۱۲/۲۵/۱۳۹۳

شيطان گمشده(قصه)

شيطان گمشده
(قصه)
شيطان را گم كرده‌ام. به همه مشكوك هستم و همه را شيطان مي‌بينم. ولي مي‌دانم كه شيطان، يعني آن كه بايد باهاش بجنگم، نيستند. گاهي شك كرده‌ام كه اصلا شيطاني وجود دارد؟ يا همه چيز ساخته خيالات من است؟ گاهي هم يواشكي به همه نگاه كرده‌ام و همه را شيطان ديده‌ام. به همة آدمهاي كلاه به سر مشكوكم كه زير كلاهشان دو شاخ شيطان باشد و به همة كساني كه پالتو و يا كت بلند مي‌پوشند بدبين هستم كه نكند دم‌شان را زير آنها مخفي كرده‌اند.
عصرها وقتي از مدرسه برمي‌گردم مي‌روم روي نيمكت وسط حياطمان مي‌نشينم شايد كه شيطان بيايد و با او دعوا كنم. مادرم صدايم مي‌كند تا براي خوردن شام بروم و من از همان توي حياط جواب مي‌دهم كه اشتها ندارم. برادرم از توي پنجره اتاق يواشكي مي‌آيد و من را ديد مي‌زند. جرأت نمي‌كند به من چيزي بگويد ولي من از چشمهايش مي‌فهمم حرفهاي زيادي دارد كه بزند.
چند روزي كلافه شدم. دل و دماغ نداشتم با كسي حرف بزنم. خسته شده بودم. بعد از مدرسه، در اولين فرصت مي‌خوابيدم. بدون اين كه حتي با برادرم هم حرفي بزنم. مادرم با كنجكاوي و دلخوري زير چشمي به من نگاه مي‌كرد. ديروز شنيدم كه در آشپزخانه به برادرم مي‌گفت نبايد سر به سرم بگذارد تا دوره‌اش بگذرد. منظورش از «دوره‌اش» روشن بود. فكر مي‌كرد بيمار شده‌ام و بايد مدتي بگذرد تا بعد خود به خود خوب شوم.
يك روز معلممان دربارة جن صحبت كرد. من حواسم پرت بود. آخر سر پرسيدم آيا جن همان شيطان است؟ همة شاگردان خنديدند. معني خنده‌شان اين بود كه اصلا به حرفهاي معلم گوش نكرده‌ام. جا خوردم و فكر كردم معلممان الان عصباني مي‌شود. ولي او سؤال را جدي گرفت. گفت هرجني شيطان نيست. اما در بين اجنه شيطان هم هست. به همكلاسي‌هايم نگاه كردم و با ترس سؤال كردم اگر يك نفر را ببينيم از كجا بفهميم كه او جن است؟ معلم گفت: فرق انسانها با اجنه اين است كه آنها سم دارند. گفتم: مثل شيطان كه دم دارد؟ معلم خنديد. بقيه بچه ها هم خنديدند. ولي سؤال من جدي بود. دلخور بودم كه چرا به من مي‌خندند؟ يكي از شاگردان از ته كلاس گفت: هر شيطاني كه دم ندارد. بدون اين كه برگردم و نگاهش كنم او را شناختم. پسر ديلاق و گردن كلفتي بود كه همة بچه ها را كتك مي‌زد. من هم از او مي‌ترسيدم. براي همين هم در فكرم بود كه يك روز يك بلايي سرش بياورم. معلم با صبر هميشگي‌اش گفت: دعوايتان نشود! بعد قدم زد و از اين طرف كلاس به آن طرف رفت و ادامه داد: هر دو شما درست مي‌گوييد! بعد توضيح داد كه شيطان انواع مختلفي دارد. ممكن است دم داشته باشد، يا سم داشته باشد، يا شاخ داشته باشد. ممكن هم هست كه هيچ يك را نداشته باشد. اما جن در واقع همان انسان است. مثل خود ما مي‌خورند، مي‌پوشند، عروسي مي‌كنند، و حتي در عروسي هايشان ساز و ضرب هم راه مي‌اندازند. منتها به خاطر حكمتي كه خداوند تشخيص داده، به جاي انگشت پا، به آنها سم داده است. با اين كه تمام هوش و حواسم به سم داشتن اجنه جلب شده بود، توي دلم گفتم من با اجنه كاري ندارم. اما هرجا شيطان باشد با آن در مي‌افتم. معلم از اين كه توانسته بود من را قانع كند خوشحال به نظر مي‌رسيد. مي‌خواست توضيح بيشتري بدهد كه زنگ كلاس خورد و او بالاجبار به دفتر رفت.
ساعت بعدي ساعت ورزش بود كه بايد با معلم ورزش به زمين فوتيال پشت مدرسه مي‌رفتيم. معلم ورزش همكلاسي ديلاق ما را به عنوان كاپيتان تيم معرفي كرده بود و او وظيفه داشت تا همة ما را جمع كرده، و به صف، به زمين فوتبال ببرد. بعد خودش در حالي كه يك توپ را روي پيشاني‌اش كاشته بود و يك توپ را هم با پا هل مي‌داد و مي‌آورد به زمين مي‌رسيد.
در صف كه ايستاده بوديم همكلاسي ديلاق گفت تا همگي به رخت‌كن برويم و لباس‌هاي ورزشي خودمان را بپوشيم. خودش جلو افتاد و صف ما هم به دنبال او راه افتاديم. بعد با يك سوت كشيده دستور داد تا به رخت‌كن برويم و لباس‌هايمان را عوض كنيم. در رخت‌كن وقتي كفشم را عوض كردم يواشكي به پنجه‌هاي خودم نگاه كردم كه ببينم سم دارم يا نه؟ بعد راه افتادم و تمام رخت‌كن‌ها را نگاه كردم. شانس آورده بودم كه هر رخت‌كن دري داشت كه نيم متر پائينش خالي بود و در نتيجه مي‌شد پنجة پاهاي افراد را تا ساق پايشان ديد. پاهاي تك به تك بچه ها را نگاه كردم. به غير يك رخت كن كه معلوم بود نفرش پشت به در ايستاده و من نتوانستم پنجة پاهايش را ببينم بقيه را ديدم. هيچ كدام سم نداشتند. اما مطمئن شدن از اين كه دم هم ندارند امكان نداشت.
شب، وقتي كه در رختخواب دراز كشيديم، قضيه را به برادرم گفتم. او در جواب من هيچ نگفت. مي‌دانستم كه اين جور مواقع حرفهاي خيلي زيادي دارد كه نمي‌خواهد بگويد. چيزي نگفتم و خودم را به خواب زدم. هركاري كردم خوابم نبرد. از توي رختخواب بلند شدم و رفتم كنار پنجره و به كوچه خلوت و ساكتمان چشم دوختم. سوت و كور بود. روشنايي چند تير چراغ توي كوچه طوري نبود كه كوچه را كاملا روشن كند. با وجود اين شبح يك نفر را كه از ته كوچه مي‌آمد تشخيص دادم. پيرمردي بود كه در انتهاي ديگر كوچه كلبه‌اي در خرابه محل داشت و با هيچ كس حرف نمي‌زد. آيا او هم سم دارد يا نه؟ دلم مي‌خواست بروم بيرون و همانجا كفشهايش را از پايش بيرون بكشم و پنجه هايش را ببينم. اما پيرمرد را به قدري دوست داشتم كه بلافاصله از او خجالت كشيدم. بعد نمي‌دانم چه شد كه يكباره به ذهنم زد اين قدر كنجكاو شدن روي سم داشتن افراد كلك شيطان است. در واقع شيطان مي‌خواست فكر و ذهن من منحرف شود. يعني به جاي فكر در مورد دم داشتن افراد روي سم داشتن‌شان متمركز شوم. به شيطان لعنت كردم. برگشتم كه به خوابم. برادرم در رختخواب كناري من دچار بد خوابي شده بود. لحافش را كنار زده بود و پاهايش معلوم بود. باز هم دچار وسوسه شدم. رفتم بالاي سرش و به پنجه‌هايش خيره شدم. پاهايش كوچك بودند اما سم نداشتند. خيالم راحت شد و رفتم گرفتم خوابيدم.
