3/17/2012
3/11/2012
از پس اين همه خون چيستي اي خيابان؟
از پس اين همه خون چيستي اي خيابان؟
(از مجموعة
محاكات خياباني)
(1)
در
هرگوشهات جاذبهاي پنهان است.
مثل
محبوبي
كه
وقتي عاشقش ميشوي،
تازه
ميتواني
كشفش
كني.
(2)
خيابان مرور خاطرات است
در دفتري جاري،
يا رودي تاريك
با ديوارههايي از رنگ و
ننگ.
(3)
هواي تو چون است؟
«زن خياباني» تو
زني است كه با چشم باز
و حنجرهاي پر فرياد در تو
ميميرد
و تصور جديدي از زن
ما را واژگون ميكند.
(4)
افول تو، سكوت تو ست
مثل شب
كه افول آفتاب است؛
و مثل من
كه افول شاديام
وقتي كه در سكوت، به افول تو
فكر ميكنم.
(5)
خيابان ثروت دستها است
مشت كرده و برآسمان
و انعقاد خون است
در رگهاي خفة بي فرياد.
(6)
جان پناه مني؛
هنگام رگبارها
و هجوم گلة پاسداران.
و حتي؛
هنگام كه در امان نيستم
از گزند تلخ بغض هاي شبانه.
(7)
خيابان!
خانة
يتيماني.
با
كودكاني از كار،
مادراني
گريخته از فاحشه خانههاي بي نام،
و
قواداني
با
لباس پاسداري.
(8)
قطعنامهها
بر تو خواندهاند.
اما
از
هر هزار يكي،
آري
فقط يكي،
باقي
نمانده بر حافظة ديوارهايت.
(9)
فرياد تو منشور من است.
براي اين كه ساكت نباشم،
براي اين كه هيچ منشوري را
نپذيرم،
وقتي كه تو ساكتي.
(10)
ساكت نيستي.
سكوتي؛
با چالههايي از هراس.
وقتي كه نور چراغ پاسداري
تنها روشناي كوچه است.
3/04/2012
سكوت چگونه مي شكند؟
سكوت چگونه مي شكند؟
سكوت چگونه مي شكند؟
وقتي به وقت ديدار،
دلم بلرزد،
و در رگبار بهاري شوق
ـ به وقت وداع ـ
خاكي تب دار باشم
با چشماني از آسمان
پر از ستاره هاي درشت آرزو.
سكوت اين گونه مي شكند
و من در تنهايي،
از زلال ترين ستاره آب مي نوشم،
در سفري كه شوق تشنگي ام را
سوار جمازه اي جوان كردم
و در خلوت لوت
راندم به انتهاي خاك منتظر.
پيرانه تكثير مي شوم
در اين گل كه به هنگام روئيد
ـ در ناهنگامي آواز پرنده ـ
و نابهنگام منتشر شد
در ذرات بي رنگ هوا.
سكوت اين گونه مي شكند!
2/26/2012
2/20/2012
اگر كه نبودي...
اگر كه نبودي....
اگر كه نبودي
مي مردم
به سادگي مرگ
بچه گنجشكي بي پر
افتاده از شاخه
اي بلند
در ميان برگهاي
پوسيدة يك درخت پوك.
اگر كه نبودي
مورچه هاي سمج
بر روي لبهاي
كبود و زرد
زنجيره مي
بستند
و زندگي پايان
رنگها مي بود.
اگر كه نبودي
مي مردم اي
تيراژة بلند خيال
اي فوارة فروتن
شبهاي بي تصور
و در هفت رنگ
بي رنگيها، مي مردم اي شعر!
22د ي90
2/12/2012
2/04/2012
من مشبك مي شوم
من مشبك مي شوم
شعر توقف
روزمرگي است
بر هرة ديواري
از محال.
سربازان سربي
تكرار
رج به رج مي
آيند
و صف به صف
شليك مي كنند
به كبوتران هره
و من كه
ايستاده ام
سينه به سينة
بارهاي لحظه.
