كرد. به‌هر كسي مراجعه مي‌كرد. هركس كه ممكن بود راه را بلد باشد. حتي به‌كردهايي كه مي‌آمدند كرمانشاه در كوچه‌ها دستفروشي مي‌كردند. سال65 كه رهبري به‌اين‌جا آمد ديگر نمي‌توانست تحمل كند . 14تيرماه وصيتنامه‌اش را نوشت و خانه را ترك كرد. اما در سقز دستگير شد. مدتي در زندان سقز بود. دختر كم‌سن و سال كردي را به‌گروگان گرفته بودند تا از او اطلاعات پسرعمويش را كه مخفي بود بگيرند. آذر آن‌چنان رويش تأثير گذاشت كه توطئة پاسداران نقش بر آب ‌شد. خودش هم با هوشياري توانست بازجويان را فريب دهد و آزاد شود. به‌محض آزاد شدن رفت سنندج، نزد خانوادة آشنايي كه هوادار يكي از گروههاي كردي بودند. جديت و صلابت آذر همه‌شان را تحت‌تأثير قرار داد. صراحتاً گفتند: "ما به‌مجاهدين به‌خاطر داشتن چنين هواداراني حسادت مي‌كنيم". اما كمكش نكردند. بار ديگر از طريق "نودشه" از توابع پاوه رفت. باز موفق نشد. به‌كرمانشاه برگشت. يكبار وقتي با راحت‌طلبي فردي روبه‌رو شد. مصمم و قاطع ‌گفت چه توقعي از سازمان داري؟ هركس مي‌خواهد در جهاد عليه خميني شركت كند بايد مثل زمان پيامبر اسب و سلاح خودش را هم بياورد. تو مي‌خواهي سازمان اسب سفيد پيشكشي برايت بفرستد؟ خودش دو ماه رفت در يك كارگاه توليدي كوچك كار گرفت. از 6صبح تا 5بعدازظهر پنبه‌زني مي‌كرد. يك روز حين پنبه‌زدن دستگاه سر 4انگشتش را برد. اما او هيچ‌وقت لب به‌شكوه باز نكرد. در عوض به‌حقوق ماهي 2100تومانش دلخوش بود كه هزينة سفر آينده‌اش را تأمين مي‌كرد. هزينه بيشتر از اينها بود. در خانه سمنو مي‌پخت. نصفش را نذر مسعود و مريم و رزمندگان مي‌كرد و نصفش را مي‌فروخت تا كمك‌خرجيش باشد. بعد رفت پاسپورت گرفت. فكر كرديم از نظر امنيتي درست نيست به‌صورت علني خارج شود. نگذاشتيم تنهايي اقدام كند. دوباره از طريق كردستان اقدام كرد. باز نشد. آخرين بار در منطقة وله‌ژير با خانواده‌يي كه از مريوان به‌آن‌جا رفته بودند دوست شد. پدر خانواده برايش راهنمايي پيدا كرد. روز 14بهمن‌66 دوباره اقدام كرد. هوا برفي و خيلي سرد بود. عبور خودروها ممنوع شده بود. تنها مسير باز را به‌وسيلة لودر براي خودروهاي نظامي باز كرده بودند. به‌او گفتم: "نرو. صبر كن، بعد از عيد با هم برويم". گفت: "ديگر نمي‌توانم صبر كنم. بايد 19بهمن در قرارگاههاي ارتش آزاديبخش باشم". بعد گفت: "مطمئن باش برايت از طريق راديو پيام وصل مي‌فرستم". كد راديوييمان را از نسيم سحر به‌"هاجر.ج.‌پويا" تغيير داديم و آذر رفت. منتظر پيام او از راديو بوديم. ولي خبري نشد».
ادامة حرف تا اندازة زيادي روشن است. اما دلم نمي‌خواهد يك‌بعدي به‌آخر خط برسم. مي‌خواهم تجربة «وصل» را از ضلع ديگري هم كشف كنم.
ـ ‌‌‌اين چندساله كه اين‌طور در آتش اشتياق «‌وصل» مي‌سوخت و خود را به‌هر آب و آتشي مي‌زد چكار مي‌كرد؟
ـ ‌«يك‌دم آرام و قرار نداشت. يا گزارش اجتماعي براي صداي مجاهد تهيه مي‌كرد. يا شناسايي مزدوران را خودش با دقت و وسواس چك مي‌كرد و مي‌فرستاد. يا اخبار مقاومت را به‌مردم مي‌رساند. به‌خصوص به‌هر شهري وارد مي‌شد اول مي‌رفت سراغ مزار شهيدان. يكي از كارهايش اين بود كه اخبار مقاومت را به‌خانواده‌هاي شهيدان برساند و شكنجه و اعدام اسيران را افشا كند. يك روز پاسدارها به‌مزار شهيدان حمله كردند و خانوادة چند شهيد را دستگير كردند. آذر با قاطعيت جلوي آنها ايستاد و اعتراض كرد. يكي از خانواده‌هاي دستگيرشده از سنندج آمده بودند. فردايش آذر راهي محله اهل تسنن شد تا از آنها خبر بگيرد. بار ديگر مادر يكي از شهيدان را كه از شهر ديگري آمده بود در گورستان پيدا كرد. رفت و با او دوست شد. مادري غريب و بي‌اطلاع از سرنوشت فرزند مجاهدش بود كه شهر به‌شهر به‌دنبال گور فرزند مي‌گشت. آذر داستان شهادت فرزند او را از راديو شنيده بود. با چه غروري داستان را براي مادر تعريف كرد! مادر بعد از صحبتهاي آذر با غرور مادر يك مجاهد شهيد راهي شهرش شد. يك‌بار وقتي به‌تهران رفت تمام وقتش را گذاشت تا مزار اشرف و موسي را پيدا كند و بالاخره هم پيدا كرد. با چه شوري به‌زيارت تربت آنها رفت! زمستان‌65 به‌خاطر جنگ و مسائل امنيتي مجبور شديم كرمانشاه را ترك كنيم. رفتيم رشت. در اولين روز رسيدن آذر گفت من اول بايد بروم زندان را پيدا كنم، به‌اسرا سلام بدهم، بعد بروم مزار شهيدان. گفتيم شهر غريب هستيم ممكن است اتفاقي بيفتد. گفت پس من با خيابانها كاري ندارم. و ديگر از هتل بيرون نيامد. عاشق اسرا بود. شبانه‌روز با آنها بود. هر وقت مادرم آتش روشن مي‌كرد اولين كارش اسپند دودكردن به‌ياد اشرف و موسي و شهيدان بود. وقتي شنيده بود در زندان ديزل‌آباد بندي از سلولهاي انفرادي ساخته و اسمش را گذاشته‌اند بند64 مي‌گفت من عاشق بند64 هستم چون مجاهدين مقاوم آن‌جا هستند و خدا مي‌داند چند مجاهد از آن بند به‌جوخة تيرباران سپرده شده‌اند.
در عين حال قلبي پركينه نسبت به‌خائنين داشت. يك بار براي ملاقات يكي از آشنايان اسيرمان رفته بوديم. گفتند يكي از خائنين بايد شما را بازرسي كند. آذر بلافاصله برگشت و حاضر به‌ملاقات نشد. گفت «چطور اجازه بدهم دست كساني كه به‌خون مجاهدين آغشته است به‌من بخورد؟» نيره كه حرف مي‌زند من ديگر نمي‌شنوم. صفحة‌25 نشرية شمارة‌177 مجاهد جلو چشمم مي‌آيد. يك كپي آن را ميان يادداشتهايم پيدا مي‌كنم و مي‌خوانم. اين‌بار به‌نام آذر توحيدي مورد خطابش قرار داده بوديم: «خواهر آذر توحيدي در نامة بسيار جالب خود شناسايي دو تن از مزدوران رژيم را برايمان فرستاده‌اند. خواهر آذر در نامة خود هم‌چنين توضيحي پيرامون كيفيت صداي مجاهد در كرمانشاه نوشته‌اند. در انتهاي نامة ايشان به‌حماسة شهادت مجاهد شهيد "گيتا دهقان" اشاره شده و گوشه‌هايي از شكنجه‌ها و مقاومت قهرمانانة اين خواهر دلير و مجاهد را شرح داده‌اند». زير لب زمزمه مي‌كنم: «زماهي تا به‌ماه، ايوان عشق است». و امان از اين ايوان بلندبالا كه سقفي تا ثريا دارد. دلم مي‌خواهد به‌بالابلندترين سقف آسمان مجاهدين بپردازم. آيا آذر خبري در اين‌باره داشت؟ نيره مي‌گويد: «انقلاب ايدئولوژيك كه شد او بلافاصله موضعگيري كرد. هنوز از كم و كيف قضايا خبر نداشتيم كه گفت: "يك دگرگوني بزرگ در سازمان به‌وجود آمده است. بايد تمام پيامها و حرفهاي مسئولان سازمان را خوب گوش كنيم". تمام پيامها را ضبط و پياده مي‌كرد. سيماي مقاومت را در منطقه‌يي كه بوديم نمي‌توانستيم بگيريم. دوستي داشتيم كه خانه‌شان در محلة جوانشير بود. در آن‌جا سيماي مقاومت را مي‌گرفتند. آذر درنگ نكرد. مي‌رفت آن‌جا سيما را ببيند. مخصوصاً صحبتهاي برادر مسعود را خيلي با اشتياق گوش مي‌داد. به‌زودي پيام انقلاب را گرفت. هر‌كجا مي‌رفت از انقلاب مي‌گفت و دفاع مي‌كرد. همه چيز و همه كس او شده بود اسم "مريم". مي‌گفت: "شما هنوز مريم را فهم نكرده‌ايد. به‌صحبتهاي برادر مسعود اصلاً توجه نكرده‌ايد. فكر مي‌كنيد انقلاب ايدئولوژيك يك طلاق و ازدواج معمولي بوده. در‌حالي‌كه مريم يك سد و مانع بزرگ را برداشته است. راه براي مبارز شدن و مبارزه كردن و مبارز ماندن زنان را باز كرده، انقلاب او ضد‌استثمار جنسي است". بعد مي‌گفت: "مگر نشنيده‌اي كه مي‌گويند آنها كه در راه آرمان و عقيده‌شان از خودشان مي‌گذرند كارشان برتر از خون هزاران شهيد است؟ مريم اين است". در عشق به‌مريم آن‌قدر پيش رفت كه نزد همة آشنايان و خانوادة شهيدان به‌ "آذرمريم" معروف شد. نوارهاي مربوط به‌انقلاب را از راديو ضبط كرده بود. مطالب آنها را در يك دفتر 100برگ يادداشت كرده و روي تمام جزواتش نام "‌مريم پاك رهايي" را نوشته بود. آشنايي كه او را مي‌شناخت با تعجب مي‌گفت: "نمي‌دانم مريم با اين دختر چه كرده است كه روي زمين بند نيست. دارد پرواز مي‌كند. عاشق است". روزي كه روزنامة كيهان عكسي از مسعود و مريم را چاپ كردند به‌صورت غير‌منتظره‌يي در كرمانشاه ناياب شد. به‌هر جا رفت نتوانست آن را پيدا كند. از ساعت8 صبح تمام شهر را زير‌و‌رو كرد. حتي به‌دفتر نمايندگي كيهان رفت. اما پيدا نشد كه نشد. آخر‌سر يك شماره كيهان را نزد يك نفر سراغ گرفت. رفت و هرطور شده صفحه‌يي كه عكس مسعود و مريم در آن چاپ شده بود را براي چند ساعت كرايه كرد. موقعي كه كار آمدنش تقريباً جور شده بود گفت نمي‌شود براي مريم سوغاتي نبرم. رفت يك روبالشي و سجاده خريد و يك شاخه گل سرخ روي آنها گلدوزي كرد تا براي خواهر مريم هديه ببرد». اينها را كه مي‌شنوم انگاري در مغزم هزار نسيم سحري مي‌وزد. هزار، هزاردستان مي‌خواند. هزار حافظ، شعر زمزمه مي‌كند. هزار ترانه‌ مي‌شنوم، هزار فرياد مسعود در گوشهايم طنين مي‌افكند. آن‌جا كه به‌همة ما وعده داد كه پيام انقلاب مريم پا درخواهد آورد، فاصله‌ها را درخواهد نورديد و به‌گوش آنان كه بايد خواهد رسيد. همصدا با حافظ زمزمه مي‌كنم:

