۳/۲۴/۱۳۹۹

مرجان چگونه مرجان شد؟

مرجان چگونه مرجان شد؟

کاظم مصطفوی

 

صادقانه بگویم از وسعت بازتاب پرکشیدن خانم مرجان شگفت زده هستم. پیش از این می دانستم که او یکی از محبوب ترین هنرمندان مردمی معاصر است. علاوه بر این در سالهایی که با مقاومت بود این بختیاری را داشتم که هربار می دیدمش با او و فریدون عزیز گپی داشته باشم و از نظراتش استفاده کنم. در خلال همین گفتگوها بود که می دیدم با زنی بسیار مصمم و فروتن روبه رو هستم که بی هیچ چشمداشتی تمام سرمایه هنری خودش را برای مقاومت در طبق اخلاص گذاشته است. مصاحبت های من با خانم مرجان، و دوست عزیزم فریدون، بسیاری موارد به وضعیت هنر و به ویژه فیلم و سینما در زمان شاه کشیده می شد. و درست در همین جا بود که من به عمق شخصیت با صلابت خانم مرجان می رسیدم. یک بار برایم گفت من هنرپیشگی را به خاطر این کنار گذاشتم که شاهد بسیاری «بی شخصیتی»ها بودم. و من دریافتم که تغییر سمت او از بازیگری به خوانندگی بی حکمت نبوده است. همچنین از گفته ها و دریافتهایش می فهمیدم که هنر را تجارت نمی داند و قبل از هرچیز به اصالت فرهنگی آن پایبند است. وقتی دربارة «فروشندگان هنر» و تاجران حقیر فرهنگ و سینما صحبت می کرد کاملا مشخص بود که به جوهره ای دست یافته که او را از وسوسة‌ نام و بازار رهانیده است.

روشن بود که او در چه فرهنگی به کار مشغول بوده است. برای من هم بسیار جالب بود که یک بازیگر سینمای زمان شاه به مقاومت، که فرهنگی کاملا متفاوت با فرهنگ زمان شاه دارد، پیوسته است. عجیب تر این بود که بعدها در سالهای تبعیدش در آمریکا چگونه در برابر امواج عرضه و تقاضای هنر تاجرانه ایستاده است. یکبار برایم تعریف کرد که زمانی حتی برای پرداخت اجاره خانه مسکونی اش با فریدون تحت فشار بوده است. بعد از بحث با فریدون به او گفته بود تسلیم پیشنهادهای آن چنانی نخواهد شد و تأکید کرده بود که «حداکثر این است که می رویم در یک کاراوان زندگی می کنیم». و شگفتا از این عزم راسخ که به واقع به همة‌ ارزشهای آن چنانی تف کرده است. این روحیه و عملکرد، به واقع درخشان و تحسین انگیز بود. به خصوص که اگر به یاد بیاوریم مرجان زنی بود که حداقل به لحاظ مالی وضعیتی بسیار مرفه داشت و رسیدن به رفاه و ثروت بیشتر هم به واقع برایش کاری نداشت. اما او زنی بود عبور کرده از این زیورها و به عرفانی عمیق رسیده بود که مرا همیشه به درنگ و تحسین وا می داشت.

هربار که او را می دیدم از او و فریدون گله می کردم که چرا خاطراتش از زندان را نمی نویسد. به او قول می دادم اگر بنویسد من در تدوین و نگارشش کمک خواهم کرد. به آنها می گفتم شما به عنوان دو هنرمند جامعة ایرانی دو ویژگی دارید که هیچ بازیگر و فیلمساز دیگری ندارد. اول این که در متن فرهنگ شاهی بوده اید و اشراف بسیار زیادی به پیدا و پنهان آن زمان دارید. دوم این که با مجاهدین بوده اید و از نزدیک ما را شناخته اید. بنابراین یقین دارم که برداشتهایی دارید که بسیار بکر و ناگفته است. او هم با مهربانی همیشگی اش همیشه می پذیرفت و البته تن زد و گذشت که امیدوارم فریدون نوشتن این خاطرات را در ردیف کارهای خود بگذارد.