صبح شاد و سرحال از خواب بيدار شدم. برادرم قبل از من بيدار شده و تقريبا آماده براي رفتن به مدرسه بود. با تعجب به من، كه معمولا اخم‌آلود از خواب بيدار مي‌شوم، نگاهي انداخت و پرسيد: مدرسه مي‌آيي؟ گفتم: حتما! بيشتر تعجب كرد ولي هيچ نگفت و من دانستم هزار سؤال در ذهنش هست. چيزي نگفتم. با عجله صبحانه خوردم و راه افتادم. وقتي كفشم را به راحتي پيدا كردم مادرم داشت شاخ در مي‌آورد. احتمالا فكر مي‌كرد براي من اتفاقي افتاده است. اما هيچ نگفت. در انتهاي كوچه، كلبة پيرمردي كه با كسي حرف نمي‌زد قرار داشت. بايد از كنارش رد مي‌شديم. برادرم مي‌ترسيد سر صحبت را با من باز كند. با اشاره به در بستة كلبه گفتم: هنوز خواب است!
برادرم گفت: شبهايي كه دير مي‌آيد دير هم بلند مي‌شود. هنوز مي‌ترسيد به حرف بيايد.
گفتم: اين طور در را مي‌بندد خفه نشود!
گفت: نه، يك پنجره در ديوار كلبه كه روبه ديوار است دارد.
از اين كه اطلاعاتش بيشتر از من است تعجب كردم. گفتم: از كجا مي‌داني؟
گفت در خرابه گل كوچك بازي مي‌كرده‌اند و توپ يك بار افتاده بالاي كلبه پيرمرد. رفته‌اند قلاب گرفته‌اند توپ را بردارند. به قسمت رو به ديوار كه رفته‌اند پنجره را ديده‌اند. با اين كه مسأله برايم خيلي جالب بود ولي نمي‌خواستم صحبت با برادرم را دربارة پيرمرد ادامه دهم.
گفتم: خيلي خوشحالم!
زير چشمي نگاهم كرد و پرسيد: چرا؟
گفتم: براي اين كه ديشب از شر يك شيطان خلاص شدم!
سكوت كرد. من ادامه دادم: چند روزي بود كه شيطان گولم زده بود.
گفت: شيطان؟
گفتم: آره حواسم عوض اين كه برود دنبال شيطان همه‌اش دنبال اين بودم كه ببينم كي سم دارد!
گفت: كي سم دارد؟
گفتم: آره سم مال اجنه است. من كه با آنها كاري ندارم.
پيروزمندانه لبخند زدم. مشتم را گره كردم و نشانش دادم و گفتم: من دشمن شيطان هستم!
گفت: يعني چكار بايد بكني؟
گفتم: نوبت شيطاني است كه مي‌خواهم ببينم دم دارد يا نه؟
ترسيد. مي دانست منظورم چه كسي است. مي‌دانست زورم به او نمي‌رسد. و مي‌دانست اگر دعوايي بشود حتما او من را خواهد زد.
به مدرسه كه رسيديم از هم جدا شديم. من يك راست رفتم طرف همكلاسي ديلاقم. تا من را ديد گفت دنبال من بوده است. از خدا خواسته كتابهايم را در كشو ميز گذاشتم و با او به بيرون مدرسه رفتيم.
خوبي او اين بود كه نمي‌توانست زياد نقش بازي كند.
گفت: در كوچه شما پير مردي زندگي مي‌كند...
شصتم خبر دار شد كه برايم نقشه‌اي دارد. حواسم را جمع كردم و گفتم: همان كه با كسي حرف نمي‌زند؟
گفت: آره! ولي هيچ وقت از خودت سؤال كرده‌اي چرا؟
مي‌دانستم حرف اصلي او چيز ديگري است. گفتم: نه!
همين طور كه قدم مي‌زديم آمد جلو من ايستاد و به من خيره شد. مجبور بودم براي ديدن چهره‌اش قدري چانه‌ام را بالا بگيرم. بدون اين كه بترسم همين كار را كردم. تا به حال او را به دقت نگاه نكرده بودم. چشمان زاغ او برق مي‌زد. نمي‌دانم كجا شنيده بودم كه چشمهاي زاغ يكي از علائم شيطان است. مخصوصا كه موهايش بور و تيغ تيغ هم بود.دماغ پخي داشت و صورتش عرق كرده بود. دانه‌هاي عرق يكي يكي از شقيقه‌هايش به پائين مي‌چكيد. بار ديگر احساس كردم از او نمي‌ترسم. مي‌دانستم از من قوي‌تر است و اگر دعوايي رخ بدهد حتما من را خواهد زد. اما نمي‌ترسيدم.
آمد جلو من ايستاد و دستم را گرفت و گفت: بايد برويم خانه او را ببينيم!
اينجا واقعا ترسيدم. يعني برويم كلبه او را كه هميشه قفل است ببينيم؟ كه چه بشود؟ براي چه اين كار را بكنيم. همكلاسي ديلاقم گفت: براي اين كه او اجازه نداده تا به حال كسي وارد كلبه‌اش بشود. گفتم: خوب به ما چه؟
گفت: حتما چيزهاي مخفي در آن كلبه هست.
من هم تا آن موقع فكر نكرده بودم كه در كلبة پير مرد چه چيزهايي ممكن است وجود داشته باشد. اما به قدري او را دوست داشتم كه برايم مهم هم نبود. ولي حالا يك نفر داشت من را وسوسه مي‌كرد تا به اين چيزها فكر كنم. دستش را گرفتم و فشار دادم.
گفتم: راستش الان ايمان آوردم كه تو شيطاني!
از اين كه او را شيطان ناميده بودم بدش نيامد. حتي احساس كردم خوشش آمد و با تحسين به من نگاه كرد. اين تحسين را در برق چشمهاي زاغش ديدم. به اطراف نگاه كرد. دور و برمان خلوت بود. از مدرسه دور شده بوديم.
گفتم: الان زنگ مي‌خورد و بايد برويم سر كلاس.
خنديد. گفت: ولش كن اين ساعت نمي‌رويم!
گفتم: آخر به معلم‌مان چه بگوييم؟
گفت: آن با من!
از اين كه اين قدر راحت قبول كرده بود تا دروغ بگويد و من را از شر كلاس نجات بدهد از او خوشم آمد.
گفتم: ولي نمي‌دانم چكار بايد بكنيم.
گفت: تو با من بيا كاري نداشته باش.
لحن حرف زدنش جسورانه بود و خوشم مي‌آمد. اما يك دفعه به خودم آمدم. يعني برويم كلبه كسي را به هم بزنيم كه بي‌آزارترين آدمي است كه تا كنون شناخته‌ام؟ مگر او دم دارد؟ نكند همكلاسي قلدرم دم داشته باشد. احساس كردم خودم هم دم دارم. از خودم بدم آمد. گذشته از هرچيز اصلا توان چنين كاري را در خودم نمي‌ديدم. به او خيره شدم. از نگاهم فهميد جا زده‌ام. گفت: مي‌ترسي؟ جوابي ندادم. زبانم خشك شده بود. ادامه داد: نترس! تا با من هستي نترس! دستم را گرفت و راه افتاد. بدون اين كه اراده‌اي داشته باشم با او كشيده شدم.
از چند كوچه رد شديم و به كوچه خودمان رسيديم. جايي كه كلبة پير مرد در انتهاي آن قرار داشت. كوچه خلوت بود و هر از گاه عابري از آن عبور مي‌كرد. با اين كه فاصله‌مان با كلبه زياد نبود اما نمي‌توانستم به آن نگاه كنم. همكلاسي قلدرم مي‌دانست من چه حالي دارم. براي همين دستم را رها نكرد.
