۶/۲۹/۱۳۹۵

دقيقه اي قابل درنگ دربارة نقش زنان مجاهد خلق در قتل عام سال1367

دقيقه اي قابل درنگ دربارة نقش زنان مجاهد خلق در قتل عام سال1367

اكنون ديگر كسي نيست كه در ضدبشري بودن قتل عام سياه 1367 ترديدي داشته باشد. تا آنجا كه به كليت موضوع مربوط مي شود هر انساني، كه كوچكترين باري از مشخصه ها و عواطف انساني را داشته باشد، چنين كشتار سبعانه اي را تاب نمي آورد و بر آن مي شورد. و اگر كسي هنوز يافت شود كه «افتخار»ي در اين كشتار فجيع ببيند بايد در قدم اول در ردة «انسان»ي او ترديد كرد.
 اما براي اين كه بهتر و كاملتر بتوانيم اين قتل عام را ببينيم ناگزير از شناخت دقيق تر آن هستيم.  . و معناي شناخت دقيق تر هم اين است كه زوايا و ناگفته هاي پنهان آن را كشف كنيم و سپس به تحليل آن بپردازيم. براين اساس به نظر من يكي از وجوهي كه بايد در قتل عام زندانيان سياسي سال1367 عميقا مورد بررسي قرار گيرد مقولة زنان است.  بايد به نقش زنان(اعم از مجاهد و غير مجاهد) در اين فاجعه تاريخي توجه كرد و آن را بازشناخت.
ارزيابي برخورد دژخيمان آخوندي با زنان سياسي كه در اسارت به سر مي بردند البته بسيار دردناك و در عين حال حماسي و شايسته توجه است. به طور خاص مجاهدين در اين باره مسئوليتي مضاعف به دوش دارند. زيرا يكي از ويژگي هاي مهم اين واقعه اين است كه تنها و تنها زنان مجاهد(به استثنا يك مورد خاص كه من اسمش را شنيده ام) در اين رابطه اعدام شده‌اند. و رژيم آخوندي گذشته از مجموعه فشارهاي ضدانساني كه به زنان غير مجاهد وارد كرد، و بايد توسط تك به تك آنان نوشته و بازخواني شود، در مورد زنان مجاهد طينتي بسيار پليد و زشت از خود را عيان كرد. اجازه دهيد باز هم از كلي گويي به در آييم و يك نمونه از اين برخوردها را بازخواني كنيم. اين نمونه از يك سو تلألو زنان قهرمان مجاهد خلق را در مواجه با شنيع ترين جنايت رژيم آخوندي نشان مي دهد و از سوي ديگر  پرده از خباثت و درندگي مشتي وحشي ديوانة قدرت برمي دارد. مرتجعاني افسار گسيخته كه اين بار با فتوايي دوزخي و سرشار را از روح خبيث ترين انساني كه در تصور بشري امكان دارد دست اندر كاران مهيب ترين جنايت تاريخ معاصر بوده اند.

مليحه اقوامي نمونه درخشان زن مجاهد خلق

مليحه اقوامي دانش آموزي اهل شاهرود بود. دختري شاد و پرشور كه با شيطنت و شيرين زباني هاي خاص نوجواني معروف دوستان و آشنايان و فاميل است. او متولد1341 و از جمله جواناني بود كه بلافاصله پس از پيروزي انقلاب ضدسلطنتي مجاهدين را شناخت و  به تشكيلات آنها در شاهرود پيوست. شهامت اين نوجوان نسل انقلاب در برخورد با مزدوران ارتجاع به گونه اي است كه قبل از 30خرداد60 دستگير و پايش به زندان باز مي شود. مزدوران، براي اعمال فشار بيشتر بر روي او و خانواده اش، او را همراه با تعداد ديگري از مجاهدين اسير از شاهرود به تهران مي فرستند. او تا سال1362 را در زندان قزلحصار به سر مي كند. خواهر مجاهد زهره اخياني كه مدتي با او در يك بند بوده است در اين باره نوشته است: «در آخرين روزهايي كه قبل از سال62 با هم در زندان بوديم برايم خواند:
دلم ميل بسي پرواز دارد
            هواي آسمان باز دارد…»
مليحه در سال62 از زندان آزاد مي شود. اما همانطور كه گفته بود دلش «هواي آسمان باز» داشت. پس ديگر نمي تواند در حاكميت جلادان ضدبشر صبر پيشه كند و دست روي دست بگذارد. او اعدامهاي سالهاي 60و 61 را ديده است و حس مي كند كه بايد «پرواز» كند. بلافاصله براي وصل به يارانش اقدام مي كند. اما ديري نمي پايد كه مجددا دستگير مي شود.
خانم مينا انتظاري از همبندان مليحه است كه درباره دستگيري مجدد او نوشته: «برایم تعریف کرد که به فاصله کوتاهی پس از آزادیش از زندان، با وجود امکانات خوب زندگی و حتی پیشنهاد ازدواج و تشکیل خانواده مستقل که برایش فراهم بود، تصمیم می گیرد برای ادامه مبارزه با فاشیسم خمینی، به نیروهای رزمی و «پیشمرگه های مجاهد خلق» در نوار مرزی بپیوندد و در همین راستا تلاش می کند که از طریق مرز سیستان و بلوچستان از کشور خارج شود. ولی متاسفانه شناسایی و دستگیر می شود و دوباره به اوین و قزل حصار منتقل می گردد....».
 به اين ترتيب مليحه در بيدادگاهي ديگر به 15سال حبس محكوم مي شود.
در دور جديد زندان مقاومتها اوج تازه اي گرفته است. مطالعه و كار و ورزش از مليحه جدا شدني نيست. در كنار همبندان خود واليبال و پينگ پنگ را در برنامه روزانه‌اش قرار مي دهد. در محافل و جشنها به ترانه خواني و شعرخواني مي پردازد. و از آنجا كه طبعي شاعرانه دارد با همبندان خود مسابقه و مشاعره راه مي اندزد و برخلاف خواسته دشمن كه آنها را ضعيف و در هم شكسته مي خواهد روحيه سركشي از خود نشان مي دهد.
سالهاي زندان يكي پس از ديگري سپري مي شود. عاقبت سال تعيين سرنوشت جنگ فرامي رسد و خميني ناگزير از سركشيدن جام زهر آتش بس مي شود. و بعد از آن نوبت پياده كردن طرح ضدبشري كشتار زندانيان كه از سالهاي قبل در فكر و ذكر خميني و دار و دستة جنايتكارش خانه داشت مي رسد. در آستانة شروع قتل عام پاسداري به داخل بند مي آيد و شروع به توهين به زندانيان زن مي كند. مليحه با قاطعيت به او پاسخ مي دهد. و چايي داخل ليوانش را به صورت او پرتاب مي كند. پاسدار دژخيم كه انتظار چنين قاطعيتي را از يك زنداني ندارد زبان به تهديد مي گشايد كه به زودي به شما نشان خواهيم داد! اندك مدتي بعد كه پرده ها از هم دريده و قتل عام زندانيان آغاز مي شود تهديد آن روز پاسدار جنايتكار معناي واقعي خود را مي يابد. مليحه به بيدادگاه نيري و پورمحمدي و رئيسي و اژه‌اي برده مي شود. كسي از آن چه در دادگاه بر مليحه گذشته است خبر ندارد. اما سندي به جا مانده از بسياري از مسائل روشن مي شود.
در دستخطي كه خود مليحه نوشته آمده است:
«13مرداد67
من مليحه اقوامي ساعت 3بعد از ظهر دادگاه رفته و حكم اعدام به من ابلاغ شد. الان ساعت 7بعد از ظهر است كه براي اعدام مي روم.
حديث مرد مؤمن با تو گويم
كه چون مرگش رسد خندان بميرد»
مليحه در گور شماره يك قطعه 106 بهشت زهرا رديف 40 دفن شده است. اما آيا آن چه گفتيم تمامي جنايتي است كه خميني و آخوندهاي ديوسيرت در حق او و صدها مثل او مرتكب شده اند؟
سالهاي بعد خواهر  تني مليحه در نامه اي به خواهر مجاهد زهره اخياني(مسئول اول سازمان مجاهدين خلق) مي نويسد ساك و وسائلي كه به عنوان ساك مليحه تحويل خانواده داده اند مربوط به يك شهيد ديگر بوده است. او همچنين اضافه كرده است مليحه در گذشته ضمن تماسي با او گفته بود كه آخوندها به او گفته اند: «تو يك غنيمت جنگي هستي» معناي اين ياوه رذيلانه براي كساني كه با فقه و شريعت ضداسلامي آخوندها آشنا هستند روشن است. خواهر زهره اخياني در نامه كوتاهي كه سالها قبل در نشريه مجاهد به چاپ رسيد نوشت: «تا پس از اعدامش در جريان قتل‌عام سال67 نه كسي او را ديد و نه حتي جنازه‌اش تحويل خانواده‌اش شد، ولي به رذيلانه‌ترين شكل و البته همان‌طور كه تنها از غدارترين، خونريزترين و دژخيم‌ترين رژيمها يعني رژيم آخوندهاي وامانده از خميني برمي‌آيد، يك جعبه شيريني و پانصد تومان به‌عنوان مهريه! به خانواده‌اش تحويل داده شد…»
خميني مي خواست با كتمان جنايت خود ياد مليحه ها را از خاطرها ببرد و آنها را به دست فراموشي بسپارد. اما مگر به راستي اين خونها هدر است؟ اگر اين خونها فراموش شدني بودند قبل از آنها بايد خون سياووش ها كه «همي جوشد و همي جوشد» و خون يحيي هاي پيامبر كه پيش فداي عيساي مسيح بودند، و خون حسين بن علي و هزاران انسان سربه دار ديگر كه براي آزادي به خاك افتادند فراموش مي شد. اما خون آنها خون جاري خدا  است و تا زماني كه خونخواهي ناشده باقي هستند همچنان مي جوشند.
در سالهاي بعد يكي از همكلاسي هاي مليحه در فيس بوك به دنبال مليحه مي گردد و نام او را در رديف شهيدان مجاهد خلق مي يابد. اين همكلاسي دردمند به شدت متأثر شده و در فيس بوك خود مي نويسد: «سال پیش بود که در فیسبوک دنبال اسم هم کلاسی هایم می گشتم. اول اسم کسانی را که از همان روزهای دبیرستان یادم می آمد که نسبت به مسایل اطراف خود بی تفاوت نبودند جستجو می کردم تا بدانم بر آنها چه رفته است و اکنون چه می کنند؟ ملیحه یکی از آنها بود. خواهرش را پیدا کردم و از او حال و احوالش را پرسیدم. منتظر بودم که بشنوم لابد بچه های بزرگی دارد و در گوشه ای از این جهان زندگی می کند و یا مثلا در اشرف ،پاریس، آلبانی و یا هر نقطه دیگری دارد راه همان روزهای خود را ادامه می دهد.
ملیحه همان همکلاس خندان و ریز و میزه من که آخرین باری که دیدمش پشت همان نیمکت مدرسه تازه به مسایل روز علاقمند شده بود و کنار هم فکرانش می ایستاد و سرود می خواند و گاه از برابری و عدالت و جامعه بی طبقه توحیدی حرف می زد. اما جواب خواهرش به من خیلی آرام و کوتاه و با تأنی سه عکس بود و سه جمله!
ـ این عکس ملیحه است همان روزها
ـ این نامه آخرین دست خط ملیحه است ، یک نفرکه آزاد شده بود همان روزها برای مادرم آورده بود .
ـ این عکس سومی مشخصات ملیحه است که یک پسر خیلی جوان بسیجی در سال۶۷ برای مادرم آورده بود و گفته بود من داماد شما بودم و این جعبه شیرینی و این پانصد تومنی هم مهریه دخترتان بوده است».
به اندازه كافي روشن است؟ به راستي با اين زنان پاك و پاكباز چه كرده اند؟ كسي به درستي نمي داند. و شايد هم هيچگاه نشود تمامي ابعاد قضيه را روشن كرد. شايد هم اشكهايي كه در اين باره بر زمين ريخته مي شود رودهايي شوند تا بنيان ستم آخوندي را بركنند. اما رسوايي اين عمل چنان دافعه اي بين حتي نيروهاي خود رژيم به وجود مي آورد كه ناباورانه آنها را به پرسش وامي دارد.
خبرگزاري«ايسنا» در 27شهريور1392 تحت عنوان « اعدام‌های 67 و ماجرای صیغه کردن دختران اعدامی» منتشر كرده به نقل از سايت پارسينه پرسش و پاسخي را از سايت «پرسمان دانشجويي وابسته به اداره مشاوره نهاد رهبري» نقل كرده است. سؤال كننده پرسيده است: «گفته می‌شود بعد از عملیات مرصاد، با فرمان امام خمینی (ره) زندانیان سیاسی که بر سر موضع پیشین خود باقی مانده بودند، اعدام شدند و وسایل و لوازم شخصی آنها به خانواده‌هایشان بازگردانده شد. در این جریان حتی اعدام زنان که بسیار در اسلام محدود است، رخ داده بود و ادعا می شود که نظر به ممنوعیت اعدام دوشیزگان، دختران باکره را به عقد در می‌آوردند و بعد از این که باکرگی آنها زایل شد، اعدامشان می‌کردند. پاسخ شما به این مسائل چیست؟» اداره مشاوره نهاد رهبري(كه در واقع همان خامنه اي است) به جاي پاسخ به اين سؤال و موضعگيري در قبال آن موضوع را مطلقا انكار نكرده چه برسد به اين كه آن را محكوم كند. بلكه درست به سياق برخورد شيادانه شان با انتشار نوار صحبتهاي آقاي منتظري اينجا هم «شايعه» را به آقاي منتظري منتسب مي كند و مي نويسد: «آشکار است که این شایعه ابتدا در مورد آیت‌الله منتظری ساخته شده است و در واقع هم ایشان زمانی که قائم مقام رهبری نظام بودند، بسیار منفور بودند و بسیاری از این حرف‌ها در مورد ایشان ساخته می‌شد. طبیعی است که بعد از تغییر نگرش ایشان و قرار گرفتنشان در برابر طیف اصلی نظام، دیگر نمی‌شد این سخنان را در مورد او بگویند و به جای این که بگویند منتظری گفته، گفتند در زندان‌ها روالشان چنین بوده است!»

البته اين گونه رذالتها نسبت به زنان زنداني مقوله تازه اي نبود كه فقط در جريان قتل عام رخ داده باشد. از همان ابتداي بعد از 30خرداد60 بازجويان و شكنجه گران رژيم آخوندي، بر اساس ديدگاه ضدانساني خود، همواره از تجاوز و هتك حرمت زنان اسير به عنوان يك شكنجه براي در هم شكستن مقاومت آنان استفاده مي كردند. گزارشهاي متعدد و نمونه هاي فراوان از اين روش ضدانقلابي و ضدبشري در زندانهاي مختلف موجود است. شاهدان زنده بسيار هستند كه مي توانند در اين زمينه شهادت دهند. اما آخوندهاي هرزه و رذل به  جاي پاسخگويي به توجيه كار ضدبشري خود پرداخته اند. توجيهاتي كه بيشتر و بيشتر ماهيت ضدبشري و زن ستيز خودشان را برملا مي كند. 