در فوج خونين
كبوتران سپيد
من مشبك مي شوم
و آغاز مي شود
شعر
در امتداد خوني
كه پاشيده شده بر ديوار.
22د ي90
1/27/2012
پنجره در پنجره
پنجره در پنجره
پنجرة خيال گشوده ميشود
در پنجرهاي كوچك
و ميپرد دلم
از اين شاخه به آن شاخه
با جست و خيز قمريهاي تشنه
در پاشويه ترك خوردة حوض خشك
دلم، نه مثل هميشه، اما تنگ است
و شب خواب پنجرههاي كور
و شاخههاي شكسته را ميبينم.
من از حوض خالي، كودكانه متنفرم
و ميخواهم شريك تنهايي قمري ها باشم
و فرار ميكنم از رازهاي خانة خالي
با داربست پر از تار عنكبوتش.
در بعد از ظهرهاي گرم تابستان
در كوچه با همبازي پا برهنه ميدوم
و بادبادكم را ميفرستم
به آسماني كه سمت بادهايش را
انگشتان مادرم نشان ميدهد.
هرچند دلم تنگ است
اما مثل روزهاي جواني ام هنوز
از «كار» نميترسم.
از بيكاري برادرم دلم ميگيرد
و از آن دختر فراري خجالت ميكشم
كه قرار است در دبي به فروش رسد.
من ميخواهم كاري پيدا كنم براي دختر همسايه
و خانهاي بدهم به اجاره نشين رانده شده.
جوان نيستم
اما ميخواهم شامم را
با فاحشهاي تقسيم كنم
كه شبهاي جمعه زير تير چراغ برق ميايستد
تا روزهاي شنبه به بچههايش
ناهاري گرم بدهد.
من دل و خُلقم تنگ است
و اصلاً حوصله ندارم
بخندم به ميرغضبي كه هم ساطور
و هم قلمش خونين است.
و حالا كه تلخترم از زهر مار
ميخواهم روي سكوي دار
ببوسم صورت پرخنده «مجيد» و «حسين» را
من دلم ميخواهد در اوين
چراغاني كنم سلولي را
و هزار بار بنويسم برديوار
«تمام كننده» من هستم.
دوست دارم بنويسم جاي «فيض» خالي
ياد «حجت» سبز.
باور كنيد، باور كنيد دروغ نميگويم
ميخواهم در كوچه ترانههاي ممنوع بخوانم
در خيابان عربده كشي كنم
در شهر با شروران پرسه بزنم
اما وقتي به خانه بازگشتم
حياط در حياط و پنجره در پنجره،
خيالم را باز كنم
و بي واهمه وارد شوم
به اندروني ساكت يك روح.
در خانة سفيد مردگان
در همين اتاق تنهايي
مينشينم روي صندلي انتظار
و ميپرسم احوال شاديهاي مردي را
نشسته در آينهاي پر از موج حسرتها
با بلوغ سقط شده لبخندها
و خاطرات تباه شدهاش.
پنجرهام را باز ميكنم برروي هر پرنده.
تا بپرد در من و اتاق من
و ياد بگيرم پرواز در خودم را
از نفسهاي گرم قمري تشنه.
پنجرة خيال گشوده ميشود
در پنجرهاي كوچك
و ميپرد دلم
از اين شاخه به آن شاخه
با جست و خيز قمريهاي تشنه
در پاشويه ترك خوردة حوض خشك
دلم، نه مثل هميشه، اما تنگ است
و شب خواب پنجرههاي كور
و شاخههاي شكسته را ميبينم.
من از حوض خالي، كودكانه متنفرم
و ميخواهم شريك تنهايي قمري ها باشم
و فرار ميكنم از رازهاي خانة خالي
با داربست پر از تار عنكبوتش.