به خرابه‌اي رسيديم كه كلبة پيرمرد در سمت راست آن قرار داشت. خرابه تا اندازه زيادي جمع و جور بود و هنوز پاره سنگهايي كه به عنوان گل كوچك گذاشته بودند سر جايش ديده مي‌شد. روي سكوي هميشگي در كنارش چند ظرف خالي غذا و يك سبد نايلوني بود. روي در كلبه قفل نقره‌اي بزرگي خورده بود. همكلاسي قلدرم براي آخرين بار به اين طرف و آن طرف نگاه كرد و من را به سمت انتهايي كلبه كشيد. ديوار پشتي كلبه به صورت كامل به ديوار خانة بغلي نچسبيده بود. كلبه و ديوار فاصله‌اي داشتند كه يكنفر به راحتي از آن عبور مي‌كرد. روي زمين مقدار زيادي خرت و پرت و چوب و ميله ريخته بودند. وقتي رفتيم توي شكاف ديوار و كلبه مقداري احساس آرامش كردم. اطمينان پيدا كردم كه كسي ما را نمي‌بيند. همكلاسي قلدرم دستم را ول كرد و جلو رفت. در مقابل پنجرة كلبه ايستاد و به من اشاره كردم بروم جلوتر. پنجره اندكي از قامت من بلندتر بود. همكلاسي‌ام توضيح داد كه پنجره دو جداره است. با دست روي چوب بيروني پنجره كوبيد و گفت آن يك كشويي است كه مثل يك كركره روبه بالا كشيده مي‌شود. بعد خود پنجره هست كه از داخل بسته شده. با چشماني كه مي‌خواستند از حدقه به در آيند داشتم به آنچه كه مي‌ديدم نگاه مي‌كردم. همكلاسي قلدرم كشويي بيروني پنجره را تكان داد و با اندكي زور آن را به بالا هل داد. كشويي سنگين بود و پائين افتاد. همكلاسي قلدرم برگشت و بعد از نگاهي كه به مجموعه خرت و پرتهاي پشت ديوار چوب پهني را پيدا كرد. آن را برداشت و به دست من داد. چوبي بود به عرض چندين سانتيمتر و قطر كمتر. يكي دو متر هم درازا داشت.
گفت: من كشويي را بالا مي‌دهم و تو با اين چوب زيرش را نگه دار.
بي معطلي مشغول شد. كشويي را بالا كشيد و به من اشاره كرد. چوب را زير لبة پائيني كشويي قرار دادم و به بالا فشار داد. كشويي تا آخر بالا رفت. همكلاسي قلدرم نگاهي به من كرد و لبخندي زد. هنوز نمي‌دانستم چكار مي‌كنم. ولي راه بازگشتي نداشتم. به پنجره‌اي كه پشت كشويي قرار داشت اشاره كرد. پنجره‌اي معمولي بود. قابي كوچك با چهار شيشه كه در دو رديف چيده شده بودند. چوب پنجره ترك ترك شده بود و رنگ آبي لاجوردي آن مقداري ريخته بود. از پشت شيشه داخل كلبه تاريك بود و هيچ چيز را نمي‌شد ديد. دستم خسته شده بود. صورتم عرق كرده بود و به داخل چشمانم مي‌ريخت. چشمهايم مي سوخت.چوب را دست به دست كردم. اما بيشتر از سنگيني كشويي چيز ديگري اذيتم مي‌كرد. حتما همين طور بود كه همكلاسي قلدرم برگشت يك جعبه كه در كنارمان بود را برداشت، نزديك پايم گذاشت و گفت پايم را روي آن بگذارم. بعد هم اضافه كرد كه چوب را روي زانويم قرار دهم. اين كار را كه كردم ديگر سنگيني كشويي را احساس نمي‌كردم. ولي عرق ريزان قطع نمي‌شد. چشمم بيشتر از قبل مي‌سوخت. همكلاسي قلدرم تكاني به پنجره داد. از داخل بسته بود. دستمالش را از جيب درآورد و به دستش پيچيد و به شيشه كوبيد. با دومين ضربه شيشه شكست. بي اختيار به اطراف نگاه كردم تا ببينم كسي از همسايه ها صداي شكستن شيشه را شنيده است؟ صداي ضربان قلبم را در سينه‌ام مي‌شنيدم. اگر گير بيفتيم چه خواهد شد؟ اين زياد مهم نبود. بالاخره يك طوري مي شد. ولي اگر پيرمرد را ببينيم به او چه خواهيم گفت؟ ترجيح مي دادم بميرم و چشمم به او نيفتد. با دستي كه آزاد بود عرق صورتم را پاك كردم. با چند ضربة كوتاه ديگر سوراخي درست شد كه دست همكلاسي قلدرم به راحتي به آن طرف شيشه مي‌رفت. جستجوي دستش براي پيدا كردن چفت و لولا زياد طول نكشيد. صداي چرخش ميلة آن را مي‌شنيدم. مقداري گير كرد ولي به زودي به طرفي چرخيد و پنجره باز شد. همكلاسي قلدرم به من نگاه كرد و چشمك زد. حالا مي‌توانستيم وارد كلبه شويم. دلم شور مي‌زد. دلم نمي‌خواست بدانم داخل كلبه چه چيزهايي هست. مي‌فهميدم دارم بزرگترين گناه را انجام مي‌دهم. به نظرم رسيد كشويي را ول كنم و در بروم. همكلاسي قلدرم پنجره را باز كرد و با سر رفت توي پنجره. از كمر به پايين بيرون بود. چشمم به جاي دمش افتاد. برجستگي خاصي در زير شلوار نداشت. شايد هم داشت و به چشم من نمي‌آمد. به قدري عرق در چشمانم مي‌ريخت كه نمي‌توانستم به چيزي خيره شوم. سرش را بيرون آورد و گفت چيزي پيدا نيست. در دل خوشحال شدم. فكر كردم كارمان تمام شده و الان او مي‌گويد برگرديم. اما چنين نگفت. گفت بايد حواسم را جمع كنم تا او به داخل كلبه برود و چراغ را روشن كند. دلم ريخت. به چهرة همكلاسي قلدرم نگاه كردم و از او بدم آمد. ولي جرأت نه گفتن را نداشتم. او برگشت و دوباره با سر به داخل كلبه رفت. پيراهنش بالا رفته بود و من از اين طرف مي‌توانستم كمر او را ببينم. او در جستجوي دستگيره‌اي بود تا تمام قد برود داخل كلبه و من چشمم به پائين كمر او بود كه ببينم دم دارد يا نه؟ در يك لحظه چوب از دستم در رفت. كشويي افتاد پائين و روي كمر همكلاسي قلدرم قرار گرفت. حالا او در تله افتاده بود. نه راه پس داشت و نه پيش. از حركت تند پاهايش فهميدم ترسيده است. داشت داد و فرياد مي‌كرد تا كشويي را بالا ببرم. مي‌دانستم كه چه حال و روزي دارد. عرقم خشك شده بود. ديگر صداي قلبم را نمي‌شنيدم. برايم هم مهم نبود كه همسايه‌اي ما را نگاه مي‌كند يا نه. خودم را بالا كشيدم و دست بردم به طرف شلوار او. با تمام قوتي كه داشتم آن را پائين كشيدم. داشت لگد مي‌پراند و فحش مي‌داد. گوش ندادم و به رانها و لمبرهاي لختش نگاه كردم. دمي‌ وجود نداشت. ولي مطمئن بودم كه همكلاسي قلدرم شيطان است. با خشم زير لب گفتم: لعنتي تو بدتر از شيطاني! برگشتم و چوبي را كه كشويي را با آن نگه داشته بودم برداشتم و بالا بردم. هنوز داشت فحش مي‌داد و تهديد مي‌كرد. چوب را با ضرب هرچه قوي‌تر به كپلش زدم. دادش به هوا بلند شد. ضربه دوم و سوم را كه زدم ديگر فحش نمي‌داد. داشت التماس مي‌كرد. ول كن نبودم. چند ضربه ديگر زدم و او به گريه افتاد.
بدون اين كه كشويي را بالا بزنم او را رها كردم و به خانه رفتم. مادرم از پنجره من را كه ديد خودش را كنار كشيد. برادرم از مدرسه آمده و در اتاق خودمان منتظر و نگران بود. لبخندي به او زدم. منتظر بودم سؤالي كند. اما هيچ نپرسيد. بعد از مدتها به او گفتم: شام نمي‌خوري؟...