«از رهگذر خاك سر كوي شما بود
هر نافه كه در دست نسيم سحر افتاد»

ز ماهي تا به‌ماه ايوان عشق است: «در پيام نوروزي خواهر مريم آمده بود كه عيد را ولو با گذاشتن يك حبه‌قند در دهانتان شيرين كنيد. يكي از آشنايانمان زندان بود و فضاي شهر به‌علت جنگ ماتمزده. اما آذر با تمام وجود عيد را جشن گرفت. مي‌گفت: "مريم گفته، نمي‌شود دهان را شيرين نكرد". در مراسم سيزده‌به‌در هم به‌ياد اشرف و موسي و تمام شهيدان و اسيران سبزه گذاشت». ياد اشرف به‌خير. چه سنخيت شگفتي، چه خط جاري سرخي اين نسل را به‌هم پيوند داده است! مگر اين اشرف نبود كه در آخرين نامه‌اش نوشت‌با همة شهيدان شكنجه مي‌شود و با آنها مي‌ميرد و زنده مي‌شود؟‌ حالا يك ميليشياي جوان و گمنام كرمانشاهي در شيدايي عشق او راهي تهران مي‌شود و در‌به‌در به‌جستجوي خاكش بر‌مي‌آيد و به‌يادش سبزة سيزده مي‌گذارد. سوگند مسعود در همان روز تاريخي 30خرداد64 راست بود كه مي‌گفت: «صداي اشرف را مي‌شنود». چه بانگي رساتر از اين؟ نيره نمونة تكان‌دهندة ديگري را تعريف مي‌كند: «موقعي كه مي‌خواست به‌منطقه بيايد خبردار شد كه پدر برادر مسعود تازه فوت كرده است. تمام پس‌اندازش را كه حاصل كارش بود خرج كرد و به‌مشهد رفت. با هزار‌و‌يك مكافات مزار پدر را پيدا كرد. مي‌گفت: "مي‌خواهم پيش مسعود و مريم بروم، بايد از طرف آنها براي پدر فاتحه بخوانم". وقتي روي مزار پدر رفت جاپاي يك بچه را روي سيمان ديد. با اشك آن را مي‌بوسيد و مي‌گفت: "اين جاپاي مصطفي است، مصطفي زنده است لاجوردي نتوانست پسر اشرف را از بين ببرد". يكي از بهترين روزهايش روزي بود كه از راديو شنيد خواهر مريم، مصطفي را به‌برادر مسعود هديه داده است. صداي آن را ضبط كرده بود و با خوشحالي به‌خانواده‌ها نشان مي‌داد».
اين حرفها، حرف نيستند. اين «وصل» ياوه و بيهوده نيست. خون زنده و جوشان زندگي در معبر خاطرات ساليان گذشته‌اند. «آذرمريم» ما با ديدن جاپايي بر سيمان مزار پدر اشارة ادامة نسل اشرف را مي‌بيند و ما اكنون در اين‌جا شاهد به‌بار نشستن نسل مريمي انقلاب هستيم. اين، نمي‌تواند ياوه و پوچ باشد. چگونه انسان مي‌تواند باور كند كه اين احساس مرده و از بين رفته است. اگر به‌اين باور برسيم بايد بخوانيم: «اي هيچ براي هيچ اين‌قدر مپيچ». در‌حالي‌كه واقعيت تكثير اين صداي جاودانه را در نسل نو‌شكفتة مريم، در نسيمهاي سحري آسمان «اشرف» مي‌بينيم. هنوز آسمان اشرف را پيش رو داريم. كهكشاني مملو از خورشيدهاي بي‌مرگ. خورشيدهاي صبور در كمين. اين نسل ياوه نيست، پس داستان وصلش هم واقعي است. اين را نيره بهتر توضيح مي‌‌دهد: «آذر چند ماه قبل از حركتش رفت يك بيمارستان خصوصي آموزش كمك‌جراحي ياد بگيرد تا وقتي به‌منطقه رفت امدادگري بلد باشد. تمرين ورزشي مي‌كرد و مي‌گفت به‌لحاظ جسمي بايد مثل بچه‌هاي آن‌جا باشم. يك شب قبل از دستگيريش كنار بخاري ايستاد و سرود "ستاره مي‌تابد به‌شبها، بهاران در راه است ياران" را خواند و راه افتاد». چند روز بعد خبر دستگيري آذر از طريقي به‌دست خانواده مي‌رسد. معلوم مي‌شود آذر اين‌بار در سنندج دستگير شده است. مادر راهي سنندج مي‌شود. معلوم نيست آذر در كدام زندان اسير است. مدتي كارش اين مي‌شود كه هر روز صبح برود سنندج، شب برگردد كرمانشاه. عاقبت آدرس را پيدا مي‌كند. آذر در يك ساختمان متروكه زنداني است. مادر دردمند هر‌روز مي‌رود پشت در زندان مي‌نشيند. اما ملاقات نمي‌دهند. عاقبت يكي از مأموران زندان دلش براي مادر مي‌سوزد و در روزي كه رئيس زندان نيست مادر را مخفيانه به‌ديدار فرزند مي‌برد. وقتي مادر وارد سلول مي‌شود فرزند را با دست و پاي بسته در زنجير مي‌بيند. آذر جريان دستگيريش را تعريف مي‌كند: «همراه چند خواهر هوادار سازمان بوديم. شب با راهنماي محلي راه افتاديم. نزديك نوار مرزي توسط جاشها دستگير شديم. براي اين‌كه زنده اسير نشوم در بين راه خودم را در رودخانة مريوان انداختم. از آب گرفتند و مستقيم بردندم اطلاعات سپاه. از همان لحظه شكنجه‌ها شروع شد. شكنجه‌هايي كه خيلي وحشيانه بودند. هر وقت احساس مي‌كردم طاقتم دارد تمام مي‌شود اشاره مي‌كردم كه مي‌خواهم حرف بزنم. دهانم را كه باز مي‌كردند با تمام وجود فرياد مي‌زدم شفق و فلق (نام مستعار دو كودكي كه در اوين متولد شده بودند و آذر داستانشان را از راديو شنيده بود). بعد كه نفسم تازه مي‌شد تازه مي‌فهميدند كلك زده‌ام. دوباره شروع مي‌كردند. براي اين كه بيشتر آزارم دهند چند زن بدكاره را در سلولم انداختند. اما من احساس مي‌كردم دوستشان دارم. آنها هم فهميدند من با پاسداران فرق دارم. براي همين خيلي به‌من رسيدگي مي‌كردند. بعد از مدتي آن‌قدر با من دوست شده بودند كه شروع كردم از سازمان و مريم برايشان گفتن. هر چه از مريم براي آنها مي‌گفتم فقط گريه مي‌كردند. بعد از مدتي پاسداران متوجه تغيير آنها شدند. از من جدايشان كردند. بعد براي آزار بيشترم يك دختر ديوانة كُرد را به‌سلولم آوردند. خانوادة دختر به‌جرم سياسي بودن اعدام شده بودند و او بر اثر شوك ديوانه شده بود. اما او اصلاً مرا آزار نمي‌داد. بعد از مدتي او را هم بردند». آذر مي‌داند كه اين آخرين ديدار اوست. بنابراين آخرين پيام خود را با آرامشي مي‌دهد كه حتي مادر را حيرت‌زده مي‌كند: «سلام مرا به‌مريم برسانيد و بگوييد تمام شكنجه‌ها را با عشق تو تحمل كردم و حكم تعزير تا مرگ را با عشق تو تحمل خواهم كرد». و تأكيد مي‌كند: «بر شهادتم گريه نكنيد. اين راه را آگاهانه انتخاب كرده‌ام كه در راه آرمان مسعود و مريم بميرم». بعد از آن آذر به‌كرمانشاه و مدتي بعد به‌گوهردشت منتقل مي‌شود. همان‌زمان يك گروه چند نفره از زنان مجاهد را از كرمانشاه به‌گوهردشت برده‌اند. اما آذر را حتي با آنها نيز هم سلول نمي‌كنند. تمام مدت در انفرادي به‌سر مي‌برد. اما «شادباش اي عشق خوش سوداي ما». در سلول و انفرادي هم مي‌توان «وصل» بود و جنگيد و مقاومت كرد. هيچ‌كس آذر را نديده است. از وضع او هم خبر چنداني ندارد. چند زنداني ديگر از دور و نزديك دربارة او شنيده‌اند. در خاطرات چاپ شدة يكي از زندانيان آزادشده آمده است: «در يكي از روزهاي خردادماه داوود لشگري، مسئول امنيتي و انتظامي زندان، همراه پاسدارانش به‌بند ما آمدند و تعدادي از ما را با چشم‌بند به‌محلي در بيرون از بند بردند. وقتي چشمهايمان را باز كرديم ديديم كه مي‌خواهند از يكي مصاحبه‌بگيرند. او به‌شدت شكنجه شده بود و مي‌خواستند به‌اين ترتيب او را در حضور ما خرد كنند. او در انفرادي با خواهري به‌نام آذر اهل كرمانشاه تماس داشته و يادداشتهايي بين آنها رد و بدل شده بود. يكي از اين يادداشتها به‌دست مأموران زندان مي‌افتد و هر‌دو را زير شكنجه مي‌برند. قصد رژيم اين بود كه آنها را مجبور به‌مصاحبه‌كند. در مورد آذر نتوانسته بودند. حال وي به‌شدت وخيم شده بود و در انفرادي به‌سر مي‌برد. البته بعداً متوجه شدم كه مدت زيادي هم در بهداري بستري بوده» (نشرية ايران‌زمين، شمارة‌10).
عاقبت در يك سرفصل تاريخي، جام زهر توسط ارتش آزاديبخش به‌كام خميني ريخته مي‌شود. دجال پابه‌گور به‌انتقام شكستهاي خفت‌بارش فرصت را براي كين‌كشي از اسيران غنيمت مي‌شمارد. 30هزار زنداني بي‌دفاع و مظلوم در يك نسل‌كشي سياه به‌دار آويخته مي‌شوند. بيشتر اسيران كرمانشاهي در اين قتل‌عام شهيد مي‌شوند. خانواده‌ها هر روز به‌مراسم تعدادي از شهداي يكديگر مي‌روند. اما از آذر خبري نيست. دژخيمان مي‌گويند ممنوع‌الملاقات است. در يكي از روزهاي مهرماه خبر مي‌رسد. آذر را با مجاهدين شهيد ميترا جلالي و فريده گوهرنيا به‌دار آويخته‌اند. خبر مي‌رسد با خونش بر ديوارة سلول نوشته‌بود: «گل شب‌بو گل دلخواه من است». مادر داغدار مي‌رود پيش نوريان، رئيس دژخيم زندانهاي منطقه غرب. دژخيم مي‌گويد: «دخترت خيلي باايمان بود او را كشتيم چون در دادگاه به‌او گفتيم چيزي بگو! او فرياد زد "مرگ بر خميني‌‌ـ درود بر رجوي"». مادر مي گويد: «خون دختر من رنگين‌تر از خون ساير شهيدان نيست اما بدان كه خونش صاحب دارد. ميز قدرت به‌هيچ‌كس وفا نكرده». نوريان با فحش مادر را بيرون مي‌اندازد. ساعت مچي و كيف كوچك دستي آذر تنها ميراثي است كه از او به‌مادر مي‌دهند. نيره آنها را همراه خود به‌اين‌جا آورده و به‌صاحبان اصليش داده است.
مراسم ختم آذر با شركت بسياري از خانوادة شهيدان صورت مي‌گيرد. خانواده‌ها، همان كساني كه آذر به‌ديدارشان مي‌رفت و خبر برايشان مي‌برد و جاي فرزند شهيدشان را گرفته بود اين‌بار به‌سوگ او مي‌نشينند. نيره مي‌گويد: «‌بعد از شهادت آذر بسياري از خانواده‌هاي شهيدان سراغ "آذر مريم"ي را مي‌گرفتند كه مدتهاست پيدايش نيست. بعد از اين‌كه خبر را شنيدند در مراسم سوگواري به‌قدري بي‌قراري مي‌كردند كه ما به‌آنها تسلي مي‌داديم». مادر يكي از آشنايان مي‌گويد: «خوشا به‌حال فرزند شما كه صاحب دارد اگر ما هم كسي مثل مسعود را داشتيم اين‌قدر رنج نمي‌كشيديم».
مادران مجاهد معمولاً در تعزيت عزيزان از دست‌رفتة خود برخوردي چون مادر حسنك وزير پس از به‌دار كشيدن مي‌كنند. آن‌چنان كه در تاريخ بيهقي آمده است:‌‌«و مادر حسنك زني بود سخت جگرآور، چنان شنيدم كه دو سه ماه از او اين حديث نهان داشتند چون بشنيد جزعي نكرد چنان كه زنان كنند. بلكه بگريست به‌درد چنان‌كه حاضران از درد وي خون گريستند». مادران دو مجاهد شهيد ديگر از ياران آذر شمعي مي‌آورند و زير عكس آذر روشن مي‌كنند و به‌يادش يك شاخه گل شب‌بو مي‌كارند و مي‌گويند آذر برايشان گفته بود در زندان سقز بر ديوار سلولش مجاهدي با خون خود نوشته بود: «گل شب‌بو گل دلخواه من است».


