۱۲/۱۴/۱۳۸۷

احساس مي كنم خدايم


احساس مي كنم زيبايم
وقتي كه از خواب برمي خيزم
و با چشمهاي كودكي نگاه مي كنم
از پنجره به كوچه.



احساس مي كنم جوانم
وقتي كه فرياد مي زنم
و آزادي
از زير پوستم فواره مي زند.

احساس مي كنم دلاورم
وقتي كه به پا مي خيزم
و مي بوسم
دستي شكسته بر قبضه را.

احساس مي كنم خدايم
وقتي كه شعر مي گويم
و دوست ندارم دوزخ را
الّا براي جلادان.

با اين همه، آه!...
احساس مي كنم دوزخم
وقتي كه مي گذرم بي تفاوت
از كنار گرسنه اي كه در اتوبوس ديده ام.


8دي87

۲ نظر:

ناشناس گفت...

دوست عزیز من سلام
شعر زیباوپر احساس و تکان دهنده ای است منوچهر مرعشی

صهبا گفت...

سلام به لطافت شعر و مقدس ابیات فکرتان
شعرتان وجدان بیدار ماندن است
آیاباید ..............
شعر روح نواز و مقدسی ببود
موفق باشی