5بهمن93

۱۱/۲۷/۱۳۹۳

در حافظة شمايم

در حافظة شمايم
در حافظة شمايم
آنجا كه لايه هاي رنگارنگ روزهايتان
با خارها و زخمهايش
يكجا خوابيده اند.

در حافظة شمايم
در برگ برگ زندگي شما
بي آن كه بتوانند بركنند مرا
از خاطرة خيابان هايتان.

شاهان غره كوشيدند تا بشكنند
لوحي از مرا را كه در حافظه داريد
و شيخان شرور
خواستند تا كه به يغما برند
سنگ نبشته اي را كه منم
در قلب شما
و كودكان شما
و ديروز و فرداي شما.
ابلهان را رها كنيد
شاهان و شيخان را رها كنيد.
وقتي مرا بشكنيد
قلبتان شكسته نخواهد شد
بي قلب خواهيد بود
در دوزخ بي باوري به خدا.

زنده ام در حافظة شما
همچون خدا
در دل تمام گرسنگان،
و همة آنان كه تفنگ شان براي آزادي است.



13بهمن93

۱۱/۱۸/۱۳۹۳

در شمايل خوب آن سرو


يادآوري:
اين نوشته فصلي است از كتاب «روزهاي راه راه». اين كتاب شامل خاطرات من از زندانهاي شاه است. بخشها و فصلهايي از آن را قبلا منتشر كرده ام. به اميد اين كه توفيق پيدا كنم و كتاب را سرجمع عرضه كنم.


