۷/۲۳/۱۳۹۰

همسايه هاي من (قصه)


«همسايه هاي من» يكي ديگر از قصه هاي گمشده من است كه بيش از بيست و پنج سال از نوشتنش مي گذرد. آن را از دست داده بودم. بعد در يك مجموعه به حسب تصادف يافتمش. تا به حال جايي منتشر نشده است و فكر مي كنم حق داشته باشد كه از من بابت منتشر نشده اش گله كند.


همسايههاي من
در اتاق سمت راست اتاق من يك سياهپوست زندگي مي كند. مراكشي و اسمش عبدالكريم است. اين را خودش، در برخوردي كه با او داشتم گفت. تا قبل از آن، فقط هيكلش را ديده بودم. قدبلند، لاغر و استخواني. با موهاي وزوزي و ريش كم پشت كه مثل خودم دير به دير آن را مي تراشيد. اما به نظر مي رسيد آدم قوي و زورمندي باشد. يكبار كه از طبقه اول مي خواستم بالا بيايم ـ اتاق من در طبقه چهارم يك مجتمع دوازده طبقه قرار دارد ـ ديدم كه بار سنگيني را به راحتي حمل مي كرد. بعدها فهميدم كه كارتن وسايل خانگي همسايه ديگرمان بوده است.

تنها زندگي مي كند. مانند خود من اغلب روزها در خانه است. اما عصرها، بيرون مي رود. نمي دانم به كجا مي رود. ولي چند بار ساعت دو، سه بعد از نيمه شب تلوتلو خوران به در اتاق من خورده و مرا از خواب پرانده است. يكبار كه به شدت عصباني شده بودم در را باز كردم و با خشم به او گفتم چه خبرش است؟ اما او با آن قد بلند لندهورش لبخندي زد، چشمان خمارش را باز كرد و با دست سلامي داد و رد شد. خواستم يقه او را بگيرم كه ديدم آن وقت شب سروصدا مي شود و همسايه هاي ديگر هم بيدار مي شوند. با عصبانيت بيشتر در را بستم و تصميم گرفتم فردا صبح سراغش بروم. اما تا صبح ديگر خوابم نبرد.

وقتي كه بيدار شدم ساعت يازده ونيم صبح بود. آن روز مي بايست براي تمديد كارت اقامتم به پليس مراجعه مي كردم. بنابراين نهار نخورده، به سرعت صورتم را شستم و از خانه خارج شدم. اما همچنان بر سر تصميمم باقي بودم. قصد داشتم پس از بازگشت به او مراجعه كنم. همين كار را هم كردم. ساعت چهار بعدازظهر بود. مي خواستم با انگليسي دست و پا شكسته اي كه مي دانم با او حرف بزنم. اگر هم نشد با چند كلمه و جمله فرانسوي كه به تازگي ياد گرفته ام. اگر هم نشد، با ايما و اشاره به او خواهم فهماند كه شبها مواظب خودش باشد. در زدم. بار اول هيچكس جوابي نداد. بار دوم و سوم هم همينطور. فهميدم كه دير رسيده ام و طرف بيرون رفته است. عصباني تر شدم. و در حالي كه دندانهايم را به شدت به يكديگر مي فشردم، بدون آن كه لباسم را عوض كنم، روي تختخوابم افتادم. فكر مي كردم چگونه او را به دام اندازم؟ وسوسه مرموزي داشتم كه هر طور شده، حتي امشب يك طوري او را گير بياورم و حرفهايم را به او بزنم. تا شام چند ساعت وقت داشتم. از اتاقم بيرون آمدم تا در حول و حوش مجتمع خودمان قدم بزنم. تا شام چند ساعت وقت داشتم. از اتاقم بيرون آمدم تا در حول و حوش مجتمع خودمان قدم بزنم. روي نيمكت كنار جدول خيابان نشستم و در حالي كه به رفت وآمدها نگاه مي كردم منتظر آمدن او ماندم.



پيرزن هر روز ساعت پنج از دم مجتمع ما عبور مي كند. زنبيلي به دست راست دارد. قلاده سگ كوچك و پيرش را هم هميشه در دست چپ مي گيرد. آن قدر منظم است كه هر موقع او را مي بينم ياد ساعت پنج مي افتم. يكبار رفت وآمد سلانه سلانه اش را «تايم» گرفتم. تا نان فروشي سر خيابان نيمساعته مي رود. اما بازگشتش چهل دقيقه طول مي كشد. بنابراين، هر روز كه او را در حال بازگشت مي بينم، مي دانم ساعت ده دقيقه به شش است. اما امروز برخلاف هميشه ده دقيقه دير آمد. يعني درست ساعت شش بود كه از جلوي مجتمع ما رد شد. در زنبيلش مثل هميشه يك نصفه «باگت» بود و قلاده سگ پير و كم نفسش هم دست چپ.

شب همان قيافه، و سر و وضع هميشگي، را داشت. فقط دامنش را عوض كرده بود. همان عينك پنسي سفيد را به چشم، و همان كلاه كوچك دخترانه را ، كه او را مانند كودكان مي كند، به سر داشت. هر چهل پنجاه قدمي كه هم راه مي رفت يا خودش نمي كشيد و يا سگش.

مي ايستد تا نفس تازه كند. با ايستادن پير زن، سگ هم مي ايستد و پوزه بدقواره اش را بالا مي گيرد و هر دو به يكديگر نگاه مي كنند. بعد از يكي دو دقيقه چيزي به سگ مي گويد و به راه مي افتد. سگ هم سرش را به زير مي اندازد و آهسته، آهسته زمين را بو مي كشد و به دنبال پيرزن راه مي افتد. وقتي به چند قدمي من مي رسند، مي ايستند. به پيرزن و سگ نگاه مي كنم. پوزه هر دوي آنها چروكيده و آويزان است. نفس نفس زدنهاي آنها نيز مثل هم است. پاهاي كوتاه و قدمهاي كوچك هر دو آنها با يكديگر هماهنگي كامل دارد. موقع حركت، هر دو، با برداشتن پاي چپ آغاز مي كنند. و تقريباً در يك زمان از نفس مي افتند. پيرزن وقتي مي ايستد، همان طور نفس عميق مي كشد كه سگ دهانش را باز مي كند. فقط زبان پهن و لخت سگ موقع باز كردن دهان، بيرون مي آيد. اما زبان پيرزن اصلاً معلوم نيست. فقط دندانهاي سفيد و مصنوعي او معلوم مي شود. نمي دانم چه مي شود كه قلاده سگ از گردن او باز مي شود. ولي پيرزن متوجه او نمي شود و چند قدمي راه مي افتد. سگ همان طور ايستاده و با تنبلي او را نگاه مي كند. پيرزن بدون آن كه به پشت سرش نگاه كند، با سگ حرف مي زند و آهسته آهسته، مثل يك جوجه اردك، راه مي رود. وقتي پيرزن از نفس مي افتد، برمي گردد تا سگ را تماشا كند. اما قلاده روي زمين است  و سگ چهل پنجاه قدمي عقبتر ايستاده و پيرزن را نگاه مي كند. پيرزن اول متوجه مسأله نيست. قلاده را مي كشد. قلاده روي زمين كشيده مي شود. بعد از چند قدم تازه متوجه مي شود كه سگ عقب مانده است. جويده جويده و نامفهوم چيزي مي گويد. گويا در جستجوي سگ است. به مسير آمدنش كه نگاه مي كند، انگار به يك منظره دور خيره شده است. گويا سگ را نمي بيند. به سگ كه نگاه مي كنم، همين وضعيت را دارد و گويي كه چند متر جلوترش را تشخيص نمي دهد.