۶/۲۹/۱۳۹۵

دقيقه اي قابل درنگ دربارة نقش زنان مجاهد خلق در قتل عام سال1367

دقيقه اي قابل درنگ دربارة نقش زنان مجاهد خلق در قتل عام سال1367

اكنون ديگر كسي نيست كه در ضدبشري بودن قتل عام سياه 1367 ترديدي داشته باشد. تا آنجا كه به كليت موضوع مربوط مي شود هر انساني، كه كوچكترين باري از مشخصه ها و عواطف انساني را داشته باشد، چنين كشتار سبعانه اي را تاب نمي آورد و بر آن مي شورد. و اگر كسي هنوز يافت شود كه «افتخار»ي در اين كشتار فجيع ببيند بايد در قدم اول در ردة «انسان»ي او ترديد كرد.
 اما براي اين كه بهتر و كاملتر بتوانيم اين قتل عام را ببينيم ناگزير از شناخت دقيق تر آن هستيم.  . و معناي شناخت دقيق تر هم اين است كه زوايا و ناگفته هاي پنهان آن را كشف كنيم و سپس به تحليل آن بپردازيم. براين اساس به نظر من يكي از وجوهي كه بايد در قتل عام زندانيان سياسي سال1367 عميقا مورد بررسي قرار گيرد مقولة زنان است.  بايد به نقش زنان(اعم از مجاهد و غير مجاهد) در اين فاجعه تاريخي توجه كرد و آن را بازشناخت.
ارزيابي برخورد دژخيمان آخوندي با زنان سياسي كه در اسارت به سر مي بردند البته بسيار دردناك و در عين حال حماسي و شايسته توجه است. به طور خاص مجاهدين در اين باره مسئوليتي مضاعف به دوش دارند. زيرا يكي از ويژگي هاي مهم اين واقعه اين است كه تنها و تنها زنان مجاهد(به استثنا يك مورد خاص كه من اسمش را شنيده ام) در اين رابطه اعدام شده‌اند. و رژيم آخوندي گذشته از مجموعه فشارهاي ضدانساني كه به زنان غير مجاهد وارد كرد، و بايد توسط تك به تك آنان نوشته و بازخواني شود، در مورد زنان مجاهد طينتي بسيار پليد و زشت از خود را عيان كرد. اجازه دهيد باز هم از كلي گويي به در آييم و يك نمونه از اين برخوردها را بازخواني كنيم. اين نمونه از يك سو تلألو زنان قهرمان مجاهد خلق را در مواجه با شنيع ترين جنايت رژيم آخوندي نشان مي دهد و از سوي ديگر  پرده از خباثت و درندگي مشتي وحشي ديوانة قدرت برمي دارد. مرتجعاني افسار گسيخته كه اين بار با فتوايي دوزخي و سرشار را از روح خبيث ترين انساني كه در تصور بشري امكان دارد دست اندر كاران مهيب ترين جنايت تاريخ معاصر بوده اند.

مليحه اقوامي نمونه درخشان زن مجاهد خلق

مليحه اقوامي دانش آموزي اهل شاهرود بود. دختري شاد و پرشور كه با شيطنت و شيرين زباني هاي خاص نوجواني معروف دوستان و آشنايان و فاميل است. او متولد1341 و از جمله جواناني بود كه بلافاصله پس از پيروزي انقلاب ضدسلطنتي مجاهدين را شناخت و  به تشكيلات آنها در شاهرود پيوست. شهامت اين نوجوان نسل انقلاب در برخورد با مزدوران ارتجاع به گونه اي است كه قبل از 30خرداد60 دستگير و پايش به زندان باز مي شود. مزدوران، براي اعمال فشار بيشتر بر روي او و خانواده اش، او را همراه با تعداد ديگري از مجاهدين اسير از شاهرود به تهران مي فرستند. او تا سال1362 را در زندان قزلحصار به سر مي كند. خواهر مجاهد زهره اخياني كه مدتي با او در يك بند بوده است در اين باره نوشته است: «در آخرين روزهايي كه قبل از سال62 با هم در زندان بوديم برايم خواند:
دلم ميل بسي پرواز دارد
            هواي آسمان باز دارد…»
مليحه در سال62 از زندان آزاد مي شود. اما همانطور كه گفته بود دلش «هواي آسمان باز» داشت. پس ديگر نمي تواند در حاكميت جلادان ضدبشر صبر پيشه كند و دست روي دست بگذارد. او اعدامهاي سالهاي 60و 61 را ديده است و حس مي كند كه بايد «پرواز» كند. بلافاصله براي وصل به يارانش اقدام مي كند. اما ديري نمي پايد كه مجددا دستگير مي شود.
خانم مينا انتظاري از همبندان مليحه است كه درباره دستگيري مجدد او نوشته: «برایم تعریف کرد که به فاصله کوتاهی پس از آزادیش از زندان، با وجود امکانات خوب زندگی و حتی پیشنهاد ازدواج و تشکیل خانواده مستقل که برایش فراهم بود، تصمیم می گیرد برای ادامه مبارزه با فاشیسم خمینی، به نیروهای رزمی و «پیشمرگه های مجاهد خلق» در نوار مرزی بپیوندد و در همین راستا تلاش می کند که از طریق مرز سیستان و بلوچستان از کشور خارج شود. ولی متاسفانه شناسایی و دستگیر می شود و دوباره به اوین و قزل حصار منتقل می گردد....».
 به اين ترتيب مليحه در بيدادگاهي ديگر به 15سال حبس محكوم مي شود.
در دور جديد زندان مقاومتها اوج تازه اي گرفته است. مطالعه و كار و ورزش از مليحه جدا شدني نيست. در كنار همبندان خود واليبال و پينگ پنگ را در برنامه روزانه‌اش قرار مي دهد. در محافل و جشنها به ترانه خواني و شعرخواني مي پردازد. و از آنجا كه طبعي شاعرانه دارد با همبندان خود مسابقه و مشاعره راه مي اندزد و برخلاف خواسته دشمن كه آنها را ضعيف و در هم شكسته مي خواهد روحيه سركشي از خود نشان مي دهد.
سالهاي زندان يكي پس از ديگري سپري مي شود. عاقبت سال تعيين سرنوشت جنگ فرامي رسد و خميني ناگزير از سركشيدن جام زهر آتش بس مي شود. و بعد از آن نوبت پياده كردن طرح ضدبشري كشتار زندانيان كه از سالهاي قبل در فكر و ذكر خميني و دار و دستة جنايتكارش خانه داشت مي رسد. در آستانة شروع قتل عام پاسداري به داخل بند مي آيد و شروع به توهين به زندانيان زن مي كند. مليحه با قاطعيت به او پاسخ مي دهد. و چايي داخل ليوانش را به صورت او پرتاب مي كند. پاسدار دژخيم كه انتظار چنين قاطعيتي را از يك زنداني ندارد زبان به تهديد مي گشايد كه به زودي به شما نشان خواهيم داد! اندك مدتي بعد كه پرده ها از هم دريده و قتل عام زندانيان آغاز مي شود تهديد آن روز پاسدار جنايتكار معناي واقعي خود را مي يابد. مليحه به بيدادگاه نيري و پورمحمدي و رئيسي و اژه‌اي برده مي شود. كسي از آن چه در دادگاه بر مليحه گذشته است خبر ندارد. اما سندي به جا مانده از بسياري از مسائل روشن مي شود.
در دستخطي كه خود مليحه نوشته آمده است:
«13مرداد67
من مليحه اقوامي ساعت 3بعد از ظهر دادگاه رفته و حكم اعدام به من ابلاغ شد. الان ساعت 7بعد از ظهر است كه براي اعدام مي روم.
حديث مرد مؤمن با تو گويم
كه چون مرگش رسد خندان بميرد»
مليحه در گور شماره يك قطعه 106 بهشت زهرا رديف 40 دفن شده است. اما آيا آن چه گفتيم تمامي جنايتي است كه خميني و آخوندهاي ديوسيرت در حق او و صدها مثل او مرتكب شده اند؟
سالهاي بعد خواهر  تني مليحه در نامه اي به خواهر مجاهد زهره اخياني(مسئول اول سازمان مجاهدين خلق) مي نويسد ساك و وسائلي كه به عنوان ساك مليحه تحويل خانواده داده اند مربوط به يك شهيد ديگر بوده است. او همچنين اضافه كرده است مليحه در گذشته ضمن تماسي با او گفته بود كه آخوندها به او گفته اند: «تو يك غنيمت جنگي هستي» معناي اين ياوه رذيلانه براي كساني كه با فقه و شريعت ضداسلامي آخوندها آشنا هستند روشن است. خواهر زهره اخياني در نامه كوتاهي كه سالها قبل در نشريه مجاهد به چاپ رسيد نوشت: «تا پس از اعدامش در جريان قتل‌عام سال67 نه كسي او را ديد و نه حتي جنازه‌اش تحويل خانواده‌اش شد، ولي به رذيلانه‌ترين شكل و البته همان‌طور كه تنها از غدارترين، خونريزترين و دژخيم‌ترين رژيمها يعني رژيم آخوندهاي وامانده از خميني برمي‌آيد، يك جعبه شيريني و پانصد تومان به‌عنوان مهريه! به خانواده‌اش تحويل داده شد…»
خميني مي خواست با كتمان جنايت خود ياد مليحه ها را از خاطرها ببرد و آنها را به دست فراموشي بسپارد. اما مگر به راستي اين خونها هدر است؟ اگر اين خونها فراموش شدني بودند قبل از آنها بايد خون سياووش ها كه «همي جوشد و همي جوشد» و خون يحيي هاي پيامبر كه پيش فداي عيساي مسيح بودند، و خون حسين بن علي و هزاران انسان سربه دار ديگر كه براي آزادي به خاك افتادند فراموش مي شد. اما خون آنها خون جاري خدا  است و تا زماني كه خونخواهي ناشده باقي هستند همچنان مي جوشند.
در سالهاي بعد يكي از همكلاسي هاي مليحه در فيس بوك به دنبال مليحه مي گردد و نام او را در رديف شهيدان مجاهد خلق مي يابد. اين همكلاسي دردمند به شدت متأثر شده و در فيس بوك خود مي نويسد: «سال پیش بود که در فیسبوک دنبال اسم هم کلاسی هایم می گشتم. اول اسم کسانی را که از همان روزهای دبیرستان یادم می آمد که نسبت به مسایل اطراف خود بی تفاوت نبودند جستجو می کردم تا بدانم بر آنها چه رفته است و اکنون چه می کنند؟ ملیحه یکی از آنها بود. خواهرش را پیدا کردم و از او حال و احوالش را پرسیدم. منتظر بودم که بشنوم لابد بچه های بزرگی دارد و در گوشه ای از این جهان زندگی می کند و یا مثلا در اشرف ،پاریس، آلبانی و یا هر نقطه دیگری دارد راه همان روزهای خود را ادامه می دهد.
ملیحه همان همکلاس خندان و ریز و میزه من که آخرین باری که دیدمش پشت همان نیمکت مدرسه تازه به مسایل روز علاقمند شده بود و کنار هم فکرانش می ایستاد و سرود می خواند و گاه از برابری و عدالت و جامعه بی طبقه توحیدی حرف می زد. اما جواب خواهرش به من خیلی آرام و کوتاه و با تأنی سه عکس بود و سه جمله!
ـ این عکس ملیحه است همان روزها
ـ این نامه آخرین دست خط ملیحه است ، یک نفرکه آزاد شده بود همان روزها برای مادرم آورده بود .
ـ این عکس سومی مشخصات ملیحه است که یک پسر خیلی جوان بسیجی در سال۶۷ برای مادرم آورده بود و گفته بود من داماد شما بودم و این جعبه شیرینی و این پانصد تومنی هم مهریه دخترتان بوده است».
به اندازه كافي روشن است؟ به راستي با اين زنان پاك و پاكباز چه كرده اند؟ كسي به درستي نمي داند. و شايد هم هيچگاه نشود تمامي ابعاد قضيه را روشن كرد. شايد هم اشكهايي كه در اين باره بر زمين ريخته مي شود رودهايي شوند تا بنيان ستم آخوندي را بركنند. اما رسوايي اين عمل چنان دافعه اي بين حتي نيروهاي خود رژيم به وجود مي آورد كه ناباورانه آنها را به پرسش وامي دارد.
خبرگزاري«ايسنا» در 27شهريور1392 تحت عنوان « اعدام‌های 67 و ماجرای صیغه کردن دختران اعدامی» منتشر كرده به نقل از سايت پارسينه پرسش و پاسخي را از سايت «پرسمان دانشجويي وابسته به اداره مشاوره نهاد رهبري» نقل كرده است. سؤال كننده پرسيده است: «گفته می‌شود بعد از عملیات مرصاد، با فرمان امام خمینی (ره) زندانیان سیاسی که بر سر موضع پیشین خود باقی مانده بودند، اعدام شدند و وسایل و لوازم شخصی آنها به خانواده‌هایشان بازگردانده شد. در این جریان حتی اعدام زنان که بسیار در اسلام محدود است، رخ داده بود و ادعا می شود که نظر به ممنوعیت اعدام دوشیزگان، دختران باکره را به عقد در می‌آوردند و بعد از این که باکرگی آنها زایل شد، اعدامشان می‌کردند. پاسخ شما به این مسائل چیست؟» اداره مشاوره نهاد رهبري(كه در واقع همان خامنه اي است) به جاي پاسخ به اين سؤال و موضعگيري در قبال آن موضوع را مطلقا انكار نكرده چه برسد به اين كه آن را محكوم كند. بلكه درست به سياق برخورد شيادانه شان با انتشار نوار صحبتهاي آقاي منتظري اينجا هم «شايعه» را به آقاي منتظري منتسب مي كند و مي نويسد: «آشکار است که این شایعه ابتدا در مورد آیت‌الله منتظری ساخته شده است و در واقع هم ایشان زمانی که قائم مقام رهبری نظام بودند، بسیار منفور بودند و بسیاری از این حرف‌ها در مورد ایشان ساخته می‌شد. طبیعی است که بعد از تغییر نگرش ایشان و قرار گرفتنشان در برابر طیف اصلی نظام، دیگر نمی‌شد این سخنان را در مورد او بگویند و به جای این که بگویند منتظری گفته، گفتند در زندان‌ها روالشان چنین بوده است!»