بگذار تا مقابل روي تو بگذريم
دزديده در شمايل خوب تو بنگريم
«سعدي»
من هميشه فكر كرده‌ام كسي كه مي‌خواهد دربارة موسي(خياباني) چيزي بنويسد حتماً بايد شعر بگويد. به‌اين دليل ساده كه با يك شعر تمام نمي‌شود. از نادر انسانهايي ‌است كه بالابلندتر از هر شعر، «شعرپذير» است.
انقلابيون بسيار زيادي وجود داشته‌اند. بي‌ترديد انسانهاي والايي بوده‌اند. اما كسي كه نه فقط اهل شعر، كه اهل درد باشد و موسي را ديده باشد، مي‌داند كه موسي، موساي ما چيز ديگري است. و بهترين بيان شمايل سرو چمان مجاهدين همان است كه مسعود زبان را «از وصف مقام و مرتبت والاي عقيدتي و سياسي و نظاميش عاجز » شمرد و سرود اگر:«صخره بود، چه صخرة استواري بود و اگر كوه بود، چه كوه پايداري بود».
دربارة او بسيار گفته‌اند، و كم گفته‌اند. زيبا گفته‌اند، و كم گفته‌اند. عميق گفته‌اند، و كم گفته‌اند. در زنده بودنش گفته‌اند، كم گفته‌اند. در رثايش گفته‌اند، و كم گفته‌اند.
كسي كه عزم داشت تا پرچم توحيد را در ظلمات برافرازد، البته كه «رنجهاي بسيار» داشت. اما خود با وارث آدم و نوح و ابراهيم عهد كرده بود كه:‌«در هركجا كه انسان ستم‌كشيده‌يي هست، پيام تو را به‌او برسانيم كه هيهات مناالذله». خودش به‌مسعود تصميمشان در مقطع 30خرداد60 را يادآوري مي‌كرد كه:«اگر ما يك عاشورا در‌پيش داشته باشيم و تمام سازمان را نيز فدا و قرباني كنيم نبايد در روز موعود در انجام تعهداتي كه در‌قبال خلق و انقلاب داريم درنگ و ترديد كنيم» چرا كه از نسل شجاعاني بود كه خوفي نداشت جز از «دچار شدن به‌سرنوشت حزب توده».
در زنده بودنش گفته‌اند كه محمد آقا حنيف او را از جمله افرادي به‌مسعود معرفي كرده است كه راه را ،با تمام دشواريهايش، تا پايان همراهي خواهد كرد. و گفته‌اند شير غرنده‌اي بود كه در روي تخت شكنجه هم به‌جلاد حمله مي‌كرد و «وقتي كه منوچهري جنايتكار موسي را شكنجه مي‌كرد، موسي به‌او تهاجم مي‌كرد. به‌تمام حرفها و ناسزاهاي او جواب مي‌داد. آن‌قدر كه منوچهري از دستش به‌فغان آمد و از شكنجة او دست كشيد. مقاومت موسي و صلابتش در واكنشهايي كه در‌مقابل شكنجه‌گران داشت باعث شده بود كه همة ساواكيها و شكنجه‌گرها بعد از آن در‌مقابل او با احترام برخورد كنند. روزي كه ما را از دادگاه به‌زندان برگرداندند و در سلول را بازكردند، افسري كه در را باز كرد او را آقا‌موسي صدا مي‌كرد و جلو او به‌حالت خبردار مي‌ايستاد».
و گفته‌اند هنگامي كه پس از 7سال تحمل زندان و شكنجه در آستانة آزادي قرار گرفت همرزمانش را گردآورد و گفت:«…همان‌طور كه مي‌بينيد داريم آزاد مي‌شويم. اين هدية خلق و ثمرة خون شهيداني است كه اين‌روزها به‌دست جلادان بر سنگفرش خيابانها ريخته مي‌شود. ما آزاديمان را مفت و مجاني به‌دست نياورده‌ايم. مي‌دانيد كه در بيرون زندان جاذبه‌هاي زيادي هست كه مي‌تواند يك‌انقلابي را از مسير خودش خارج كند، ما براي اجابت آن جاذبه‌ها و براي دستيابي به‌رفاه فردي خودمان زندان را ترك نمي‌كنيم، ممكن است شكل مبارزه عوض شود، اما هدف همان هدف آزادي و رهايي خلق است، تا امروز صحنة فعاليت و مبارزه‌مان در داخل زندانها بود و فردا جامعه، بستر مبارزه و تلاش ما خواهد بود. تصور نكنيد كه با خارج شدن از زندان شرايط سخت پايان مي‌يابد، مبارزه در بيرون زندان، زحمت بيشتر و فداكاريهاي بيشتري را طلب مي‌كند. دستيابي به‌گوهر آزادي فداكاري مداوم و مستمر مي‌طلبد و ما سوگند خورده‌ايم كه اين بها را همواره بپردازيم».
و گفته‌اند كه، در اوج شرف ايدئولوژيك كه ضمناً مبين ميزان خلوص انقلابيگريش بود، در وصيتنامة به‌دست دشمن افتاده‌اش نوشته بود:« گواهي مي‌دهم كه مسعود رهبر انقلاب ايران است و من هر‌چه دارم از او ياد گرفته‌ام. تمام افتخارات سازمان از مسعود است، سازمان را مسعود به‌اينجا رسانده است»
راستش چنين «انساني» در «نثر» نمي‌گنجد و با يك شعر هم «تمام» نمي‌شود. او را بايد در جاهاي ديگري جستجو كرد. شايد در گفتة آن كارمند شريف خوزستاني كه بعد از خبر به‌خاك افتادنش گفت:« وفاداري به‌مردم يعني اين». يا در نتيجه‌‌گيري آن مادر خانه‌دار كه‌: « بعد از موسي حالا ديگر هيچ‌كس نبايد به‌فكر بچه‌هاي خودش باشد». يا بايد او را در خشم و بغض آن راننده تاكسي خواند كه به‌آخوندها و جلادها اشاره كرد و گفت«بالاخره يك روزي خودمان تك تك اين بي‌شرفها را به‌دار مي‌كشيم». شايد هم در بغض پيري جهانديده بايد يافتش كه دردمندانه سؤال مي‌كرد‌ «اين ملت چقدر بايد رنج تحمل كند تا يك مسعود رجوي و موسي خياباني پرورش بدهد؟» و مي‌پرسيد «مگر مي‌شود به‌اينها تهمت زد؟» شايد هم بيان آن پيشمرگه كرد گويا‌تر باشد كه: ‌«مردمي كه مثل موسي را شهيد بدهند مگر تسليم مي‌شوند؟».
نمي‌دانم. شايد بايد او را هنگامي كه جنازه‌اش را به‌اوين بردند در ميان انبوه ميليشياهايي جستجو كرد كه خود از آموزگارانشان بود. در وصف روحية «موساهاي جوان» آن شامگاه تاريخي نوشته‌اند: « بغضهايمان را بلعيديم تا دشمن از اشكهايمان به‌شادي ننشيند. آن‌شب تا صبح هركس بي‌صدا در زير پتو بغضهايش را باريد».
آنان هنگامي كه در برابر اجساد سرداران و آموزگاران خود، از اشرف تا موسي و ديگر شهيدان قرار مي‌گيرند به‌خواندن سرود مي‌پردازند. مادر سالخوردة اسير شروع به‌خواندن قرآن مي‌كند و مادر دلاور ديگري از بالاي سر شهيدان تا داخل سلول زيارت عاشورا و زيارت وارث را مي‌خواند و مي‌گويد: «اينها در عداد شهيدان عاشورا هستند». خواهر مجاهدي صف جمعيت را مي‌شكافد و به‌صورت لاجوردي تف مي‌اندازد. بيژن كامياب‌شريفي خود را به‌پاي آنها مي‌اندازد و خاكپايشان را غرق بوسه مي‌كند و همان جا با دستور لاجوردي و رگبار جلادان به‌موسي مي‌پيوندد. او يكي از 150مجاهد اسيري است كه همان شب تيرباران مي‌شوند.