خسته مي شوم. هوا تاريك شده است. بلند مي شوم، دور مجتمع ساختماني مان قدمي مي زنم. و آهسته آهسته از پله ها بالا مي روم. مثل اين كه عبدالكريم فهميده مي خواهم با او صحبت كنم كه پيدايش نمي شود. فكر مي كنم اگر او را گير نياورم چه مي توانم بكنم؟ بايد به دربان يا پليس مراجعه كرد. خنده ام مي گيرد. اگر او را گير نياورم كه قضيه از اساس منتفي است. اما دلم نمي خواهد اين طوري تمام شود.

دوست دارم حداقل چند كلامي با او حرف بزنم. گذشته از اين كه چند شب از خواب بيدارم كرده است، وضعيت او كنجكاوي ام را برانگيخته. او تا آن ساعت شب كجاست و چه مي كند؟ كارش چيست؟ ولگردي مي كند يا كار؟ وقتي سر پيچ پله ها مي خواهم به طبقه سوم بروم درِ نيمه باز يكي از آپارتمانها كاملاً باز مي شود. پيرمرد درشت هيكلي كه سوار ويلچر كهنه اي است بيرون مي آيد. دندان ندارد و موهاي سفيدش بلند و ژوليده است. چيزي هاف هاف مي كند و با التماس چيزي مي خواهد. نمي دانم براي او چه مي توانم بكنم. با اشاره دست مرا به جلو مي خواند. پس از لحظه اي ترديد، جلو مي روم. پيرمرد با ويلچرش دور مي زند و مي رود توي اتاقش. من هم به دنبالش مي روم. همين كه در بسته مي شود، بوي تند ادرار، كه فضاي اتاق را پر كرده، به سرفه ام مي اندازد. پيرمرد با بي حالي چيزهايي مي بافد.

وضع اتاق به كل در هم ريخته است. اما بوي ادرار همچنان مشام را آزار مي دهد. به پاهاي پيرمرد نگاه مي كنم، مانند دو متكاي بزرگ ورم كرده، هستند. مي فهمم قادر نيست لگن ادرارش را خالي كند. لگن را از گوشه اتاق برمي دارم و در كاسه توالت خالي مي كنم. پيرمرد همچنان حرف مي زند. اما من كه نمي فهمم. آشپزخانه كوچكش را، كه در همان اتاقش قرار دارد، نشان مي دهد و با دست، به دهانش اشاره مي كند. حتماً گرسنه است. به طرف آشپزخانه مي روم. چند گوجه لهيده و كپك زده در كاسه اي روي پيشخوان است. دو سه تخم مرغ هم كنارشان. از گوجه فرنگيها مي گذرم و تخم مرغ را نيمرو مي كنم. وقتي نيمرو را در بشقاب مي گذارم و به پيرمرد مي دهم، منتظر سرد شدن آن نمي شود، همان طور داغ داغ، و با ولع آن را مي خورد. بود تند ادرار باز هم به سرفه ام مي اندازد. درست كه دقت مي كنم، شلوار پيرمرد خيس خيس است.





مثل يك نعش روي تختخوابم مي افتم. سرم به شدت درد گرفته است. حوصله ندارم بلند شوم و مسكني بخورم. حتي اندكي از درد سرم لذت مي برم. نهار نخورده ام و اشتهاي شام هم ندارم. عوض كردن شلوار پيرمرد حسابي خسته ام كرده است. هيكل سنگينش را نمي توانست تكان بدهد. اصلاً تمايلي هم به عوض كردن شلوارش نداشت.

او را، به ناچار روي رختخوابش، درازكش خواباندم و بعد شلوارش را عوض كردم. بعد هم پاهاي ورم كرده و كلفتش را نيم ساعتي مالش دادم. پيرمرد مرتب حرف مي زد، گاهي با خودش بود و گاهي مخاطبش من بودم. اما هيچ چيز از حرفهاي او سر در نياوردم. پاهايش را كه مالش مي دادم، احساس لذت مي كرد. بعد از مدتي تقريباً از حال رفت. و چند لحظه بعد خرناسه اش بلند شد.

بلند مي شوم تا دوش بگيرم. احساس مي كنم تمام بدنم تاول زده است. دست به هر جاي بدنم مي گذارم، به شدت مي سوزد. آب سرد را تا آخر باز مي كنم و زير آن مي ايستم. سردم مي شود و فك پاييني ام شروع مي كند به لرزيدن. حوله را به خود مي پيچم و مدتي در وسط اتاق سرِ پا مي ايستم.

از پنجره به بيرون نگاه مي كنم.

خيابان خلوت است. در حياط مجتمع ساختماني هم چراغها روشن است ولي كسي رفت وآمد نمي كند. چشمم به نيمكتي كه روي آن نشسته بودم، مي افتد. براي يك لحظه به نظرم مي رسد كه پيرزن با سگش همانجا مجسمه شده اند. اما به زودي مي فهمم كه چشمم سياهي مي رود. بدون اين كه لباس بپوشم، حوله را به دور بدنم مي پيچم و دمر در رختخوابم مي افتم.





با صداي كليدي كه در قفل اتاقم مي چرخد، از خواب بيدار مي شوم. ساعت چهار صبح است. عبدالكريم است. با عجله حوله را كه از رويم به كناري افتاده به خود مي پيچم و به دم در مي روم. كليدي در قفل درِ اتاقم، بدون آن كه آن را باز كند، مي چرخد. صداي آهسته و نامفهوم زني از پشت در به گوش مي رسد. زمزمه گنگي هم همراه آن است. درست كه دقت مي كنم، دو صدا را تشخيص مي دهم. زمزمه از آنِِ مرديست كه آهنگي را زير لب مي خواند. در را باز مي كنم. تا مي خواهم ببينم چه خبر است، دختر چاق و چله اي با فشار مي آيد تو. فكر مي كند خودش در را باز كرده است. پشت سر او هم جوان قدبلند و گردن كلفتي كه مشغول زمزمه است، شانه به ديوار مي زند و به داخل مي آيد.

دختر را مي شناسم. مهاجر ترك است و در اتاق روبه رويي ما منزل دارد. در يك سوپرماركت بزرگ كار مي كند. اما جوان را تاكنون نديده ام. دختر تا من را حوله به خود پيچيده مي بيند، «اوه» بلندي مي كشد و عقب مي نشيند. جوان هم تازه متوجه من مي شود. مستي از كله اش مي پرد. جا مي خورد و از دختر چيزي مي پرسد. دختر سرش را به شدت تكان مي دهد مي گويد«نو ـ نو No،No». جوان قدمي به سويم برمي دارد و مي خواهد يقه ام را بگيرد. كلمه «الغ» را از بين كلماتش مي فهمم. ديوانه مي شوم و حوله را ول كرده و با جوان دست به يقه مي شوم. حوله به زمين مي افتد. جوان چنگ در موهايم مي اندازد و سرم را محكم به ديوار مي كوبد. زورم به او نمي رسد. دختر در اين فاصله به اتاقم نگاه مي كند. شانس مي آورم كه زود متوجه مي شود. بلافاصله برمي گردد و به پسر چيزي مي گويد، و شروع به عذرخواهي مي كند. جوان هم موهاي سرم را ول مي كند و طلبكارانه و ناراضي بيرون مي رود. بدون آن كه به حرفهاي دختر گوش بدهم، حوله ام را از روي زمين برمي دارم و به خودم مي پيچم.

در بسته مي شود و صداي خنده شان را از پشت در مي شنوم. در رختخوابم مي افتم و تا صبح خوابم نمي برد. ولي از عبدالكريم خبري نمي شود.





بعدازظهر كه از خواب بلند مي شوم به شدت كوفته هستم. تمام سنگيني مجتمع ساختماني را روي سينه ام احساس مي كنم. از شدت گرسنگي دلم درد گرفته است. تكه ناني برمي دارم و از در بيرون مي زنم. نمي توانم در خانه بمانم. از وسط پله ها برمي گردم. دوربين كوچكم را برمي دارم. به جنگل خلوتي، كه به تازگي در دو سه كيلومتري مجتمع يافته ام، مي روم. اگر به آنجا برسم آرامش بيشتري خواهم يافت. تابه حال چند بار آزمايش كرده ام. دوربين را هم به همين منظور از فروشگاه بزرگي بلند كرده ام.