۶/۱۸/۱۳۹۵

نامت چه بود اما؟ درباره ناصر منصوری مجاهدی که هنگام دار زدن از کمر به پائین فلج بود

نامت چه بود اما؟
درباره ناصر منصوری مجاهدی که هنگام دار زدن از کمر به پائین فلج بود



نامت چه بود اما؟...

سیاهان لینچ شدند.
سرخ پوستان قتلعام؛
و فلسطینیها
رانده از خانه ها و زیتونهایشان...

سیاهان، سیاه بودند
سرخپوستان، سرخپوست
و فلسطنینها، فلسطینی
اما تو، نامت چه بود ؟
وقتی که فقط چشمهایت فلج نبودند،
و حلقة دار را
برگردنت دیدی.

نه سیاه بودی، و نه سرخ
و نه فلسطینی،
اما، کشتند تو را
بیصداتر از یک هارلمی،
بینامتر از یک مایا.
مظلومتر از همة یتیمان فلسطینی،

با آن تن بیحسِ لمس
تو را در سکوت آشنایان
و فریاد خائنان کشتند.
راستی، اما، آیا
آن نام، که نام تو بود
چه بود؟

در تقدیم نامة شعر به مجاهدی اشاره کرده ام که در قتل عام ۶۷ به دار آویخته شد. «ناصر منصوری» که بنا به شهادت همبندانش هنگام به دار آویختن از کمر به پائین فلج بوده است.
از آن روز که این خبر را خوانده ام به راستی آرام و قرارم را از دست داده ام. هرچه فکر می‌کنم که ناصر برای رژیم چه خطری داشت نمی فهمم. نه این را می فهمم و نه میزان شقاوت و سفاکیت آخوندها را. هردو این مقولات را باید از نو، برای هزارمین بار از نو، باز شناخت.
زندانیان بسیاری بارها از «ناصر» و نحوه به دار زدنش یاد کرده اند. در گزارشی آمده است که ناصر تا قبل از فلج شدنش از زندانیان بسیار مقاوم و مسئول بود. در یکی از بندها به عنوان مسئول بند معرفی شده بود و در سازماندهی اعتصابها و اعتراض سایر زندانیان نقش فعالی داشت. از جمله یک بار که سهمیه نان زندانیان بدون هیچ دلیلی توسط پاسداران کم شد آنان تصمیم به اعتصاب می گیرند و ناصر گاری مخصوص نان را در مقابل چشم پاسدار مزدور به بیرون بند هل می دهد و در ادامه در برابر تهدیدها و رجزخوانی‌های پاسدار داوود لشگری می ایستد بی آن که بیمی به خود راه بدهد. می ایستد و به کم شدن(در واقع به دزدیدن) نان زندانیان اعتراض می کند. پاسداران او را به زیر هشت بند می برند و به شدت کتک می زنند. سایر زندانیان که صدای کتک زدنها را می شنوند به اعتراض برمی خیزند و با کوبیدن مشت و لگد به در بند فریاد می کشند و اعتراض می کنند. این وضعیت تا خرداد۶۷ ادامه می یابد.
برادرم حسین فارسی، که خود ده سالی در زندان بوده و مستقیماً شاهد بسیاری از جنایتها، و از جمله قتل‌عام سال ۶۷ بوده است، مطلب کوتاه و تکان دهنده‌ای نوشته است که نقل می‌کنم: «یک روز صبح زود متوجه سر صدا در بیرون سلول شدم. وقتی از پنجره به بیرون نگاه کردم دیدم که تعدادی از زندانیان بند بغل از پنجره به پایین نگاه کرده و با یکدیگر صحبت می‌کنند. به پایین که نگاه کردم. دیدم یک نفر روی مسیر سیمانی پایین ساختمان زندان افتاده و در زیرکمرش مقداری خون دیده می‌شود. تقریباً تا ساعت ۸ صبح آن فرد به همان شکل روی زمین ماند ودر این چند ساعت ۲بار پاسداران بالای سر او آمده و به جای انتقال او به بیمارستان، با لگد به پیکرش می‌زدند و می‌پرسیدند که منافق با کی می‌خواستی فرار کنی...؟
 بعد از ۳ یا ۴ساعت آمدند و او را با برانکارد بردند. بعد فهمیدیم که او را مستقیم به روی تخت شکنجه منتقل کرده و برای این که بفهمند ازچه طریق و توسط چه کسی می‌خواسته فرار کند در همان حال ساعتها شکنجه‌اش کرده‌اند. بعدها متوجه شدیم که اسم او ناصر منصوری بود که با بریدن میله‌های سلول انفرادی خود در طبقه سوم، قصد فرار یاخودکشی داشته که هنگام خروج از پنجره، به پایین پرتاپ شد و در اثر اصابت به راهروی سیمانی، از کمر به پایین فلج شده بود. ناصر تنها فرزند خانواده بود و مادرش به دلیل علاقه‌ای که به او داشت خانه‌اش را فروخته و در نزدیکی زندان خانه‌ای خریده بود تا نزدیک پسرش باشد. بعد از این جریان مادر یک تشک برقی برای او خریده بود و او همیشه روی این تشک بستری بود. ۲ ماه بعد ناصر را در جریان قتل‌عام روانه هیأت مرگ کردند و در حالی که فکر می‌کردیم راهی بیمارستان می‌شود، درهمان حال حلق آویزش کردند».
تصور صحنه مثلاَ دادگاه و برخورد کمیسیون مرگ با ناصر قدرت تخیل زیادی نمی‌خواهد. بدون تردید از او همان سؤالی را کرده‌اند که از همه: اتهام؟ او هم پاسخی داده مثل همة آنان که رفتند. یکی از زندانیان نوشته است ناصر در برگشت از بازجویی گفته بود «ما را اعدام می‌کنند، با کی نیست». خلاصه این که یک «نام» تعیین کننده همه چیز بوده است. «نام»ی که حتماً ناصر از آن کوتاه نیامده است. در گزارشها آمده است تنها ناصر نبود که به این صورت فجیع به دار آویخته شد. اتفاقا در همان روز که ناصر را برای دار زدن می برند علی اکبر عبدالحسینی هم بوده است. علی اکبر را من شخصا از زمان زندان شاه می شناختم. انسانی شریف و بی ادعا و مجاهدی بود بسیار نجیب. در همان زمان شاه هم بیماری صرع داشت و من بارها او را دیده بودم که برروی تختش، در بند3 زندان قصر، چگونه دست و پا می زند و با شرافت تمام بیماری‌اش را تحمل می کند. بعد از پیروزی انقلاب علی اکبر یک بار در سال ۶۰ دستگیر شده و به 5سال زندان محکوم می شود. در سال ۶۴ آزاد می‌شود و بلافاصله اقدام به گذشتن از مرز می‌کند که دوباره دستگیر می‌شود. این بار به او سه سال زندان می‌دهند. به طور همزمان بیماریش پیشرفت می‌کند و براثر استفاده زیاد از دارویی که استفاده می‌کند به پوکی استخوان مبتلا شده و تقریبا به صورت فلج بوده است. وضعیت سخت و دردآوری داشته به طوری که حتی قادر به انجام کارهای فردی خود نبوده و صندلی ویژه ای برایش ساخته بودند. همچنین کاوه نصاری وضعیت مشابهی داشته است. کاوه براثر شدت شکنجه ها کنترل دستها و پاهایش را از دست داده بود. اضافه بر آن بیماری صرع او طوری او را زمین گیر می‌کند که حتی قادر به جابه جایی خود نبوده است. او دوران محکومیت خود را به پایان رسانده بود ولی رژیم آزادش نمی‌کرد. مجاهد دیگر عباس افغان است که براثر شدت شکنجه ها تعادل روانی خود را از دست داده بود. اما رژیم نه تنها رهایش نکردند که او را مانند ناصر و علی اکبر و کاوه به دار آویخت.
برادرم حسین (فارسی) در گفتگویی دست روی نکته بسیار حساسی گذاشت. حسین گفت در قتل عام یک جنگ با دشمن جریان داشت. اما نه یک جنگ اطلاعاتی که جلاد برای گرفتن اطلاعات اسیر را شکنجه کند. این جنگ قبل از هرچیز برای «بود و نبود» و «اقرار و انکار» یک نام بود.
به این اعتبار ناصر و همه آنها که رفتند فاتحان این نبرد نابرابر هستند. آنها رفتند اما یک نام، که نام همه ماست، ماند. و حالا مادر ناصر، که خانه اش را فروخت و تشک برقی برای ناصر خرید، می تواند به تنها فرزندش افتخار کند.
شاید اگر از این منظر، یعنی شناخت آن «نام» مقدس به ارزیابی قتل عام بپردازیم، هم راز پایداری «ناصر»ها و هم علت شقاوت «ناصریان»ها را بهتر بفهمیم.


۶/۱۴/۱۳۹۵

جعفرهاشمي اسطوره‌اي كه دژخيمان را در هم شكست

جعفرهاشمي اسطوره‌اي كه دژخيمان را در هم شكست
 (نقل از كتاب رودي از پلنگان بي‌نام)


بعد التحرير: بد نيست اول اين «بعدالتحرير» را بخوانيد بعد خود نوشته را. اين نوشته را من سالهاي قبل نوشتم و براي اولين بار در نشريه مجاهد منتشر شد. چند سال بعد مجموعه اي فراهم كردم از چند زندگينامه شهيدان، مثل زندگينامه خود جعفر هاشمي، و در يك كتاب به نام «چونان رودي از پلنگان بي نام» منتشر كردم. اين نام را از يك شعر پابلو نرودا «چونان رودي از پلنگان مدفون» وام گرفته بودم. در متن، نامي از جعفر دوم برده‌ام كه اهل مشهد بود و هم بند با همين جعفر هاشمي. سالهاي بعد جعفر دوم، كه جعفر بارجي نام داشت، هم به جعفر اول پيوست. يعني در فروردين1390 درگيري هايي كه مجاهدين با نيروهاي مزدور رژيم و مالكي در اشرف داشتند به شهادت رسيد. يادش تا ابد زنده باد!
دريغم مي آيد كه يادي نكنم از اين كه خائنان تشنه به خون كه خود در جريان قتل عام براي حفظ جان شان از هيچ ذلتي دريغ نكردند در سالهاي بعد در «خاطرات» خود هر آن چه كه توانستند به جعفر ما تهمت زدند و سعي در تخفيف و تحقيرش كردند. اوائل، اين ميزان كينه جويي نسبت به يك شهيد والامقام مقاوم كه مورد تحسين تمام زندانيان است برايم نامفهوم بود. در سالهاي بعدتر كه بسياري از حقايق روشن‌تر شد علت را خوب فهميدم. بريدگاني كه با دستبوسي محمد توانا، سر بازجوي متخصص مجاهدين، چراغ سبز مي گيرند نبايد هم از جعفر ما دل خوشي داشته باشند. لذا از آنجا كه نمي‌توان انكارش كنند او را به تحقير نام مي برند تا حفره پر ناشدني خيانت خود را بپوشانند! شعر مولانا به يادتان نمي آيد كه: كي شود دريا به پوز سگ نجس؟
بگذريم و برويم اندكي با جعفر هاشمي به سر كنيم:
* * *

