۳/۰۱/۱۳۹۹

ماه در ماه در ماه

ماه در ماه در ماه

ماه در ماه در ماه
گل در گل در گل
شب در شب در شب
من در تو، تو در ما، ما در ماه

برخیز و ایستاده بمیر
وقتی که تمام ابرها بی باران هستند
و کلام در کویر کوری می خشکد
من باید بگویم و تو باید بخوانی.

برخیز و بخوان!
تا همة ستارگان گمشده پیدا شنوند
و ماهی های کور ببینند
و گدایان گرسنه درکنار خیابانها سیر شوند.

برقص!بی هراس از ممنوعه ها
دستهای تو برای رقص هستند
همچنان که چشمهای من برای دیدن
و دستم برای نوشتن شعرهای ممنوع.

پرندة‌ من!
با بالهایی از خاکستر
و شراره هایی از آرزو
در آسمانی پرواز کن که سپیده هایش در راه است.
۹اردیبهشت۹

۲/۱۰/۱۳۹۹

کلام آخر


کلام آخر
برای سهیل عربی
وزندانیان مظلومی که
 در زندان همچنان ایستاده اند
هرگز خیانت نکرده ام،
به چشمانم که حادثه را دیده اند.

چشمانم را به در آورید!
و لبانم را
که بوسیده ام برادران تشنه ام را بسوزانید!
من به آن چه که دیده ام، به آن چه کرده ام
هرگز خیانت نمی کنم.

عشق من همیشه بی واهمه
از شیخان و همزاد ابلیسان بوده است
و در تنگنای حادثة‌ مقدر
تماشاچی مرعوب مصیبت نبوده ام.

مرا مثل کسی بسوزانید
در ثانیه حریق پیراهنش را به باد سپرد
و عریان تر از تمام درختان پائیزی ایستاده مرد
مرا مثال جانانی بردار کنید
که لبخند را فراموش نکردند در سپیدة دار

می دانم!
می دانم که خدا نمی پذیرد بغض مرا
که جان نهاده ام در گذرگاه زمان
برای جانانی که به من آموخت
با درخت و آسمان و ابر سخن بگویم
و دوست بدارم آن کس را جانانی دارد.
فروردین۹۹

تصنیفی بخوان برای پلنگ



تصنیفی بخوان برای پلنگ
تصنیفی بخوان برای آن پلنگ
که جاپای خونین اش در خیابان دیده می شود
و برفهای ترس
ذوب شده اند در بامداد راهی که رفته است.
۹اردیهشت ۹۹

۲/۰۵/۱۳۹۹

در تیارت ماست خوری کریم شیره‌ای های عاقا چه می‌گذرد؟

در تیارت ماست خوری کریم شیره‌ای های عاقا چه می‌گذرد؟


قاعده مسابقه فرح انگیز ماست خوری بر این است که دستها را از پشت ببندند و صورتها را در کاسه ماست فرو کنند. هرکس که زودتر ماستش تمام شود و به کاسه لیسی افتد برنده مسابقه است. این برنامه از جمله «تیارت»های دوران قجری است. و قاعدتا اگر کریم شیره‌ای دلقک دربار ناصرالدین شاه هم در این مراسم «شادی افزا» حضور داشت نکاتی را درباره «عذر بدتر از گناه» که به جناب ناصرالدین شاه گفته بود تکرار می‌کرد.
حالا، بعد از گذشت این همه سال و سپری شدن عصر قاجار و پهلوی، خامنه‌ای به فکر راه انداختن یک تیارت جدید ماست خوری افتاده و کریم شیره‌ای های خود را هم جمع کرده تا حرفهای گنده گنده مثلا تحقیقی و علمی بزنند و برای توجیه درماندگی عاقا دلیل بتراشند.
قضیه این است که کفگیر عاقا بدجوری به ته دیگ خورده. از آن طرف مجاهدینی که هنوز بعد از پنجاه و پنج سال «گروهک» هستند و از توفانهای قتل عامهای متعدد شاه و خمینی جان سالم به در برده‌اند. آنها با موشکهای حاج قاسم و لشگر کشی های جواد مالکی و هادی عامری هم از بین نرفته‌اند. درست برعکس دارند روز به روز بیشتر اوج می‌گیرند. پس مقام معظم دست به دامن چند نعش تعزیه شده و هی سیخ به نقاط مختلف بدن آنها فرو می‌کند تا بلکه خبری بشود و امان از یک نفس! هرچه هست عفونت پراکنی است و مضحکه سازی.
چندی پیش یک مرده سیاسی که به اعتراف خودش از سال پنجاه آرد مبارزاتی خود را بیخته و الکش را هم آویزان کرده بود به میدان آورده شد تا زمان بازیافته و خاطرات خودش را بنویسد. اما خاطرات تبدیل به یک عقده گشایی دیر یافته شد. ردیف کردن مشتی دروغ و دغل و تهمت کینه ورزانه دردی نه از مقام عظما و نه از نویسنده‌ای که این بار نقش کریم شیره‌ای دربار عاقا را بازی می‌کرد دوا نکرد. خاطرات بهمن بازرگانی شد ادعا نامه علیه هرگونه مبارزه، هرگونه تشکل و هرگونه فداکاری و استواری. این بود که به فرموده عاقا حاج آقا علوی جلسات متعدد برای تبلیغ و معرفی کتاب ایشان راه انداخت. و یکباره کشف شد که جناب نویسنده خاطرات کتابی نوشته است که بیشتر از یک کتاب است!‌ همانطور که «همینگوی بیشتر از یک آدم است» (نشریه بخارا دی ۱۳۹۷) حالا این «کتاب بیشتر از یک کتاب» چه پیام نوینی داشته و چه کشف تازه‌ای کرده؟ مجاهدینی که حنیف نژاد بنیان گذارد