وقتي از مجتمع فاصله مي گيرم و در خيابان خاكي و همواري كه به جنگل مي رسد، مي افتم، انگار سايه سنگين يك شبح از رويم برداشته مي شود. خود را سبك مي يابم. از همانجا به مجتمع بزرگي كه در يكي از لانه زنبورهايش خانه دارم، نگاه مي كنم. در غروب جلوه بيشتري دارد. هر چه سعي مي كنم خاطرات ديروز را فراموش كنم، نمي شود يك به يك از جلوي چشمم رژه مي روند. زن جواني كه در اداره پليس آدامس مي جويد و پشت دستگاه نشسته بود و شناسنامه ام را مي خواست. عبدالكريم، پيرزن با سگش، پيرمرد، دختر مهاجر ترك كه با جوان نره غولي به اتاقم آمدند، از تصوير خودم در لحظه اي كه جوان چنگ در موهايم كرده و سرم را به ديوار چسبانده بود چندشم مي شود.

برمي گردم دوباره به مجتمع نگاه مي كنم. اندكي كوچك شده است. با دوربينم نگاهش مي كنم. يكباره وحشتم مي گيرد. به سرعت برمي گردم و به سمت جنگل مي روم. آرزو مي كنم كه ديگر به مجتمع برنگردم. حيف كه نمي شود در چادري داخل همين جنگل زندگي كرد. ديگر از همسايه ها خبري نيست. ميان درختهاي بلوط، علفهاي هرزه و خرگوشها و حشره ها. چه خوب بود اگر آدم زبان حيوانات را هم مي دانست. خوش به حال حضرت سليمان. اما اين خيلي رومانتيك است. مگر مي شود، در قرن بيستم، توي جنگل زندگي كرد؟ آن هم آدمي مثل من. اين چه مرضي است كه من گرفته ام؟ چرا نتوانستم در پاريس هم زندگي كنم؟ گيرم كه ايران نمي شد. مي گرفتند مي بردندت اوين يا مجبور بودي توي جبهه ها روي مين بروي. اما پاريس كه از اين حرفها خبري نبود. برادرم چقدر اصرار كرد كه پيش او بمانم. به درستي نمي دانم چرا نتوانستم آنجا هم دوام بياورم. او كه با من كاري نداشت. كار خودش را مي كرد. هفته اي يكي دو شب هم به من سر مي زد. اما فرداي هر شب كه مي آمد، حالم خراب مي شد. مثل ديوانه ها مي شدم. اين اواخر تب و لرز مي گرفتم. بيست و چهار ساعت يك ريز مي لرزيدم. تا مي آمدم خوب شوم، باز برادرم مي آمد. ديگر طاقت ديدن آدمها را نداشتم. از همه ايرانيها فرار مي كردم. براي همين هم به اينجا آمدم. آمدم جايي كه حتي يك ايراني هم نباشد. دوست ندارم اصلاً فارسي حرف بزنم. از هر كه هم فارسي حرف بزند، مي ترسم. نه نمي ترسم. احساسي دارم كه نمي توانم به زبان بياورم. فقط مي دانم راحت نيستم. قلبم مي گيرد. ولي اينجا هم كه آرام نشدم، فكر مي كردم اينجا مسأله حل است. پس بايد چيز ديگري باشد. راستي چرا بقيه مهاجرها، از سياه هاي آفريقايي گرفته تا عربهاي الجزايري و مراكشي تا پاكستانيها و بنگاليها و هنديها اين طور نيستند؟ تمام مشكلشان اين است كه پايشان به يك كشور اروپايي برسد. بعد هم كاري گير مي آورند و راحت زندگي مي كنند. چطور است كه اين را از عبدالكريم بپرسم؟ عوض اين كه با او دعوا كنم. بروم با او دوست شوم. ببينم كارش چيست؟ شايد براي من هم كار گير بياورد. با او به سر كار مي روم و با او برمي گردم.





از صداي سوتش او را مي شناسم. خودش است. عبدالكريم. ولي زودتر از موقعي كه انتظارش را داشتم، بازگشته. براي همين هم من كاملاً نتوانسته ام اتاقم را جمع و جور كنم. بلند مي شوم و قبل از آن كه در آپارتمانش را باز كند، مي روم جلويش مي ايستم. مست مست است. كلاه شاپوي مشكي گردي به دست دارد. يك گل سرخ كوچك مصنوعي هم بر روي آن زده است. پيراهن بنفش تندي پوشيده. با آن لنگهاي باريك و درازش بايد خم شود تا سوراخ كليد را پيدا كند. جلو مي روم و لبخند مي زنم. ابتدا متوجه نمي شود. ولي وقتي مي بيندم ابروهايش را بالا مي كشد، چشمش بازتر مي شود، آروغ بلندي مي زند و با دست جواب سلامم را مي دهد. به فرانسه از او مي پرسم انگليسي مي داند؟ مي گويد نه. با فرانسه دست و پا شكسته و غلط غلوط مي گويم سر شب يك نفر به سراغش آمده بود. تعجب مي كند و حواسش جمع مي شود. مي فهمم كه تيرم به هدف خورده است. مي پرسد طرف دختر بود؟ مي گويم بله... با تعجب مي گويد دختر؟ دستپاچه مي شوم و مي گويم نه، نه، يعني بله، بله، ببخشيد. من فرانسه بلد نيستم. يعني پسر بود. نمي دانم شايد دختر بود. خنده اش مي گيرد. پوزخندي مي زند و مي گويد كسي را نمي شناسد. با دست اشاره مي كنم و او را به اتاقم مي خوانم. بعد هم منتظر نمي مانم و با اشاره به او مي فهمانم كه طرف دختر بوده است.

وقتي به اتاقم وارد مي شوم، با او دست مي دهم و خودم را معرفي مي كنم. او هم اسمش را مي گويد. با تعجب از رفتار غيرعادي من روي تنها صندلي اتاقم مي نشيند. براي او شربت مي آورم. خوشبختانه آن قدر مست است كه زود تسليم مي شود. مقداري شيرين زباني مي كنم و با اشاره به او مي فهمانم كه دختري بسيار زيبا، با موهاي بلند و بور به سراغش آمده بود. احوالش را پرسيده و رفته است. وقتي به آشپزخانه مي روم كه چاي بريزم او بلند مي شود، تلو تلو مي خورد و مي گويد كه چنين كسي را نمي شناسد. بعد هم راهش را مي گيرد و مي رود.



از اين كه نتوانستم او را رام كنم، به شدت دلخورم. اما به صورت شديدتري تحريك شده ام تا باب دوستي را با او بازكنم. بايد كلك تازه اي بزنم. هر چه فكر مي كنم، چيزي به نظرم نمي رسد. اصلاً فكر نمي كردم دروغي را كه مي گويم، نگيرد. فردا شب باز هم مي روم سراغش. به او مي گويم كه باز هم دختر قدبلند مو بور به سراغش آمده. اين بار حتماً سر صحبت باز مي شود. اما شب جلويش را نمي گيرم. مست است و نمي فهمد. بايد قبل از بيرون رفتن او بروم به سراغش. بنابراين فردا نمي شود. بايد بگذارم پس فردا بروم سراغش. اما پس فردا هم كه اداره پليس كار دارم، بايد شناسنامه ام را براي تكميل مدارك مربوط به پناهندگي به آنجا ببرم. اگر اين طور بشود، قضيه خيلي عقب مي افتد. تا نزديكيهاي صبح در اين باره فكر مي كنم. وقتي هم كه خوابم مي برد، در خواب همه اش شبح عبدالكريم را مي بينم.