شايد هم حق با آنان باشد كه تصوير به‌خاك افتادة سردارشان در تلويزيون رژيم را توهيني به‌غيرت و شرف خود دانستند و خبر «موثق» نقل كردند كه كسي كه به‌شهادت رسيده نه سردار خياباني كه مجاهدي شبيه او بوده است. اينها درست ديدند. خبر دروغ اين بود كه موسي رفت و تمام شد. خبر درست اين بود كه موسي در هزاران موسي ديگر ادامه يافت. ادامه دارد و تا روز سرنگوني آخوندها در وجدان انقلابي هرانسان ايراني ادامه خواهد يافت. مي‌گوييد نه؟ مي‌گوييد شعر مي‌گويم؟ به‌علي اكبر اكبري نگاه كنيد. به‌آرام گفتاري نگاه كنيد، به‌امين مكوندي نگاه كنيد، در چشمهاي هركدامشان دهها موسي را نمي‌بينيد كه به‌شما خنده مي‌زند؟
حسين بن علي جاودانگي خودش را در گامهاي هر زندة رهرويي ديد. موسي با او عهد كرد. پس نمي‌تواند مرده باشد. نمي‌تواند نباشد. هست. كافي است كه به‌برق چشمان هررزمنده ارتش آزاديبخش خيره شويد. موسي در آن برق شعله مي‌كشد. موسي در ذره ذره خاك ميهن جاودان شده است. نگاه كنيد! او را ببينيد! لاجوردي در شامگاه شهادتش، گفته بود:« «چه هديه‌اي براي امام بهتر از اين؟» و رفسنجاني نوشته بود پس از گزارش‌«مسئول اطلاعات سپاه به‌امام» «با آقاي خامنه‌اي و احمدآقا در خدمت امام، چند عكس و فيلم يادگاري گرفتيم».اما موسي با تمام مجاهدان عكس يادگاري گرفته است. موسي در شعر مجاهدين ، سبزترين غزل است. بخوانيدش. آن چنان كه مولوي خواند:
زهي ميدان، زهي مردان، همه بر مرگ خود شادان
سر خود گوي بايد كرد، وانگه رفت در ميدان
«««
در مورد قاطعيت موسي در برابر دشمن، چه در برابر بازجو‌ها و پليس و چه در برخوردهاي درون تشكيلاتي‌اش، بسيار گفته شده است. طوري بود كه احترام دشمن راهم برمي‌انگيخت و «آقا موسي» صدايش مي‌كردند. در زندان دبي يك بار به‌مزاحمي چنان حمله كرده بود كه پايش را چند روز در كند و زنجير گذاشته بودند. در بازجويي يك بار با سر چنان زده بود به‌ميز بازجويي و خون از سرش فواره زده بود كه پس از آن بازجويش از او مي‌ترسيد. مي‌دانست با موسي نمي‌شود شوخي كرد. در سال52 هم پس از شروع سركوب زندانيان يك بار سرگرد زماني با سبعيتي عريان بخت خود را آزمايش كرد. موسي را به‌زير هشت برد. با باتوم به‌جانش افتادند و يك ساعتي او را زدند. ميكروفن را هم بازكرده بودند تا بچه‌هاي بند صداي او را بشنوند. هيچ كس صدايي جز صداي باتومها كه بر كف پا و بدن موسي فرود مي‌آمدند، نشنيد.
در روابط دروني هم همين طور بود. همة كساني كه دستي در امور تشكيلاتي دارند مي‌دانند كه قاطعيت نشان دادن در درون تشكيلات بسيار دشوارتر است از اعمال قاطعيت در بيرون. به‌دليل اين كه در درون، آدم مجبور به‌پرداخت بهايي بسا بيشتري است. بايد با دوست و همرزمي سرشاخ شد يا كاري را انجام داد كه معمولاً به‌لحاظ بيروني صورت خوبي ندارد. موسي در اين قبيل موارد هيچ چيز را جز منافع سازمان به‌رسميت نمي‌شناخت.در مواردي كه پاي منافع سازمان و پيش برد يك خط در ميان بود اولين كسي بود كه گام پيش مي‌گذاشت.
اما همة نقطه قوتهاي موسي به‌كنار، به‌نظر من قبل از هرچيز موسي را بايد از شرمش شناخت. در زمانه‌اي هستيم كه بارزترين ويژگي‌اش بي‌شرمي است. و در اين جهان خالي ازشرم، شرم درموسي به‌حدي بود كه بارزترين خصوصيت اخلاقي‌ا‌ش محسوب مي‌شود. من اين سعادت را نداشته‌ام كه «حنيف» كبير را ببينم. اما هميشه وقتي عكس او را در كسوت سربازي ديده‌ام ياد موسي افتاده‌ام و راز نگاه «ممدآقا» را كشف كرده‌ام. از شرمي كه در نگاه موسي بود شرم نگاه حنيف را هم احساس مي‌كنم. زيرا هريك از آنان ديگري را تداعي و تعريف مي‌كند. وقتي مسعود(رجوي) از قول حنيف نقل مي‌كند كه موسي چگونه مجاهدي است، من از شرم او مي‌فهمم معيار حنيف چه بوده است. تنها در يك مورد، و فقط همان يك مورد بود كه موسي بي‌ملاحظه و حتي تا اندازه‌اي گستاخ مي‌شد. آن هم وقتي بود كه صحبت حفاظت از مسعود پيش مي‌آمد. در اين نقطه موسي به‌راستي حتي جلو خود مسعود مي‌ايستاد و كوتاه نمي‌آمد. در 19شهريور59، روز فوت پدر طالقاني، به‌صورتي كاملاً تصادفي مسعود و موسي را در يك ماشين در ميان انبوه جمعيت يافتم. سيل جمعيت راه را بسته بود. مي‌خواستند خود را به‌بهشتت زهرا برسانند. وقتي راه بند آمد مسعود پياده شد تا با موتوري كه جليل دزفولي مي‌راندش برود. موسي چنان غريد و مانع شد كه من متحير مانده بودم. همه شوكه شده بودند و موسي ازموضع فرمانده حفاظت دستور داد و مسعود بدون كوچكترين حرفي به‌داخل ماشين بازگشت. در آن روز صد بار به‌موسي آفرين گفتم. اما ضمناً به‌چشمهاي پرحسرت مسعود نگاه كردم و بغضم گرفت. وقتي سوار شد يواشكي از پشت شيشه داشت براي دختر بچة كوچكي در كوچه‌اي دور افتاده دست تكان مي‌داد.
با اين كه جايگاه ايدئولوژيك و تشكيلاتي‌‌اش براي هيچ يك از مجاهدين و حتي غير مجاهدين ناشناخته نبود اما با كوچكترين حرفي و حركتي تا بناگوش سرخ مي‌شد و دست و پايش را گم مي‌كرد. در تمام مدتي كه با او بودم هيچگاه نديدم به‌چشمان كسي خيره شود. هميشه زمين را نگاه مي‌كرد.وقتي هم كه در جشني، شعر يا ترانه‌اي را مي‌خواند اول سرخ مي‌شد، بعد چشمهايش را به‌زمين‌مي‌دوخت و به‌تركي و فارسي آواز سر مي‌داد و چه آوازي! «مجاهد لر گلي‌لر، مجاهد لر گلي‌لر». «محب صادق»ي كه كارش «پاكبازي» بود از تك تك سلولهايش اين زمزمه به‌گوش مي‌رسيد كه: «زمحبتت نخواهم كه نظر كنم به‌رويت».