اين جا بنگالي هست كه ثقل تمام جهان درآن متمركز شده است. بنگالي كه در آن هزاران انسان ، هريك در پاكتي ضخيم با رنگ قهوه‌يي مرده، خلاصه شده‌اند. هروقت به‌آن جا مي‌روم، ويا حتي ازكنارش رد مي‌شوم، حس مي‌كنم عقلم را ازدست مي‌دهم. يك بار، وقتي كه در بعد از ظهري داغ از كنارش مي گذشتم، نام «جهان» را از خود پرسيدم و بي‌اختيار زمزمه كردم: «شقاوت» . كسي از كنارم رد شد و با تلخندي نيش زد كه چه مي‌كنم؟ شعر مي‌گويم؟ ياد همينگوي در برفهاي كليمانجارو افتادم و گفتم:« مي‌بيني كه پر از شعرم، پر از گنديگي و پر از شعر، شعر گنديده‌ام». و بار ديگر ، در يك عصر دم كرده ، كه درختان پوست انداخته بودند و نسيم از ميان برگهاي تَف‌زدة اكاليپتوسها مي‌وزيد، باز هم از خود همان سوال را كردم و زمزمه كردم : «عشق». نمي‌دانم اسم اين احساس دوگانه را چه بگذارم؟ اين بنگال هميشه مرا آونگ مي‌كند. گاهي نام جهانم شقاوتي تاريك مي‌شود كه همة ارزشهايش به‌پشيزهاي بي معنايي مسخ شده‌اند .و گاهي دريايي كه نسلي عاصي و سركشِ تُف كرده به‌جيفة دنيا اسمش را گذاشته‌اند «عشق». گاهي اسم جهانم را ، جهاني كه مجبورم درآن نفس بكشم، گذاشته‌ام «آخوند مقيسه‌اي» و گاهي «جعفر هاشمي». گزارشهاي بچه‌هايي كه در مرداد و شهريور سال 67 در زندان گوهردشت بوده‌اند هريك دنيايي ست پر تصوير. در يكي از آنها خواندم: “در سالن مرگ دوازده رديف طناب دار آويخته بودند. بچه‌ها را، چشم بسته، از "اتاق وصيت" مي‌بردند آن جا. از همان روي زمين طناب را مي‌انداختند به‌گردنشان و بالا مي‌كشيدند. صداي شعار بچه‌ها در ميان قهقهة پاسداران، كه با مشت ولگد به‌جانشان افتاده بودند، گم مي‌شد . بچه‌ها چند دقيقه‌يي در بالاي دار دست و پا مي‌زدند و بعد آرام مي‌گرفتند. بعضي‌ها سخت جان تر بودند. هنوز تكان مي خوردند كه آخوند مقيسه‌اي سر مي‌رسيد. با فرياد به‌پاسدار لشكري دستور مي‌داد: "دستة بعدي رو بيارين، فرصت نداريم". بعد به‌تماشاي جسدها مي‌پرداخت. به‌سخت جانان، كه آونگ شده هنوز تكاني مي‌خوردند، مي‌رسيد. از ساق پاهايشان مي‌گرفت و آويزان مي‌شد. آن قدر مي‌كشيد تا صداي در هم شكستن استخوان گلو و گردنشان را مي‌شنيد. دو سه دقيقه بعد همه چيز آرام شده بود. ديگر كسي از دوازده نفر آويخته شده بر‌دار تكان نمي خورد. سنگين و بي‌حركت بر دارها آويزان بودند و دستة ديگر از راه مي رسيد. پاسدار لشكري وقتي مي‌خواست جسدها را از طناب آزاد كند به‌مقيسه‌اي مي‌گفت :" هنوز داغ هستن". و مقيسه‌اي بي آن كه شنيده باشد مي پرسيد:" ازبند 4 چند نفر مانده؟ "».
اكنون سالهاست كه بعد از خواندن اين قبيل گزارشها به‌اين نتيجه رسيده‌ام كه جهان ما دو نام بيشتر ندارد . مقيسه‌اي و هاشمي.
آخوند مقيسه‌اي با نام مستعار ناصريان رييس زندان گوهردشت بوده است. جعفر هاشمي هم يكي از 30 هزار نفري كه در تابستان 67 در قتل عام زندانيان سياسي به‌دار آويخته شد. اما اين دو جمله ، در عين رسا بودن ، هنوز كشف ناشده مانده‌اند. اين دو جهان را بايد كشف كرد. زواياي تاريكي در روح و زندگي آنان وجود دارد كه مي ارزد سفري به‌آن داشته باشيم.
كوله‌ام را برمي‌دارم و راه مي‌افتم. اين بار، در اين سفر، مي‌خواهم «عشق» را بشناسم. مي‌خواهم جعفر را كشف كنم. تا به‌قرارگاه برسيم فرصتي است براي مرور بر آن چه كه تا به‌حال به‌دستم رسيده است.
اولين بار نامش را در گزارشهاي مربوط به‌قتل عام سال67 زندانيان يافتم. اهل مشهد بود. با ده نفر ديگر از بچه‌هاي همان جا به‌گوهر دشت تبعيد شده بودند. حسين نوشته بود: «اولين آشنايي ما با او قبل از ماه رمضان67 بود. وقتي كه به‌هواخوري رفته بوديم. ناگهان از يكي از سلولهاي انفرادي صداي او را شنيديم. با صداي بلند اول نام يكي از سرودها را گفت(سرود كوه) و بعد شروع كرد به‌خواندن . برايمان باور نكردني بود. او كيست؟ نمي‌دانستيم. هر روز كه به‌هواخوري مي‌آمديم او اين كار را مي‌كرد. در آن لحظات، بازي يا هر كار ديگر را كنار مي‌گذاشتيم و به‌صداي پرطنين و جاذبه‌اش گوش مي‌داديم. مدتي بعد بچه‌ها به‌وسيلة مورس با او تماس گرفتند. خودش را معرفي كرد. "مجاهد خلق جعفر هاشمي. در سال 60 دستگير شده ام". همين .براي من بيشتر از حسين و بقيه بچه‌هايي كه گزارشهايي مشابه‌گزارش حسين نوشته‌اند عجيب بود. در آن جهان سيماني كه فقط شلاق حاكميت دارد و بچه‌ها را فقط به‌خاطر بر زبان آوردن واژة«مجاهد» ماهها به‌انفرادي مي‌اندازند و بعد هم جنازة تكه پاره شده‌شان را به‌جمع برمي‌گردانند تا عبرت سايرين شود يك نفر سرود مي‌خواند و خود را «مجاهد» معرفي مي‌كند. در جهاني كه آخوند مقيسه‌اي ساخته و صداي شلاقها و نعرة هيچ يك از اسيران به‌جايي نمي‌رسد يك نفر پيدا شده و ازتوي سلول با صداي بلند سرود مي‌خواند. عجيب نيست؟ راست گفته‌اند جهان عشق جهان شگفتي‌هايي است كه در برخورد اول غير قابل باور هستند. اما جعفر واقعيت دارد. بايد شناختش . بايد كشفش كرد.
يك خواهر مجاهد از بند رسته نوشته است: «ما را كه 18خواهر بوديم از زندان ديزل‌آبادبه‌گوهر دشت بردند. من را به‌سلول انفرادي انداختند. در اولين فرصت شروع كردم با مشت به‌ديوار زدن تا از وضعيت كساني كه در سلولهاي بغلي بودند مطلع شوم. چند‌بار به‌در و ديوار كوبيدم: "سلام، سلام، چرا جواب نمي‌دهي؟ جواب بده، سلام". آخر سر اسم و اتهام خودم را گفتم و اضافه كردم: "مجاهد خلق جواب بده!". ناگهان يك نفر از يكي از سلولها جواب داد: "من، جعفر هاشمي. اتهام، مجاهد خلق". اين آغاز آشنايي و رابطة ما با مجاهد شهيد جعفر هاشمي بود».
آغاز آشنايي من هم هست. شگفتا از زيبايي غرورآفرين اين اتهام! اتهامي كه جهاني بي‌غرور را متهم مي‌كند. جهاني كه «آخوند مقيسه‌اي»ها مي‌سازند و مي‌لايندش و «جنازه‌هاي ساكت متفكرِ»«پر از شعر گنديده »مي‌سرايندش. پر از شعر باشم ؟ اين بار زمزمه مي‌كنم:
چونان رودي ازپيكانهاي زرد آذرخش،
چونان رودي از پلنگان مدفون،