ظهر گذشته است كه از خواب بيدار مي شوم. هنوز نهار را نخورده ام كه در مي زنند. وقتي در را باز مي كنم، با كمال تعجب عبدالكريم را مي بينم. لبخند مي زند و به عربي مي گويد «السلام عليكم» نمي دانم چه مي گويد. شوكه شده ام. او را به اتاقم دعوت مي كنم. تند تند حرف مي زند. ولي چيزي از حرفهايش سر در نمي آورم. مي آيد تو و مثل خودم شروع مي كند با اشاره حرف زدن. مي فهمم كه درباره دختر قد بلند مو بور است. بعد هم روي يك تكه كاغذ آدرسش را مي نويسد و مي گويد كه به سر كار مي رود. مي فهمم كه بايد آدرس را به دختر بدهم. از اين كه آدرسش را به دست آورده ام، خوشحال مي شوم. مي خواهم چيزي بگويم كه بلند مي شود و مي فهماند ديرش شده.



در يك نمايشگاه بزرگ كار مي كند. نمايشگاه وسط شهر است. بايد با اتوبوس رفت. در كاغذي كه براي دختر نوشته فقط آدرس و ساعت كارش را نوشته است. نوع كارش معلوم نيست. يكساعت بعد از او، حركت مي كنم. بعد از مدتها به شهر مي روم.

دلِ خوشي از اتوبوس سوار شدن ندارم. ولي هر طور شده تحمل مي كنم و بدون دردسر نمايشگاه را پيدا مي كنم. نمايشگاه نسبتاً شلوغ است. جلوي هر غرفه تعدادي تماشاچي ايستاده اند. اما من به هيچ كدام، نگاه هم نمي كنم. از يك راهنما آدرس غرفه لوازم برقي را مي گيرم. انتهاي محوطه قرار دارد. شماره غرفه اي را كه داده است، مربوط به جايي است كه در نبش ضلع انتهايي نمايشگاه قرار مي گيرد. با احتياط به غرفه نزديك مي شوم. مواظب هستم كه غافلگير نشوم. آنجا چه بايد بكنم؟ نمي دانم. شايد لازم شود به مدير غرفه مراجعه كنم و بگويم عبدالكريم را مي خواهم.

جلوي غرفه شلوغتر از بقيه غرفه هاست. از دور صداي موزيك تندي مي آيد. پنج شش بچه جلوي «سن» ميكروفوني گذاشته اند و دختر نيمه عرياني كه موهايش را تيغ تيغي آرايش كرده است آواز مي خواند. مردي خوش لباس در كنار او ايستاده است. وقتي آواز دختر تمام مي شود، مرد پشت ميكروفون قرار مي گيرد و با چرب زباني چيزهايي مي گويد و با دست به اشياء غرفه اشاره مي كند. بعد از توضيحات مرد باز هم موزيك تندي شروع مي شود. يك دختر فليپيني به وسط سن مي آيد و شروع به رقص عجيب و غريبي مي كند. دختري هم كه قبلاً آواز مي خواند، به ميدان مي آيد و مثل دختر فيليپيني مي رقصد. دستهايش را به شدت مي لرزاند و با حركات مقطع مي شكند و بالا و پايين مي پرند. هر چند يكبار هم «قيه» مي كشند و بالا مي پرند و با زانو به زمين مي خورند. سمت چپ «سن» سياهپوستي به صورت مجسمه، بدون حركت ايستاده است. كلاه شاپويي به سر دارد و هر چند يكبار فقط سرش را بدون آن كه بدنش تكان بخورد، از گردن حركت مي دهد و روي شانه چپ يا راستش مي گذارد. يكي دو تا از بچه ها از پايين او را نگاه مي كنند و مي خندند. درست كه نگاه مي كنم، او را مي شناسم. عبدالكريم است. جلوتر مي روم. عبدالكريم اصلاً تكان نمي خورد. فقط سرش مي جنبد. وقتي هم به حالت عادي برمي گردد، دو چشم بزرگش را به چپ و راست حركت مي دهد. اما باز هم بدنش كوچكترين تكاني نمي خورد.

رقص تمام شده است و مرد خوش لباس شروع به تبليغ جنسهاي غرفه مي كند. اين بار از پشت صحنه زني كه لباس خانگي پوشيده و پيش بندي بسته است، يك جاروي برفي را به وسط سن مي آورد. مرد شيوه كار و مزاياي آن را توضيح مي دهد و با هر قسمت از هر حرف او، زن عمل مي كند. يكبار جارو روشن مي شود. يكبار كيسه مخصوص آن را در مي آورد و به تماشاچيان نشان مي دهد. از آنها مي گذرم و روبه روي عبدالكريم قرار مي گيرم. هر چند من را مي بيند، اما كوچكترين عكس العملي نشان نمي دهد. همان طور مثل مجسمه ها ايستاده است. چشمش به من مي افتد. اما باز هم فقط سرش را از گردن اين طرف و آن طرف مي كند. سينه به سينه اش مي ايستم و مي گويم «عبدالكريم» اما باز هيچ نمي گويد. از او مي پرسم مرا مي شناسد؟ همسايه اش هستم. اما باز چيزي نمي گويد. يقه اش را محكم مي گيرم و چند بار فرياد مي زنم «عبدالكريم، عبدالكريم، من همسايه ات هستم. مرا نميشناسي؟» به جاي جواب زبان بزرگش را بيرون مي آورد يك چشمش را مي بندد. بچه ها و زنها و مردها دورمان جمع مي شوند و مرد خوش لباس حرفهايش را قطع مي كند. عبدالكريم را به شدت به عقب هل مي دهم. دو قدمي به عقب مي رود. به شكل مسخره اي خود را به زمين مي زند. مانند چارلي چاپلين بلند مي شود و گرد لباس و كلاهش را مي تكاند. بچه ها قاه قاه مي خندند.

فردا صبح، اول شناسنامه ام را در جيبم مي گذارم. اسبابهايم را جمع مي كنم تا به پاريس برگردم.



14|7|64




۷/۱۲/۱۳۹۰

تنهاتر از آن كلاغ سوكوار



تنهاتر از آن كلاغ سوكوار...

نسيم بر زخم مي وزد،

در حوصله هاي تنگ.

اين تاولي كه بر پوست مي‌رويد،

در ثانيه هاي زهر،

مي رويد، مي رويد بر دست و چشم و قلب.



سلام اي مرگ!

كه مثل مزمزة صبحگاه سرد

در چشم سربي آسمان ماسيده اي.



تلختر از روز، مطرودتر از اين خيابان تنها

در بوي تند خفگي

تكرار آوازه خواني غريبم

با سازي كه در بغض خود

شكسته است.



تنهاتر از آن كلاغ سوكوارم

نشسته برتير برق.

حيران ابديتي بي خورشيد

با دقايقي منجمد

در مرزهاي نامحسوس بودن و نابودن



اي شكوه در خون نشسته،

 به خاك رفته، از آسمان سرزده

اي تلاطم آرامش يافته

 ديري است كه ديگر

در ماه به دنبال تو نيستم.



سلام اي صبح التهاب

اي لحظه هاي تلخ جاودانگي

در روز پر نشاط ماندني.

2دي89


۷/۰۶/۱۳۹۰

فرزندم! من مادر كوشالي هستم! (در سالگرد مادر)


فرزندم!  من مادر كوشالي هستم

(تلخيص يك مصاحبة تلويزيوني)



يادآوري: يك سال از پرواز مادر گذشت. مادري كه شير بود و شير پرورد و خودش هم شيرانه جنگيد و شيرانه مرد.