۱۲/۲۳/۱۳۹۸

آشغال فروشی در بازار آن سید اسمال و «بنجل فروشی» این یکی اسمال در مهستان



آشغال فروشی در بازار آن سید اسمال
و «بنجل فروشی» این یکی اسمال در مهستان

وقتی از قول آقای اسماعیل نوری‌علا خواندم : «بعد از 40 سال ملت ایران ضرر کرده، شکنجه شده و... تازه بخواهد بیاید آقای خامنه‌ای را بردارد خانم مریم رجوی را بگذارد سر جایش؟ آن وقت باید به عقل این ملت شک کرد و گفت خلایق هر چه لایق». بی اغراق شوکه شدم. دو باره و سه باره خواندم و باز هم قانع نشدم. رفتم نوار صحبتهای آقای نوری‌علا را در گفتگو با شهرام همایون شنیدم و دریافتم متأسفانه درست خوانده و شنیده‌ام.
این تأسف بابت دیدی که ایشان نسبت به مجاهدین دارد، یا به تازگی یافته است، نبود. بالاخره ایشان، هم مثل بقیه، آزادند تا هر برداشتی نسبت به مجاهدین داشته باشد. و چه کاری بی هزینه‌تر و البته پر درآمدتر از فحش دادن به مجاهدین؟ تأسف من از بابت شک ایشان به عقل ملت و تعبیر «خلایق هرچه لایق» بود.
مگر قرار نبود سوکولار دموکرات باشیم؟ این کجای دموکراسی است که اگر روزی برخلاف خواستة ما ملتی تصميم گرفت «آقاي خامنه‌ای را بردارد و خانم مریم رجوی را بگذارد سر جایش» بايد به عقل آن شك كرد و بعد هم این چنین توهین‌آمیز و از دماغ فیل افتاده، که خلایق را هرچه لایق، بارش کرد؟ آیا نوری‌علا معنای حرفی را که زده است می‌داند؟ بعید می‌دانم. شعور کسی که دکترای سیاسی‌اش را از دانشگاه لندن گرفته و كرسي پرطمطراق سوکولاریسم را در سکوی سیاست برای خود رزور کرده است باید قاعدتا بیش از اینها باشد. پس  بهتر نیست بگوییم با داشتن چنین روشنفکران بی بو و بی خاصیتی جمیع حضرات را هر چه لایق؟
رفیقی دارم که رفیق گرمابه و گلستانم است. هروقت دلم می‌گیرد به «سوپر آقا» سری می‌زنیم و قهوه‌ای همدیگر را میهمان می‌کنیم و گپی می‌زنیم. او صریح‌تر و کج خلق‌تر از من است. این بار که دلم گرفته بود رفتم دیدم قبل از من آمده و قهوه هم سفارش داده. تا من را دید پرسید تازه چي خوانده‌ام؟  گفتم آق اسمال نوری‌علا قرار بود فقط درس سکولاریسم آن هم با چاشنی دموکراسی بدهد ولی یادش رفته و نگران است مبادا ملت ايران عقل خود را از دست بدهد و خامنه‌اي را بردارد و خانم رجوي را جايش بگذارد!
رفيقم این بار برخلاف همیشه با طمأنیه نگاهی به من کرد و قهوه‌اش را سر کشید و گفت:‌ تو مثل این که یادت رفته این بابا کی بوده و از کجا به این جا رسیده است! بعد یک باره من را برداشت چهل پنجاه سال به عقب برد. به زمان شاه و فعالیت‌های روشنفکری در همان ایام.

