۱/۳۱/۱۳۹۷

روزهاي داغ در خيابانهاي داغتر


روزهاي داغ در خيابانهاي داغتر
(از کتاب محاکات خیابانی)
(۱)
زرهپوشها مي‌آيند،
و صف پاسداران، خيابان را مي‌آرايد.
ما با نفسي در كمين
ايستاده‌ايم.
دقيق در دقت دقيقة قيام.
شليك ها اين گونه معنا پيدا مي‌كنند.
(۲)
مثل باران
كه پر مي كند رود را
قطره قطره جمع مي شويم در تو
و موجي مي سازيم
كه ديوار همة زندانها را برمي‌كند

۱/۱۸/۱۳۹۷

خيابان! وطنم! خانة مني!


خيابان! وطنم! خانة مني!


گاه ابريشم و گاه شعله
هميشه پر از زمزمه، پر از ولوله،
بلند و جاري و سوزان،
خيابان! هاي! هاي! رود زنده و زاينده
جنگل رويان و فروزان!

تا فرياد، هزار آه،
هزار بغض، هزار خشم،
هزار مشت گره كرده
هزار خانة گر گرفته داري.
بر چهار راههايت
پرچم شاد آشناييها مي‌رقصد
و غريو ديدارهاي ميداني‌ات
سطر آخر آوارگي‌هاست
در دودها و شعله‌هاي بي پايان.

بر درها و ديوارهايت
نام بزرگ شهيدان تقسيم مي‌شود.
تو با نئونها و پولكهايت
و تابلوها و ممنوعه هايت تعريف نمي‌شوي.
تو را عابراني تعريف مي‌كنند
كه مي‌آيند،
مي‌روند،
و در تو مي‌ميرند.

گاه غميني و تنها
و گاه سرد و خالي
اما هميشه گشاده‌اي براي رهروان.
شگفتا چنان مهرباني
كه در ازدحام هم
جا داري براي پير مردي كور
تا بگذرد آرام از كناره ات.

خيابان! وطنم! خانة مني!
با ميدانها و كوچه ها و چهارراه هايت.
هربار كه گريخته ام از تعقيب جاسوسان،
آغوش گرم تو بوده است
تنها پناه امن من.

در تو زناني گمشده اند
گريخته از تحقير زن بودن؛
و مرداني
كه شجاعت را
بر سنگفرشهاي خونين تجربه كرده‌اند.

در تو زني فرياد مي‌زند
كه در اندازه هاي تن خلاصه نيست
و جرمي براي خود نمي‌بيند
اگر كه  بر تاريخ «زن» بودن بشورد
و بريزد پشيز مداحان مقام «خانواده» را
در آبريزگاهي از كلمات كپك زده.
در تو مردي مي‌غرد
كه بيش از هزار بار
به دار آويخته شد.
مردي كه مرد
اما حتي جنازه اش هم ،
هيچ شلاق به دستي را
نه فراموش كرد و نه بخشيد!
مردي كه نان خود را
با تفنگ چريكان معاوضه كرد
و برسر در خانه اش نوشت:
اين خيابان خانه من است،
همخانه‌ام با آزادي،
خانه‌ام از آن هركس كه مي‌جنگد!

خيابان!
خانة خياباني‌هاي خونين من!
در تو گلوله مي‌شكند
و توطئه فرو مي‌ريزد.
در تو، من، ما مي‌شوم؛
و ما،
من است،
دلير و بيباك
بيكرانه‌تر از رؤياي شبانه
در اين همه ستارة فروريخته در پياده روها.

25بهمن88

۱/۱۳/۱۳۹۷

اما...به پليس احترام بگذاريد!



اما...به پليس احترام بگذاريد!
به خلق قهرمان عرب ایرانی
 که علیه حاکمیت آخوندها شوریده اند

از آخوندها نترسيد!
همه مي دانند اگر قوادان زني را مي فروشند
آخوندها خدا را فروخته اند.
و در سپوزيدن يكديگر
تصوير خود از انسان را تعميم مي دهند.

از هيچ قوادي متنفر نباشيد
تا مبادا جا براي تنفر از آخوندها تنگ شود.
بايد با پرتاب تف تنفر به صورتشان
نشان داد كه بعد از آنها مي توان
 حتي جاكشها را دوست داشت.

از تجاوز هيچ شكنجه گري نترسيد!
همه مي دانند خوكهاي تحريك شده بي لگام
درهم شكستة تعريف «خود» هستند
و گرفتن انتقام بر تخت تعزير را
برترين لذت خود مي دانند.

از هيچ جاسوسي نترسيد!
قواد، زني،
و آخوند خدا را مي فروشد.
اما جاسوس انسان را.

از هيچ شاهي نترسيد
آنها در آغل دربارها
همخوابگي با مادرها شان را بارها تجربه كرده اند
و خشم سفليسي شان بر سر مردم به خشم آمدة خياباني
رعد و برقهاي «ابرمردان» بي «بر» است.

از هيچ ديكتاتور كودني نترسيد
آنان هرچند چنگ به ماه زده اند،
اما هميشه وقتي سنجاق جسارت كودكي بر بام
بادكنك قدرت را بتركاند
بهتر از هركس قيمت سوراخ موش را مي دانند.

اما ...به پليس احترام بگذاريد!
هرچند كه با باطوم و گاز اشك آور
به تظاهرات شما حمله مي كنند.
هرچند وقتي «دستور» برسد
گرازهاي وحشي را خجالت زده خشم خود مي كنند.
هرچند با تفتيش شما
احساس قدرت مي كنند.
هرچند هنگام تحقير شما،
در بازداشتگاه ها و زندانها،
ترس خود را در فريادهايشان پنهان مي كنند.
اما شما سعي كنيدحرف روزنامه ها را بپذيريد!
باور كنيد كه آنها
كودكان را از خيابان عبور مي دهند
و به پيرمردان كور كمك مي كنند
بله... اما شما
به پليس احترام بگذاريد!
و وقتي گيرشان آورديد همان كنيد
كه با آخوندها مي كنيد!

20دي91

۱۲/۲۲/۱۳۹۶

بهار آمده است



بهار آمده است
برای زندانیان سیاسی که نفس بهار در راه هستند
بهار آمده است
بهار این پرنده کوچک است
که پشت پنجره سهیل آواز می خواند
بهار این گل سرخ است
که برای خواهرم مریم و آتنا و گلرخ و زینب فرستاده ام
بهار بوسه ای است که برگونه های سعید زده ام
بهار بوسه ای که بردست و روی علی آقا زده ام
بهار این دسته گل است که به ابوالقاسم داده ام
تا بین تک به تک زندانیان تقسیم کند
و ببوسد رویشان را به جای ما.
بهار
لبخند راه راه آنان است از پشت میله ها
که به شکوفه ها سلام می کنند
و درختها را می شمارند
و دیوارها می پوسانند.
بهار آمده است
به آن نقب
به آن نور
به آن آتش در کمین نگاه کنید
بهار باور بهار است
آه بهار باور این آرزو است
که دیوارشان فرو بریزبم
و آنها را بردوش بکشیم و به خیابانها ببریم
بهار آمده است
۲۲اسفند ۹۶