هميشه وقتي مي ديدمش محو محبتهايش مي شدم. به قدري مهربان بود كه آدم فكر مي كرد از بچگي با او بزرگ شده است. بعد كه بيشتر با او حشر و نشر پيدا كردم ديدم اين مهرباني از بزرگي روح او است. او به راستي انساني بزرگ بود و من كه بسيار با او نشست و برخاست داشتم اين واقعيت را به صورت بسيار ملموسي احساس مي كردم.

مادر به واقع شير جنگنده اي بود كه قبل از هرچيز مبارزه و مجاهدت را انتخاب كرده بود. وقتي هم مي گويم انتخاب منظورم اين است كه روزمره دست در جيب مي كرد و بها را مي پرداخت. يك روز با فدا كردن چند عزيز دلبندش و يك بار در كنار فرزندان رزمنده اش در شهرها و كوهها و ارتش آزاديبخش و يك بار حاضر در پاريس و شهرهاي اروپا. مادر در هرجا كه جمعي از هموطنان بود و مقاومتي و اعتراضي  حضور داشت. لبخندش از آن هرآن كسي بود كه دلش براي مقاومت و فرزندان مجاهد و مبارزش مي تپيد. خانه اش خانه همه آنان بود كه دلي در گرو آزادي داشتند و آغوشش بر روي همه آناني باز بود كه دردي داشتند و جوياي محبتي بودند.

به هرحال يكي از روزهاي دشوار سال گذشته روزي بود كه به ما خبر دادند مادر در بيمارستان است و ما دانستيم كه كار از كار گذشته و دكترها گفتند كاري از دستشان برنمي آيد. روي تخت بيمارستان وقتي ديدمش همان جنگندگي بيداري را داشت. انگار نه انگار كه بيهوش است و هرگز هم به هوش نخواهد آمد. من هم اصلا دلم نمي خواست اين را باور كنم كه مادر ديگر صدايم نمي كند و از خاطراتش برايم نمي گويد. فقط چند لحظه طاقت آوردم به چهره اش نگاه كنم و از اتاقش زدم بيرون. بعد يكي دو سه روزي كار تمام شد. رفتيم خانه اش را جمع و جور كنيم. همه جاي خانه بوي او را داشت. يكي از سخت ترين كارهايي بود كه طي سالهاي اخير كرده ام. به هرحال يادش به خير. كه نه تنها مادر كه آموزگار خوبي بود.

همچنين در سال 1382 مصاحبه اي داشتم با مادر كوشالي كه در دو برنامه تلويزيوني پخش شد. پارسال آن مصاحبه را خلاصه و مدون و منتشر كردم كه در زير مي خوانيدش. حرفهاي مادري است كه هميشه در قلب ما زنده خواهد بود.
 

به نام خدا، به نام آزادي، به نام مردم ايران ، به نام ارتش آزاديبخش، فرزندم!  من مادر كوشالي هستم. چهار پسرم را از دست داده‌ام. يكي هم عروسم به نام عصمت شريعتي. و يكي هم منوچهر بزرگ بشر كه پسر خواهرم بود.

 اولين پسرم علا بود. من از طريق اين پسرم با سازمان آشنا شدم . خودم هيچ آشنايي با سازمان نداشتم. اين پسر وقتي اولين بار به دانشگاه تهران رفت با سازمان آشنا شد. يك سالي طول نكشيد كه او را از دانشگاه اخراج كردند. بعد آمد رفت در دانشگاه عالي ورزش. او با اخلاق بسيار خوبي كه داشت با من حرف مي زد. شبها با من صحبت مي كرد. در رابطه با سازمان حرف مي زد. براي اولين بار اين علا بود كه از بچه ها و  از مسعود صحبت كرد. او من را با سازمان آشنا كرد، بعد مسئولم شد و من خيلي خوشحال شده بودم. ولي علا تنها پسرم نبود، دوستم بود، رفيقم بود، همدمم  بود ، مونسم بود، همه چيزم بود من خودم را آماده كردم براي اين كه راهش را انتخاب كنم، خودش هم مسئولم شد. چيزهايي هم كه گفته است هنوز در ذهنم است. هنوز هم بعد از اين  همه سال دارم با بچه هاي مجاهدم زندگي مي كنم. با آنها هستم، كار مي كنم، حرفهاي علا توي مغزم است.

من آن زمان در تعجب بودم كه چطور شد؟ در رشته قبلي اش با معدل خوب قبول شد ؟  بعد رفت توي تيم فوتبال كه باز هم برايم تعجب آور بود. همه اش توي فكرش بودم. سالهاي بعد فهميدم كه چرا از اين دانشگاه به اين دانشگاه رفته و چرا به اين تيم هاي فوتبال رفته است.  او مدتي در تيم دارايي بود. بعد رفت تيم سپيد رود در رشت. ...

در سالهاي 56ـ57 فعاليتهاي بسيار گسترده اي داشت. در لاهيجان همه مي دانستند او فعال است. حتي مرتجعان هم مي دانستند. او در راهپيماييها شركت مي كرد. ما هم با او بوديم. با ساواكيها درگير مي شد. چند بار ساواك ريخت توي خانه ما. يكبار صبح زود بود. از در و ديوار ريختند توي خانه. تا گفتم چه خبر است مرا كوباندند به ديوار. چادرم از سرم افتاد. با قنداق تفنگ زدند به پهلويم. مي خواستند خفه ام كنند. بعد رفتند. مدتي بعد علا برگشت. گفت مامان خيلي خوب كاري كردي مقاومت كردي.

من با بچه هايم در راهپيمايي شركت مي كردم. ده نفر، ده نفر مردم را مي آورديم توي خانه مان غذا مي داديم كمك مي كرديم اين ها را اين دزدان انقلاب هم مي دانند. من را مي شناسند. بچه هاي من را مي شناسند. راستي خودشان كجا بودند؟

بعد از اين كه اين خميني ضحاك آمد بچه ها نتوانستند مدت زيادي كار كنند. همه اش به زد و خورد گذشت. علا و ساير بچه هايم از اول با سازمان بودند. فالانژها مي آمدند و مي زدند و مي بردند. ولي همان موقع هم علا احترام زيادي حتي بين مرتجعان داشت. به او چيزي نمي گفتند. بعد از انقلاب مقدار زيادي اسلحه در ميان مردم پخش شده بود. يكبار چون مي دانستند كه مردم علا را خيلي دوست دارند او  را خواستند كه به مردم بگوييد اسلحه را به مسجد بدهند .

علا خيلي با مردم مي جوشيد. بيشتر وقتها به كوره پزخانه ها مي رفت. با كارگران بود. به روستاها مي رفت. با مادران ميليشيا رفت و آمد مي كرد.  خانه اين مي رفت، خانه آن مي رفت سر مي زد و محبوبيت زيادي نزد مردم داشت.

در جريان انتخابات مجلس، او كانديداي سازمان بود. يك روز آمد در مسجد جامع لاهيجان سخنراني كرد. من خودم هم همان جا بودم. آن جا رو به جمعيت فرياد زد : مردم من يك مجاهد خلقم! مي خواهيد رأي بدهيد يا ندهيد. عده اي آمدند فرياد زدند و دست خودشان را بريدند گفت علا با خون خودمان به تو راي مي دهيم و دادند. راي خيلي زيادي آورد. مردم در چهارده ، رودبنه،  پاشاكي همه به او رأي دادند. ولي خميني نخواست كه از مجاهدين كسي به مجلس برود. خودتان كه بهتر مي دانيد.