یکی دیگر از موضوعات ثابت گفتگوهای من با خانم مرجان و فریدون خاطرات زندان آنها بود. مرجان با فروتنی عجیبی از کودکان زندانی در زندان و زنان مجاهد می گفت. نکته های بسیاری می گفت که کسی نمی دانست و خبر نداشت. و او با احساس و دیدی عمیق آنها را دیده بود و به یاد داشت.

بعدها و به ویژه بعد از پر کشیدنش به صحبتهای دیگران درباره او توجه کردم. همه بدون استثنا می گفتند که از خود، و مقاومتش، بسیار کم گفته است و هرچه را که دیده گفته یا نوشته خاطراتی است از دیگران. این نشانه فروتنی بسیار عمیق و حاکی از قلبی رئوف بود. اما من هرگز این سؤال به ذهنم خطور نکرد که به واقع چه شد که مرجان، مرجان شد؟ مرجان از مجاهدین چه دیده بود؟ خودش گفته است که تا زمان انقلاب ضدسلطنتی روحیه ای مردمی ولی غیر سیاسی داشت. برایم از خصوصیت برجستة مردمی فردین، همکار و همبازی بسیاری از فیلمهایش، می گفت و من می فهمیدم که خودش چقدر مردم دوست بوده است. اما این روحیه در جریان انقلاب ضدسلطنتی محتوایی سیاسی یافت. و بعد در اندک مدتی به هواداری از سازمان منتهی شد. اما تا این جای قضیه بسیاری مانند او بودند. در حالی که رابطة او با مجاهدین غنای بیشتری داشت. من به دنبال علت تغییر کیفی رابطة مرجان با مجاهدین بودم. چه چیزی از مجاهدین دیده بود که  او را این چنین شیفتة‌ آنان کرد که البته برایش بسیار پرهزینه بود؟

خاطرات خواهران زندانی ام که با او در یک بند بوده اند برایم بسیار راهگشا و درس آموز بود. یکی از خواهرانم گفت: «وقتی که برای اولین بار او را به میان آوردند و ما او را دیدیم هرگز برایم فراموش شدنی نیست. ما اغلب زنان جوان و حتی نوجوانی بودیم که تجربة‌ سیاسی زیادی نداشتیم. اما از یک فرهنگ عمیق مجاهدی برآمده بودیم. فرهنگی که بزرگترین مرزبندی خود را با ارتجاع مذهبی حاکم کرده بود. اما خانم مرجان برای ما یک نفر جدید و یک تجربه جدید بود. او یک هنرمند شناخته شده بود. چرا دستگیرش کرده بودند و چه جرمی مرتکب شده بود؟» این نکته واقعیت بسیار روشنی است. خواهر دیگری گفت:‌ «علت پیوند عمیق ما با خانم مرجان این بود که  او به خوبی دشمن را شناخته بود. عمق متعفن ارتجاع مذهبی را خوب درک کرده بود و حالا در برابر جمع ما که قرار گرفته بود عمق پاکبازی زنانی را می دید. می دید که همین زنان مجاهد در مبارزه با ارتجاع مذهبی و شکنجه گران هیچ تردیدی نداشتند و از بذل هیچ داشته ای دریغ نکرده بودند». و خواهر دیگری گفت:‌ «برخی از ما نوجوانانی بی تجربه بودیم. اما خواهران ما به رغم همة‌ بی تجربگی با شجاعت تمام و با پاکبازی خارج از تصوری در برابر دژخیمان ایستاده بودند. عده ای اعدام شده بودند و عده ای با بدنی مجروح و تنی نحیف ادامه می دادند. در میان ما همچنین مادرانی بودند که با فرزندان شیرخوار خود در بند به سر می بردند. گاه می شد که فریاد گریه نوزادان که از گرسنگی به فغان آمده بودند خواب از چشم ما می ربود. بسیاری از کودکان همراه مادران شان لباس برای تعویض نداشتند. و ما از لباسهای خود برایشان کهنه و لباس تهیه می کردیم. با سابیدن استخوانی که در میان غذایمان بود سوزنی می ساختیم و لباسی نو برای نوزادان اسیر می ساختیم. و خانم مرجان همه این ها را می دید. می دید که ما با وجود این که مذهبی بودیم از جنم و جنس دیگری از دژخیمان هستیم». این حرفها مرا گام به گام به یک واقعیت سرسخت و بسیار عمیق راهنمایی کرد. یادم می آید که یک بار از او نام فامیلش را پرسیدم و او گفت که «صافی ضمیر» است. یعنی که نهادی زلال دارد. او به واقع ضمیری پاک و نهادی روشن داشت. دریافتم او به واقع پاک بود که پاکی زنان مجاهد اسیر را خوب دریافته بود. خواهر دیگری ریشه بسیار عمیق پیوند مرجان با مجاهدین را گفت:‌ «برجسته ترین ویژگی مرجان برای ما زنان مجاهد اسیر آموزش پذیری او بود. با این که تجربیات بسیاری از جامعه داشت به واقع با فروتنی حیرت انگیزی از زنان مجاهد می آموخت و متقابلا به ما درس انسان شناسی می داد». همبند دیگرش گفت: «مثل همة ما که قبل از زندان انسانی بودیم و بعد از دیدن جنایات آخوندها در زندانها صیقل خوردیم و زنانی با آگاهی و عزم استوار شدیم، مرجان هم قبل از زندان و بعد از زندانش به واقع دو مرجان متفاوت بود. مرجانی در مداری بسیار بالاتر و قوی تر». این حرف برای من بسیار تکان دهنده بود. راه به علت انسان شدن بیشتر انسانهایی بردم که در زیر شکنجه و رو در رویی با دژخیمان از خود انسان دیگری می ساختند. یادم آمد خانم مرجان یک بار در مصاحبه ای گفت وقتی دستگیر شد تصمیم گرفت هیچ وقت نگرید. و فقط و فقط روز جدایی اش از همبندانش بود که نتوانست و با اشک و آه از آنها جدا شد.