در ادامة گزارش حسين آمده بود: «جعفر از همان ابتدا موضعش را مشخص كرد. او گفت: "هر كس انقلاب كند ديگر هيچ چيز قادر نيست جلو او را بگيرد. بايد ديوار اختناق را بشكنيم". از آن موقع بود كه ديگر جعفر براي همة ما تبديل شد به‌يك سمبل». پس اين جهان را بايد شناخت. جهاني كه مي‌خواهد با انقلاب ديوار اختناق را بشكند. و به‌ناچار بايد تاوان همة بتهايي كه سمبل شده‌اند را بپردازد تا بتواند سمبل جديدي بسازد. به‌راستي او ، كه چنين داعية سنگيني دارد،كيست؟ عجيب است .هيچ كس از او چيزي نمي‌داند. همه صداي سرود خوانيش را از سلولها شنيده‌اند؛ امااز او چيزي نمي‌دانند. كجا بوده؟ پدرش كيست؟ مادرش كيست؟ اصل و نسب و ريشه اش كيست؟ اين پلنگ عاشق سركش كيست؟ به‌قرارگاه كه مي رسيم اول از همه از حسين سوال مي‌كنم. چيزي نمي‌داند. ردي ازجعفر ديگري مي‌دهد كه با اين يكي جعفر در زندان مشهد بوده است. رد را مي‌گيرم، اما دلم طاقت نمي‌آورد. سراغ بچه‌هاي مشهد مي روم. تك به‌تك از آنها سوال مي‌كنم. از جليل گرفته تا فضلي و محسن كه آن سالها از مسئولين مشهد بوده‌اند، و از اكرم و مهري سيمين و پري كه سالهاي قبل از خرداد60 ميليشيا بوده‌اند. هر كس به‌نفر ديگري پاسم مي‌دهد. و ديگري به‌ديگري. اين منم كه سرگيجه گرفته‌ام يا جعفر است كه خوي آشنا شدن ندارد؟ بي‌نام و نشاني جعفر ديوانه كننده است. تلفن مي‌زنم تا با جعفر دوم صحبت كنم. شهريار پاي خط است. كارم را مي‌گويم. مي‌گويد خودش هم آن سالها زندان بوده است. با جعفر در يك بند. حس مي‌كنم صاحب دنيا هستم. مي‌خواهم بال درآورم. «پس تو جعفر را مي‌شناسي؟ جعفر هاشمي را مي‌گويم. اشتباه كه نمي‌كني؟». شهريار مطمئن است. با جعفر در يك بند بوده. خوب هم مي‌شناسدش. اهل تربت حيدريه بوده است. از بچه‌هاي مقاومي كه در سال60 اعدام شده است. چي؟ در سال60؟ نه بابا !اين جعفر يك جعفر ديگر است . شهريار بيشتر از اين نمي‌داند. اما قول مي‌دهد پيامم را به‌آن يكي جعفر برساند. چند روز بعد نوشتة جعفر دوم به‌دستم مي‌رسد. او را از زندان مي‌شناسد. از گذشته‌اش خبري ندارد. نمي‌داند كه بوده و چرا و چگونه دستگير شده است. سابقة فعاليتش چيست؟ حتي سنش را هم ننوشته‌است. اينها هنوز هم ناشناخته مانده‌اند. حلقه‌يي مفقوده از يك زندگي. از جملات كلي و عام و فقط بنا به‌قرائن مي‌توان چيزهايي را استنباط كرد. به‌هرحال بازهم گزارش تازه رسيده غنيمتي است. خطوط روشني ازچهرة راز بي نام و نشان ما را ترسيم مي‌كند: « سيد جعفر هاشمي را از همان روزهاي اول ورودم به‌زندان وكيل‌آباد مشهد درمهر60 مي‌شناختم. درطبقة سوم بند1 دريك سلول3 الي 4 نفره بود. هيكل درشت و ورزيدهيي داشت. در ورزش، بازيها و ترانه‌خوانيهاي جمعي، و مراسم خداحافظي با شهدايي كه براي تيرباران مي‌رفتند حضور فعالي داشت. مقاوم، سرسخت و پر نشاط بود. از همان روزها جزو اعداميها حسابش مي‌كرديم. خودش هم مشتاق بود. هرگاه اسمش از بلندگوي زندان خوانده مي‌شد و براي بازپرسي و دادگاه و....از زندان شهرباني خارج مي شد با او خداحافظي مي‌كرديم واميدي به‌بازگشتش نداشتيم».
چنين آدمي را چرا اعدام نكردند؟ گزارش اصغر كه بعدها به‌دستم رسيد جوابم را داد. معلوم مي‌شود كه جعفر برادري داشته به‌نام محمد كه او هم دستگير و به‌20سال زندان محكوم شده است. پدر بزرگشان سيد محمد باقر طباطبائي نامي بوده كه نمايندگي خميني در تربت‌حيدريه را داشته و به‌همين علت هم رژيم آنها را اعدام نكرده است. و به‌راستي كه خميني عجب هيولايي است ! و اين نسل چه آزمايشها در پيش دارد!؟ از چه فتنه‌ها كه بايد بگذرد! «تبارك الله از اين فتنه‌ها كه درسر ماست».
اما توطئه درهم مي‌شكند. جعفر سرفراز باقي مي‌ماند و جلاد را در هم مي‌شكند. فشارها افزايش مي‌يابد. «جعفر را چندين بار از زندان وكيل‌آباد به ‌بازداشتگاههاي سپاه درمشهد بردند. در پائيز60 او را بردند و ما تا ماهها از او خبري نداشتيم . تصورمان اين بود كه اعدامش كرده‌اند. پس از چند ماه بازگشت. معلوم شد در اين چند ماه در بازداشتگاه خيابان كوه‌سنگي مشهد(مدرسه علم سابق) يك ريز زير شكنجه بوده است» . اما حالا دوباره بازگشته است. با همان روحيه بالا و تهاجمي . اجازه نمي‌دهد سستي و يأس غلبه‌كند. خيليها دوست دارند جبرستيزي اين نسل را كله‌شقي بنامند. مهم نيست. مهم اين است كه جعفر ورزشكاري زبده است. بنابراين برنامة آموزش ژيمناستيك راه مي‌اندازد. در گزارش آمده است:”خودش در اين زمينه مهارت داشت و كار كرده بود. با همان امكانات كم زندان ، با استفاده از تشكهاي سلول نرمش مي‌كرد و آموزش مي‌داد. به‌زودي كار به‌جايي رسيد كه اعلام كردند ورزش داخل سلول ممنوع است. اين بار جعفر به‌ برنامه‌هاي جمعي روي مي‌آورد. با ته صداي گرمي كه داشت سرود و ترانه خواني را پيش مي‌برد . پاسدارها از دستش به‌ستوه آمده بودند».
سال60 مي‌گذرد. سال جديد با سلول و انفرادي و تبعيد از ميان ياران آغازمي‌شود: «دوباره جعفر را از زندان وكيل‌آباد به‌بازداشتگاه سپاه بردند. اين بار شرايط به‌مراتب دشوارتر شده بود. چندين ماه او را در سلولي مرطوبت نگه داشتند. بعدها كه جعفر به ‌بند4 زندان وكيل‌آباد برگشت گفت رطوبت سلول آن قدر زياد بود كه تمام لباسهايي كه پوشيده بودم پوسيده و ز  بين رفته‌اند». روزها ادامه مي‌يابد. جعفر بيشتر قد مي‌كشد. در زير پتك و سندان و در كوره‌يي اين چنين گدازان جاي زياد مبهمي وجود ندارد كه سوأل كنيم چگونه فولاد آبديده ‌مي‌شود: «اوايل سال63، جعفر در سلولهاي قرنطينه در طبقة سوم بود. رژيم براي محدود كردن ارتباطات بچه ها، زندان را به ‌دو بخش بزرگ تقسيم كرد. يكي زندانيان كم سابقه و هواداران دور، كه درطبقات اول و دوم بودند؛ و ديگري زندانيان مقاوم در طبقة سوم. در همان طبقة سوم هم تعدادي از بچه‌ها را درسلولهاي قرنطينه، كه شرايط سخت‌تري داشت، انداختند. جعفر در سلولهاي قرنطينه جاي داده مي‌شود. طبقة سه را از طبقات پايين تر با جوشكاري ورقهاي آهني جداكرده بودند.اما ارتباط او، ازهمان سلولهاي قرنطينه، با بقيه بندها قطع نشد. از هر طريق كه مي‌شد پيام يا خبرش را به ‌بچه‌ها مي‌رساند. كليه تلاشهاي پاسداران براي محدود كردن ارتباطات او بي‌ثمر بود. جا‌به‌جايي‌هاي بعدي هم بي‌فايده بود. جعفر مرزي نمي شناخت و برايش فرقي نمي‌كرد كه كجا باشد. يك بار به‌بهانة بيماري به‌بهدار ي زندان رفت. مقدار زيادي دستنوشته را در مشتش لاي مقداري قير مخفي كرد و به‌بهداري برد. قير را در دستش گرفته بود و با آن بازي مي‌كرد. پاسداري به‌قير مشكوك شد . جاسازي با ملاطهايش لو رفت». بازجوييها و شكنجه‌ها براي كشف ارتباطات بچه‌ها دوباره شروع مي‌شود. اما جعفر دم بر نمي‌آورد. زندانيان آن زمان طنين صداي جعفررا ازسلولهاي انفرادي به‌ياد مي‌آورند. جسارت او پاسداران را مستأصل مي‌كند. با او چه مي‌توان كرد؟ سالها بعد پاسخ نهايي را در گوهردشت جلادي درمانده مي‌دهد. حسين نوشته است: «پاسدار داوود لشكري كه در ساديسم و شكنجة مجاهدين معروف بود گفته بود شكنجه ديگر براي اينها(جعفر و بچه‌هاي مشهد) فايده‌يي ندارد». از آن پس ديگر كسي خبري از جعفر ندارد. حتي صداي مردي كه از قعرسلولها نعره برآورد و در آن «شبهاي سنگين دل»بخواند شنيده نشده است. چه شده است؟ جعفر اين بار در كدام سلول به‌غل و زنجير كشيده شده؟ دل مي‌لرزد. نكند.... نه حتي دلم نمي خواهد تصورش را هم بكنم. او هست . حتما در سلولي ديگر، يا كه زنداني ديگر، بر روي تخت شكنجه‌يي، يا در بيمارستاني، يا نمي‌دانم كجاي ديگر. اما مي‌دانم هست. مي‌دانم كه يك روز پيدايش مي شود. باز هم با بدني كوفته و مجروح. مي‌گويد در سلول نموري بوده است. لباسهاي تنش از فرط رطوبت سلول پوسيده و اجازه نداشته آنها را عوض كند. يك روز باز هم به‌ميان زندانيان باز مي‌گردد. كلاس ژيمناستيك راه مي‌اندازد و در جمع بچه ها براي آنها ترانه مي‌خواند. «بخوان اي همسفر با من». چهار سال به‌انتظار مي‌نشينند تا اين كه اين بار از سلولهاي گوهر دشت صداي نعره‌يي همة سلولها و بندها را در مي نوردد. برادرم محمود نوشته است: «در فضاي سنگين گوهر دشت يك دفعه شنيديم يك نفر با صداي بلند شروع به‌سرود خواندن كرد:«‌اي آزادي ! در راه تو بگذشتم از طوفانها، قلب خود را پرپر كردم ....» ديديد گفتم او هست و بازمي‌گردد. اشك تمام پهناي صورتم را مي پوشاند. جعفر پيدايش شد. با قلبي پرپر از طوفانها گذشت و باز آمد. محمود ادامه مي‌دهد: «پاسدارها ريختند توي بند. صدا از انفراديها مي‌آمد. صاحب صدا را نشناخته بازگشتند. طنين صدا دوباره تمام بند را پر كرد. دوباره ريختند و باز هم پيدايش نكردند. بار سوم كمين گذاشتند. و وقتي با كابل و مشت و لگد به‌جانش افتادند ما فهميديم نفر تازه‌يي را به‌آن سلول آورده‌اند. بعدها نامش را گفت: "جعفر هاشمي" بود». اين جريان روزهاي بعد بازهم تكرار مي‌شود. خواهرم سيما نوشته است :”هروقت برادران به‌هواخوري مي‌آمدند زير سلول جعفر جمع مي‌شدند و ما ناگهان صداي گرم جعفر را مي‌شنيديم كه: «امشب در سر شوري دارم …» و يا محكم و استوار سرود كوه و آزادي را مي‌خواند. لحظاتي بعد پاسداران مي‌ريختند و او را با كابل و چوب و مشت لگد زير شكنجه‌ مي‌بردند. اما او هرشب، با سري پرشورتر ادامه مي‌داد». در گزارش ديگري آمده است: «يك بار به‌خاطر سرود خواندن بردند آن قدر زدندش كه جسدش را در سلول انداختند. در تماسي كه داشتيم گفت: «شب تا صبح از درد به‌خودم مي‌پيچيدم. موقع نماز از هوش رفته بودم». جعفر ! كجا بودي؟ چهار سال از تو بي خبر مانديم. صد بار دلمان لرزيد كه نكند تو را هم «زده باشند». اقلا خبري مي دادي. در اين مدت چه بر سرت آوردند؟ چند بار بر روي تخت شكنجه بيهوش شدي؟ زخمهايت را چه كسي بست؟ در سلول كسي را همزبان داشتي؟ جعفر بعدها تعريف مي‌كند: «در مشهد يازده نفر بوديم كه از زندان وكيل آباد، به‌ عادل‌آباد شيراز تبعيدمان كردند. بعد از آن به ‌ديزل‌آباد كرمانشاه تبعيد شديم. از آن‌جا هم همگي‌مان را به‌گوهردشت آورده‌اند». ده نفر ديگر چه كساني هستند؟ باز هم هيچ كس نمي‌داند. آنها بي‌نام و نشان‌تر از جعفرند. از «بچه‌هاي مشهد» حرف زده مي‌شود. اما اين كه چه كساني هستند و نامشان چيست؟ هيچ كس خبري ندارد. فقط يكي از آنها پزشكي است به‌نام محسن فغفور مغربي. از بقيه‌شان حتي اسمي نيز درميان نيست. به‌هر حال جعفر، به‌رغم همة شكنجه‌ها و در‌به‌دري ها، تا سال 67 زنده مي‌ماند. اما در اين سالهاي غيبت، هزاران كيلومتر آن سوتر، «اتفاق جديد»ي رخ داده است. صاحبانش گفته‌اند بال دارد و فاصله‌ها را نمي‌شناسد. ديوارها را مي‌شكافد خبر را مي‌برد و در قلبها مي‌نشيند و نهايتا از انسانها ، همين من و تو و ما و جعفر و محسن ، انسانهاي ديگري مي‌سازد. انسانهايي كه مي‌خواهند با «انقلاب» ديوار اختناق را بشكنند. جعفر «خبر» را گرفته است. براي همين در ظهور اين باره‌اش چند سر و گردن بالاتر از گذشته است. از كجا و چگونه اين پيام به‌او رسيده ؟ باز هم هيچ كس هيچ چيز نمي‌داند. همة اينها در هاله‌يي از ابهام فرو رفته اند. نكاتي نقل شده‌اند، ولي به‌قدري كلي و مبهم هستند كه ما را به‌جايي نمي‌رسانند. براي همين هم اختلاف در گزارشها زياد است. يكي نوشته پيام انقلاب ايدئولوژيك از مجاهدي با نام مستعار جابر به‌جعفر رسيده است. جابر در منطقه بوده، براي ماموريت به‌داخل رفته، دستگير شده و در زندان با جعفر برخورد داشته است . ديگري نوشته اصلا جعفر هاشمي خودش در منطقه بوده و در آن جا انقلاب كرده و وقتي براي مأموريت به‌داخل آمده دستگير شده است. هيچ راهي براي تحقيق وجود ندارد. بايد تكه تكه گزارشها و اطلاعات را كنار هم بگذاريم و نتيجه بگيريم. نام واقعي جابر كيست و در كدام زندان با جعفر برخورد داشته است؟ معلوم نيست. نكند در عادل‌آباد يا ديزل‌آباد جعفر امكاني به‌دست آورده و ازطريق راديو در جريان انقلاب قرار گرفته است. ولي در يكي از گزارشها آمده است كه خود جعفر از نشستهاي انقلاب در منطقه براي بچه‌ها تعريف كرده است. اما جعفر كه از سال60 در زندان بوده . از سال63 به‌بعد هم هيچ كس از او خبر ندارد. چه اتفاقي افتاده است؟ برق يك “ترديد» صحنه را براي چند لحظه روشن مي‌كند. در گزارشهاي ديگري آمده است كه بعد از سالهاي64 تعدادي از مجاهدين انقلاب كرده مثل بهرام سلاجقه و فرشيد نعمتي و... به‌داخل رفته و دستگير شده‌اند. اين دلاوران در بازجويي‌هايشان موضعي قاطع داشتند. به‌گزارش زندانيان با صراحت از انقلاب دفاع مي‌كردند و هميشه در مقابل نام خود مي‌نوشتند: «سرباز كوچك رجوي». نكند اين جعفر هاشمي ما هم يكي از آنها بوده و با آن جعفر هاشمي زندان مشهد فرق داشته باشد؟ با اين حساب آيا پر بيراه است اگر فرض كنيم جعفر هاشمي نام مستعار مجاهدي است گمنام كه به‌دلايل مختلف، از جمله امنيتي، نام يك ميليشياي شهيد را بر خود گذاشته است. چيزي كه اين گمان را تقويت مي‌كند وضعيت دكتر محسن است. محسن فغفور مغربي نام يكي از شهيداني است كه در مرداد سال60 اعدام شده و در ليست شهدا هم به‌شمارة 6477 نامش آمده است. يعني به‌احتمال زياد محسن فغفور مغربي سال 67 هم يك نام مستعار است. اضافه كنم كه چند نفر به‌من گفتند محسن فغفور را كه دانشجوي پزشكي تهران بوده مي‌شناخته‌اند كه در سال60 اعدام شده و حتي مجاهد شهيد علي پيروزخواه كه در عمليات چلچراغ شهيد شد نام مستعارش را به‌ياد دوست ديرينش محسن فغفور گذاشته بود. با اين حساب معماي غيبت چهار سالة جعفر هم شكل منطقي‌تري به‌خود مي‌گيرد. بگذريم كه سفر و درنگ ما نيز در كشف اين راز مفهوم سمبليك بسيار عميق‌تري مي‌يابد. اما ملاك ما در كشف راز اين نيست و نبايد باشد.
درهر صورت اين هم يك فرض است. اما ببينيم جعفر هاشمي پس از ظهور دوباره در گوهردشت چه مي‌كند؟
او ديگر جعفر سالهاي قبل از 64 نيست. همة تجربيات گذشته در او جمع شده اند، تا از او يك مدافع و مبلغ استوار و كارآمد بسازد. با اين كه هرگز به‌ميان زندانيان بر نمي‌گردد و تا پايان همچنان در انفرادي بوده است اما گويا به‌اكسيري دست يافته كه در رساندن پيامي كه از انقلاب مريم گرفته يك لحظه باز نمي‌ماند. اكنون او گردي سرافراز است كه در زير شكنجه‌ها طعم خوش رهايي را چشيده است. پس اي دريغ كه آن را از ديگران دريغ كند. از اين پس تمام ارتباطات او با سايرين، به‌ويژه با كساني كه هنوز پيام را نشنيده‌ يا تجربه‌ نكرده‌اند، حول همين مسئله شكل مي‌گيرد. حسين نوشته است: “با صحبت‌هايي كه بين بچه‌ها و جعفر شد همه بدون استثنا به‌صلاحيت او ايمان آوردند. جعفر و دوستانش هر روز بحثهايي از انقلاب ايدئولوژيك را به‌صورت نوشته به‌ما مي‌دادند. نوشته‌هاي جعفر بين ما مثل ورق زر دست به‌دست مي‌شد و ما در جريان انقلاب ايدئولوژيك قرار گرفتيم. جعفر به‌راستي براي ما پيام آور انقلاب خواهر مريم بود. ما ازطريق او بود كه اولين محصول انقلاب را به‌چشم ديديم. صداقت و پاكبازي جعفر باعث شد كه به‌زودي همة ما با او يك رابطه عميق ايدئولوژيك برقرار كرديم». و در ادامه اضافه مي‌كند: «او براي اين‌كه پيام انقلاب را به‌ما برساند به‌صورت مستمر شكنجه مي‌شد. اما هيچ گاه نه از رابطة فعالي كه با ديگران داشت كم مي‌كرد و نه از مواضع علنيش در برابر دژخيمان كوتاه مي‌آمد. او به‌قدري قاطع و صريح از انقلاب دفاع مي‌كرد كه به‌راستي دژخيمان را به‌زانو در آورده بود». اين رابطه خلاق و سرشار منحصر به‌بند برادران نيست. جعفر پيام انقلاب را به‌بند خواهران نيز مي‌رساند. داستاني عجيب كه خواندنش آدم را سرمست مي‌كند. سيما پرده هايي از اين داستان را چنين نوشته است: «او بي‌واهمه از رفت و آمد نگهبانان مدام مورس مي‌زد و با شجاعتي چشم گير به‌من اين روحيه را مي‌داد كه از هيچ چيز نترسم. يادم هست اولين سوال او اين بود كه آيا انقلاب كرده‌ام يا نه ؟ من آن موقع نمي‌دانستم انقلاب چيست . جواب دادم انقلاب يعني چه ؟‌او در آن روز چيزي نگفت ولي بعدا مفصلا برايم توضيح داد. روزهاي بعد صداي بلند سرود خواندن او را مي‌شنيدم. از طريق مورس جريان آشنايي با جعفر را براي خواهران ديگر تعريف كردم. با اين ارتباط به‌بند برادران وصل شديم و ارتباطاتمان ادامه پيدا كرد». داستاني نو دارد رقم مي‌خورد. ادامه دهيم: «جعفر در روزهاي بعد برايمان جزوه‌يي را كه در رابطه با انقلاب ايدئولوژيك نوشته بود فرستاد. اين نوشته متأسفانه براثر يك اهمال از بين رفت. به‌جعفر گفتيم و او دوباره جزوه را نوشت و فرستاد. البته ما مي‌دانستيم كه كار ساده‌يي نيست. اما جعفر با روي باز اين را پذيرفت و انجام داد. جزوه شامل دو بخش بود. يكي توضيح مفاهيم كلي انقلاب و دوم دربارة انقلاب بچه‌ها. خواندن آن جزوه بند خواهران را به‌كل دگرگون كرد. هركس شروع كرد به‌نوشتن برداشتهاي خودش از انقلاب و براي جعفر فرستادن. مجاهد شهيد پروين اميري با قاطعيت و صداقت بسياري با مسائلش برخورد كرد. خلاصه هركس چيزي نوشت و گفت. براي جعفر نوشتم انقلاب همه را دگرگون كرده است. چندي بعد رابطه‌مان با او لو رفت. دريك بازرسي ناگهاني وقتي كه پاسداران ريختند توي سلول خواهران. نوشتة جعفر در دست بچه‌ها بود. معصومه اميني با دلاوري و جسارت از سلول بيرون پريد و با صداي بلند فرياد زد: "بچه‌ها تماسها لو رفته هر‌چه مدرك داريد را از بين ببريد". نگهبانان وحشي بر‌سرش ريختند و او را به‌يك انباري در طبقة اول بردند. يك هفته بعد وقتي برگشت گفت به‌غير مشت ولگد، 300ضربه‌كابل را بر كف پاهايش شمرده است. مضافا اين‌كه يك هفته در انباري بدون نور بوده. جعفر وقتي از جريان مطلع شد و فهميد كه معصومه در سلول كناري من است گفت يك پيام از طرف من به‌او برسان. پيامش اين بود: "اي كاش مي‌توانستم مرهم زخمهاي پاكت باشم. من قلب عاصي و زخمي‌ام را هم‌چون سلاح در دست مي‌فشارم تا خون صبح از آن چكيده شود". پيام را به‌معصومه رساندم و او ‌گفت با پيام جعفر قلبم روشن شد و جواب داد: " ما با عشق به‌انقلاب شب را مي‌سوزانيم".
روزهاي بعد باز هم جعفر از من پرسيد كه آيا انقلاب كرده‌ام يانه؟ گفتم نمي‌دانم و از او پرسيدم كه به‌نظرت من انقلاب كرده‌ام؟ سكوت كرد، و گفت هركدام ما بايد يك مريم و مسعود باشيم. و از من پرسيد آيا مريم هستم؟‌ مي‌گفت بعد از انقلاب كردن، هرمجاهد جايگاه واقعي خودش را پيدا مي‌كند». در ادامة گزارش سيما آمده است: «همه‌اش به‌فكر اين بود كه ما انقلاب كنيم. يك‌بار او را بردند. از اين كه دوباره ببينيمش اميدمان را از دست داديم. چند روز بعد برش گرداندند. در تماس با خواهران آنها را «گل توفان»‌صدا مي‌كرد. وقتي برگشت برايم مورس زد: «گل توفان! منم! قلب عاصي و ديوانه». فهميدم اوست. پرسيدم خيلي اذيتت كردند؟ اول گفت نه. بعد كه اصرار كردم گفت: «اعتصاب كرده بودم. نگهبانان، بازجوها و سربازجوها آمدند كه چه مي‌خواهم؟ من هم گفتم بايد من را به‌جاي اولم برگردانيد، بايد به‌زخم پاهايم برسيد».
شگفتا! جعفر! ميليشياي بي‌نام ونشان مشهدي كه بيشتر هفت سال گذشته را در انفرادي بوده است حالا رسالت پيام‌آوري يك انقلاب را براي همزنجيرانش به‌عهده گرفته است و در اين راستا نيز مرزهاي حيرت‌انگيزي را در مي‌نوردد. چه معجزه‌يي رخ داده است؟ براي ما البته، كه به‌هزار و يك دليل باور به‌«انسان» را ازدست داده‌ايم، باور به‌اين معجزه سخت است. ترديدهاي ما ريشه در واقعياتي دارد كه به‌صورت روزانه توي چشم و دل و قلبمان خانه مي‌كنند. و گريزي نداريم جز آن كه پذيرايشان باشيم. و حداكثر اين كه از خود سوال كنيم: «چه مي‌كنم اينجا، نزديك بوي ديو و كنار نفس اژدها؟». اما چه بخواهيم و چه نخواهيم اكنون واقعيت جديدي خلق شده است. واقعيت جديد «جعفر»است كه بسياري از نكات زندگيش هم تا كنون برايمان مجهول است. اما جعفر واقعيت است. نو، خلاق، جوشان، سرشار و پويا. به‌او نگاه كنيم ! دراين روزگار، كه «مقاومت» افسانة برباد رفته‌يي شده و تسليم را با هزار خروار رنگ مي‌خواهند به‌عنوان ارزش به‌خورد ما بدهند، وقتي به‌اين سرو سرفراز نگاه مي‌كنيد خود را جنگلي از سرو نمي‌يابيد؟ يكي از شاهدان معجزه نوشته است: «هميشه مي‌گفت:" بايد طوري باشيم كه وقتي مزدوري به‌سلولمان ‌آمد نه‌تنها ما از او نترسيم؛ بلكه بايد او از ما بترسد". يك روز در تماس با بچه‌ها(به‌وسيلة مورس) گفت: ”من فردا بايد به‌سالن ديگري منتقل شوم. در آن‌جا با يك نفر ديگر بايد تماس بگيرم. شما هم اگر با من كار داشتيد در آن‌جا با من تماس بگيريد". وقتي كه از او پرسيديم تو از كجا مي‌داني كه به‌آن‌جا منتقل مي‌شوي؟‌گفت: "قرار نيست آنها مرا ببرند، بايد كاري كنم كه ناچار شوند مرا به‌آن‌جا ببرند" و بعد افزود: ”مجاهد خلق بايد پرواز بكند”».
راستي اگر اين «سربازهاي كوچك» وارسته و فروتن را كه هنر پرواز را اين چنين نيكو آموخته‌اند از دنياي خود حذف كنيم جهان چه معنايي خواهد داشت؟ جز حاكميت مشتي خوك و گراز و كرگدن به‌نام خميني و رفسنجاني و خامنه‌اي و لاجوردي و آخوند مقيسه‌اي كه در گوهردشت نسل جعفر را به‌صلابه‌كشيده اند؟ به‌هرحال ، و جدا از تمايل و خواست ما، جعفر به‌عنوان واقعيت جديد غيرقابل انكار به‌كار خود ادامه مي‌دهد. و به‌رغم همة ناباوريها خون « تغيير» در رگها فوران مي‌كند و روانها صيقل يافته‌تر و سالمتر قد مي‌كشند. داستان را دربند برادران از زبان يكي از شاهدان بخوانيم:«به‌زودي حرفهاي جعفر تاثير خودش را روي همه ما گذاشت. اولين تاثير روي روابط دروني خودمان بود. اين رابطه‌ها آن قدر نزديك شد كه هر يك به‌راحتي توسط نامه مشكلات و مسائل خود را با او مطرح مي‌كرديم. بالاخره او به‌ما پيشنهاد كرد براي اين‌كه مسائلتان را بتوانيد حل كنيد همگي بايد انقلاب كنيد. تأكيد كرد انقلاب كردن هم يك مسئلهُ فردي نيست. بايد در حضور ديگران و با كمك جمع انقلاب كرد. خيلي از بچه‌ها در جا پذيرفتند. عده‌يي هم پس از اين‌كه چند جلسه در نشستهاي انقلاب شركت كردند پذيرفتند. در آن شرايط با وجود سركوبهاي رژيم روحيه‌ها فوق‌العاده بالا بود. به‌لحاط روابط دروني خيلي به‌هم نزديك شديم و كدورتها از بين رفته بود».
اما در اين جا نكتة باريكتر از مويي وجود دارد. آن جا زندان است. آن هم زندان خميني. يعني جز با تكيه بر ارزشهاي مادي و معنوي مشخصي نمي‌توان در برابر تنورة آخوندها و شكنجه‌گران ايستاد و دوام آورد. تهديدي در كمين است. براي روح و روانهاي استبداد‌زده و خميني گزيده تهديدي عمل مي‌كند. غفلت از رسوخ بيشتر در ژرفاي پيام، و سپس در چالة يك شبيه سازي سطحي و بي‌محتوا افتادن. ريشه‌هاي زميني جعفرها را نديدن و آنان را قهرماناني دست نايافتني ديدن. در اين صورت فرقي نمي‌كند. چه مخالف باشيم و چه موافق پيام را نگرفته ايم و از لذت كشف راز محروم مي‌مانيم. سمبلهاي جديد را با بتهايي كه چهره‌شان را بايستي در ماه جستجو كرد اشتباه مي‌گيريم. پيچيدگي راز هم در همين جاست. و كلاف سر در گم باز نخواهد شد مگر آن كه جعفرها، گامي پيش بگذارند و اول از همه تنديسي را كه ما در ذهن خود ساخته‌ايم بشكنند. اين اوج «پرواز»ي است كه خود از آن مي‌گفت. تعريف جديدي از پاكبازي وصداقت. و جعفر ما، سرباز كوچكي از ارتش بزرگ فداست. اين است كه در اوج مشروعيت، حقانيت و مظلوميت به‌خودشكني شگفتي روي مي‌آورد. از يكي از گزارشها نقل مي‌كنم: «يكي از بچه‌هاي بند ما را به‌انفرادي برده بودند. بعد از چند روز اين خبر را براي ما آورد كه جعفر هاشمي بريده است. و... بعدها فهميديم كه خود جعفر پيشگام اين آزمايش شده است. البته دردناك بود. اما داستان را طوري ساخته بود كه تقريباً همه‌مان باور كرديم. سؤالهاي زيادي برايمان مطرح شد. چه مي‌توانستيم بكنيم؟ عاقبت بعد از بحث‌هاي زياد به‌اين نتيجه رسيديم كه انقلاب فرد نمي‌شناسد. مهم اين است كه روي ارزشهايي كه از انقلاب گرفته‌ايم استوار بمانيم . اين بهترين هديه به‌جعفر بود. و وقتي شنيد تشويقمان كرد».
به‌اين ترتيب ديگر با يك جعفر رو‌به‌رو نيستيم. با جعفرهايي مواجهيم كه تا ديروز ده نفرشان در مشهد با او همراه و همدل شده بودند، و امروز با انبوهي از زنان و مرداني كه پيام انقلاب را شنيده و پرواز را آموخته‌اند.
هرچند گفته‌اند پرنده مردني است و بايد پرواز را به‌خاطر بسپاريم. اما نبايد فراموش كرد كه در راهي كه جعفر برگزيده است نهراسيدن از مرگ و پذيراي آن شدن خود پرواز پروازها است. از اين رو پرندة ما براي اين كه انبوه پرندگان ديگر آسمان را پر از پرواز كند هميشه پذيراي مرگي بود كه خود پرواز است. مرداد سال 67 فرا مي‌رسد. دجّال كفن پاره پس از 8 سال جنگ خانمانسوز در حضيض درماندگي و سفلگي فراموش مي‌كند كه قول داده بود تا خشت آخر تهران دست از جنگ برنخواهد داشت. نسل بيشماران جعفرها در ارتش مريم جام زهر آتش بس را به‌حلقومش مي‌ريزند. كابوس! كابوس! كابوس سرنگوني تماميت دجال را به‌لرزه در مي‌آورد. فرصت براي يك نسل‌كشي شقاوت‌آميز غنيمتي مي‌شود كه نبايد از دستش داد. نسل جعفرها را اگر نه در بيرون از زندان كه حداقل در داخل آن بايد از ميان برداشت. سوداي اين خيال از سالهاي قبل در روح شرير دجال زنده بود. اما به‌هر دليل نتوانسته بود. اما، حالا، با استفاده از شرايط بعد از آتش بس، فرصتي نادر پيش آمده است. و خميني در اين گونه تيزهوشي‌ها گرگ باران خوردة بي‌همتايي است . فرمان قتل‌عام صادر مي‌شود. هركس كه «اتهام» خود را «مجاهد» بگويد بايد به‌دار آويخته شود. نسل‌كشي سياه با بي‌رحمي تمام آغاز مي‌شود. 30 هزار زنداني مظلوم و بي‌دفاع به‌دار آويخته مي‌شود. آن چنان كه حتي صداي وليعهد دجال هم در مي‌آيد. با اين حساب تكليف جعغر و يارانش پيشاپيش روشن است. اگر از ديگران سؤالي در بارة اتهامشان مي‌شود، از او و ده يار و همسفرش اصلا سؤالي هم نمي‌كنند. صبح اولين روز قتل‌عامها در گوهردشت ، يعني 6 مرداد 67، درصدر ليست اولين كساني كه نامشان خوانده مي‌شود آنان هستند. لحظة پرواز نهايي فرا رسيده است. و جعفر، كما اين كه دكتر محسن و كما اين كه 9 يار بي‌نام و نشان ديگرشان، بي‌درنگ پر مي‌گشايند. صحنة آخر را يكي از زندانيان برايم نوشته است:« خيلي از بچه‌ها در حال سرود خواندن شهيد شدند. ازجمله مجاهد شهيد جعفر هاشمي و محسن فغفوري… وقتي آنها را براي اعدام مي‌بردند،‌گفتند ما با شعار "مرگ برخميني- درود بر‌رجوي" به‌استقبال طناب‌دار مي‌رويم. جعفر و ساير بچه‌هاي تبعيدي مشهد را به‌حياط آوردند. پيراهن چهارخانه‌يي به‌تن داشت. هيچ كدامشان اجازه ندادند پاسداران كوچكترين كاري انجام دهند. خود جعفر رفت وضو گرفت و بعد همگيشان نمازجماعت خواندند. در آخرين لحظه خودش پاسدار را كنار زد، در بزرگ حياط را كشيد از آن‌جا سرودخوانان به‌سمت "سالن مرگ" رفتند».
اين بار من مي‌خوانم: «در عشق دو ركعت نماز است كه وضوي آن راست نيايد الّا به‌خون». و از خود مي‌پرسم نام جهان من چيست؟ جعفر؟ محسن؟ نه، اكنون ديگر نمي‌خواهم حتي نام جعفر را بياورم. جهان من، يكي از همان «سربازهاي كوچك»ي ست كه حتي نامشان هم در هيچ گزارشي نيامده؛ اما آموزگار پروازند.