بعد از 30خرداد و عهدي كه با علا بستم

بعد از 30خرداد من ديگر از بچه ها خبر نداشتم. مخفي بودم. حكم دستگيري من را داده بودند. من هم با بچه ها در خانه هاي تيمي كار مي كردم. در خيابانها با بچه ها كار مي كردم. در ماشينها با بچه ها كار مي كردم. خودم يك طرف مخفي شدم، بچه هايم يك طرف. هيچ خبري نداشتيم از هم. فقط يك روز علا من را ديد. گفت مادر من آمده ام تو را ببينم. دست كرد جيبش هفت تيرش را بيرون آورد.  گفت خميني آن طرف ، ما اين طرف. مامان ما از خميني جدا شديم. حواست باشد. بغلش كردم. بوسيدمش ، لبش را بوسيدم ، آب دهانش آمد به لبم. اين وداع 5دقيقه بيشتر نشد و فقط سفارش كرد كه سازمان و مسعود را فراموش نكني. برگشتم گفتم پسرم اگر طناب دار به گردنم بيفتد هرگز سازمان و مسعود را فراموش نخواهم كرد. اين عهدي بود كه من با علا بستم.

او رفته بود به مشهد. سازمان منتقلش كرده بود مشهد. آنجا هم دستگير شد. بچه هاي مشهد كه زندان بودند آمدند براي من از علا صحبت كردند. بچه ها خواسته بودند كه مادر را بياوريد پيش ما. من به مشهد رفتم. بچه ها آمدند من را بردند، رفتيم توي يك خانه اي و قرار بود علا بيايد آن جا. ولي نشد. دو روز بعد علا دستگير شد. او را بردند شكنجه گاه چالوس. بعد بردند گيلان دادگاهي كردند و در دي ماه اعدامش كردند.

دي ماه سال60 مسئولم به من گفت مادر شما يك سري به خانواده شريعتي بزن. به سرعت رفتم رضا شهر در پشت كوه سنگي مشهد.  خانه پدر و مادر عصمت آنجا بود. وارد كه شدم ديدم دم در ماشين زياد است. همه سياهپوش، دم در ايستاده بودند.  فوري فهميدم. ديدم مادر عصمت دارد جيغ و داد مي كشد. خيلي ابراز ناراحتي مي كرد و  مي گفت «علا»ي من را كشتند و... تا من را ديد، به او گفتم خانم علا پسر من است. شكر كه پسرم با يزيد بيعت نكرد. با حسين بيعت كرد. مادر عصمت خيلي اظهار ناراحتي مي كرد. مي گفت شاه، علي من را كشت و خميني هم «علا»ي من را كشت. رفتم دستم را گذاشتم روي سينه اش، سوره والعصر را خواندم. برگشتم بروم، باز  با صداي بلند گفتم: پسرم شيرم را به تو حلال كردم، با حسين بيعت كردي. يك سري فالانژها نشسته بودند افتادند دنبالم. داشتند من را تعقيب مي كردند. داغ علا يك طرف تعقيب اينها يك طرف. حواسم سر جايش نبود. آمدم از خيابان رد بشوم يك موتوري به من زد و چند متر پرتم كرد. سرم  و پايم خورد به جدول خيابان و شكست.  ولي بلند شدم. پاسداران آمدند گفتند چي شده؟ گفتم هيچي. نمي توانستم بگويم. گفتم هيچي ام نشده. يك اتوبوسي آمد، آمدم توي آن بنشينم خونم از سرم ريخت. ديدم توي اتوبوس هم نمي توانم بروم. با چه مكافاتي رفتم به خيابان نادري. آنجا يك پايگاه داشتيم. بچه ها را كه ديدم گفتند چه خبر از علا؟ گفتم خدايا اين قرباني را از من قبول بكن، راضي ام به رضاي خدا. اين را كه گفتم بچه ها همه فهميدند.

اين تصور را كرده بودم كه يك  روز علا را از دست بدهم؟ بله بله، خودش گفته بود برايم. مي فهميدم كه يك روز از دستش خواهم داد. خودش بارها به من گفت: مادر نگاه كن! ممكن است ما نباشيم، 4تا فرزندت از دست بروند، ثروت و مال و زندگي ات برود، همه چيزت برود. مريض مي شوي. تبعيد مي روي. مادر همه چيز مي شوي. اين را دارم اول از همه به تو مي گويم. بعد مي گفت از مسعود كناره گيري نكن! اين پسر من را تعليم مي داد. هميشه مي گفت مي گفت راه ما را بايد ادامه بدهي. با بچه هاي مجاهد هستي بايد اين كار، اين كار، اين كار را بكني. اين است كه هنوز هم كه با فرزندان مجاهدم كار مي كنم ياد علا مي افتم. و حرفهايش ذهنم را مي گيرد. چون گفتم كه مسئولم بود، دوستم بود، رفيقم بود، قلبم بود. به خاطر همين است كه خودم را تا پاي جان در ركاب همين رهبري، مسعود و مريم عزيزم، هستم و خواهم هم بود و تا پاي جان هم كار خواهم كرد.

بعد نادر افشار مسئول مشهد بود. من با او در مشهد ماندم. يك روز يك برادري در خيابان بهشتي تير خورد. ما آنجا يك خانه اي داشتيم. آمديم برادر را برداشتيم آورديم خانه. بيست و چهار ساعت بيشتر طول نكشيد. با امكانات كمي  كه داشتيم فردا ساعت هفت صبح آن برادر در بغلم فوت كرد. فكرم اين بود كه چكار بكنم؟ دو سه تا از بچه كوچولوهايي كه پدر مادرشان شهيد شده بودند آنها را هم سر پرستي مي كردم. نتوانستم به كسي تحويل بدهم. چون آن موقع خيلي ضربه خورده بوديم. بچه ها را بالا گذاشتم. فكر كردم اين برادر جوان را چه كارش بكنم؟ به ذهنم رسيد كه او را همين جا توي خانه دفن بكنم.  يك سر، آن بچه ها بودند كه بايد به آنها رسيدگي مي كردم، و يك سر بايد به اين كار مي رسيدم. ديدم هيچ جايي ندارم جز يك زير زمين. يك بيلچه باغباني داشتم. يك مقداري لوله هاي آب را گذاشتم توي زير زمين و زمين را خيس كردم. با بيلچه زمين را كندم. خيلي سخت بود. تا زمين را كندم آن بچه ها هم در بالا جيغ و داد مي كردند. بالاخره قبر را كندم. آن برادر را آن جا دفن كردم. چيزي به جز يك چادر سفيد نداشتم. يك انگشتر عقيق دستم بود. با سنگ انگشتر را شكاندم. عقيق را زير لبش گذاشتم. براي اين كه بعد از انقلاب با كمك اين عقيق سازمان پيدايش بكند. خدا مي داند و شهيدان مجاهدين مي دانند من چي كشيدم. ماشاالله چه قدي داشت. اول سرش را گرفتم. پايش را گرفتم. چادر را پيچيدم به جسد خونينش. البته شهيد چيزي نمي خواست. ولي من هم توانش را نداشتم. بعد از دفن فكر كردم چكارش بكنم؟ يك زيلويي بود آوردم رويش گذاشتم. بعد يك كمد آهني بود آن را هم گذاشتم رويش. ديگر جاني براي من نمانده بود. خيلي برايم سخت بود. ياد همه شهدا مي افتادم و خودم را تطبيق مي دادم. در لحظه اي كه جسد را در خاك مي گذاشتم همه اش ياد بچه هاي خودم بودم. مي دانستم بچه هايم به اين سرنوشت دچار مي شوند. همه اش در مغزم اين 4تا پسرم بود كه الان رفتند ؟ هستند؟ چه شدند

نجم الدين و كمال الدين و شمس الدين هم بعد از علا، فعال شدند.

نجم الدين زمان شاه، دانشجوي حقوق بود. در سال57 رفت قم ميان طلبه ها براي تبليغ ميان آنها. همان زمان يك سخنراني دو آتشه در لنگرود داشت. بعد دستگيرش كردند و دادگاهش توي لاهيجان بود. مردم جمع شدند. من هم رفتم. گفته بودند بايد وثيقه بگذاريم تا آزاد بشود. و تا آخر سال57 توي زندان بود. وقتي هم آخوندها دستگيرش كردند زير شكنجه به شهادت رسيد.