همة‌ خاطرات خواهرانم از خانم مرجان و صحبتهای رو در روی خودم با او مرا به این واقعیت سرسخت رساند که علت اصلی پیوند او با مجاهدین دیدن خواهران مجاهد ما در زندان بود. او در زندان زن مجاهدی را دید که هرچند در اسارت بود اما با همة‌ انواع زنان دیگری که می شناخت فرق داشت. او زنی را دید که دیگر فرد نبود. یک جریان عمیق ایدئولوژیک و انقلابی بود. او تولد یک نسل و موجودیت زن انقلابی جدیدی را به چشم دید که به معنای واقعی قبل از آن در جامعه وجود نداشت. او تولد موجود جدیدی را به چشم دید که در بلوغ خودش به خواهر مریم رسید.

پاکی طینت و صافی ضمیرش از او نیز انسانی ساخت که گفت «با شما هستم اگرچه، چون شبنمي درباغ گلي، به وسعت ايران عزيز».

 

 

 

۳/۰۱/۱۳۹۹

ماه در ماه در ماه

ماه در ماه در ماه

ماه در ماه در ماه
گل در گل در گل
شب در شب در شب
من در تو، تو در ما، ما در ماه

برخیز و ایستاده بمیر
وقتی که تمام ابرها بی باران هستند
و کلام در کویر کوری می خشکد
من باید بگویم و تو باید بخوانی.

برخیز و بخوان!
تا همة ستارگان گمشده پیدا شنوند
و ماهی های کور ببینند
و گدایان گرسنه درکنار خیابانها سیر شوند.

برقص!بی هراس از ممنوعه ها
دستهای تو برای رقص هستند
همچنان که چشمهای من برای دیدن
و دستم برای نوشتن شعرهای ممنوع.

پرندة‌ من!
با بالهایی از خاکستر
و شراره هایی از آرزو
در آسمانی پرواز کن که سپیده هایش در راه است.
۹اردیبهشت۹

۲/۱۰/۱۳۹۹

کلام آخر


کلام آخر
برای سهیل عربی
وزندانیان مظلومی که
 در زندان همچنان ایستاده اند
هرگز خیانت نکرده ام،
به چشمانم که حادثه را دیده اند.