۱۱/۰۲/۱۳۹۸

به آخر خط رسیدن یک شاعر توده ای و برخی حرفهای ناگفته

ق

به آخر خط رسیدن یک شاعر توده ای و برخی حرفهای ناگفته

اول گزارش همشهری آنلاین را از صحبتش با هوشنگ ابتهاج(سایه) بخوانید بعد چند جمله من واجب العرض هستم:
به گزارش همشهری آنلاین، الآن سایه تلفن کرد. ذوق کردم .گفتم خوبید؟ به هق‌هق افتاد. زار زد. گفت: فلانی! طاقت من صبور هم دیگر تمام شده است. دلم دارد می‌ترکد. دوست دارم داد بزنم. نمی‌دانم  این فریاد را کجا باید بکشم. وقتی می‌گفت "داد" وقتی می‌گفت "فریاد" در صدایش بغض و درد و تظلّم و استیصال گره خورده بود.  گفت: نمی‌دانم بر مزار کدام کشته باید بگریم. گریه امانش نداد... گفت: کاش می‌توانستم آنجا باشم. باز گریه نمی‌دهد امان... گفت: انگار در قبرستانی بزرگ ایستاده‌ام و نمی‌دانم بر مزار کدام کشته باید بگریم... مدام تکرار می‌کرد: نمی‌دانم... نمی‌دانم... گفت: فقط حرف این ۱۷۰ نفر نیست. از ایران چیزی نمی‌ماند. از مردم چیزی نمی‌ماند. فردوسی هزار سال پیش گفت: دریغ است ایران که ویران شود... چرا این را نمی فهمند. چرا نمی‌فهمند با دروغ نمی‌شود کشور را اداره کرد؟ چرا نمی‌فهمند که:
به صدق کوش که خورشید زاید از نفست
که از دروغ سیه‌روی گشت صبح نخست
 گفت: من به آخر راه رسیده‌ام. نگرانم شما جوان‌ترها چه می‌خواهید بکنید؟ نگران آینده آناهید هستم. سرنوشت این بچه‌ها چه خواهد شد.

برخی از حرفهای ناگفته:
خوب، خوب است که جناب سایه معترف شده که به آخر خط رسیده است. به ایشان چه باید گفت؟ حرمت غزلهایش و شعرهایش در سالهای گذشته نمی گذارد تا دهان را باز کنم و آن چه را شایسته او و رفتارش طی حکومت شاه و آخوند است بگویم. راستش را بخواهید اهل این کار هم نیستم. اما دلم به درد می آید وقتی که به یاد می آورم همین پیرمرد در هم شکسته در جوانی هایش هم گلی به سر ما مردم و جامعه روشنفکری ما نزد. تا بن استخوان با رژیم شاه رفت و حتی مانع از پخش ترانه ای در سوک خسرو گلسرخی شد و بعد هم در مقام یک شاعر توده ای تا توانست همین آخوندهای سقله را آب کشید و بلعید. نه تنها در تمام این سالها اعتراضی به آنها نکرد که این همه جوان و روشنفکر را به چه جرمی کشتند؟ این داغ و درفش و زندان و کنده و ساطور را برای چه کسانی به راه انداختند؟ و بالاتر از این ملاقاتهایش با خامنه ای را چه می گوید؟ به واقع که آدمی منزجر می شود از این همه سکوت و خیانت و الان اگر اجازه دهید بگویم اگر نام این به «آخر خط» رسیدن جنابش را من می گذارم پررویی و وقاحت باز دلم آرام نمی گیرد. مطلقا دوست ندارم به یک پیرمرد ریش سفید که کارش شعر و شاعری است از این حرفها بزنم. اما راستی مگر خمینی هم ریش سفید نداشت. مگر خامنه ای هم ریش سفید ندارد؟ و چرا به آنها بگوییم دجال و ضدبشر و به این شاعر مفلوک باج بدهیم و چیزی نگوییم؟ پس من حرف آخرم را با او می زنم. ننگ بر تو ای توده ای. چیزی در تو عوض نشده است. تو همان موقع که کاسة خامنه ای را پر می کردی و می لیسیدی و همین الان که آخر خط را دیده ای همان هستی که بوده ای. مگر خودت فریاد نمی زدی یک توده ای هستی؟ من هم فقط یک حرف با تو دارم. ننگ بر تو که یک توده ای تمام عیار هستی. و دیگر نیازی نیست شرح و بسط بدهم که توده ای یعنی چه؟ به اندازه کافی بی آبرو شده اید