۱۱/۰۷/۱۳۹۳

فرشته‌اي كه در خواب مي‌گريست(قصه)

فرشته‌اي كه در خواب مي‌گريست
(قصه)
همكلاسي جديد ما قيافه‌اي كاملا آشنا داشت. آقاي معلم او را بعد از زنگ تفريح به كلاس آورد. با دست ميز كنار من را نشانش داد و او را راهنمايي كرد تا كنار دست من بنشيند. چيزي كه تعجب من را برانگيخت. ولي چيزي نگفتم تا اين كه خود معلم به زبان آمد. گفت دانش آموز جديد از شهري دور به مدرسه ما آمده است و دانش آموز بسيار مرتب و منظمي است كه بايد از او بياموزيم. من  با كنجكاوي به همكلاسي جديد خود نگاه كردم. صورتي مهربان داشت و حدس زدم كه در بازي چالاك تر از من است. با اين كه او از شهري دور آمده بود ولي قيافه‌اش برايم كاملا آشنا بود.  لبخندي به هم زديم و يكديگر را ساكت نگاه كرديم.
زنگ آخر مدرسه كه خورد من جرأت كردم و از او نامش را پرسيدم. نامش طوري بود كه به نظرم رسيد قبلا آن را شنيده‌ام. بعد آدرس خانه شان را پرسيدم. چند خانه آن طرفتر از خانه ما مي‌نشستند. معنايش اين بود كه تمام طول راه را مي‌توانستيم با هم باشيم.
معلم در آن روز درس را رها كرد و دربارة روح شيطاني صحبت كرد. گفت هركس شيطاني دارد و بايد مواظب باشيم و فريب نخوريم. يكي از شاگردان پرسيد كه شيطان را از كجا مي‌توان تشخيص بدهيم؟آقاي معلم از اين سؤال خوشش آمد. رفت كنار تختة سياه روي ديوار ايستاد و دستي به صورت و ريشش كشيده و گفت: اين مهمترين سؤالي است كه هركس بايد خودش به آن پاسخ بدهد.
آن دانش آموز قانع نشده بود. دوباره پرسيد: آيا هيچ نشاني دارد كه اگر آن را ديديم، بتوانيم تشخيص دهيم؟
آقاي معلم: گفت هرگز! شيطان هركس يك جور است و اين خود ما هستيم كه بايد آن را تشخيص بدهيم.
قدمي زد و به گوشة سقف اتاق خيره شد و با خود زمزمه كرد: در مورد خيلي ها مثل بختك عمل مي‌كند.
اين كلمه را براي اولين مي‌شنيدم و معنايش را نمي‌دانستم.پرسيدم: بختك ديگر چيست؟
گفت: ساية شيطان است. بعضي وقتها شيطان حضور ندارد ولي سايه‌اش هست!
حرفهايش مقداري پيچيده شده بود و جو كلاس سنگين شده بود. سكوت همه را فرا گرفته بود. ولي معلوم بود كه در ذهن هركسي يك يا چند سؤال وول مي‌خورد. معلم وقتي كه ديد كسي قانع نشده است براي اين كه ما را راحت كند اضافه كرد: هروقت خواستيد كار خيري انجام دهيد و يك نفر مانع شد بدانيد هم او شيطان است.
حرصم گرفت. اما هيچي نگفتم. در عوض توي دلم گفتم: شيطان همان خودت هستي.
يك نفر توي دلم گفت: آدم به معلمش نمي‌گويد شيطان!
شانه هايم را بالا انداختم و گفتم: اگر خود خدا هم از اين پرت و پلاها بگويد خدا نيست.
معلم با تعجب به من نگاه مي‌كرد. پرسيد چرا  با خودم مي‌زنم؟
 گفتم: بعضي شيطان ها شاخ دارند و بعضي ها دم. و بعضي ها هم هيچكدام را ندارند
همكلاسي جديد گفت: من شيطاني را مي‌شناسم كه بعضي وقتها دم داشته و بعضي وقتها نداشته است.
اين حرف خيلي به دل من نشست. احساس كردم همكلاسي جديدم تجربه هاي زيادي دربارة روح شيطاني دارد. وقتي زنگ خورد و خواستيم به خانه بازگرديم برادرم از طبقة دوم ساختمان مدرسه پايئين آمده و دم در منتظرم ايستاده بود. من حرف را طوري انداختم كه همكلاسي جديدم از اين كه برادرم هم همراه ما باشد استقبال كرد. من و برادرم در طرفينش قرار گرفتيم و به سمت خانه راه افتاديم.
آن روز برادرم كنجكاوتر از روزهاي ديگر بود. يك قدم جلوتر از ما راه مي‌رفت. برمي‌گشت و عقب عقب راه را ادامه مي‌داد و سؤالاتش را از همكلاسي جديد دربارة شيطان مي‌كرد. همكلاسي جديد با شيطنت به برادرم مي‌گفت حالا چرا اين قدر به شاخ و دم شيطان بند كرده است؟ و برادرم مي‌گفت در خواب او را ديده است كه هم شاخ داشته و هم دم. من در عوض به فكر چيز ديگري بودم. دلم مي‌خواست همكلاسي جديد خودم را محك بزنم. براي همين به او گفتم من يكبار با روح شيطان ملاقات داشته‌ام. و اگر بخواهد مي‌توانم ببرم به او نشان بدهم كه كجا بوده و چه حرفهايي بين ما رد و بدل شده است.
همين طور كه راه مي‌رفتيم برادرم خسته شد و يك قدمي عقب تر از ما قرار گرفت. من هم از اين استقبال كردم. از اين كه مي‌توانستم به تنهايي با همكلاسي جديدم حرف بزنم احساس راحتي بيشتري داشتم. يك دفعه متوجه شدم كه برادرم غيبش زده است. كجا رفته بود؟ نمي‌دانستم. كار بي سابقه‌اي بود. اما كاري نمي‌توانستم بكنم. به خانة ما كه رسيديم به همكلاسي ام گفتم منتظر بماند تا من بروم كيفم را بگذارم و برگردم. مي‌خواستم خودم را به مادرم نشان بدهم و خبري هم از برادرم بگيرم. مادرم بدون اين كه به من نگاه كند از توي آشپزخانه گفت بروم كفشم را عوض كنم. هروقت اين طور با من صحبت مي‌كرد مي‌فهميدم كه پدرم شب كار است و به خانه نمي‌آيد. مادر مي‌خواست پيشاپيش به من هشدار بدهد تا من احساس نكنم هركاري مي‌خواهم مي‌توانم بكنم. جوابي به او ندادم و به طبقة بالا رفتم. در را باز كردم تا كيفم را روي تختخوابم پرتاب كنم. ديدم برادرم بدون اين كه لباسهايش را عوض كند رفته زير لحاف و خوابش برده. خوشحال شدم و به سرعت پائين آمدم.