البته اين گونه رذالتها نسبت به زنان زنداني مقوله تازه اي نبود كه فقط در جريان قتل عام رخ داده باشد. از همان ابتداي بعد از 30خرداد60 بازجويان و شكنجه گران رژيم آخوندي، بر اساس ديدگاه ضدانساني خود، همواره از تجاوز و هتك حرمت زنان اسير به عنوان يك شكنجه براي در هم شكستن مقاومت آنان استفاده مي كردند. گزارشهاي متعدد و نمونه هاي فراوان از اين روش ضدانقلابي و ضدبشري در زندانهاي مختلف موجود است. شاهدان زنده بسيار هستند كه مي توانند در اين زمينه شهادت دهند. اما آخوندهاي هرزه و رذل به  جاي پاسخگويي به توجيه كار ضدبشري خود پرداخته اند. توجيهاتي كه بيشتر و بيشتر ماهيت ضدبشري و زن ستيز خودشان را برملا مي كند. 

۶/۱۸/۱۳۹۵

نامت چه بود اما؟ درباره ناصر منصوری مجاهدی که هنگام دار زدن از کمر به پائین فلج بود

نامت چه بود اما؟
درباره ناصر منصوری مجاهدی که هنگام دار زدن از کمر به پائین فلج بود



نامت چه بود اما؟...

سیاهان لینچ شدند.
سرخ پوستان قتلعام؛
و فلسطینیها
رانده از خانه ها و زیتونهایشان...

سیاهان، سیاه بودند
سرخپوستان، سرخپوست
و فلسطنینها، فلسطینی
اما تو، نامت چه بود ؟
وقتی که فقط چشمهایت فلج نبودند،
و حلقة دار را
برگردنت دیدی.

نه سیاه بودی، و نه سرخ
و نه فلسطینی،
اما، کشتند تو را
بیصداتر از یک هارلمی،
بینامتر از یک مایا.
مظلومتر از همة یتیمان فلسطینی،

با آن تن بیحسِ لمس
تو را در سکوت آشنایان
و فریاد خائنان کشتند.
راستی، اما، آیا
آن نام، که نام تو بود
چه بود؟

در تقدیم نامة شعر به مجاهدی اشاره کرده ام که در قتل عام ۶۷ به دار آویخته شد. «ناصر منصوری» که بنا به شهادت همبندانش هنگام به دار آویختن از کمر به پائین فلج بوده است.
از آن روز که این خبر را خوانده ام به راستی آرام و قرارم را از دست داده ام. هرچه فکر می‌کنم که ناصر برای رژیم چه خطری داشت نمی فهمم. نه این را می فهمم و نه میزان شقاوت و سفاکیت آخوندها را. هردو این مقولات را باید از نو، برای هزارمین بار از نو، باز شناخت.
زندانیان بسیاری بارها از «ناصر» و نحوه به دار زدنش یاد کرده اند. در گزارشی آمده است که ناصر تا قبل از فلج شدنش از زندانیان بسیار مقاوم و مسئول بود. در یکی از بندها به عنوان مسئول بند معرفی شده بود و در سازماندهی اعتصابها و اعتراض سایر زندانیان نقش فعالی داشت. از جمله یک بار که سهمیه نان زندانیان بدون هیچ دلیلی توسط پاسداران کم شد آنان تصمیم به اعتصاب می گیرند و ناصر گاری مخصوص نان را در مقابل چشم پاسدار مزدور به بیرون بند هل می دهد و در ادامه در برابر تهدیدها و رجزخوانی‌های پاسدار داوود لشگری می ایستد بی آن که بیمی به خود راه بدهد. می ایستد و به کم شدن(در واقع به دزدیدن) نان زندانیان اعتراض می کند. پاسداران او را به زیر هشت بند می برند و به شدت کتک می زنند. سایر زندانیان که صدای کتک زدنها را می شنوند به اعتراض برمی خیزند و با کوبیدن مشت و لگد به در بند فریاد می کشند و اعتراض می کنند. این وضعیت تا خرداد۶۷ ادامه می یابد.
برادرم حسین فارسی، که خود ده سالی در زندان بوده و مستقیماً شاهد بسیاری از جنایتها، و از جمله قتل‌عام سال ۶۷ بوده است، مطلب کوتاه و تکان دهنده‌ای نوشته است که نقل می‌کنم: «یک روز صبح زود متوجه سر صدا در بیرون سلول شدم. وقتی از پنجره به بیرون نگاه کردم دیدم که تعدادی از زندانیان بند بغل از پنجره به پایین نگاه کرده و با یکدیگر صحبت می‌کنند. به پایین که نگاه کردم. دیدم یک نفر روی مسیر سیمانی پایین ساختمان زندان افتاده و در زیرکمرش مقداری خون دیده می‌شود. تقریباً تا ساعت ۸ صبح آن فرد به همان شکل روی زمین ماند ودر این چند ساعت ۲بار پاسداران بالای سر او آمده و به جای انتقال او به بیمارستان، با لگد به پیکرش می‌زدند و می‌پرسیدند که منافق با کی می‌خواستی فرار کنی...؟
 بعد از ۳ یا ۴ساعت آمدند و او را با برانکارد بردند. بعد فهمیدیم که او را مستقیم به روی تخت شکنجه منتقل کرده و برای این که بفهمند ازچه طریق و توسط چه کسی می‌خواسته فرار کند در همان حال ساعتها شکنجه‌اش کرده‌اند. بعدها متوجه شدیم که اسم او ناصر منصوری بود که با بریدن میله‌های سلول انفرادی خود در طبقه سوم، قصد فرار یاخودکشی داشته که هنگام خروج از پنجره، به پایین پرتاپ شد و در اثر اصابت به راهروی سیمانی، از کمر به پایین فلج شده بود. ناصر تنها فرزند خانواده بود و مادرش به دلیل علاقه‌ای که به او داشت خانه‌اش را فروخته و در نزدیکی زندان خانه‌ای خریده بود تا نزدیک پسرش باشد. بعد از این جریان مادر یک تشک برقی برای او خریده بود و او همیشه روی این تشک بستری بود. ۲ ماه بعد ناصر را در جریان قتل‌عام روانه هیأت مرگ کردند و در حالی که فکر می‌کردیم راهی بیمارستان می‌شود، درهمان حال حلق آویزش کردند».
تصور صحنه مثلاَ دادگاه و برخورد کمیسیون مرگ با ناصر قدرت تخیل زیادی نمی‌خواهد. بدون تردید از او همان سؤالی را کرده‌اند که از همه: اتهام؟ او هم پاسخی داده مثل همة آنان که رفتند. یکی از زندانیان نوشته است ناصر در برگشت از بازجویی گفته بود «ما را اعدام می‌کنند، با کی نیست». خلاصه این که یک «نام» تعیین کننده همه چیز بوده است. «نام»ی که حتماً ناصر از آن کوتاه نیامده است. در گزارشها آمده است تنها ناصر نبود که به این صورت فجیع به دار آویخته شد. اتفاقا در همان روز که ناصر را برای دار زدن می برند علی اکبر عبدالحسینی هم بوده است. علی اکبر را من شخصا از زمان زندان شاه می شناختم. انسانی شریف و بی ادعا و مجاهدی بود بسیار نجیب. در همان زمان شاه هم بیماری صرع داشت و من بارها او را دیده بودم که برروی تختش، در بند3 زندان قصر، چگونه دست و پا می زند و با شرافت تمام بیماری‌اش را تحمل می کند. بعد از پیروزی انقلاب علی اکبر یک بار در سال ۶۰ دستگیر شده و به 5سال زندان محکوم می شود. در سال ۶۴ آزاد می‌شود و بلافاصله اقدام به گذشتن از مرز می‌کند که دوباره دستگیر می‌شود. این بار به او سه سال زندان می‌دهند. به طور همزمان بیماریش پیشرفت می‌کند و براثر استفاده زیاد از دارویی که استفاده می‌کند به پوکی استخوان مبتلا شده و تقریبا به صورت فلج بوده است. وضعیت سخت و دردآوری داشته به طوری که حتی قادر به انجام کارهای فردی خود نبوده و صندلی ویژه ای برایش ساخته بودند. همچنین کاوه نصاری وضعیت مشابهی داشته است. کاوه براثر شدت شکنجه ها کنترل دستها و پاهایش را از دست داده بود. اضافه بر آن بیماری صرع او طوری او را زمین گیر می‌کند که حتی قادر به جابه جایی خود نبوده است. او دوران محکومیت خود را به پایان رسانده بود ولی رژیم آزادش نمی‌کرد. مجاهد دیگر عباس افغان است که براثر شدت شکنجه ها تعادل روانی خود را از دست داده بود. اما رژیم نه تنها رهایش نکردند که او را مانند ناصر و علی اکبر و کاوه به دار آویخت.
برادرم حسین (فارسی) در گفتگویی دست روی نکته بسیار حساسی گذاشت. حسین گفت در قتل عام یک جنگ با دشمن جریان داشت. اما نه یک جنگ اطلاعاتی که جلاد برای گرفتن اطلاعات اسیر را شکنجه کند. این جنگ قبل از هرچیز برای «بود و نبود» و «اقرار و انکار» یک نام بود.
به این اعتبار ناصر و همه آنها که رفتند فاتحان این نبرد نابرابر هستند. آنها رفتند اما یک نام، که نام همه ماست، ماند. و حالا مادر ناصر، که خانه اش را فروخت و تشک برقی برای ناصر خرید، می تواند به تنها فرزندش افتخار کند.
شاید اگر از این منظر، یعنی شناخت آن «نام» مقدس به ارزیابی قتل عام بپردازیم، هم راز پایداری «ناصر»ها و هم علت شقاوت «ناصریان»ها را بهتر بفهمیم.


