۱/۱۳/۱۳۹۰

در كوچة شقايق



در كوچة شقايق


براي رضا كه بي صدا رفت


در كوچة شقايق


كبوترها بر شاخه نشسته اند


با پيراهن هاي سياه و چشمان پرخون.



سكوت انبوه؛


اندوه انبوه؛


انبوه انبوه.



تنها صداي گامها


و تفكر خاموش فوج سوكواران


تنها من و اين لحظه كشدار بي انتها.



ابد چه نزديك است!


و تو در پرواز آرام شبانه


چه دوري!



با تابوت غرق در ميناهاي سفيد


كبوترهاي سياه به چه فكر مي كنند؟


در آسمان پرواز؟




11فروردين90


ـAllee Des coquelicots (كوچة شقايق)نام يكي از خيابانهاي كوتاه گورستان سرژي سنت كريستف است। رضا شيرمحمدي را در آن جا به خاك سپرديم. پيش از او، خواهرانم زهره غباري و زيبا دانشور و حاج خليل رضايي ، مادر كوشالي و كاظم موسايي هم آن جا آرميده بودند.



۱/۰۷/۱۳۹۰

از بيشه هاي آسمان


از بيشه هاي آسمان

اسبي شيهه كشيد،

و درختاني از جنس تنهايي

با سايه هايي از ترديد لرزيدند।


در سكوت راه راهِ راه

مردي

شكسته در اندوه بيداري

وداع كرد با وسوسة مرموز ماندن।


با نهيب رؤياهاي يك عابد

كه خدا را مهربانتر از آسمان يافته بود

سوار اسبهاي عاصي و تشنه خواند

آوازي در سوداي درختان مدفون


। 30مهر89



۱۲/۲۶/۱۳۸۹

بهارانة من



بهارانة من

عيد نزديك است. همه به هم تبريك ميگويند. كار بدي نيست؛ هيچ ,خيلي هم خوب است.

در وبلاگها ديدم هركس به فراخور چيزي نوشته يا هديهاي به دوستانش داده است.

من هميشه در مقابل امواجي كه راه ميافتد, چه خوب وچه بد, مقاومتي دارم. قبل از همسازي و همراهي, دوست دارم درنگ كنم. اين درنگ با سؤالي همراه است: من كي ام؟ يعني كجاي موقعيت و مناسبت جديد بايد قرار بگيرم؟ در مورد عيد امسال هم وقتي امواج تبريكها را ديدم خوشحال شدم. ولي باز هم از خودم همان سؤال كردم. ياد آخرين شعري كه نوشته ام افتادم. ديدم پاسخي است به اين سؤال.
آن را به عنوان بهارانهاي از من بپذيريد

من برم

من برم.
نه بر كسي،
يا كه منبري.
كه بر شاخهاي.
براي دستي كه خدا را
در چيدن سيبي؛
و انسان را همدستي يافته است.

23اسفند89


۱۲/۲۳/۱۳۸۹

از آسماني كه بركة سيمان بود

از آسماني كه بركة سيمان بود

از آسماني كه بركة سيمان بود

شن باريد.

من ماندم؛

و انبوه بارانها و برفها و يادها،

و پنجره هاي مكرر بسته.

چشمهاي تو از همة جهان

تنها غبارها را فراموش نكرده اند.

و خاطرة خاكها و خارهاي خمار

با طعم شبانة باران

از دل من عبور مي كنند.

دل من دريا است.

از آن سوي صحراهاي سوخته،

با آسماني بازتر از خاطره ها.

با سماجت صخره اي نيم شكسته

با تپش موج ناخستة مكرر

و فروتني ساحلي فراموش شده.

دريا، بي پنجره اي از آب،

چه غمگين بود

وقتي كه وقت تنگ گريستن

جايي براي هق هق ستاره ها نمي گذاشت.

دريا موج موج سراب است بي تو!

باد

گونه هاي گر گرفته ام را برد

و من ميان شك و شكايت شسته شدم.

در سفر از خاطرة خارها

به خنكاي ديدار.

7بهمن89

۱۲/۱۴/۱۳۸۹

نجواهاي شبانه



دهگانة بيستم


نجواهاي شبانه


(1)


اين همه شادي سربسته براي چيست؟

اين همه اندوه دربسته براي كيست؟

وقتي در تو هستيم همه چيز باز است.

فريادها،

اندوهها و شاديهايمان هستند

برآمده از حنجره،

و نوك خونين انگشتهايمان.


(2)

با اندك سهمي از شاديهاي ديروز

پناهم دنج قهوه خانه‌اي است در تو.

مرا مران!