چشمانم را به در آورید!
و لبانم را
که بوسیده ام برادران تشنه ام را بسوزانید!
من به آن چه که دیده ام، به آن چه کرده ام
هرگز خیانت نمی کنم.

عشق من همیشه بی واهمه
از شیخان و همزاد ابلیسان بوده است
و در تنگنای حادثة‌ مقدر
تماشاچی مرعوب مصیبت نبوده ام.

مرا مثل کسی بسوزانید
در ثانیه حریق پیراهنش را به باد سپرد
و عریان تر از تمام درختان پائیزی ایستاده مرد
مرا مثال جانانی بردار کنید
که لبخند را فراموش نکردند در سپیدة دار

می دانم!
می دانم که خدا نمی پذیرد بغض مرا
که جان نهاده ام در گذرگاه زمان
برای جانانی که به من آموخت
با درخت و آسمان و ابر سخن بگویم
و دوست بدارم آن کس را جانانی دارد.
فروردین۹۹

تصنیفی بخوان برای پلنگ



تصنیفی بخوان برای پلنگ
تصنیفی بخوان برای آن پلنگ
که جاپای خونین اش در خیابان دیده می شود
و برفهای ترس
ذوب شده اند در بامداد راهی که رفته است.
۹اردیهشت ۹۹

۲/۰۵/۱۳۹۹

در تیارت ماست خوری کریم شیره‌ای های عاقا چه می‌گذرد؟

در تیارت ماست خوری کریم شیره‌ای های عاقا چه می‌گذرد؟


قاعده مسابقه فرح انگیز ماست خوری بر این است که دستها را از پشت ببندند و صورتها را در کاسه ماست فرو کنند. هرکس که زودتر ماستش تمام شود و به کاسه لیسی افتد برنده مسابقه است. این برنامه از جمله «تیارت»های دوران قجری است. و قاعدتا اگر کریم شیره‌ای دلقک دربار ناصرالدین شاه هم در این مراسم «شادی افزا» حضور داشت نکاتی را درباره «عذر بدتر از گناه» که به جناب ناصرالدین شاه گفته بود تکرار می‌کرد.
حالا، بعد از گذشت این همه سال و سپری شدن عصر قاجار و پهلوی، خامنه‌ای به فکر راه انداختن یک تیارت جدید ماست خوری افتاده و کریم شیره‌ای های خود را هم جمع کرده تا حرفهای گنده گنده مثلا تحقیقی و علمی بزنند و برای توجیه درماندگی عاقا دلیل بتراشند.
قضیه این است که کفگیر عاقا بدجوری به ته دیگ خورده. از آن طرف مجاهدینی که هنوز بعد از پنجاه و پنج سال «گروهک» هستند و از توفانهای قتل عامهای متعدد شاه و خمینی جان سالم به در برده‌اند. آنها با موشکهای حاج قاسم و لشگر کشی های جواد مالکی و هادی عامری هم از بین نرفته‌اند. درست برعکس دارند روز به روز بیشتر اوج می‌گیرند. پس مقام معظم دست به دامن چند نعش تعزیه شده و هی سیخ به نقاط مختلف بدن آنها فرو می‌کند تا بلکه خبری بشود و امان از یک نفس! هرچه هست عفونت پراکنی است و مضحکه سازی.
چندی پیش یک مرده سیاسی که به اعتراف خودش از سال پنجاه آرد مبارزاتی خود را بیخته و الکش را هم آویزان کرده بود به میدان آورده شد تا زمان بازیافته و خاطرات خودش را بنویسد. اما خاطرات تبدیل به یک عقده گشایی دیر یافته شد. ردیف کردن مشتی دروغ و دغل و تهمت کینه ورزانه دردی نه از مقام عظما و نه از نویسنده‌ای که این بار نقش کریم شیره‌ای دربار عاقا را بازی می‌کرد دوا نکرد. خاطرات بهمن بازرگانی شد ادعا نامه علیه هرگونه مبارزه، هرگونه تشکل و هرگونه فداکاری و استواری. این بود که به فرموده عاقا حاج آقا علوی جلسات متعدد برای تبلیغ و معرفی کتاب ایشان راه انداخت. و یکباره کشف شد که جناب نویسنده خاطرات کتابی نوشته است که بیشتر از یک کتاب است!‌ همانطور که «همینگوی بیشتر از یک آدم است» (نشریه بخارا دی ۱۳۹۷) حالا این «کتاب بیشتر از یک کتاب» چه پیام نوینی داشته و چه کشف تازه‌ای کرده؟ مجاهدینی که حنیف نژاد بنیان گذارد