۶/۱۴/۱۳۹۵

جعفرهاشمي اسطوره‌اي كه دژخيمان را در هم شكست

جعفرهاشمي اسطوره‌اي كه دژخيمان را در هم شكست
 (نقل از كتاب رودي از پلنگان بي‌نام)


بعد التحرير: بد نيست اول اين «بعدالتحرير» را بخوانيد بعد خود نوشته را. اين نوشته را من سالهاي قبل نوشتم و براي اولين بار در نشريه مجاهد منتشر شد. چند سال بعد مجموعه اي فراهم كردم از چند زندگينامه شهيدان، مثل زندگينامه خود جعفر هاشمي، و در يك كتاب به نام «چونان رودي از پلنگان بي نام» منتشر كردم. اين نام را از يك شعر پابلو نرودا «چونان رودي از پلنگان مدفون» وام گرفته بودم. در متن، نامي از جعفر دوم برده‌ام كه اهل مشهد بود و هم بند با همين جعفر هاشمي. سالهاي بعد جعفر دوم، كه جعفر بارجي نام داشت، هم به جعفر اول پيوست. يعني در فروردين1390 درگيري هايي كه مجاهدين با نيروهاي مزدور رژيم و مالكي در اشرف داشتند به شهادت رسيد. يادش تا ابد زنده باد!
دريغم مي آيد كه يادي نكنم از اين كه خائنان تشنه به خون كه خود در جريان قتل عام براي حفظ جان شان از هيچ ذلتي دريغ نكردند در سالهاي بعد در «خاطرات» خود هر آن چه كه توانستند به جعفر ما تهمت زدند و سعي در تخفيف و تحقيرش كردند. اوائل، اين ميزان كينه جويي نسبت به يك شهيد والامقام مقاوم كه مورد تحسين تمام زندانيان است برايم نامفهوم بود. در سالهاي بعدتر كه بسياري از حقايق روشن‌تر شد علت را خوب فهميدم. بريدگاني كه با دستبوسي محمد توانا، سر بازجوي متخصص مجاهدين، چراغ سبز مي گيرند نبايد هم از جعفر ما دل خوشي داشته باشند. لذا از آنجا كه نمي‌توان انكارش كنند او را به تحقير نام مي برند تا حفره پر ناشدني خيانت خود را بپوشانند! شعر مولانا به يادتان نمي آيد كه: كي شود دريا به پوز سگ نجس؟
بگذريم و برويم اندكي با جعفر هاشمي به سر كنيم:
* * *

اين جا بنگالي هست كه ثقل تمام جهان درآن متمركز شده است. بنگالي كه در آن هزاران انسان ، هريك در پاكتي ضخيم با رنگ قهوه‌يي مرده، خلاصه شده‌اند. هروقت به‌آن جا مي‌روم، ويا حتي ازكنارش رد مي‌شوم، حس مي‌كنم عقلم را ازدست مي‌دهم. يك بار، وقتي كه در بعد از ظهري داغ از كنارش مي گذشتم، نام «جهان» را از خود پرسيدم و بي‌اختيار زمزمه كردم: «شقاوت» . كسي از كنارم رد شد و با تلخندي نيش زد كه چه مي‌كنم؟ شعر مي‌گويم؟ ياد همينگوي در برفهاي كليمانجارو افتادم و گفتم:« مي‌بيني كه پر از شعرم، پر از گنديگي و پر از شعر، شعر گنديده‌ام». و بار ديگر ، در يك عصر دم كرده ، كه درختان پوست انداخته بودند و نسيم از ميان برگهاي تَف‌زدة اكاليپتوسها مي‌وزيد، باز هم از خود همان سوال را كردم و زمزمه كردم : «عشق». نمي‌دانم اسم اين احساس دوگانه را چه بگذارم؟ اين بنگال هميشه مرا آونگ مي‌كند. گاهي نام جهانم شقاوتي تاريك مي‌شود كه همة ارزشهايش به‌پشيزهاي بي معنايي مسخ شده‌اند .و گاهي دريايي كه نسلي عاصي و سركشِ تُف كرده به‌جيفة دنيا اسمش را گذاشته‌اند «عشق». گاهي اسم جهانم را ، جهاني كه مجبورم درآن نفس بكشم، گذاشته‌ام «آخوند مقيسه‌اي» و گاهي «جعفر هاشمي». گزارشهاي بچه‌هايي كه در مرداد و شهريور سال 67 در زندان گوهردشت بوده‌اند هريك دنيايي ست پر تصوير. در يكي از آنها خواندم: “در سالن مرگ دوازده رديف طناب دار آويخته بودند. بچه‌ها را، چشم بسته، از "اتاق وصيت" مي‌بردند آن جا. از همان روي زمين طناب را مي‌انداختند به‌گردنشان و بالا مي‌كشيدند. صداي شعار بچه‌ها در ميان قهقهة پاسداران، كه با مشت ولگد به‌جانشان افتاده بودند، گم مي‌شد . بچه‌ها چند دقيقه‌يي در بالاي دار دست و پا مي‌زدند و بعد آرام مي‌گرفتند. بعضي‌ها سخت جان تر بودند. هنوز تكان مي خوردند كه آخوند مقيسه‌اي سر مي‌رسيد. با فرياد به‌پاسدار لشكري دستور مي‌داد: "دستة بعدي رو بيارين، فرصت نداريم". بعد به‌تماشاي جسدها مي‌پرداخت. به‌سخت جانان، كه آونگ شده هنوز تكاني مي‌خوردند، مي‌رسيد. از ساق پاهايشان مي‌گرفت و آويزان مي‌شد. آن قدر مي‌كشيد تا صداي در هم شكستن استخوان گلو و گردنشان را مي‌شنيد. دو سه دقيقه بعد همه چيز آرام شده بود. ديگر كسي از دوازده نفر آويخته شده بر‌دار تكان نمي خورد. سنگين و بي‌حركت بر دارها آويزان بودند و دستة ديگر از راه مي رسيد. پاسدار لشكري وقتي مي‌خواست جسدها را از طناب آزاد كند به‌مقيسه‌اي مي‌گفت :" هنوز داغ هستن". و مقيسه‌اي بي آن كه شنيده باشد مي پرسيد:" ازبند 4 چند نفر مانده؟ "».
اكنون سالهاست كه بعد از خواندن اين قبيل گزارشها به‌اين نتيجه رسيده‌ام كه جهان ما دو نام بيشتر ندارد . مقيسه‌اي و هاشمي.
آخوند مقيسه‌اي با نام مستعار ناصريان رييس زندان گوهردشت بوده است. جعفر هاشمي هم يكي از 30 هزار نفري كه در تابستان 67 در قتل عام زندانيان سياسي به‌دار آويخته شد. اما اين دو جمله ، در عين رسا بودن ، هنوز كشف ناشده مانده‌اند. اين دو جهان را بايد كشف كرد. زواياي تاريكي در روح و زندگي آنان وجود دارد كه مي ارزد سفري به‌آن داشته باشيم.
كوله‌ام را برمي‌دارم و راه مي‌افتم. اين بار، در اين سفر، مي‌خواهم «عشق» را بشناسم. مي‌خواهم جعفر را كشف كنم. تا به‌قرارگاه برسيم فرصتي است براي مرور بر آن چه كه تا به‌حال به‌دستم رسيده است.
اولين بار نامش را در گزارشهاي مربوط به‌قتل عام سال67 زندانيان يافتم. اهل مشهد بود. با ده نفر ديگر از بچه‌هاي همان جا به‌گوهر دشت تبعيد شده بودند. حسين نوشته بود: «اولين آشنايي ما با او قبل از ماه رمضان67 بود. وقتي كه به‌هواخوري رفته بوديم. ناگهان از يكي از سلولهاي انفرادي صداي او را شنيديم. با صداي بلند اول نام يكي از سرودها را گفت(سرود كوه) و بعد شروع كرد به‌خواندن . برايمان باور نكردني بود. او كيست؟ نمي‌دانستيم. هر روز كه به‌هواخوري مي‌آمديم او اين كار را مي‌كرد. در آن لحظات، بازي يا هر كار ديگر را كنار مي‌گذاشتيم و به‌صداي پرطنين و جاذبه‌اش گوش مي‌داديم. مدتي بعد بچه‌ها به‌وسيلة مورس با او تماس گرفتند. خودش را معرفي كرد. "مجاهد خلق جعفر هاشمي. در سال 60 دستگير شده ام". همين .براي من بيشتر از حسين و بقيه بچه‌هايي كه گزارشهايي مشابه‌گزارش حسين نوشته‌اند عجيب بود. در آن جهان سيماني كه فقط شلاق حاكميت دارد و بچه‌ها را فقط به‌خاطر بر زبان آوردن واژة«مجاهد» ماهها به‌انفرادي مي‌اندازند و بعد هم جنازة تكه پاره شده‌شان را به‌جمع برمي‌گردانند تا عبرت سايرين شود يك نفر سرود مي‌خواند و خود را «مجاهد» معرفي مي‌كند. در جهاني كه آخوند مقيسه‌اي ساخته و صداي شلاقها و نعرة هيچ يك از اسيران به‌جايي نمي‌رسد يك نفر پيدا شده و ازتوي سلول با صداي بلند سرود مي‌خواند. عجيب نيست؟ راست گفته‌اند جهان عشق جهان شگفتي‌هايي است كه در برخورد اول غير قابل باور هستند. اما جعفر واقعيت دارد. بايد شناختش . بايد كشفش كرد.
يك خواهر مجاهد از بند رسته نوشته است: «ما را كه 18خواهر بوديم از زندان ديزل‌آبادبه‌گوهر دشت بردند. من را به‌سلول انفرادي انداختند. در اولين فرصت شروع كردم با مشت به‌ديوار زدن تا از وضعيت كساني كه در سلولهاي بغلي بودند مطلع شوم. چند‌بار به‌در و ديوار كوبيدم: "سلام، سلام، چرا جواب نمي‌دهي؟ جواب بده، سلام". آخر سر اسم و اتهام خودم را گفتم و اضافه كردم: "مجاهد خلق جواب بده!". ناگهان يك نفر از يكي از سلولها جواب داد: "من، جعفر هاشمي. اتهام، مجاهد خلق". اين آغاز آشنايي و رابطة ما با مجاهد شهيد جعفر هاشمي بود».
آغاز آشنايي من هم هست. شگفتا از زيبايي غرورآفرين اين اتهام! اتهامي كه جهاني بي‌غرور را متهم مي‌كند. جهاني كه «آخوند مقيسه‌اي»ها مي‌سازند و مي‌لايندش و «جنازه‌هاي ساكت متفكرِ»«پر از شعر گنديده »مي‌سرايندش. پر از شعر باشم ؟ اين بار زمزمه مي‌كنم:
چونان رودي ازپيكانهاي زرد آذرخش،
چونان رودي از پلنگان مدفون،