كمال الدين هم خيلي فعال بود. 25سال داشت. در دانشگاه تبريز دانشجوي رشته ادبيات بود. هركدامشان قبول شدند در دانشگاه نمي ماندند كمال الدين به شهرهاي مختلف مي رفت. اصلا از او خبر نداشتم. ولي شنيدم او را بردند توي دادگاه، به او گفتند كمال كوتاه بيا تا آزادت كنيم. گفت نه! هرگز! ما انقلاب كرديم، شما دزد انقلاب هستيد. بعد به بازجويش گفته بود هفت تيرت را بده تا بزنم به مغز خميني. همين جواب كفايتش بود. خيلي شجاع بود. معروف بود. مردم هم خيلي دوستش داشتند. در 21آبان به شهادت رسيد 

شمس الدين 12رياضي بود. 17 سالش بود. يك ميليشياي آتشين بود. آخر فاز سياسي خانه تيمي داشتند. مي آمد خانه. هندوانه قاچ قاچ مي كرد مي گذاشت توي كيسه نايلون از پشت بامهاي همسايه ها مي رفت خودش را به بچه ها مي رساند. از آن طرف مي آمد پرده نويسي مي كرد ديوار ها را مي نوشت. از اين كارها مي كرد. در فاز نظامي من از دستگيري اش خبر نداشتم. جاي ديگري بودم كه او دستگير شد و خبر نداشتم.

شمس و كمال  وقتي شهيد شدند من از طريق سازمان خبردار شدم.

علا با عصمت شريعتي ازدواج كرد. 6ماه بيشتر با هم نماندند. آن 6ماه هم با هم نبودند. يك طرف او بود، يك طرف ديگر عصمت. بعد علا دوم دي شهيد شد، و 8اسفند عصمت شهيد شد. عصمت در تهران دستگير شده و در اوين بود. من يك خانه اي بودم. عصمت يك خانه ديگر. بچه ها عصمت را آوردند او را براي آخرين بار ديدم. بعد از دستگيري عصمت را خيلي شكنجه كردند. عسگراولادي رفته بود به استاد محمدتقي شريعتي گفته بود: من مي خواستم نوه ات را آزاد كنم ولي نوه ات خيلي هتاك بود. هيچ كي جرات نداشت جلويش برود. هرچه خواستيم تبرئه اش بكنيم نشد. عسگراولادي به استاد شريعتي گفته بود در 19بهمن وقتي جسد موسي و اشرف را آوردند نشان زندانيها دادند، عصمت تا وارد شده و جسدها را ديد سلام نظامي داد. همين كه آمدند او را بگيرند عصمت پريد به سمت آخوند گيلاني. زد و خورد شد و پاسداران او را گرفتند بردند بعد زير شكنجه از بين رفت.

منوچهر بزرگ بشر يكي ديگر از شهيدان خاندان ماست. پسر خواهرم است. دانشجو بود ، در تهران در خانه هاي تيمي دستگير شد. هفت سال در زندان خميني بود. در قزلحصار و اوين و گوهردشت بود. بعد از فروغ جاويدان، در جريان قتل عام زندانيان سياسي شهيدش كردند. اين پسر تمام شكنجه ها را اين پسر تحمل كرد. يك بار  لاجوردي لعنتي از خانواده اش خواسته بود كه به او بگويند توبه كند. يكي از اعضاي خانواده اش رفته بود زندان گفته بود منوچهر بس است ديگر و او هم جواب داده بود: برو از خاله ام كه الان در پاريس است خجالت بكش. بعد گفته بود ديگر هم ملاقات من نيا! او همه مواضع سازمان را تاييد كرده بود. براي همين هم  در اولين دسته اعداميها قرار گرفت. اين منوچهر براي من خيلي عزيز است. عكسهايش را پيش عكس پسرهايم گذاشته ام. خيلي برايم عزيز است. هفت سال زندان و شكنجه را تحمل كرد

من مشهد بودم. از مشهد آمدم تهران تا اين كه سال 63 آمدم تركيه و از آن جا به اينجا. الان هم با سازمان مي گذرانم. با بچه ها مي گذرانم. خيلي هم خوبم. هميشه از خدا مي خواهم بيشتر من را نيرو بدهد، فعاليت من را بيشتر بكند كه بتوانم راهم را ادامه دهم. من در همه تظاهرات ها شركت مي كنم. در در كنفرانسها شركت مي كنم. مثلا اين عكس مال رم است. در رم رفته بوديم جلو سازمان ملل نشسته بوديم. اين عكسها هم در كپنهاك گرفته شده. در آنجا يك خبرنگاري آمد گفت من يك سوال دارم گفت از ته دلت حرف بزن. وقتي 4بچه ات شهيد از مسعود و مريم بيزار نشدي؟ گفتم نه بيشتر از همه چيز به اينها علاقه دارم بچه هاي من آنها را دوست داشتند. مسعود و مريم هيچ كس را به زور نمي كشند بياورند. همه به دلخواه خودشان مي آيند، من مادر را مي بيني؟ به دلخواه خودم به مسعود علاقه دارم...

۶/۲۹/۱۳۹۰

پائيزانه سفر





پائيزانة سفر











براي تلاشهاي قدر ناشناختة خواهر مريم


رودي از معناي سفر
با تكه هاي تن
و پر از پاره هاي روح
جاري در رگهاي آبي ابر...

چه بوده اي؟
چه بوده اي زير اين گنبد مرمرين
كه مينايش را از سفره هاي آب آورده اند
و چيستي؟
وقتي كه عبور مي كني
با قايقي از كاغذ و اشك و رؤيا
در مه صبحگاهي خيال...

فصل پيش رو
با كدام دغدغة ناباورانه
رنگ خورده است كه اين چنين
كاهلانه به سر وقت قمريها رفته است؟

مرا اي جادوي پائيزي رنگها
از اين ملال روزها
و تشويش لحظه هاي بي رنگ
به ديدار پرندگاني ببر
كه آواز تشنگي شان را
با دهاني خونين خوانده اند.

هرذره ات زنده در دقيقه اي دور
هر تار ريشه ات
افشان در خاكي كهن,
و هر شاخه ات
رو به روي صبحي سرد
با ادامه اي در آواز چكاوك
تا فردايي نشسته در خانة پائيزي انتظار.

معناي سفري!
هربار,
برآمده از نازكاي حسي گنگ
و گمشده در خنكاي خوابي تابستاني تمام شده.

۶/۲۳/۱۳۹۰

طلوع در بامدادان غياب


طلوع در بامدادان غياب

براي حنيف‌نژاد به پاس خانه مشتركي

كه برايمان ساخت

و اشرفيها، و همة مجاهديني

كه خانة سرفرازي مسعود را پاس مي دارند

از بت گذشت، مردي در سايه نشسته

هلاك عشق و بوسه زنان خاكپاي صداقت

تا زاده شويم

هنگام طلوع بامدادان غياب

در سبد ابريشمين رؤياها

و باغهايي بسازيم از زيتون

با نهرهايي پر از شير و عسل.

در دورترين مرزهاي ممنوع

سالهاي داغ جبر

رنگي از هميشگي داشت.

و بهشتهاي تباه با رايحه سرد خاكستر انتظارشان

ما را از شادي براي يكديگر محروم مي كرد.

فرخنده شب، مبارك سحري!

وقتي كه يگانه با كوچكترين ذرة خود

در دورترين كهكشانهاي فراموش شده

چشم گشوديم بر صبحهاي هميشه گريز‌پاي عدالت

بر آغاز انسان در فرداي شكفتن.

مردي كه با قامت صلابت، از بت گذشت

خاري درشت در گلو داشت و با خود گفت:

«چه فرخنده صبحي، مبارك سحري،!