۶/۰۶/۱۳۹۵

عمو عباس شير شبانكاره (شادي نامة يك پيام)

عمو عباس، شير شبانكاره
«شادي‌نامة يك پيام»

كاظم مصطفوي


تصوير كشتار 30هزار زنداني سياسي، كه اغلبشان هم در دسته‌هاي 10ـ 12تايي به‌دار آويخته شدند، در همان قدم اول آدمي را بر سر يك دو‌راهي قرار مي‌دهد. دو‌راهي تراژدي و حماسه. گردنه‌يي كه ناگزير بايد با پاسخي از آن عبور كرد. اين شهيدان، هريك، يك تراژدي بوده‌اند يا حماسه؟ در ادامة اين پاسخ است كه مي‌توان از گردنه‌هاي ديگر عبور كرد.
نيچه گفته است: «آن‌چه انساني را والا مي‌سازد نه شدت احساسهاي والا، كه مدت آنهاست». براين اساس آشنايي با هر شهيد، آشنايي با انساني والا است. انساني كه تا نفس آخر بر آن‌چه كه گفت ايستاد و از دشنه و دار و داغ ميرغضب نهراسيد و در لحظة لحظه‌ها انتخابش را كرد. بنا‌براين هريك از اين شهيدان آدم را با خود مي‌برند. به‌اين سوي زمين و آن‌سوي زمان. به‌ديروز و امروز و فردا. به‌سلول و بند و اتاق تعزير. به‌لحظة «آري» و «نه»‌گفتنها. به‌هر جا كه ذهن بتواند كمانه كند.