در ادامة گزارش حسين آمده بود: «جعفر از همان ابتدا موضعش را مشخص كرد. او گفت: "هر كس انقلاب كند ديگر هيچ چيز قادر نيست جلو او را بگيرد. بايد ديوار اختناق را بشكنيم". از آن موقع بود كه ديگر جعفر براي همة ما تبديل شد به‌يك سمبل». پس اين جهان را بايد شناخت. جهاني كه مي‌خواهد با انقلاب ديوار اختناق را بشكند. و به‌ناچار بايد تاوان همة بتهايي كه سمبل شده‌اند را بپردازد تا بتواند سمبل جديدي بسازد. به‌راستي او ، كه چنين داعية سنگيني دارد،كيست؟ عجيب است .هيچ كس از او چيزي نمي‌داند. همه صداي سرود خوانيش را از سلولها شنيده‌اند؛ امااز او چيزي نمي‌دانند. كجا بوده؟ پدرش كيست؟ مادرش كيست؟ اصل و نسب و ريشه اش كيست؟ اين پلنگ عاشق سركش كيست؟ به‌قرارگاه كه مي رسيم اول از همه از حسين سوال مي‌كنم. چيزي نمي‌داند. ردي ازجعفر ديگري مي‌دهد كه با اين يكي جعفر در زندان مشهد بوده است. رد را مي‌گيرم، اما دلم طاقت نمي‌آورد. سراغ بچه‌هاي مشهد مي روم. تك به‌تك از آنها سوال مي‌كنم. از جليل گرفته تا فضلي و محسن كه آن سالها از مسئولين مشهد بوده‌اند، و از اكرم و مهري سيمين و پري كه سالهاي قبل از خرداد60 ميليشيا بوده‌اند. هر كس به‌نفر ديگري پاسم مي‌دهد. و ديگري به‌ديگري. اين منم كه سرگيجه گرفته‌ام يا جعفر است كه خوي آشنا شدن ندارد؟ بي‌نام و نشاني جعفر ديوانه كننده است. تلفن مي‌زنم تا با جعفر دوم صحبت كنم. شهريار پاي خط است. كارم را مي‌گويم. مي‌گويد خودش هم آن سالها زندان بوده است. با جعفر در يك بند. حس مي‌كنم صاحب دنيا هستم. مي‌خواهم بال درآورم. «پس تو جعفر را مي‌شناسي؟ جعفر هاشمي را مي‌گويم. اشتباه كه نمي‌كني؟». شهريار مطمئن است. با جعفر در يك بند بوده. خوب هم مي‌شناسدش. اهل تربت حيدريه بوده است. از بچه‌هاي مقاومي كه در سال60 اعدام شده است. چي؟ در سال60؟ نه بابا !اين جعفر يك جعفر ديگر است . شهريار بيشتر از اين نمي‌داند. اما قول مي‌دهد پيامم را به‌آن يكي جعفر برساند. چند روز بعد نوشتة جعفر دوم به‌دستم مي‌رسد. او را از زندان مي‌شناسد. از گذشته‌اش خبري ندارد. نمي‌داند كه بوده و چرا و چگونه دستگير شده است. سابقة فعاليتش چيست؟ حتي سنش را هم ننوشته‌است. اينها هنوز هم ناشناخته مانده‌اند. حلقه‌يي مفقوده از يك زندگي. از جملات كلي و عام و فقط بنا به‌قرائن مي‌توان چيزهايي را استنباط كرد. به‌هرحال بازهم گزارش تازه رسيده غنيمتي است. خطوط روشني ازچهرة راز بي نام و نشان ما را ترسيم مي‌كند: « سيد جعفر هاشمي را از همان روزهاي اول ورودم به‌زندان وكيل‌آباد مشهد درمهر60 مي‌شناختم. درطبقة سوم بند1 دريك سلول3 الي 4 نفره بود. هيكل درشت و ورزيدهيي داشت. در ورزش، بازيها و ترانه‌خوانيهاي جمعي، و مراسم خداحافظي با شهدايي كه براي تيرباران مي‌رفتند حضور فعالي داشت. مقاوم، سرسخت و پر نشاط بود. از همان روزها جزو اعداميها حسابش مي‌كرديم. خودش هم مشتاق بود. هرگاه اسمش از بلندگوي زندان خوانده مي‌شد و براي بازپرسي و دادگاه و....از زندان شهرباني خارج مي شد با او خداحافظي مي‌كرديم واميدي به‌بازگشتش نداشتيم».
چنين آدمي را چرا اعدام نكردند؟ گزارش اصغر كه بعدها به‌دستم رسيد جوابم را داد. معلوم مي‌شود كه جعفر برادري داشته به‌نام محمد كه او هم دستگير و به‌20سال زندان محكوم شده است. پدر بزرگشان سيد محمد باقر طباطبائي نامي بوده كه نمايندگي خميني در تربت‌حيدريه را داشته و به‌همين علت هم رژيم آنها را اعدام نكرده است. و به‌راستي كه خميني عجب هيولايي است ! و اين نسل چه آزمايشها در پيش دارد!؟ از چه فتنه‌ها كه بايد بگذرد! «تبارك الله از اين فتنه‌ها كه درسر ماست».
اما توطئه درهم مي‌شكند. جعفر سرفراز باقي مي‌ماند و جلاد را در هم مي‌شكند. فشارها افزايش مي‌يابد. «جعفر را چندين بار از زندان وكيل‌آباد به ‌بازداشتگاههاي سپاه درمشهد بردند. در پائيز60 او را بردند و ما تا ماهها از او خبري نداشتيم . تصورمان اين بود كه اعدامش كرده‌اند. پس از چند ماه بازگشت. معلوم شد در اين چند ماه در بازداشتگاه خيابان كوه‌سنگي مشهد(مدرسه علم سابق) يك ريز زير شكنجه بوده است» . اما حالا دوباره بازگشته است. با همان روحيه بالا و تهاجمي . اجازه نمي‌دهد سستي و يأس غلبه‌كند. خيليها دوست دارند جبرستيزي اين نسل را كله‌شقي بنامند. مهم نيست. مهم اين است كه جعفر ورزشكاري زبده است. بنابراين برنامة آموزش ژيمناستيك راه مي‌اندازد. در گزارش آمده است:”خودش در اين زمينه مهارت داشت و كار كرده بود. با همان امكانات كم زندان ، با استفاده از تشكهاي سلول نرمش مي‌كرد و آموزش مي‌داد. به‌زودي كار به‌جايي رسيد كه اعلام كردند ورزش داخل سلول ممنوع است. اين بار جعفر به‌ برنامه‌هاي جمعي روي مي‌آورد. با ته صداي گرمي كه داشت سرود و ترانه خواني را پيش مي‌برد . پاسدارها از دستش به‌ستوه آمده بودند».
سال60 مي‌گذرد. سال جديد با سلول و انفرادي و تبعيد از ميان ياران آغازمي‌شود: «دوباره جعفر را از زندان وكيل‌آباد به‌بازداشتگاه سپاه بردند. اين بار شرايط به‌مراتب دشوارتر شده بود. چندين ماه او را در سلولي مرطوبت نگه داشتند. بعدها كه جعفر به ‌بند4 زندان وكيل‌آباد برگشت گفت رطوبت سلول آن قدر زياد بود كه تمام لباسهايي كه پوشيده بودم پوسيده و ز  بين رفته‌اند». روزها ادامه مي‌يابد. جعفر بيشتر قد مي‌كشد. در زير پتك و سندان و در كوره‌يي اين چنين گدازان جاي زياد مبهمي وجود ندارد كه سوأل كنيم چگونه فولاد آبديده ‌مي‌شود: «اوايل سال63، جعفر در سلولهاي قرنطينه در طبقة سوم بود. رژيم براي محدود كردن ارتباطات بچه ها، زندان را به ‌دو بخش بزرگ تقسيم كرد. يكي زندانيان كم سابقه و هواداران دور، كه درطبقات اول و دوم بودند؛ و ديگري زندانيان مقاوم در طبقة سوم. در همان طبقة سوم هم تعدادي از بچه‌ها را درسلولهاي قرنطينه، كه شرايط سخت‌تري داشت، انداختند. جعفر در سلولهاي قرنطينه جاي داده مي‌شود. طبقة سه را از طبقات پايين تر با جوشكاري ورقهاي آهني جداكرده بودند.اما ارتباط او، ازهمان سلولهاي قرنطينه، با بقيه بندها قطع نشد. از هر طريق كه مي‌شد پيام يا خبرش را به ‌بچه‌ها مي‌رساند. كليه تلاشهاي پاسداران براي محدود كردن ارتباطات او بي‌ثمر بود. جا‌به‌جايي‌هاي بعدي هم بي‌فايده بود. جعفر مرزي نمي شناخت و برايش فرقي نمي‌كرد كه كجا باشد. يك بار به‌بهانة بيماري به‌بهدار ي زندان رفت. مقدار زيادي دستنوشته را در مشتش لاي مقداري قير مخفي كرد و به‌بهداري برد. قير را در دستش گرفته بود و با آن بازي مي‌كرد. پاسداري به‌قير مشكوك شد . جاسازي با ملاطهايش لو رفت». بازجوييها و شكنجه‌ها براي كشف ارتباطات بچه‌ها دوباره شروع مي‌شود. اما جعفر دم بر نمي‌آورد. زندانيان آن زمان طنين صداي جعفررا ازسلولهاي انفرادي به‌ياد مي‌آورند. جسارت او پاسداران را مستأصل مي‌كند. با او چه مي‌توان كرد؟ سالها بعد پاسخ نهايي را در گوهردشت جلادي درمانده مي‌دهد. حسين نوشته است: «پاسدار داوود لشكري كه در ساديسم و شكنجة مجاهدين معروف بود گفته بود شكنجه ديگر براي اينها(جعفر و بچه‌هاي مشهد) فايده‌يي ندارد». از آن پس ديگر كسي خبري از جعفر ندارد. حتي صداي مردي كه از قعرسلولها نعره برآورد و در آن «شبهاي سنگين دل»بخواند شنيده نشده است. چه شده است؟ جعفر اين بار در كدام سلول به‌غل و زنجير كشيده شده؟ دل مي‌لرزد. نكند.... نه حتي دلم نمي خواهد تصورش را هم بكنم. او هست . حتما در سلولي ديگر، يا كه زنداني ديگر، بر روي تخت شكنجه‌يي، يا در بيمارستاني، يا نمي‌دانم كجاي ديگر. اما مي‌دانم هست. مي‌دانم كه يك روز پيدايش مي شود. باز هم با بدني كوفته و مجروح. مي‌گويد در سلول نموري بوده است. لباسهاي تنش از فرط رطوبت سلول پوسيده و اجازه نداشته آنها را عوض كند. يك روز باز هم به‌ميان زندانيان باز مي‌گردد. كلاس ژيمناستيك راه مي‌اندازد و در جمع بچه ها براي آنها ترانه مي‌خواند. «بخوان اي همسفر با من». چهار سال به‌انتظار مي‌نشينند تا اين كه اين بار از سلولهاي گوهر دشت صداي نعره‌يي همة سلولها و بندها را در مي نوردد. برادرم محمود نوشته است: «در فضاي سنگين گوهر دشت يك دفعه شنيديم يك نفر با صداي بلند شروع به‌سرود خواندن كرد:«‌اي آزادي ! در راه تو بگذشتم از طوفانها، قلب خود را پرپر كردم ....» ديديد گفتم او هست و بازمي‌گردد. اشك تمام پهناي صورتم را مي پوشاند. جعفر پيدايش شد. با قلبي پرپر از طوفانها گذشت و باز آمد. محمود ادامه مي‌دهد: «پاسدارها ريختند توي بند. صدا از انفراديها مي‌آمد. صاحب صدا را نشناخته بازگشتند. طنين صدا دوباره تمام بند را پر كرد. دوباره ريختند و باز هم پيدايش نكردند. بار سوم كمين گذاشتند. و وقتي با كابل و مشت و لگد به‌جانش افتادند ما فهميديم نفر تازه‌يي را به‌آن سلول آورده‌اند. بعدها نامش را گفت: "جعفر هاشمي" بود». اين جريان روزهاي بعد بازهم تكرار مي‌شود. خواهرم سيما نوشته است :”هروقت برادران به‌هواخوري مي‌آمدند زير سلول جعفر جمع مي‌شدند و ما ناگهان صداي گرم جعفر را مي‌شنيديم كه: «امشب در سر شوري دارم …» و يا محكم و استوار سرود كوه و آزادي را مي‌خواند. لحظاتي بعد پاسداران مي‌ريختند و او را با كابل و چوب و مشت لگد زير شكنجه‌ مي‌بردند. اما او هرشب، با سري پرشورتر ادامه مي‌داد». در گزارش ديگري آمده است: «يك بار به‌خاطر سرود خواندن بردند آن قدر زدندش كه جسدش را در سلول انداختند. در تماسي كه داشتيم گفت: «شب تا صبح از درد به‌خودم مي‌پيچيدم. موقع نماز از هوش رفته بودم». جعفر ! كجا بودي؟ چهار سال از تو بي خبر مانديم. صد بار دلمان لرزيد كه نكند تو را هم «زده باشند». اقلا خبري مي دادي. در اين مدت چه بر سرت آوردند؟ چند بار بر روي تخت شكنجه بيهوش شدي؟ زخمهايت را چه كسي بست؟ در سلول كسي را همزبان داشتي؟ جعفر بعدها تعريف مي‌كند: «در مشهد يازده نفر بوديم كه از زندان وكيل آباد، به‌ عادل‌آباد شيراز تبعيدمان كردند. بعد از آن به ‌ديزل‌آباد كرمانشاه تبعيد شديم. از آن‌جا هم همگي‌مان را به‌گوهردشت آورده‌اند». ده نفر ديگر چه كساني هستند؟ باز هم هيچ كس نمي‌داند. آنها بي‌نام و نشان‌تر از جعفرند. از «بچه‌هاي مشهد» حرف زده مي‌شود. اما اين كه چه كساني هستند و نامشان چيست؟ هيچ كس خبري ندارد. فقط يكي از آنها پزشكي است به‌نام محسن فغفور مغربي. از بقيه‌شان حتي اسمي نيز درميان نيست. به‌هر حال جعفر، به‌رغم همة شكنجه‌ها و در‌به‌دري ها، تا سال 67 زنده مي‌ماند. اما در اين سالهاي غيبت، هزاران كيلومتر آن سوتر، «اتفاق جديد»ي رخ داده است. صاحبانش گفته‌اند بال دارد و فاصله‌ها را نمي‌شناسد. ديوارها را مي‌شكافد خبر را مي‌برد و در قلبها مي‌نشيند و نهايتا از انسانها ، همين من و تو و ما و جعفر و محسن ، انسانهاي ديگري مي‌سازد. انسانهايي كه مي‌خواهند با «انقلاب» ديوار اختناق را بشكنند. جعفر «خبر» را گرفته است. براي همين در ظهور اين باره‌اش چند سر و گردن بالاتر از گذشته است. از كجا و چگونه اين پيام به‌او رسيده ؟ باز هم هيچ كس هيچ چيز نمي‌داند. همة اينها در هاله‌يي از ابهام فرو رفته اند. نكاتي نقل شده‌اند، ولي به‌قدري كلي و مبهم هستند كه ما را به‌جايي نمي‌رسانند. براي همين هم اختلاف در گزارشها زياد است. يكي نوشته پيام انقلاب ايدئولوژيك از مجاهدي با نام مستعار جابر به‌جعفر رسيده است. جابر در منطقه بوده، براي ماموريت به‌داخل رفته، دستگير شده و در زندان با جعفر برخورد داشته است . ديگري نوشته اصلا جعفر هاشمي خودش در منطقه بوده و در آن جا انقلاب كرده و وقتي براي مأموريت به‌داخل آمده دستگير شده است. هيچ راهي براي تحقيق وجود ندارد. بايد تكه تكه گزارشها و اطلاعات را كنار هم بگذاريم و نتيجه بگيريم. نام واقعي جابر كيست و در كدام زندان با جعفر برخورد داشته است؟ معلوم نيست. نكند در عادل‌آباد يا ديزل‌آباد جعفر امكاني به‌دست آورده و ازطريق راديو در جريان انقلاب قرار گرفته است. ولي در يكي از گزارشها آمده است كه خود جعفر از نشستهاي انقلاب در منطقه براي بچه‌ها تعريف كرده است. اما جعفر كه از سال60 در زندان بوده . از سال63 به‌بعد هم هيچ كس از او خبر ندارد. چه اتفاقي افتاده است؟ برق يك “ترديد» صحنه را براي چند لحظه روشن مي‌كند. در گزارشهاي ديگري آمده است كه بعد از سالهاي64 تعدادي از مجاهدين انقلاب كرده مثل بهرام سلاجقه و فرشيد نعمتي و... به‌داخل رفته و دستگير شده‌اند. اين دلاوران در بازجويي‌هايشان موضعي قاطع داشتند. به‌گزارش زندانيان با صراحت از انقلاب دفاع مي‌كردند و هميشه در مقابل نام خود مي‌نوشتند: «سرباز كوچك رجوي». نكند اين جعفر هاشمي ما هم يكي از آنها بوده و با آن جعفر هاشمي زندان مشهد فرق داشته باشد؟ با اين حساب آيا پر بيراه است اگر فرض كنيم جعفر هاشمي نام مستعار مجاهدي است گمنام كه به‌دلايل مختلف، از جمله امنيتي، نام يك ميليشياي شهيد را بر خود گذاشته است. چيزي كه اين گمان را تقويت مي‌كند وضعيت دكتر محسن است. محسن فغفور مغربي نام يكي از شهيداني است كه در مرداد سال60 اعدام شده و در ليست شهدا هم به‌شمارة 6477 نامش آمده است. يعني به‌احتمال زياد محسن فغفور مغربي سال 67 هم يك نام مستعار است. اضافه كنم كه چند نفر به‌من گفتند محسن فغفور را كه دانشجوي پزشكي تهران بوده مي‌شناخته‌اند كه در سال60 اعدام شده و حتي مجاهد شهيد علي پيروزخواه كه در عمليات چلچراغ شهيد شد نام مستعارش را به‌ياد دوست ديرينش محسن فغفور گذاشته بود. با اين حساب معماي غيبت چهار سالة جعفر هم شكل منطقي‌تري به‌خود مي‌گيرد. بگذريم كه سفر و درنگ ما نيز در كشف اين راز مفهوم سمبليك بسيار عميق‌تري مي‌يابد. اما ملاك ما در كشف راز اين نيست و نبايد باشد.
درهر صورت اين هم يك فرض است. اما ببينيم جعفر هاشمي پس از ظهور دوباره در گوهردشت چه مي‌كند؟
او ديگر جعفر سالهاي قبل از 64 نيست. همة تجربيات گذشته در او جمع شده اند، تا از او يك مدافع و مبلغ استوار و كارآمد بسازد. با اين كه هرگز به‌ميان زندانيان بر نمي‌گردد و تا پايان همچنان در انفرادي بوده است اما گويا به‌اكسيري دست يافته كه در رساندن پيامي كه از انقلاب مريم گرفته يك لحظه باز نمي‌ماند. اكنون او گردي سرافراز است كه در زير شكنجه‌ها طعم خوش رهايي را چشيده است. پس اي دريغ كه آن را از ديگران دريغ كند. از اين پس تمام ارتباطات او با سايرين، به‌ويژه با كساني كه هنوز پيام را نشنيده‌ يا تجربه‌ نكرده‌اند، حول همين مسئله شكل مي‌گيرد. حسين نوشته است: “با صحبت‌هايي كه بين بچه‌ها و جعفر شد همه بدون استثنا به‌صلاحيت او ايمان آوردند. جعفر و دوستانش هر روز بحثهايي از انقلاب ايدئولوژيك را به‌صورت نوشته به‌ما مي‌دادند. نوشته‌هاي جعفر بين ما مثل ورق زر دست به‌دست مي‌شد و ما در جريان انقلاب ايدئولوژيك قرار گرفتيم. جعفر به‌راستي براي ما پيام آور انقلاب خواهر مريم بود. ما ازطريق او بود كه اولين محصول انقلاب را به‌چشم ديديم. صداقت و پاكبازي جعفر باعث شد كه به‌زودي همة ما با او يك رابطه عميق ايدئولوژيك برقرار كرديم». و در ادامه اضافه مي‌كند: «او براي اين‌كه پيام انقلاب را به‌ما برساند به‌صورت مستمر شكنجه مي‌شد. اما هيچ گاه نه از رابطة فعالي كه با ديگران داشت كم مي‌كرد و نه از مواضع علنيش در برابر دژخيمان كوتاه مي‌آمد. او به‌قدري قاطع و صريح از انقلاب دفاع مي‌كرد كه به‌راستي دژخيمان را به‌زانو در آورده بود». اين رابطه خلاق و سرشار منحصر به‌بند برادران نيست. جعفر پيام انقلاب را به‌بند خواهران نيز مي‌رساند. داستاني عجيب كه خواندنش آدم را سرمست مي‌كند. سيما پرده هايي از اين داستان را چنين نوشته است: «او بي‌واهمه از رفت و آمد نگهبانان مدام مورس مي‌زد و با شجاعتي چشم گير به‌من اين روحيه را مي‌داد كه از هيچ چيز نترسم. يادم هست اولين سوال او اين بود كه آيا انقلاب كرده‌ام يا نه ؟ من آن موقع نمي‌دانستم انقلاب چيست . جواب دادم انقلاب يعني چه ؟‌او در آن روز چيزي نگفت ولي بعدا مفصلا برايم توضيح داد. روزهاي بعد صداي بلند سرود خواندن او را مي‌شنيدم. از طريق مورس جريان آشنايي با جعفر را براي خواهران ديگر تعريف كردم. با اين ارتباط به‌بند برادران وصل شديم و ارتباطاتمان ادامه پيدا كرد». داستاني نو دارد رقم مي‌خورد. ادامه دهيم: «جعفر در روزهاي بعد برايمان جزوه‌يي را كه در رابطه با انقلاب ايدئولوژيك نوشته بود فرستاد. اين نوشته متأسفانه براثر يك اهمال از بين رفت. به‌جعفر گفتيم و او دوباره جزوه را نوشت و فرستاد. البته ما مي‌دانستيم كه كار ساده‌يي نيست. اما جعفر با روي باز اين را پذيرفت و انجام داد. جزوه شامل دو بخش بود. يكي توضيح مفاهيم كلي انقلاب و دوم دربارة انقلاب بچه‌ها. خواندن آن جزوه بند خواهران را به‌كل دگرگون كرد. هركس شروع كرد به‌نوشتن برداشتهاي خودش از انقلاب و براي جعفر فرستادن. مجاهد شهيد پروين اميري با قاطعيت و صداقت بسياري با مسائلش برخورد كرد. خلاصه هركس چيزي نوشت و گفت. براي جعفر نوشتم انقلاب همه را دگرگون كرده است. چندي بعد رابطه‌مان با او لو رفت. دريك بازرسي ناگهاني وقتي كه پاسداران ريختند توي سلول خواهران. نوشتة جعفر در دست بچه‌ها بود. معصومه اميني با دلاوري و جسارت از سلول بيرون پريد و با صداي بلند فرياد زد: "بچه‌ها تماسها لو رفته هر‌چه مدرك داريد را از بين ببريد". نگهبانان وحشي بر‌سرش ريختند و او را به‌يك انباري در طبقة اول بردند. يك هفته بعد وقتي برگشت گفت به‌غير مشت ولگد، 300ضربه‌كابل را بر كف پاهايش شمرده است. مضافا اين‌كه يك هفته در انباري بدون نور بوده. جعفر وقتي از جريان مطلع شد و فهميد كه معصومه در سلول كناري من است گفت يك پيام از طرف من به‌او برسان. پيامش اين بود: "اي كاش مي‌توانستم مرهم زخمهاي پاكت باشم. من قلب عاصي و زخمي‌ام را هم‌چون سلاح در دست مي‌فشارم تا خون صبح از آن چكيده شود". پيام را به‌معصومه رساندم و او ‌گفت با پيام جعفر قلبم روشن شد و جواب داد: " ما با عشق به‌انقلاب شب را مي‌سوزانيم".