در اين شامهاي بغض

در اين شامهاي گرسنگي»

و صدايش از صبح خونين تيرباران گذشت.

از آغاز آن دقيقة دير

تا هنوز رستاخيز دوبارة انسان

سهممان زاده شدن شد

در زايش دردناك بصيرتهاي دشوار.

روز روان

و شبهاي لزج سرد

و رسوب زهر و شك و آه

در نسوج استخوانهايي كه جوان ناشده

پير مي شدند.

تاريخ،

گنجشكي ست پرگو بر صنوبري آرام

كه با حنجره‌اي از نور صبحگاهي

تكرار مي‌كند روز را

در آستانه تكثير ستاره.

از رنج تا رنج

از ستم تا كنده و ساطور

تا ميرغضب و گشتاپو و پاسدار

تاريخ آغاز شده ما رويش كلام بود

رو در روي تهاجم ملخ

و گسترش موريانه و كژدم.

از رسول تا رسول

تاريخ ما با آن عاصي رانده آغاز شد

با تسخري بر بهشت جاهلانة ممنوعه‌هاي جبر

و برسر نهادن ديهيم فخر آوارگي كوليان

در تبعيدگاه هميشگي زميني آگاه.

تاريخ ما آغاز شد

نوشته بر برگي هديه كبوتري در كشتي سرگشتگيها

از پس توفاني كه دريا را خشكاند

و زمين اشكبار خونين‌تر شد از چشمان نوح.

تاريخ ما، زيبايي يوسف بود و صبر «ايوب»

شوريده بر «اين چنين»ي جهاني مرده

با زخمهايي ناسور در روان «چرا»هاي بي‌پايان.

تاريخ ما، شيفتگي آن دوستِ دوست بود

نهاده كارد برگلوي دردانة جوان

تاريخ ما، تاريخ ارتداد تلخ بود

در پرستش گوساله‌اي از تبار فراعنه

تاريخ ما را چوبدستي چوپاني رقم زد

كه افعيان رنگ شده فرعون را بلعيد.

تاريخ ما

عروج مهربان جذاميان بود

از دره‌هاي تنهايي و طرد

و در شبي كه برصليب رفت

دستانش را آن چنان بي‌دريغ نثار كرد

كه خطابه لعنتش را در جلجتا.

تاريخ ما شروع بذر بود در نهانخانة خاك،

آغاز قناري

برشاخة تردي كه نمي شكست.

تاريخ ما رويش شاداب دستي بود

كه محمدبرآن بوسه زد

و ما اميان به مكتب نرفته و خط ناننوشته

در بعثتي از كلمات گمشده

آموختيم چگونه رقم زنيم فرداي انسان را

بر آن جريده ماندگار كه حافظ گفت.

تاريخ ما نگاه طربناك عشق شد

مجلل تر از همة كاخهاي شاهانه

به خاك و انسان.

با او تاريخ تماشا آغاز شد

و ما روز را با سينه‌اي ديگر تنفس كرديم.

وقتي كه مي‌آمد

هر شب

در چشمهايش يك كهكشان شهاب مي روئيد

و از سرانگشتانش

ستاره هاي يقين.به آسمان پر مي كشبد.

چون خاطره اي از خوبي در حافظة رفاقت آمد.

و روزي كه رفت

اتحاد سكه و بلاهت

و تباني خنجر و حجره ما را سر بريد.

در سايه،

يا ميدان

و يا محراب

همنشين چاه و بغض و تنهايي شديم

تف كرده بر صورت بي‌سيرت جهان

و در ظهري عطشان

تاريخ،

هيهات ما شد

وقتي كه تيري برگلوي خشك كودكان نشست

و ما بي‌دريغ و درنگ ادامة دام را تن نداديم.

آه اي زيباترين فرزند ما!

در چاه همچنان پنهان بمان!

در غياب تو و انسان و خدا

روايت هزار توي خيانت باقي است

ما عهد ثبت تاريخ خود را

بر برگهاي خوني درختان نوشته ايم.

بر دار مرديم هربار.

و در هنگامة بي وقفة قتل عامها،

از بلخ تا بغداد

و از ختن تا غرناطه.

دوباره زاده شديم

در تقاطع نغمه‌هاي ناشنيده گم در دهليزهاي قرون.

در سالهاي غياب

تاريخ ما تاريخ قبايل دريايي ملخ شد.

با توحش خونريز صحرا

ظهور اجنه در خيابانهاي پر نئون

دوالپايي مفتخوار،ريشويي بي‌ريشه

كه از هرتار ريشش

طنابي ساخت براي دارهاي خياباني.

يابويي كه بوي ادرارش در پاي تنديس آزادي

گلهاي ميدانهاي شهر را مي‌پژمرد

و شكم بادكرده پسرانش

انبان گوشت آهوان است و كرمهاي زندة گوشتخوار

وبايي منتشر در بادهاي موذي

با صورتكي از كينه و آهك

تفي عفوني برصورت كودكان گرسنه

و مشتي خاردار بر سينة زنان مطرود.

تاريخ ما سفليس شاه بود

و ايدز آخوند.

تكيه بر ابريشم خار،

بر خار ايام راه مي دوم

بر راه مانده‌ام هر دقيقة زشت

و بر دار ديده‌ام

برق بينايي برادرم را

و اين زن خواهر من است

با رنج مضاعف زن بودن

در تلواره‌هاي كوچك سنگ

اين زن كه خون آلود مي‌گريد،خواهر من است!

اينك اين تن

اينك اين قلب پاره پارة صبوريها

و جرعه هاي جاري درد

در صبحهاي تيرباران

و ساعات بي‌منتهاي شلاق

نسلي با ممنوعه‌هايي از چشم و زبان.

و تكرار حكايتهاي فراموش شده خنجر و خيانت

در سطر سطر مرگهاي دشوار پرنده.

من ايستاده‌ام در قيامت هول

پيچيده در بوريا و نفت

با لبخندي بر بلاهت دقايق ماندگار

و بي‌نياز از رستن از كفري كه بر پيشاني دارم

از تخيل داغ آتش

در جدال خونين صبح و زنجير و دخمه مي‌گويم.

اينك تو و اين قلب پاره پارة صبوريها

اينك تو و اين سينه ستبر فردا

من از تعقيب انسان

در گريوه زمان آمده‌ام

و با همين پاي تاول زدة چاك چاك

گذشته‌ام از سنگلاخ شيشه با براده‌هاي نفرت

من در شامگاه توفان نمكهاي توطئه

‌ در چشم تابناكي ستاره‌هاي دور حاضر بوده ام.

و در صبحهاي ناباوري ديده ام

پرواز زني بي پروا را در آسمانهاي زميني

كه نترسيد از نگاه سفيهانة نرينگاني كف برلب.

من ديده‌ام زني را پاكيزه‌تر از برفهاي زمستاني

با گرماي تابستانيِ نگاهي معصوم

و شوريده بر رجم عاطفه

در جوال ديرينه خانواده مقدس.

بايگاني نشده‌ام در پرونده هاي سوخته يك شهر

نامم را بخوان هنوز

در فهرست كتابهايي ممنوع

در فصل فصل شرح مصيبت

در سطر سطر تلاش پروانه براي سوختن.

آغاز شده‌ام

شكفته در بادها و صبحها و عطرها

در صلابت تصميم ابر براي باريدن

و رود براي جاري ماندن

و انسان براي آغاز شدن.

دريا از عدالت نمي‌داند

آسمان ستاره را نمي‌شناسد

زمين مرا به ياد نمي‌آورد

اما من در رگهايي آغاز شده‌ام

كه دريا و آسمان و زمين را در خود دارند

من در تو آغاز شده‌ام

در نسل زيباي ماندگاري طلوع كرده‌ام

بي‌غروبي كه برايم تقدير كرده بودند.

5شهريور86