مجاهد شهيد عباس بازيارپور يكي از اين شهيدان است. من را در دو‌راهي تراژدي و حماسه تنها مي‌گذارد. سردرگم مي‌شوم. گيج مي‌شوم. دلم به‌فرياد مي‌آيد و هي با شعر خواجوي كرماني به‌خود نهيب مي‌زنم كه:

مردان اين قدم را، بايد كه سر نباشد
مرغان اين چمن را، بايد كه پر نباشد

اما باز هم دلم آرام نگرفته است. و در بي‌تابي دل، در سخت‌ترين نبردهاي با خود، از زبان باباطاهر خوانده‌ام كه:

مگر شير و پلنگي اي دل اي دل؟
به‌مو دايم بجنگي اي دل اي دل؟

آنان كه رفتند تراژدي نبوده‌اند. چرا كه در تراژدي داستان با مرگ كسي كه حس ترس، رقت يا همدردي ما را برمي‌انگيزد، خاتمه مي‌يابد و ما بايد ادامة آن را در پهنة ديگري از زندگي جستجو كنيم. تراژدي به‌هر حال سوگنامة شكست پيام است. ولو اين‌كه اين پيام اصيل و حق باشد. و اين شهيدان شادي‌نامة يك پيامند. آنان رفته‌اند تا پيامشان را جاودانه كنند. خون هريك از آنان نه‌تنها نشانة مظلوميتشان، كه سند انكارناپذير شكست دشمن است. در صحبت با زندانيان از بند‌رسته بسيار شنيده‌ام كه گفته‌اند بسا بارها صداي درهم شكستن استخوان شقي‌ترين شكنجه‌گران را، وقتي كه اسيري را شكنجه كرده يا به‌دار آويخته‌اند، شنيده‌اند. يك بازجوي ساواك گفته بود من در مقابل حنيف‌نژاد احساس مي‌كردم «نوكر»ش هستم. چون حداكثر كاري كه مي‌توانستم با او بكنم اين بود كه او را بكشم و اين براي او حداقل چيزي بود كه مي‌داد. گوهر عموعباس هم از همين سنخ گوهرهاست. كسي كه بارهاي بار لاجوردي و حاج ‌داوود رحماني و ساير شكنجه‌گران را شكست داد و عاقبت در جريان قتل‌عامهاي سياه سال67 به‌دارآويخته شد. با وجود اين «‌شير و پلنگي» كه دايم با «‌مو بجنگه» آرام ندارد. مي‌دانم يك حلقة مفقوده در اين ميان كم است. بگذريم و به‌عموعباس بپردازيم. هر ابهامي هم باشد در اين ترديد نيست كه آشنايي با او آشنايي با آدمي است كه به‌تعبير حكيمانة شمس تبريزي «‌به‌هفت اقليم مي‌ارزد».
مجاهد شهيد عباس بازيارپور، متولد‌1317 در ده‌كهنه است. روستايي در 35كيلومتري برازجان، به‌سمت گناوه، با 6ـ5هزار جمعيت كه نمي‌دانم چندنفر از 60ميليون جمعيت ايران نامش را هم شنيده باشند. ده‌كهنه مركز شبانكاره است. در شمال دشستان و تنگستان كه با رئيس‌علي دلواريها و خالو حسين برخوني‌ها و زارممدهاي تنگسيريش، با ياغيهاي سركش، فايز‌خوانيهاي پرسوز، دشتهاي ارژن و ‌قرقاولها و درناهاي رنگارنگ، و مردم سياه‌سوخته و زحمت‌كششان بيشتر شناخته شده‌اند. منطقه‌يي را كه ده‌كهنه در آن قرار دارد به‌خاطر خان ده، شاه‌منصورخان شبانكاره، شبانكاره ناميده‌اند. اكبر، كه از همان منطقه آمده و الان رزمندة ارتش آزاديبخش است برايم نوشته است: «ده‌كهنه تا سال55 فقط يك دبستان داشت و دانش‌آموزان اغلب ترك تحصيل مي‌كردند، يا مي‌رفتند آب‌پخش يا برازجان. از زمان شاه تعداد زيادي از اهالي به‌علت فقر به‌كشورهاي حاشيه‌يي خليج فارس براي كار مي‌رفتند».
حيدر، رزمندة ديگري از هم‌ولايتيهاي عموعباس مي‌گويد: «بيشتر مردم كشاورزي مي‌كردند و دامداري. در عوض شاه‌منصور‌خان براي خودش دم و دستگاهي داشت. در قلعه‌يي بزرگ و قديمي زندگي مي‌كرد و با يك عده مفتخور خونريز به‌اسم نوكر و مباشر و… بهترين زمينهاي منطقه را در اختيار داشتند. بيشترين محصول منطقه هم مال آنها بود. به‌همين دليل درگيريهاي ضدفئودالي يك عنصر ثابت زندگي مردم بود. گاه اين درگيريها به‌تير و تيركشي هم كشيده مي‌شد».