روزهاي بعد باز هم جعفر از من پرسيد كه آيا انقلاب كرده‌ام يانه؟ گفتم نمي‌دانم و از او پرسيدم كه به‌نظرت من انقلاب كرده‌ام؟ سكوت كرد، و گفت هركدام ما بايد يك مريم و مسعود باشيم. و از من پرسيد آيا مريم هستم؟‌ مي‌گفت بعد از انقلاب كردن، هرمجاهد جايگاه واقعي خودش را پيدا مي‌كند». در ادامة گزارش سيما آمده است: «همه‌اش به‌فكر اين بود كه ما انقلاب كنيم. يك‌بار او را بردند. از اين كه دوباره ببينيمش اميدمان را از دست داديم. چند روز بعد برش گرداندند. در تماس با خواهران آنها را «گل توفان»‌صدا مي‌كرد. وقتي برگشت برايم مورس زد: «گل توفان! منم! قلب عاصي و ديوانه». فهميدم اوست. پرسيدم خيلي اذيتت كردند؟ اول گفت نه. بعد كه اصرار كردم گفت: «اعتصاب كرده بودم. نگهبانان، بازجوها و سربازجوها آمدند كه چه مي‌خواهم؟ من هم گفتم بايد من را به‌جاي اولم برگردانيد، بايد به‌زخم پاهايم برسيد».
شگفتا! جعفر! ميليشياي بي‌نام ونشان مشهدي كه بيشتر هفت سال گذشته را در انفرادي بوده است حالا رسالت پيام‌آوري يك انقلاب را براي همزنجيرانش به‌عهده گرفته است و در اين راستا نيز مرزهاي حيرت‌انگيزي را در مي‌نوردد. چه معجزه‌يي رخ داده است؟ براي ما البته، كه به‌هزار و يك دليل باور به‌«انسان» را ازدست داده‌ايم، باور به‌اين معجزه سخت است. ترديدهاي ما ريشه در واقعياتي دارد كه به‌صورت روزانه توي چشم و دل و قلبمان خانه مي‌كنند. و گريزي نداريم جز آن كه پذيرايشان باشيم. و حداكثر اين كه از خود سوال كنيم: «چه مي‌كنم اينجا، نزديك بوي ديو و كنار نفس اژدها؟». اما چه بخواهيم و چه نخواهيم اكنون واقعيت جديدي خلق شده است. واقعيت جديد «جعفر»است كه بسياري از نكات زندگيش هم تا كنون برايمان مجهول است. اما جعفر واقعيت است. نو، خلاق، جوشان، سرشار و پويا. به‌او نگاه كنيم ! دراين روزگار، كه «مقاومت» افسانة برباد رفته‌يي شده و تسليم را با هزار خروار رنگ مي‌خواهند به‌عنوان ارزش به‌خورد ما بدهند، وقتي به‌اين سرو سرفراز نگاه مي‌كنيد خود را جنگلي از سرو نمي‌يابيد؟ يكي از شاهدان معجزه نوشته است: «هميشه مي‌گفت:" بايد طوري باشيم كه وقتي مزدوري به‌سلولمان ‌آمد نه‌تنها ما از او نترسيم؛ بلكه بايد او از ما بترسد". يك روز در تماس با بچه‌ها(به‌وسيلة مورس) گفت: ”من فردا بايد به‌سالن ديگري منتقل شوم. در آن‌جا با يك نفر ديگر بايد تماس بگيرم. شما هم اگر با من كار داشتيد در آن‌جا با من تماس بگيريد". وقتي كه از او پرسيديم تو از كجا مي‌داني كه به‌آن‌جا منتقل مي‌شوي؟‌گفت: "قرار نيست آنها مرا ببرند، بايد كاري كنم كه ناچار شوند مرا به‌آن‌جا ببرند" و بعد افزود: ”مجاهد خلق بايد پرواز بكند”».
راستي اگر اين «سربازهاي كوچك» وارسته و فروتن را كه هنر پرواز را اين چنين نيكو آموخته‌اند از دنياي خود حذف كنيم جهان چه معنايي خواهد داشت؟ جز حاكميت مشتي خوك و گراز و كرگدن به‌نام خميني و رفسنجاني و خامنه‌اي و لاجوردي و آخوند مقيسه‌اي كه در گوهردشت نسل جعفر را به‌صلابه‌كشيده اند؟ به‌هرحال ، و جدا از تمايل و خواست ما، جعفر به‌عنوان واقعيت جديد غيرقابل انكار به‌كار خود ادامه مي‌دهد. و به‌رغم همة ناباوريها خون « تغيير» در رگها فوران مي‌كند و روانها صيقل يافته‌تر و سالمتر قد مي‌كشند. داستان را دربند برادران از زبان يكي از شاهدان بخوانيم:«به‌زودي حرفهاي جعفر تاثير خودش را روي همه ما گذاشت. اولين تاثير روي روابط دروني خودمان بود. اين رابطه‌ها آن قدر نزديك شد كه هر يك به‌راحتي توسط نامه مشكلات و مسائل خود را با او مطرح مي‌كرديم. بالاخره او به‌ما پيشنهاد كرد براي اين‌كه مسائلتان را بتوانيد حل كنيد همگي بايد انقلاب كنيد. تأكيد كرد انقلاب كردن هم يك مسئلهُ فردي نيست. بايد در حضور ديگران و با كمك جمع انقلاب كرد. خيلي از بچه‌ها در جا پذيرفتند. عده‌يي هم پس از اين‌كه چند جلسه در نشستهاي انقلاب شركت كردند پذيرفتند. در آن شرايط با وجود سركوبهاي رژيم روحيه‌ها فوق‌العاده بالا بود. به‌لحاط روابط دروني خيلي به‌هم نزديك شديم و كدورتها از بين رفته بود».
اما در اين جا نكتة باريكتر از مويي وجود دارد. آن جا زندان است. آن هم زندان خميني. يعني جز با تكيه بر ارزشهاي مادي و معنوي مشخصي نمي‌توان در برابر تنورة آخوندها و شكنجه‌گران ايستاد و دوام آورد. تهديدي در كمين است. براي روح و روانهاي استبداد‌زده و خميني گزيده تهديدي عمل مي‌كند. غفلت از رسوخ بيشتر در ژرفاي پيام، و سپس در چالة يك شبيه سازي سطحي و بي‌محتوا افتادن. ريشه‌هاي زميني جعفرها را نديدن و آنان را قهرماناني دست نايافتني ديدن. در اين صورت فرقي نمي‌كند. چه مخالف باشيم و چه موافق پيام را نگرفته ايم و از لذت كشف راز محروم مي‌مانيم. سمبلهاي جديد را با بتهايي كه چهره‌شان را بايستي در ماه جستجو كرد اشتباه مي‌گيريم. پيچيدگي راز هم در همين جاست. و كلاف سر در گم باز نخواهد شد مگر آن كه جعفرها، گامي پيش بگذارند و اول از همه تنديسي را كه ما در ذهن خود ساخته‌ايم بشكنند. اين اوج «پرواز»ي است كه خود از آن مي‌گفت. تعريف جديدي از پاكبازي وصداقت. و جعفر ما، سرباز كوچكي از ارتش بزرگ فداست. اين است كه در اوج مشروعيت، حقانيت و مظلوميت به‌خودشكني شگفتي روي مي‌آورد. از يكي از گزارشها نقل مي‌كنم: «يكي از بچه‌هاي بند ما را به‌انفرادي برده بودند. بعد از چند روز اين خبر را براي ما آورد كه جعفر هاشمي بريده است. و... بعدها فهميديم كه خود جعفر پيشگام اين آزمايش شده است. البته دردناك بود. اما داستان را طوري ساخته بود كه تقريباً همه‌مان باور كرديم. سؤالهاي زيادي برايمان مطرح شد. چه مي‌توانستيم بكنيم؟ عاقبت بعد از بحث‌هاي زياد به‌اين نتيجه رسيديم كه انقلاب فرد نمي‌شناسد. مهم اين است كه روي ارزشهايي كه از انقلاب گرفته‌ايم استوار بمانيم . اين بهترين هديه به‌جعفر بود. و وقتي شنيد تشويقمان كرد».
به‌اين ترتيب ديگر با يك جعفر رو‌به‌رو نيستيم. با جعفرهايي مواجهيم كه تا ديروز ده نفرشان در مشهد با او همراه و همدل شده بودند، و امروز با انبوهي از زنان و مرداني كه پيام انقلاب را شنيده و پرواز را آموخته‌اند.
هرچند گفته‌اند پرنده مردني است و بايد پرواز را به‌خاطر بسپاريم. اما نبايد فراموش كرد كه در راهي كه جعفر برگزيده است نهراسيدن از مرگ و پذيراي آن شدن خود پرواز پروازها است. از اين رو پرندة ما براي اين كه انبوه پرندگان ديگر آسمان را پر از پرواز كند هميشه پذيراي مرگي بود كه خود پرواز است. مرداد سال 67 فرا مي‌رسد. دجّال كفن پاره پس از 8 سال جنگ خانمانسوز در حضيض درماندگي و سفلگي فراموش مي‌كند كه قول داده بود تا خشت آخر تهران دست از جنگ برنخواهد داشت. نسل بيشماران جعفرها در ارتش مريم جام زهر آتش بس را به‌حلقومش مي‌ريزند. كابوس! كابوس! كابوس سرنگوني تماميت دجال را به‌لرزه در مي‌آورد. فرصت براي يك نسل‌كشي شقاوت‌آميز غنيمتي مي‌شود كه نبايد از دستش داد. نسل جعفرها را اگر نه در بيرون از زندان كه حداقل در داخل آن بايد از ميان برداشت. سوداي اين خيال از سالهاي قبل در روح شرير دجال زنده بود. اما به‌هر دليل نتوانسته بود. اما، حالا، با استفاده از شرايط بعد از آتش بس، فرصتي نادر پيش آمده است. و خميني در اين گونه تيزهوشي‌ها گرگ باران خوردة بي‌همتايي است . فرمان قتل‌عام صادر مي‌شود. هركس كه «اتهام» خود را «مجاهد» بگويد بايد به‌دار آويخته شود. نسل‌كشي سياه با بي‌رحمي تمام آغاز مي‌شود. 30 هزار زنداني مظلوم و بي‌دفاع به‌دار آويخته مي‌شود. آن چنان كه حتي صداي وليعهد دجال هم در مي‌آيد. با اين حساب تكليف جعغر و يارانش پيشاپيش روشن است. اگر از ديگران سؤالي در بارة اتهامشان مي‌شود، از او و ده يار و همسفرش اصلا سؤالي هم نمي‌كنند. صبح اولين روز قتل‌عامها در گوهردشت ، يعني 6 مرداد 67، درصدر ليست اولين كساني كه نامشان خوانده مي‌شود آنان هستند. لحظة پرواز نهايي فرا رسيده است. و جعفر، كما اين كه دكتر محسن و كما اين كه 9 يار بي‌نام و نشان ديگرشان، بي‌درنگ پر مي‌گشايند. صحنة آخر را يكي از زندانيان برايم نوشته است:« خيلي از بچه‌ها در حال سرود خواندن شهيد شدند. ازجمله مجاهد شهيد جعفر هاشمي و محسن فغفوري… وقتي آنها را براي اعدام مي‌بردند،‌گفتند ما با شعار "مرگ برخميني- درود بر‌رجوي" به‌استقبال طناب‌دار مي‌رويم. جعفر و ساير بچه‌هاي تبعيدي مشهد را به‌حياط آوردند. پيراهن چهارخانه‌يي به‌تن داشت. هيچ كدامشان اجازه ندادند پاسداران كوچكترين كاري انجام دهند. خود جعفر رفت وضو گرفت و بعد همگيشان نمازجماعت خواندند. در آخرين لحظه خودش پاسدار را كنار زد، در بزرگ حياط را كشيد از آن‌جا سرودخوانان به‌سمت "سالن مرگ" رفتند».
اين بار من مي‌خوانم: «در عشق دو ركعت نماز است كه وضوي آن راست نيايد الّا به‌خون». و از خود مي‌پرسم نام جهان من چيست؟ جعفر؟ محسن؟ نه، اكنون ديگر نمي‌خواهم حتي نام جعفر را بياورم. جهان من، يكي از همان «سربازهاي كوچك»ي ست كه حتي نامشان هم در هيچ گزارشي نيامده؛ اما آموزگار پروازند.