فرداي تو هميشه

زيركانه تر از شاديهاي من بوده است.


(3)

زني در تو رقصيده است.

با اندامي از باران و سنگ

و گيسواني از شب.
و مردي آواز مي‌خواند
با قامتي از صخره
براي عقابي سفيد.

(4)

گورها پر وگورستانها زياد شده‌اند.
كودكان تو هستند،
مردگاني كه پياده روهايت را پركرده‌اند.
ما شهيدان خود را مي‌جوييم
در اين شب تلخ
كه خدا گم شده است.


(5)


همسايه‌ها در خيابان
هم سايه‌اند.
در يك سايه زندگي مي‌كنند،
و در سايه‌هاي هم مي‌ميرند.


(6)

همسايه‌ام جواني بود.
از بالكن خانه‌اش
براي زناني كه در خيابان مي‌دويدند
گل مي‌انداخت.
و خود
پرنده شد
وقتي كه گلوله‌ها
بر فوج پرندگان باريدند.


(7)

خيابان!

«نه» در شب تو فرهيخته شد،

مثل خون مقتولان

كه در پياده روهايت

معناي ويژه واژه صبح را پيدا كرد.

(8)

در زير زمينهايت تنها جسدهاي خونين پنهان نيست
بشكه‌هاي باروت را
شبانه به پياده روها مي‌آوريم
تا شهيدان آسوده بخوابند.

(9)

بي واهمه از حرفهاي پر از هيچ
حنجرة من
با كوچه‌هاي تو مي‌آميزد
و سال آينده
فرزند مشتركشان را تفنگ نامگذاري مي‌كنيم.


(10)

هر درخت نام شهيدي را دارد
و پرندگان پر مي‌كنند
آسمان شهر را از نام درختان
در صبحگاهي پر از بوي باروت.

۱۲/۰۳/۱۳۸۹

سنگها و سنگواره‌هاي خياباني



دهگانة نوزدهم


سنگها و سنگواره‌هاي خياباني


(1)


سنگها، دستها،

و شالي سياه كه برچهره بسته‌ايم،

اينها ترانه‌هاي ما هستند.

سنگي در مشت،

سنگي در هوا،

سنگباراني عليه سنگسار.


(2)

ترانه‌هاي خود را مي‌خوانيم

شادتر از سنگهاي در پرواز

و بي واهمه از گلوله‌هايي كه مي‌بارند بر ما.

خاطرة روزها نوشته مي‌شود

در سنگها و دستها؛

و گلوله‌هايي كه شليك خواهيم كرد.


(3)

سنگ و رگبار به هم آميخت.

و در يك لحظة ناب،

از ميان دود،

از ميان خاك،

از ميان آه،

بهت ما به يقين تبديل شد:

زنده بوديم.


(4)

در اين خيابان پلنگ دويده.

مردي به سايه‌هاي توهم شليك كرده

و زني با فريادي بلندتر از ديوار سنگي

خود را به آتش كشيده است.

در اين خيابان است كه من غزلي نوشته‌ام...


(5)

هرسنگ گنجشكي است

فشرده در مشتي خشمگين.

قلب هراسان سنگ را

در پرواز بايد آرام كرد.


(6)

تو در ارتفاع، جاري خواهي شد

هنگام كه نام دروغين ات را

نبشته بر سنگي به زير كشيم،

و نام زني افتاده برسنگفرش را

بر ديوارة بلند آسمان حك كنيم.


(7)

به خبر رساني قطره‌اي روزنامه‌ها

يا دروغهاي تلويزيونها و راديوها نيازي نيست.

خبرها در تو دهان به دهان مي‌چرخد

و سانسور، ديوار پوكي است

كه مهيب فرو مي‌ريزد.


(8)

نه آن كه بي حرف باشم.

مثل تو كه ساكتي،

و دوست نداري ياوة تلويزيونها را

من نيز نمي‌خواهم آلوده كنم

ترانه‌هايت را.


(9)

وقتي خيابان سينه باز مي‌كند

دريا مي‌خندد.

و جنگل،

پرستاره مي‌شود.

من آن زخمم

بر سينة عقاب سپيد قله

نشسته بر گوري بي سنگ.


(10)

وقتي اولين سنگ را زديم

تنها پنج نفر بوديم.

آنها با ماشينها و كلتها و باتونهايشان پنج لشگر بودند.

در پايان خيابان،

ما پنج فوج پرنده بوديم

آنان با پنجه‌هاي خونين

پنج گلة فراري.