به‌هر حال انقلاب ضدسلطنتي انبوه انرژي مردم به‌جان آمده را آزاد مي‌كند. حيدر نوشته است: «به‌علت اختناقي كه شاه‌منصورخانها در منطقه به‌وجود آورده بودند مردم در انقلاب ضدسلطنتي مي‌ترسيدند به‌ميدان بيايند. ولي برادر كوچك عموعباس، مجاهد شهيد محمد بازيارپور، معلم مبارزي كه از قبل با سازمان آشنا بود، جرقه را ‌زد. او اولين هواداري بود كه در منطقه تظاهرات راه انداخت و به‌زودي شاهد پيوستن مردم بوديم. بعد از انقلاب ادارة منطقه كلاً دست كساني بود كه هوادار سازمان بودند. بعد كميته و سپاه راه افتاد. بچه‌ها آن‌جا را ول كردند و به‌سازمان پيوستند». حيدر در جاي ديگري از گزارشش نوشته است: «با سرنگوني شاه و باز شدن جنبش ملي مجاهدين در بوشهر عموعباس يكي از چهره‌هاي ثابت و شناخته‌شدة آن‌جا بود. در هرحمله و هجومي به‌دفاتر سازمان عموعباس در صف مقدم ديده مي‌شد». اكبر با به‌يادآوردن آن دوران با غيظ مي‌گويد: «اين‌بار صف‌بنديها اين‌طور شد كه ما آمديم طرف سازمان و هر‌چه مفتخور و لات و نوكر خان بود رفت پاسدار شد. مردم كه اغلب همان كشاورزان بي‌چيز منطقه بودند به‌هواداري از سازمان پرداختند و اطرافيان شاه‌منصور‌خانها به‌كميته‌ها رفتند و لباس پاسداري پوشيدند. انتقامجوييها شروع شد». اين‌بار كشاورز ساده، بي‌سواد و زحمتكش ما با 4بچة قد‌و‌نيم‌قد چيزي را يافته كه به‌زندگيش رنگي ديگر داده است. خانة او در كنار محمد به‌يك دژ تبديل شده است. از زبان يكي ديگر از همشهريهايش بخوانيم: «با اوجگيري فعاليتهاي سازمان، عباس و محمد توانستند بر روي مردم تأثير زيادي بگذارند. خانة عباس شده بود پايگاه بچه‌ها. با فعاليتهاي محمد و عباس جّو هواداري از سازمان به‌قدري در مردم نفوذ كرده بود كه بيش از نيمي از مردم، كه اغلب كارگران فصلي و كشاورزان تهيدست و بي‌سواد بودند هوادار شدند. هر‌وقت به‌خانة آنها مي‌رفتي يك يا چند كشاورز و كارگر ساده را مي‌ديدي كه با عموعباس مشغول گپ‌زدن دربارة سياست و آخوندها و سخنراني برادر مسعود بودند. چند‌بار به‌حرفهاي او گوش دادم. هيچ حرف عجيبي نمي‌زد. خيلي ساده و رك به‌خميني اشاره مي‌كرد و مي‌گفت: "اين پير سگ حق برادر مسعود را خورده است. هر‌چه مسعود بگويد بايد انجام دهيم"». به‌هر‌حال عموعباس اكنون در هيأت يك مبلغ پرشور و دردمند با دل آمده است و با جان كار مي‌كند. سواد ندارد اما درجريان تمام موضعگيريهاي سازمان هست. در هر فرصت يكي را گير مي‌آورد تا سخنرانيهاي برادر مسعود و اعلاميه‌هاي سازمان و مقالات نشرية مجاهد را برايش بخواند. نقص سواد را با حافظة قويش جبران مي‌كند. تسلط و اشراف او به‌بحثها طوري است كه اگر كسي او را نشناسد باورش نمي‌شود با يك آدم بي‌سواد رو‌به‌رو است. حيدر مي‌گويد: «عموعباس روزها تا ساعت 4بعدازظهر عملگي مي‌كرد و بعد ازآن به‌فروش نشريه در منطقه‌اش مي‌پرداخت. با وجود اين هميشه ناراضي بود. يك‌بار گفت: "در روستاي ما هفتگي 100نشريه به‌فروش مي‌رسد. و اين به‌نسبت جمعيت چند هزار نفرة ده‌كهنه خيلي كم است". من كه مي‌دانستم فروش 100مجاهد در روستايي مثل ده‌كهنه يعني چه، خواستم اهميت كارش را به‌او يادآوري كنم. اما او با قاطعيت گفت: "بايد حداقل روزي يك نشريه به‌تعداد فروشم اضافه كنم". يك بار به‌او گفتم: "تا ساعت4 كار كرده‌اي، خسته نيستي؟". خنديد و گفت: "هيچ كاري مثل اين كار خستگيم را بر‌طرف نمي‌كند"». شگفتا از اين همه ريشه‌داري و پاكبازي. به‌راستي چه اتفاقي افتاده است كه پيام مجاهدين به‌اين سرعت و ژرفا در دل زحمتكش‌ترين اقشار و محرومترين طبقات اين‌چنين جا باز كرده است؟ در اين نكته رازي نمي‌يابيد؟ رازي كه در ادامة منطقيش ما را از گردنة پرسش اولمان عبور دهد؟ حيدر ادامه مي‌دهد: «فعاليتهاي او منحصر به‌ساعات آزاد غير كاريش نبود. او حتي موقع كار عملگي هم به‌فعاليت تبليغي خودش ادامه مي‌داد و دست به‌ابتكارهاي جالبي مي‌زد. مثلاً با يك بناي هوادار يك تيم تشكيل داده بودند و كارگرهاي ديگر را جذب مي‌كردند. جمع آنها در آخر هر روز حقوق روزانه‌شان را روي هم مي‌ريختند. اول مقداري از مجموعة درآمدشان را براي كمك مالي به‌سازمان برمي‌داشتند و بعد هرچه را كه باقي مي‌ماند به‌نسبت تعداد فرزندانشان تقسيم مي‌كردند. بسياري از كارگران سادة ساختماني منطقه از اين طريق با مجاهدين آشنا شدند و به‌هواداري از سازمان پرداختند».
اين چهره از عموعباس ما را به‌يك حماسه نزديك مي‌كند. حماسه‌يي نوين، نه از آن گونه حماسه‌ها كه پهلوانان و نيمه خدايان و ابرمردان رقمش زده‌اند. حماسه‌يي كه انسانهايي زميني، مثل عمو‌عباسها، خلقش مي‌كنند. از اين نظر شايد در قالب «حماسه»، با برداشتي كه ما به‌صورت متعارف داريم، نيز نگنجند. به‌ليست شهيدان قتل‌عام شدة سال67، يا 120هزار شهيد اين نسل، يا مجموعة زندگان و حتي رهبري اين نسل نگاهي بيندازيم تا قضيه بيشتر روشن شود. هيچ‌كدام آنان از آسمان نيامده‌اند. درگير همان مسائلي هستند كه ما هستيم و مشكلاتشان همان مشكلات عام همة ماست. تنها چيزي كه آنان را متمايز مي‌كند پاسخشان به‌مسائل، يعني تصميمشان به‌شوريدن بر جبر كور يك زندگي مصرفي و روزمرّگي يك زندگي كسالت‌بار و تكراري است. بنابراين اگر منظور از تقديس اين عزيزان يادآوري دلاوري و شجاعتشان، آن‌چنان كه در معناي لغوي حماسه آمده است، مي‌باشد، آري هريك از آنان يك حماسه و فراتر از حماسه‌اند. اما فراموش نكنيم كه در اين نوع «‌حماسه‌سازي» ‌اغلب ترفندي نهفته است. بسياري آنان را آن‌چنان در فراز ابرها و دور از دسترس هر بني‌بشري قرار مي‌دهند كه ناگزير مسئوليت ادامة راه از گردن آدمهايي نظير خودشان، كه انسانهايي خاكي هستند، ساقط مي‌شود. به‌اين اعتبار عموعباس يك حماسه نيست. نيازي هم به‌حماسه‌شدن ندارد. ادامة زندگي عموعباس مسأله را بيشتر روشن مي‌كند. عموي ما از فرداي ربوده‌شدن رهبري انقلاب توسط خميني با زبان توده‌ها از دردها و خيانتي تاريخي كه در حقشان روا شده است، سخن مي‌گويد. و به‌زودي تبديل به‌چهره‌يي محبوب و مورد اعتماد مردم مي‌شود. اما در رژيمي كه همان «شاه‌منصورخان» و قداره‌بندهايش حالا ريش گذاشته، لباس كميته و پاسداري پوشيده‌اند اين كار جرمي نابخشودني و ذنب لايغفري است. چندين بار سپاه در خيابانها اقدام به‌دستگيري او مي كنند ولي با دخالت مردم موفق به دستگيري او نمي شوند. در 30خرداد1360 نيز در ده‌كهنه تظاهراتي مي شود. باورم نمي‌شود. تظاهرات؟ در روستايي مثل ده‌كهنه آن هم در 30خرداد؟ نوشته اند كه 400ـ500نفري مي‌شدند. اين واقعيت است يا معجزه؟ مردمي كه در تظاهرات ضد‌شاه محتاط و بي‌اعتماد وارد كارزار شده‌اند در كمتر از سه‌سال اين گونه بي‌باك و جسور شده باشند؟ اكبر نمونة قابل تأمل ديگري را مثال مي‌زند: «براثر فعاليتهاي عموعباس جّو ضد رژيم در منطقه آن‌قدر بالا رفت كه هيچ‌كس به‌جنگ نمي‌رفت. به‌طوري كه تا سال65 ما حتي يك كشته جنگي نداشتيم. در‌حالي‌كه حداقل 12ـ13نفر از هواداران كه تعداديشان مثل الله‌كرم نيكو 15سال داشتند، اعدام شده بودند». به‌هر‌حال آن‌چه نبايد، يا بايد، كه اتفاق بيفتد افتاده است. خميني، بخواهد يا نخواهد، سركوب كند يا نكند، فتواي حليت جان و مال و ناموس مجاهدين را بدهد يا ندهد، از همان فرداي 22بهمن تاوان حق‌خوري بزرگ تاريخيش را بايد بدهد. پيام مجاهدين به‌اقصي نقاط ايران رسيده است. و يك پيام تا وقتي كه به‌توده‌ها نرسيده باشد، فقط يك پيام است. پرنده‌يي‌است پربسته كه مي‌توان سرش را بريد. اما وقتي لاية روشنفكران پيشتاز را در‌نورديد و به‌ميان توده‌ها رفت ديگر پرنده‌يي است در آسمان. در چنان اوجي كه هيچ تير جان‌شكافي هم نمي‌تواند بر بال و پرش بنشيند. هم‌چنان كه جرقة خردي كه توسط يك معلم بيدار، به‌منطقه‌يي دور و گمنام برده ‌شد در گام اول به‌دل برادرش گرفت و ريشه در زمين كرد. و همين ريشه‌داري است كه عموي ما را آماده براي تحمل شرايط سخت‌تر آينده مي‌كند. از فرداي 30خرداد دستگيريها شروع مي شود. عمو عباس از خانه آواره مي شود.. سپاه به‌خانه‌اش مي ريزد. همة كتابها و نوارها و وسائل متعلق به‌سازمان، مثل دستگاه تكثير و كاغذ سفيد و… را به غارت مي برند. روز 6تير به‌بهانة مراسم شب هفت چمران تمام فالانژها و كميته‌چيها و پاسداران منطقه را بسيج مي كنند. عمو عباس به‌خانه باز مي گردد. پاسداران براي دستگيريش مي آيند. عمو از روي ديوار به خانة همسايه‌ها مي رود. ولي چون منطقه محاصره است نمي تواند فرار كند و دستگير مي شود.. عمو عباس بعدها براي دوستانش تعريف كرده است كه او را روزي سه وعده مفصل كتك مي‌زدند. بعد با چند نفر ديگر به‌زندان اوين در تهران و پس از مدتي به‌زندان قزلحصار منتقل مي‌شود. دوران سخت بازجويي و دادگاه آغاز مي‌شود. عمو در عين صراحت و قاطعيت هوشياري زيادي دربرابر بازجويان نشان مي‌دهد. مي‌داند كجا بايد بايستد و دفاع كند و كجا در جلد يك كشاورز ساده و بي‌اطلاع از همه چيز، فرو رود و بازجو را بفريبد: «در تهران عمو را زياد نمي‌شناختند. عمو هم از فرصت استفاده كرد و گفت ما كشاورز بوده‌ايم و به‌خاطر زمين دستگيرمان كرده‌اند. براي اين‌كه به‌حساب ما برسند اتهام سياسي زده‌اند». گفتگويي از او با يكي از بازجويان آمده است كه خواندني است:
ـ آيا شما عضو سازمان بوده‌ايد؟
ـ بله آقا من عضو سازمان بودم
ـ سازمان از شما چه مي‌خواست؟
ـ سر هر ماه مي‌آمدند از ما پول مي‌گرفتند
ـ چقدر؟
ـ بستگي داشت آقا، بسته به‌اين كه چقدر آب و برق مصرف مي‌كرديم از ما پول مي‌گرفتند؟
ـ چه ربطي دارد؟
ـ خوب آقا ما عضو سازمان آب و برق بوديم ديگر، بايد سهميه‌مان را مي‌داديم».
در نهايت به‌سه‌سال زندان محكوم و به‌قزلحصار منتقل مي‌شود. و اين در‌حالي است كه فرزندان عمو، نزد مادر بزرگشان به‌سر مي‌برند. اما عمو شيري نيست كه با اين چيزها جا بزند. هر‌روز غران‌تر و شاداب‌تر از روز قبل، هر‌روز اميدوارتر و استوارتر. حيدر نوشته است: «يكبار مجاهد شهيد ابراهيم كلهر، كه بعدها شهيد شد، در زندان با عموعباس دربارة وضعيت خانوادگي خودش صحبت كرده بود. عمو به‌او گفته بود «من قبلاً يك وسيله بودم كه نياز آنها را تأمين مي‌كردم. آنها خودشان خدا دارند و خدايشان هم كريم است. تازه من الان مسئوليت بزرگتري دارم كه از مسئوليت زن و بچه‌هايم مهمتر است». در مهر61 عمو در روزنامه‌ها خبري را مي‌خواند كه قلبش را مجروحتر از هر‌زمان ديگر مي‌كند. محمد، برادرش، كه از سال58 به‌عنوان يك كادر كارآمد و حرفه‌يي به‌شيراز منتقل شده بود در 29مهرماه اعدام مي‌شود. همسرش، مجاهد شهيد معصومه زاهدي، هم در زندان مي‌ماند تا چند سال بعد، در جريان قتل‌عام سال67 اعدام شود. ياسر و ميثم، دو پسرشان نيز مانند هزاران كودك ديگر به‌نزد مادر بزرگ داغدار بر‌مي‌گردند. عمو در ملاقات مي‌غرد: «برويد‌ سر قبر محمد به‌او بگوييد تا آخر د‌نبالش هستم و هيچ‌كس و هيچ چيز نمي‌تواند جلوم را بگيرد». و اين‌چنين است كه عموعباس با آگاهي تمام ماهيت پليد دشمن را لمس مي‌كند و فريب هيچ «‌ناكس»ي را نمي‌خورد. در گزارشها آمده است يكبار يك خا‌ئن با گوشه چشمي به‌عمو مي‌گويد: «جمهوري اسلامي ضدامپرياليست است». يك دفعه عموعباس مثل شير مي‌غرد و با غيظ فرياد مي‌زند: «كسي كه موسي بكشد ضدامپرياليست است؟ از اين به‌بعد اين‌جا از اين غلطها نكني‌ها!». رضا، رزمندة ديگري كه در بند با عمو بوده، نوشته است: «حرفهايش بوي مصلحت و احتياط نداشت. كلامش روشن، ساده و واضح فقط در مورد ضرورت مبارزة مسلحانه با رژيم خميني، حقانيت راه مجاهدين و عشق سرشار به‌مسعود بود. مي‌گفت: "از وقتي صحبتهاي مسعود را شنيده‌ام جوان شده‌ام و ديگر پير نخواهم شد". فشارهاي مستمر حاج‌داوود رحماني را به‌هيچ مي‌گرفت و از مواضعش كوتاه نمي‌آمد. وقتي اين فشارها به‌اوج خود مي‌رسيد عمو مي‌غريد كه: "پاسخ شما فقط از دهان لولة سلاح مجاهدين درمي‌آيد". براي زندانبان هم عجيب بود كه چطور يك كشاورز بي‌سواد اين اندازه اصولي و استوار است. از اين بابت حاج‌داوود رحماني هر كاري توانست كرد تا عمو را به‌زانو درآورد. اما هميشه زير نگاه نافذ او مي‌بريد و قافيه را مي‌باخت". يكبار به‌او‌گفت: "تو برو كشاورزيت را بكن و نگذار مجاهدين شستشوي مغزيت بدهند". عمو مثل هميشه خنديد و‌گفت: "بيچاره نمي‌داند مجاهدين فقط دل را شستشو مي‌دهند". مي‌گفت:"ما مجاهديم جسممان اسير خميني است نبايد بگذاريم زندان روي دلمان كه مال مجاهدين است سايه بيندازد». به‌خاطر همين اعتقاد بود كه در سخت‌ترين شرايط نگاه و خنده‌اش ماية قوت‌قلب بچه‌ها بود‌». مجيد در قسمت ديگري از گزارشش نوشته است: «بارها بعد از كتكها يا بيدارخوابيهاي جمعي درحالي‌كه هنوز بدن همه‌مان كبود و خون‌‌آلود بود، مي‌آمديم تا با مالش و احياناً اگر روغن زيتوني داشتيم بدن را از كوفتگي درآوريم. اما ناگهان اين عموعباس بود كه با عضلاتي ورزيده و چغر از پشت، گردن يكي از بچه‌ها را مي‌گرفت و كشتي شروع مي‌شد و چند دقيقه بعد كتكها فراموش شده فضاي شوخي و خنده بند را فرا مي‌گرفت». در ادامة همين گزارش مجيد خاطرة تكان‌دهنده‌يي را نقل كرده است: «اوايل مرداد‌62 يكبار لاجوردي به‌قزلحصار آمد. همة بچه‌هاي بند را به‌حياط برد و گفت : «از اين به‌بعد شرايط زندان عوض شده است. بايد همين الان خودتان را تعيين‌تكليف كنيد. اين طرف كارگاه كچويي است و اين طرف بند. يا به‌كارگاه مي‌رويد و شرايط زندان را مي‌پذيريد يا چنان بلايي به‌سرتان مي‌آورم كه به‌دوران زير بازجويي‌تان حسرت بخوريد». معناي حرف او مشخص بود. هيچ‌كس هيچ ابهامي نداشت. او به‌صراحت از تمام ما مي‌خواست توبه‌كنيم. لحظة حساسي بود. همه مي‌دانستند كه چه چيزي در پيش‌رو است؟ مهم اولين نفري بود كه بلند شود و جّو را بشكند. اولين نفر بايد اتهام خط‌دهندگي و مقاومت تمام بند را به‌جان مي‌خريد. چيزي كه عواقب بسيار سختي داشت. يك دفعه عموعباس مثل شير بلند شد. پشت‌سر عموعباس گروه برازجانيها بلند شدند و بعد بقيه بچه‌ها. عموعباس به‌عمد راهش را طوري انتخاب كرد كه از جلو لاجوردي عبور كند. من پشت‌سر او بودم. وقتي از كنار لاجوردي رد شديم عموعباس براي چند لحظه توقف كرد. با آن‌چنان كينه و خشمي به‌لاجوردي نگاه كرد كه رنگ از روي او پريد. من با چشم خودم ديدم كه وقتي به‌عموعباس و صف مصمم پشت‌سر او نگاه كرد چگونه درهم شكست و فرو ريخت و روي پلة كنار دستش نشست. بعد از آن فشارهاي وحشيانة سال 62ـ63 آغاز شد. اما در تمام اين دوران عموعباس يك‌بار هم خم به‌ابرو نياورد».
به‌اين ترتيب عموعباس در دلهاي تك تك مجاهدين اسير آن‌چنان توفاني از احترام و محبت بر‌مي‌انگيزد كه آنان را به‌كاري برخلاف سنتشان مي‌كشاند: «در سالروز تولدش فكر كرديم به‌او هديه‌يي بدهيم. يادمان آمد در يك فيلم فلسطيني به‌نام "سنعود" (به‌زودي باز‌مي‌گرديم) يك گروه رزمندگان فلسطيني راهي انجام عملياتي بودند. پيرمردي به‌نام عباس كه به‌رزمندگان كمكهاي زيادي كرد و رزمندگان به‌پاس خدماتش به‌او لقب ابوعباس دادند. به‌پيشنهاد مجاهدشهيد محمدرضا عضدي ما هم در سالروز تولدش به‌او گفتيم ما از اين به‌بعد به‌تو مي‌گوييم "عمو عباس". آن روز عمو از شوق گريست». البته اين محبت و احترام نه يك مردمگرايي مبتذل و بي‌محتواست و نه دل‌خوش‌كنكي عوام‌فريبانه. مجاهدين در بند، كه معناي حرفهايشان را به‌صورتي مادي و لحظه به‌لحظه مي‌فهمند، به‌خوبي مي‌دانند چنين ارزشي قبل از هرچيز يك ارزش ايدئولوژيك مجاهدي است. هم از اين‌رو تهي از هرگونه جاه‌طلبي و كبري او را به‌اعتبار خلوص و رابطة عميقش با سرچشمة فضائل مجاهدين بر خود ارجح مي‌دانند. گزارش مجيد در اين مورد به‌راستي پندآموز است: «در بندي 400ـ500نفره زنداني بوديم. اولين كاري كه كرديم به‌راه‌انداختن تشكيلات بند بود. شورايي 6ـ7 نفره تشكيل داديم. در رأس اين شورا، كه بعدها تشكيلات زندان ناميده شد، مجاهد شهيد محمدرضا عضدي قرار داشت. و مجاهدين شهيدي چون اكبر لطيف كه هريك از قهرمانان مقاومت بودند در آن عضويت داشتند. در اولين نشستي كه داشتيم، محمدرضا پرسيد: «مي‌داني بالاترين فرد ما به‌لحاظ ايدئولوژيك كيست؟» من فكر مي‌كردم خود محمدرضا است و همين را گفتم. اما محمدرضا كه مي‌دانست با سرنوشت مجاهدين اسير، آن هم در زير داغ و درفش لحظه به‌لحظة لاجوردي و حاج‌داوود نمي‌شود شوخي كرد، در كمال جديت و فروتني گفت: "نه ! عموعباس است". و از آن پس عموعباس در تمام تصميم‌گيريها نقش داشت». به‌راستي چه رازي است در اين همه بالندگي و شكوفايي؟ چگونه است كه يك كشاورز بي‌سواد ده‌كهنه، در ميان آن همه مجاهد اسير، كه اغلب «روشنفكر» هستند، اين چنين گل مي‌كند و حتي خود آنها را به‌تحير مي‌كشاند؟ پيشاپيش روشن است كه مجاهدين اهل معامله و مجامله، آن‌هم بر سر خطيرترين مسائل يك مقاومت، نبوده‌اند، كه اگر اين چنين بود قبل از همه بايد با شعارهاي مستضعف‌پناهانه، يا ژستهاي قضا‌قورتكي دجال به‌زير عبايش مي‌خزيدند. پس نكته در جاي ديگري است. حلقة مفقوده‌يي هم كه در ابتدا اشاره كردم بايد در همين‌جا جستجو كرد. حيدر مورد روشنگري را اشاره كرده است: «يكبار دادستان برازجان كه از شكنجه و تهديد نتيجه‌يي نگرفته بود هوس "بحث آزاد" با عموعباس را مي‌كند و از او مي‌پرسد "مگر تو از سازمان چه ديدي كه اين‌قدر از آن دفاع مي‌كني؟" عمو مي‌گويد "مگر با هم كار كردن و حقوق خود را مساوي تقسيم كردن بد است؟ هر‌كسي اين كار را بكند من از آن طرفداري مي‌كنم". دادستان مي‌گويد : "اين نشان مي‌دهد كه شما آدمهاي صادقي هستيد ولي رهبران شما اين‌طور نيستند". عموعباس مي‌گويد: "چشمه وقتي از كوهسار جاري مي‌شود پاكتر است يا وقتي به‌دشت مي‌رسد؟" دادستان متوجة مقصود عموعباس نمي‌شود و مي‌گويد "معلوم است سرچشمه پاكتر است" و عموعباس مي‌گويد: "وقتي به‌قول خودت ما آدمهاي پاك و صادقي باشيم حساب‌كن رهبريمان چقدر بايد پاك باشد". دادستان عصباني مي‌شود و او را با لگد از اتاق بيرون مي‌اندازد و دستور مي‌دهد او را به‌انفرادي ببرند». مجيد مورد ديگري را نوشته است: «عشق به‌مسعود از تمام حركات و حرفهاي عموعباس مي‌باريد. هر‌وقت از مسعود حرف مي‌زد چشمهايش پر از اشك مي‌شد. آياتي را كه از حفظ بود مي‌خواند و با تسلط و اعتماد‌به‌نفس عجيبي تفسير مي‌كرد. يك‌بار به‌شوخي به‌او گفتم عمو تفسير كار سختي است! خنديد و گفت نه اصلاً كار سختي نيست. من فقط يك كار مي‌كنم. هرجا نوشته شيطان به‌جايش مي‌گذارم "خميني" و هر‌جا نوشته مؤمن، موسي، عيسي و… مي‌گذارم "مسعود" خود به‌خود تفسيرش درست در مي‌آيد».
اين رابطة زلال و عميق است كه به‌عموعباس قوت و توان مي‌دهد. نيرو و جسارت مي‌بخشد. و به‌صورتي كاملاً مادي از او مسأله حل مي‌كند و زلال و زلالترش مي‌كند. او با مسعود چشم به‌دنياي سياست و مبارزه باز كرده و به‌هيچ‌وجه هم حاضر نيست اين رابطة احيا‌كننده را از دست بدهد. در اين زمينه وقتي با همولايتي‌ها يا همبنديهايش صحبت مي‌كردم يا گزارششان را مي‌خواندم براي دقايق متمادي مبهوت مي‌شدم. از اين همه عشق بيكران و بي‌چشمداشت. عشقي كه غباري از تجارت و بده و بستان درش ديده نمي‌شود. يكسويه مي‌پردازد. يكسويه نثار و ايثار مي‌كند و تنها به‌يك اميد زنده است. اين‌كه «مسعود» ي هست. و به‌راستي مگر نه اين كه «هرآن كس عاشق است از جان نترسد» و مگر نه اين است كه:
«دل عاشق بود گرگ گرسنه
كه گرگ از هي‌هي چوپان نترسد».