۱۲/۲۳/۱۳۹۸

آشغال فروشی در بازار آن سید اسمال و «بنجل فروشی» این یکی اسمال در مهستان



آشغال فروشی در بازار آن سید اسمال
و «بنجل فروشی» این یکی اسمال در مهستان

وقتی از قول آقای اسماعیل نوری‌علا خواندم : «بعد از 40 سال ملت ایران ضرر کرده، شکنجه شده و... تازه بخواهد بیاید آقای خامنه‌ای را بردارد خانم مریم رجوی را بگذارد سر جایش؟ آن وقت باید به عقل این ملت شک کرد و گفت خلایق هر چه لایق». بی اغراق شوکه شدم. دو باره و سه باره خواندم و باز هم قانع نشدم. رفتم نوار صحبتهای آقای نوری‌علا را در گفتگو با شهرام همایون شنیدم و دریافتم متأسفانه درست خوانده و شنیده‌ام.
این تأسف بابت دیدی که ایشان نسبت به مجاهدین دارد، یا به تازگی یافته است، نبود. بالاخره ایشان، هم مثل بقیه، آزادند تا هر برداشتی نسبت به مجاهدین داشته باشد. و چه کاری بی هزینه‌تر و البته پر درآمدتر از فحش دادن به مجاهدین؟ تأسف من از بابت شک ایشان به عقل ملت و تعبیر «خلایق هرچه لایق» بود.
مگر قرار نبود سوکولار دموکرات باشیم؟ این کجای دموکراسی است که اگر روزی برخلاف خواستة ما ملتی تصميم گرفت «آقاي خامنه‌ای را بردارد و خانم مریم رجوی را بگذارد سر جایش» بايد به عقل آن شك كرد و بعد هم این چنین توهین‌آمیز و از دماغ فیل افتاده، که خلایق را هرچه لایق، بارش کرد؟ آیا نوری‌علا معنای حرفی را که زده است می‌داند؟ بعید می‌دانم. شعور کسی که دکترای سیاسی‌اش را از دانشگاه لندن گرفته و كرسي پرطمطراق سوکولاریسم را در سکوی سیاست برای خود رزور کرده است باید قاعدتا بیش از اینها باشد. پس  بهتر نیست بگوییم با داشتن چنین روشنفکران بی بو و بی خاصیتی جمیع حضرات را هر چه لایق؟
رفیقی دارم که رفیق گرمابه و گلستانم است. هروقت دلم می‌گیرد به «سوپر آقا» سری می‌زنیم و قهوه‌ای همدیگر را میهمان می‌کنیم و گپی می‌زنیم. او صریح‌تر و کج خلق‌تر از من است. این بار که دلم گرفته بود رفتم دیدم قبل از من آمده و قهوه هم سفارش داده. تا من را دید پرسید تازه چي خوانده‌ام؟  گفتم آق اسمال نوری‌علا قرار بود فقط درس سکولاریسم آن هم با چاشنی دموکراسی بدهد ولی یادش رفته و نگران است مبادا ملت ايران عقل خود را از دست بدهد و خامنه‌اي را بردارد و خانم رجوي را جايش بگذارد!
رفيقم این بار برخلاف همیشه با طمأنیه نگاهی به من کرد و قهوه‌اش را سر کشید و گفت:‌ تو مثل این که یادت رفته این بابا کی بوده و از کجا به این جا رسیده است! بعد یک باره من را برداشت چهل پنجاه سال به عقب برد. به زمان شاه و فعالیت‌های روشنفکری در همان ایام.