۱۱/۲۷/۱۳۸۹

سياست، شاعر، خيابان



دهگانة هجدهم


سياست، شاعر، خيابان


(1)


سياست، ديوانگي شاعر


در خيابان است.


بر او ببخشاييد


اگر كه تعريف شده است


در عشقها و ديوانگي هايش.


(2)


سياست ديوانگي شاعر است.


و شعر


فرياد صداقت او در خيابان؛


وقتي كه ديوانگي را ترجيح مي‌دهد


بر بلاهت ناب كور بودن


در تشخيص قرباني و جلاد.


(3)


ساده ترين كار مرور پياده روهاي تو است،


لخت و كرخت و خلوت،


بي آن كه حس كني


مرور حادثه را.


تو با شاعر همنفسي


كه نمي‌سنجد همة نفسها را


در ترازوي دقيق دروغ هاي سياست.



(4)


زياده گويي خطيبان را ببخش


و خود زياده مگو!


اين را شبانه به من گفتي


و من


در عبور شتابناك گشتها


دانستم كه شعري بايد نوشت.


(5)


شاعر به پرنده گفت


من بايد غايب باشم


در ميان كوچه‌هاي تو.


مثل عشقي كه مخفي است


و كمانه مي‌كند در لحظه‌هاي باراني.


(6)


شاعران دروغگو در تو


رسوا مي‌شوند.


و هيچ سگي به شعرهايشان ليسه نمي‌زند


كه مثل كنسروي بد بو


در زباله داني‌هايت ريخته شده.


(7)


از شاعران بزرگ آموخته‌اي


تا بيارايي كلامت را


با بيدبناني از شيدايي


و ميهمان كني در پيروزي خود


شاعران آزادي را.


(8)


آه از وقتي كه پر از پوشالي!


مثل حافظة پر از زبالة شاعري


كه دلش براي گربه‌ها مي‌سوزد


و طناب دار آويزان بر جراثقالها را نمي‌بيند.


(9)


آخوندها چه مي‌فهمند؟


بغض تو از سكوت شعر ماست


و سكوت ما


چنان بغض آلود است


كه فقط داغداران تو مي‌دانند.


(10)


جان پناهي مجوي!


در ميدان از همه سو شليك مي‌شود.


و مثل شاعري باش


كه در رگبار حادثه و كلمه


آتش در كف مي‌گيرد


و به سياست مي‌آويزد.


۱۱/۲۳/۱۳۸۹

در خياباني لبالب از سياست



دهگانة هفدهم


در خياباني

لبالب از سياست


(1)

در خياباني لبالب از سياست

زائري پر از پچپچه مي‌گريست

و نمي‌خواست فراموش كند.

باراني از يادها باريد

و من استجابت دعا را تجربه كردم.


(2)

سياست،

مي‌بلعد شعر را

مثل تو كه جمعيت را.

اما در آن سوي شما

هميشه شاعري تنها نشسته است


(3)

سياست

همان ميدان تو ست

كه نمي‌شود دورش زد.

من اما هميشه با زرهپوش شعر

از آن گذشته‌ام.


(4)

كنار جوي مي‌نشينيم.

دستمالها را خيس مي‌كنيم.

آبي به گونه‌ها ـ كه مي‌سوزندـ مي‌زنيم.

نفس تازه مي‌كنيم.

بلند مي‌شويم؛

تا بسازيم دوباره سياست جهان را.

(5)

نگاه تو جمهوري آبي هاست

و من كوچكترم از لحظه‌هاي عشق.

چگونه مي‌شود سياست را

مثل برگهاي پائيزي لگد كرد؟

و زنده شد

ميان بگو مگوهاي خيابان.

(6)

در روزي كه پيروزي نام دارد

هر گوشه‌ات دادگاهي است

تا به جاي تن فروشانِ در تو

سياستمداران را محاكمه كنند.

(7)

واي اگر كه دروغ با تو بخوابد!

نطفه‌اش در سالهاي بعد

جباري خونريز است

با عمامه‌اي سفيد يا سياه،

قداره‌اي در كف،

و ويروسي از تزوير در خون.

(8)

وقتي آخوندي را

آويخته بر درختهايت تصور كردم؛

فهميدم

دروغ نمي‌تواند با شعر بخوابد.

(9)

بويي كه ما را آلوده است
بوي دهان مرداري است وراج
كه عمامه از سر برداشته
و در اين خيابان با تو سخن گفته است.

(10)

بسوز، و نساز!
با اين ساز كه جهاني را مي‌سازد
پر وسوسه و بي حادثه.
بكوب!
بر طبلي كه نظم رقم خوردة درختان را
در سربازخانه‌ها به تمسخر مي‌گيرد.