پس عمو از چه بترسد؟ و بيم كدام زندان و شكنجه و دوري كدام خانواده و داغ كدام برادر او را از پاي بيندازد؟ نه! درست است كه جانكاهي هر‌كدام از اين رنجها بسياري از مدعيان گردنفراز را به‌زانو در آورده است، اما عموعباس، و همة كساني كه چون او با يك نام بر طناب دار بوسه زدند، يك تفاوت كيفي با ديگران دارند. اين نسل، نسل «قرباني» و «‌سربريده» نيست. «سر» اين نسل هنوز هست. هنوز مي‌غرد. هنوز براي شهيدان دعا مي‌خواند. راهشان را ادامه مي‌دهد. و هنوز بر سوگندها و پيمانهايي كه با آنها داشته استوار است. پس درست به‌همين دليل داستان عموعباس و همة آن 30هزار شهيد قتل‌عام شدة سال‌67 و همة آن 120هزار شهيد ديگر يك تراژدي نيست. اين همان حلقة مفقوده‌يي است كه در آغاز به‌آن اشاره كردم. اين نسل به‌اعتبار وصل به‌سرچشمه‌يي كه اعتبار يك پيام را بر دوش دارد، نسلي است رويان، جوشان و هميشه زنده. بالندگيش را مي‌توان در هر گوشه و كناري ديد. ببينيم اوج اوجهاي اين بالندگي را عموعباس يارانش چگونه ديده اند: «روز بعد از شهادت موسي در حياط بند نشسته بوديم. ضربه‌مهيب و شكننده بود. به‌رژيم هم هيچ اعتمادي نداشتيم .آرزويمان را بيان كرديم و گفتيم دروغ است. ولي عموعباس گفت: "نه! موسي شهيد شده است". بعد برايمان سورة كوثر را خواند و تفسير كرد و آخر سر گفت: "وقتي كه مسعود هست هيچ غمي نيست. كسي كه توانست موسي و اشرف را تربيت كند دهها موسي و اشرف ديگر هم تربيت خواهد كرد". 5سال از اين قضيه گذشت. زمستان سال‌65 آمديم پاكستان. در يكي از پايگاههاي سازمان عموعباس را ديدم. در مراسم صبحگاه با هم ايستاده بوديم. گفت "آن روز يادت هست؟" اشاره‌اش به‌روز 19بهمن60 بود. بعد به‌عكس خواهر مريم اشاره كرد و گفت "يادت هست چي گفتم؟"». به‌هرحال سالهاي زندان و اسارت سپري مي‌شود و عموعباس در شهريور63 آزاد مي‌شود. در گزارشها چيزي نيامده، اما نمي‌دانم چرا ترديد ندارم كه وقتي عموعباس، بعد از سه‌سال دوري چشمش به‌ دشتهاي شبانكاره و دشستان افتاده با خودش به‌فايزخواني ‌پرداخته است. و به‌شيوة مرسوم آن‌جا اول براي بيداري دلش با خودش زمزمه كرده: «اي دل سي تو مي‌گم خو نباشي» (اي دل براي تو مي‌گويم تا خواب نباشي)، و بعد ‌خوانده است:

به‌قرآني كه آيه‌اش بي‌شماره
به‌آن شاهي كه تيغش ذوالفقاره
سر از بالين عشقت بر‌ندارم
كه تا دين محمد برقراره

دربارة ‌اولين شب آزادي عموعباس نوشته اند: «از همان شب اول دربارة نحوة وصل‌شدن به‌سازمان سؤال مي‌كرد». از فردا تلاشهاي مستمر براي وصل آغاز مي‌شود چرا كه مي‌داند: «شب تاريك است و گرگان مي‌برند ميش». تا اين كه جمشيد يكي از زندانيان آزاد شده را مي‌يابد. جمشيد نوشته است: «بعد از آزادي برايم مشكل امنيتي پيش آمد. مخفي شدم. به‌سراغ عموعباس رفتم. به‌او گفتم تا پيدا كردن امكاني براي خروج از كشور مي‌خواهم در خانة آنها باشم. با جان و دل استقبال كرد و گفت هر كمكي بخواهم برايم انجام مي‌دهد. از طريق خانواده‌هاي هوادار در‌به‌در دنبال تهية پول برايم بود». چندي بعد جمشيد امكاني پيدا مي‌كند و راهي ارتش آزاديبخش مي‌شود. از آن پس ارتباط عمو از طريق راديو وصل مي‌شود. چند ماهي تا تعيين‌تكليف نهايي فرصت است. عموعباس آن را از دست نمي‌دهد:‌«خانواده‌هاي زندانيان را جمع مي‌كرد و به‌مزار شهيدان مي‌برد. فشارها و تهديدهاي حزب‌اللهيهاي محل هم كوچكترين تأثيري روي كارش نداشت. با جسارت پرده‌هاي ترس و اختناق را مي‌دريد و به‌ديگران درس شهامت مي‌داد. پدر يك شهيد را به‌خاطر رفت‌و‌آمد به‌خانة عموعباس چندين‌بار كتك زدند. ولي او هم‌چنان به‌خانة عموعباس مي‌آمد و با هم به‌راديو مجاهد گوش مي‌دادند». اكبر هم كه در همان زمان به‌عموعباس وصل شده، نوشته است: «با اين كه مي‌دانست به‌شدت تحت‌نظر است اما هر هفته به‌خانة شهيدان مي‌رفت يا آنها را به‌خانه‌اش دعوت مي‌كرد و دربارة زندان و شكنجة بچه‌ها و مقاومت زندانيان افشاگري مي‌كرد. فشارهاي 3سال زندان تأثيرش را روي چشمهايش گذاشته بود. ديگر بيشتر از يكي دو قدميش را نمي‌ديد. حتي نمي‌توانست عملگي هم بكند. به‌همين دليل به‌لحاظ مالي به‌شدت تحت‌فشار بود. اما از هر‌جا مي‌زد و به‌خانوادة شهيدان و زندانيان كمك مي‌كرد. همه‌اش دنبال زندانيان آزاد شده بود كه آنها را وصل و به‌منطقه اعزام كند». اولين پيك سازمان بعد از چند ماه مي‌رسد. عموعباس بايد منتظر بماند و بعد از راهي‌كردن ديگران عازم شود. پيك بعدي يوسف بود كه هم‌اكنون در ارتش آزاديبخش مشغول است. يوسف برايم تعريف مي‌كند: «سال‌65 بود كه به‌عنوان پيك سازمان رفتم پيش عموعباس. وقتي در را به‌رويم باز كرد، بدون اين‌كه چيزي بگويم، مرا شناخت. با چنان محبتي در‌آغوشم كشيد كه گويي سالهاست با يكديگر آشنا بوده‌ايم. اولين كلامش اين بود كه: "‌منتظرت بودم، گفته بودند مي‌آيي". به‌نظر پيرمردي 60ساله مي‌آمد. در حالي كه 48ـ47ساله بود. قدي كوتاه داشت، موهايي سفيد كه يك كاكل سياه وسط آن ديده مي‌شد. چهره‌يي سياه و گرد و چشماني كه گويا در ظل آفتاب قرار دارد به‌زحمت باز مي‌شد. روزهاي بعد فهميدم يك چشمش آب مرواريد آورده و به‌كل كور شده است. چشم ديگرش هم بسيار ضعيف بود و به‌زحمت مي‌ديد. پا‌درد مزمني داشت كه به‌خصوص بعد از بازجويي و شكنجه‌هايش شديدتر شده بود. با‌وجود اين در تمام مدتي كه با او بودم هيچ‌گاه بدون لبخند نديدمش. چنان قهقهه مي‌زد و از ته‌دل مي‌خنديد كه آدم تمام دردهاي خودش را فراموش مي‌كرد. به‌هر‌حال ما را به‌مجلسي (اتاق ميهمان) برد. پنجمين فرزند عموعباس نوزادي يكساله بود. پرسيدم چكار مي‌كند؟ گفت به‌جز يك بنا كه از دوستان قديميش بوده كسي به‌او كار نمي‌دهد. پرسيدم چرا؟ به‌خاطر چشمهايت؟ با عزت نفس تلخندي زد و گفت: "نه بابا! ترس! مردم مي‌ترسند! من هم كه آدم بوداري هستم". از فرداي رسيدنم كاري دشوار و پر تب و تاب را شروع كرديم. بايد سراغ هواداران و زندانيان آزاد شده مي‌رفتيم و ترتيب اعزامشان به‌منطقه‌ را مي‌داديم. در همان اولين شب عموعباس توانست جمع 20نفره‌يي را در خانة يكي از هواداران گرد آورد. قرار بود من براي آنها صحبت كنم. اما عموعباس كار را ساده كرد. با چنان روشني و يقيني با آنان حرف ‌زد كه به‌راستي من كم ‌آوردم. در همان نشست بود كه يكي از هواداران موتورش را به‌ما داد. و اين براي شبهاي ديگر تحرك ما را بالا برد. با وجود اين كه خوب مي‌دانست پاسداران و كميته‌‌چيها چقدر رويش حساس هستند اما كوچكترين بيمي به‌دل راه نمي‌داد. جسارت و بي‌باكيش چشم آدم را مي‌گرفت. علاوه بر قرار و مدارها و ترتيب نشستها، همة مسائل امنيتي را با هشياري حل مي‌كرد. هر‌جا كه به‌بن‌بستي مي‌رسيديم با مايه‌گذاشتن از خودش راه را باز مي‌كرد. يك دفعه مي‌گفت: "اگر گرفتندمان بگو من اين را نمي‌شناسم. ديدم يك پير مرد عاجزي توي راه ايستاده سوارش كردم". بار ديگر مي‌گفت "بگو آدرس خواسته‌ام اين بابا آمده راهنماييم كند". و بار ديگر محمل ديگري مي‌تراشيد و هر‌بار اطمينان مي‌داد كه: "تو مطمئن باش! نمي‌تونن از من حرف در‌آورند" ». عمو به‌سرعت مي‌توانست نفرات زيادي را براي اعزام به‌منطقه بسيج كند. اولين گروه آماده مي‌شود. يوسف مي‌گويد: «شبي كه مي‌خواستيم اولين گروه را اعزام كنيم آمديم كنار چالة تش مجلسي (چالة آتش كه هيزم افروخته در آن مي‌نهند) نشستيم و قلياني برايمان چاق كرد. ديدم عموعباس دارد با خودش پچ‌پچ مي‌كند. جريان را پرسيدم. گفت: دارم با خودم مي‌گويم پولها را بياورم. 5هزار تومان داريم كه من هزار تومانش را داده‌ام براي خورد و خوراك بچه‌ها. بقيه‌اش را مي‌خواهم بدهم براي سازمان". مثل اين كه ميله‌يي داغ در استخوانهايم فرو كردند. گفتم عمو اين مدت كه من اين‌جا بوده‌ام 200هزار تومان پول كمك مالي گرفته‌يي براي سازمان، حالا مي‌خواهي 4000تومان خودت را هم بدهي؟ فكر نمي‌كني فردا كه بروي اين چند‌سر عائله به‌پولي نياز داشته باشند؟ عمو از همان خنده‌ها تحويلم داد. "تو فكر مي‌كني اين سالها كه من زندان بودم به‌زن و بچه‌ام بدتر از موقعي گذشت كه خودم بودم؟ همه كمك مي‌كردند. مردم غيرت دارند. خدا هم كريم است". از اين همه مناعت و بزرگواري مي‌خواستم همان‌جا بپرم و دستهايش را غرق بوسه كنم». در هر صورت اولين گروه به‌همت عموعباس راه مي‌افتد و سلامت به‌مقصد مي‌رسد. خود عمو بايد با دومين گروه برود. با وجود تمام شوقي كه دارد پايش را مي‌كند در يك كفش كه: «نمي‌روم. تا همة بچه‌ها را نفرستم، نمي‌روم». يوسف مي‌گويد: «دشوارترين قسمت مأموريتم اين بود كه عمو را راضي به‌اين سفر كردم. راهيش كردم و قول دادم خودم همة نفرات باقي‌مانده را بفرستم». اكبر در اين سفر همراه اوست و چنين نوشته است: «عمو از خوشحالي سر از پا نمي‌شناخت. اما وضع جسميش به‌شدت به‌هم‌ريخته بود. گروه ما 7نفر بود. به‌اضافة نوزادي 20روزه به‌نام اشرف كه دختر يكي از خانواده‌هاي همراهمان بود. عموعباس با‌وجود اين‌كه به‌شدت از درد كليه رنج مي‌برد يك‌دم از اين نوزاد جدا نشد. در تمام مدتي كه در راه بوديم اشرف را در آغوش داشت و از او نگهداري‌كرد. از او پرسيدم چرا اشرف را به‌مادرش نمي‌دهد؟ چشمهايش پر از اشك شد و گفت اگر مي‌توانستم اسم تمام دختربچه‌هايي را كه به‌دنيا مي‌آيند، مي‌گذاشتم اشرف». سفر به‌سلامتي به‌پايان مي‌رسد. عمو در آتش آمدن به‌منطقه و ديدن مسعود مي‌سوزد. اما به‌محض رسيدن به‌پاكستان به‌او ابلاغ مي‌شود كه براي تأمين پشتيباني تيمهاي عملياتي به‌ايران بازگردد. دشوار و تلخ است. اما عموي ما شير شبانكاره است. با اشتياق مأموريت را مي‌پذيرد. به‌هر‌حال عموعباس به‌ايران بازمي‌گردد تا اين بار در كنار تيمهاي رزمندگان مجاهد خلق در داخل كشور قرار گيرد. اما از اين لحظه به‌بعد ديگر كسي از عموي ما خبر ندارد. همين اندازه روشن شده كه وقتي به‌دام مي‌افتد آخرين برگ فداكاري و وفاداري خود را بر زمين مي‌زند. با علامتي كه به‌رزمندگان مي‌دهد آنها را از مهلكه نجات مي‌دهد و خود دستگير مي‌شود. بر‌سر او چه آمده است؟ كسي نمي‌داند. به‌كجا برده شده؟ باز هم نامعلوم است. آخرين خبر اين است: عموعباس را در سال67 همراه با 30هزار اسير مجاهد خلق به‌دار آويختند. برادر ديگرش كاظم را هم كه كارگر بود دستگير و اعدام كردند. به‌سؤالي كه در ابتدا داشتيم، بازگرديم. عموعباس، و «عموعباس»هاي ما تراژدي هستند يا حماسه؟ كلمات ظرفيت تعريف روح بزرگ آنان را ندارند. به‌يُمن پاكبازيهاي نسل «عموعباس»ها، يعني نسل خجستة مجاهد خلق، و به‌اعتبار رهبري اين جريان بالندة تاريخي كه تضمين شرف همة ماست به‌فرهنگي نو نياز داريم‌.