در بعد از ظهرهاي گرم تابستان
در كوچه با همبازي پا برهنه ميدوم
و بادبادكم را ميفرستم
به آسماني كه سمت بادهايش را
انگشتان مادرم نشان ميدهد.
هرچند دلم تنگ است
اما مثل روزهاي جواني ام هنوز
از «كار» نميترسم.
از بيكاري برادرم دلم ميگيرد
و از آن دختر فراري خجالت ميكشم
كه قرار است در دبي به فروش رسد.
من ميخواهم كاري پيدا كنم براي دختر همسايه
و خانهاي بدهم به اجاره نشين رانده شده.
جوان نيستم
اما ميخواهم شامم را
با فاحشهاي تقسيم كنم
كه شبهاي جمعه زير تير چراغ برق ميايستد
تا روزهاي شنبه به بچههايش
ناهاري گرم بدهد.
من دل و خُلقم تنگ است
و اصلاً حوصله ندارم
بخندم به ميرغضبي كه هم ساطور
و هم قلمش خونين است.
و حالا كه تلخترم از زهر مار
ميخواهم روي سكوي دار
ببوسم صورت پرخنده «مجيد» و «حسين» را
من دلم ميخواهد در اوين
چراغاني كنم سلولي را
و هزار بار بنويسم برديوار
«تمام كننده» من هستم.
دوست دارم بنويسم جاي «فيض» خالي
ياد «حجت» سبز.
باور كنيد، باور كنيد دروغ نميگويم
ميخواهم در كوچه ترانههاي ممنوع بخوانم
در خيابان عربده كشي كنم
در شهر با شروران پرسه بزنم
اما وقتي به خانه بازگشتم
حياط در حياط و پنجره در پنجره،
خيالم را باز كنم
و بي واهمه وارد شوم
به اندروني ساكت يك روح.
در خانة سفيد مردگان
در همين اتاق تنهايي
مينشينم روي صندلي انتظار
و ميپرسم احوال شاديهاي مردي را
نشسته در آينهاي پر از موج حسرتها
با بلوغ سقط شده لبخندها
و خاطرات تباه شدهاش.
پنجرهام را باز ميكنم برروي هر پرنده.
تا بپرد در من و اتاق من
و ياد بگيرم پرواز در خودم را
از نفسهاي گرم قمري تشنه.
1/22/2012
در اين خيابان خيس
اين خيابان خيس
اين خيابان خيس
چشمهاي من است.
ساكت و تاريك
خياباني در
خيابان.
در اين خيابان مستي
عربده نمي كشد
و هيچ زني زير تير
چراغ برق نايستاده است.
تنها كودكي گرسنه
در پناه ديواري مي
لرزد
و سگي
در ميان زباله ها
خفته است.
در اين خيابان خيس
كه چشمهاي من اند
در انتظار ستاره
اي
كه وقتي از پشت
درختها سر زد
اندوهي از شاخه ها
فرو مي چكد
دي90
1/11/2012
حق ما آزادي است(سه شعر كوتاه)
حق ما آزادي است
حق ما آزادي است.
حق ما اين است كه دوست بداريم رنگ آبي،
آواز قناري،
و ناني را كه
مي خواهيم به عدالت تقسيم كنيم.
براي اين
حق است كه مي جنگيم.
26خرداد89
اما دستي...
دهاني برخاك.
چشمي ميخكوب آسمان.
سكوت جانگزاي خيابان.
در ساعتهاي بعد از رگيار و اشتلم
نه غيب مي گويم نه دروغ،
دستي،
به ماشة انتظار است هنوز...
12مهر89
ملول اين شبم
ملول اين شبم
با مه غليظ و نسيم سردش.
ساعت گمشدة ديدار
عهد لرزان چشمها و
دلها است.
در شب بي پنجره و آسمان و ستاره
تپش آرام زمان
عبور گه گاهي عابري است سر در گريبان.
ملول اين شبم.
12آبان89
اشتراک در:
پیامها (Atom)