همكلاسي جديدم منتظرم بود. گفتم برويم... مثل اين كه مي‌دانست كجا بايد برويم. چيزي نگفت و راه افتاد. خانه شان زياد دورتر از خانه ما نبود. با ترسي ناشناخته پرسيدم: تو شب مي‌تواني از خانه بيرون بيايي؟ خيلي خونسرد بود. خنديد. كيفش را دست به دست كرد و گفت: آره و بعد با اندكي تأمل پرسيد: چطور مگر؟ به او توضيح دادم كه الان مادرم بيدار است و مي‌بيند. با ترس اين طرف و آن طرف را نگاه كردم و آهسته تر ادامه دادم: بعد مجبور است به پدرم قضيه را بگويد. ولي در شب، وقتي كه مادرم خوابيد، او مي‌تواند به خانه ما بيايد و با هم برويم در حياط خانه جايي را نشانش بدهم كه روح شيطاني را ديدم و با او حرف زدم. خوشحال شد. گفت حتما اين كار را خواهد كرد. بعد پرسيد چرا با او دعوايم شده است. دلم مي‌خواست مفصل برايش توضيح بدهم. اما وقت نبود. گفتم شب كه آمدي همانجا برايت خواهم گفت. قرار گذاشتيم شب وقتي كه هوا تاريك شد او به كوچه روبه روي پنجرة ما بيايد و چراغ قوه‌اش را سه بار روشن و خاموش كند. اين رمزي بود كه من مي‌فهميدم او آمده است. در حالي كه از خوشحالي در پوست نمي‌گنجيدم به خانه بازگشتم.
اين خوشحالي تنها يك خوشحالي معمولي نبود. احساس مي‌كردم بعد از مدتها يك همزبان پيدا كرده‌ام كه مي‌توانم حرفهايم را به او بزنم. مهمتر اين كه يك نفر پيدا شده بود كه حرفهاي مرا مي‌شنيد و برايش جالب بود.
خوبي مادر اين بود كه شبهايي كه پدر سر كار بود زودتر از شبهاي ديگر مي‌گرفت مي‌خوابيد. من با اين اميد به خانه رفتم تا خودم را به او نشان دهم و او با خيال راحت به رختخواب برود. بر خلاف روزهاي ديگر هم سري به آشپزخانه زدم و با سر و صدا نشان دادم كه در خانه حضور دارم. مادرم گفت شام را پخته و سرش درد مي‌كند و ما خودمان برويم شام را بخوريم. بعد هم به اتاق خودش رفت و من خيالم راحت شد. حالا نوبت برادرم بود كه بايد يك طوري او را دست به سر مي‌كردم. به اتاقمان رفتم. برادرم هنوز توي رختخواب بود. صدايش كردم. جواب داد. فهميدم بيدار است. رفتم بالاي سرش و از او پرسيدم چرا لباسهايش را عوض نكرده است؟ سرش را از زير لحاف بيرون آورد. با چشماني وغ زده به من خيره شد. معلوم بود چيزي ديده و به شدت ترسيده است. من را كه ديد دستش را از زير رختخواب بيرون آورد و دستم را گرفت. دستش سرد بود. دلم برايش سوخت. پرسيدم آيا بيمار است؟ با سر جواب داد نه. براي اين كه چيزي گفته باشم از او پرسيدم وقتي از مدرسه بازمي‌گشتيم يك دفعه غيبش زد و كجا رفته بود. بلند شد و با لكنت فقط يك كلمه «او» را تكرار كرد. دلم به شور افتاد. گفتم «او» كيست؟ و او با ترس بيشتري تكرار كرد: «همكلاسي جديد» گفتم: خوب مگر او چيست؟ گفت: دم داشت. با تأكيد اضافه كرد: خودم ديدم. باورش برايم مشكل بود. اما برايم توضيح داد كه  وقتي از ما عقب افتاده ناگهان چشمش به دم همكلاسي جديدم افتاده است. حالا ديگر من هم زبانم بند رفته بود. ولي برادرم گفت همكلاسي جديد دمش را در شلوارش جمع كرده ولي نوك دم بيرون زده بوده است. نمي‌خواستم باور كنم. گفتم نكند نوك كمربند او بوده كه از زير كتش بيرون زده. برادرم با اطمينان گفت دم او پشمالود و به كلفتي يك مچ دست بوده است. به او گفتم امشب با همكلاسي جديد قرار دارم و حتما از او مي‌خواهم كه اگر دم دارد به من نشان بدهد.
برادرم اندكي قانع شد اما پرسيد: اگر در اين فاصله دم خودش را بريده باشد چه؟
گفتم: در آن صورت جاي بريدن معلوم است. اگر جايش زخم بود معلوم مي‌شود چيزي را بريده است.
برادرم ديگر حرفي نداشت كه بزند. قانع شده بود. وقتي از او خواستم تا لباسهايش را عوض كند و برويم در آشپزخانه شام بخوريم بدون هيچ حرفي پذيرفت. او ساكت بود و من مي‌خواستم اين سكوت را بشكنم. براي همين گفتم معلم مان امروز يك زنگ درباره وسوسه هاي شيطاني حرف زده است. برادرم حرفي نمي‌زد. معلوم بود كه در فكر ديگري است. هرطور بود شام را خورديم و به اتاق برگشتيم. هوا داشت آهسته آهسته تاريك مي‌شد. رفتم كنار پنجره و به كوچه نگاه كردم. چند نفر از كوچه عبور مي‌كردند. يك موتور سوار با سرعت رد شد و زني كه خود را در چادري مشكي پيچيده بود ايستاد و راه داد تا موتور دوم بگذرد. برادرم پرسيد: تو نمي‌خوابي؟ گفتم: چرا. بعد براي اين كه وضعيت را عادي كنم كتم را از تن بيرون آوردم و در جا لباسي گذاشتم. برادرم لباسهايش را عوض كرد و به من خيره شد. فهميدم از من مي‌خواهد تا به او بگويم برود در رختخواب بخوابد. گفتم: برو بخواب تو احتياج داري استراحت كني. رفت و سرش را كرد زير لحاف و چيزي نگذشت كه از صداي نفسهايش فهميدم خوابش برده است.
صندلي را برداشتم و رفتم كنار پنجره. نشستم و به كوچه تاريك چشم دوختم. شبحي از دور پيدا شد. دلم لرزيد. شبح نزديك كه شد توانستم تشخيص دهم كه شبح، در واقع، پير مردي است بي خانمان كه در خرابه انتهايي كوچه كلبه كوچكي دارد. بدون اين كه دليلش را بدانم احساس مي‌كردم او را به شدت دوست دارم. او نه با كسي حرف مي‌زد و نه با كسي كاري داشت. به قدري بي آزار بود كه تمام اهل محل او را پذيرفته بودند. مادرم گاهي ظرفي از غذاهاي اضافي را مي‌داد تا به او برسانيم. من و برادرم با هم مي‌رفتيم و اگر خودش هم در كلبه نبود ظرف غذا را در پشت در مي‌گذاشتيم و برمي‌گشتيم. من خيلي دلم مي‌خواست بدانم او كيست؟ و از كجا آمده و آيا زن و بچه‌اي دارد يا نه؟ از همه مهمتر اين كه چرا با كسي حرف نمي‌زند. برادرم مي‌گفت شايد لال باشد. اما همين هم معلوم نبود. ما در واقع نمي‌دانستيم او به خاطر لال بودن است كه حرف نمي‌زند يا كلا از حرف زدن خوشش نمي‌آيد.  چند بار سعي كردم به او سلام بدهم تا شايد با جواب سلام دادن بفهمم لال است يا نه ولي هيچ جوابي نداد. او هر شب آهسته و بي سر و صدا مي‌آمد، به داخل كلبه‌اش مي‌لغزيد و صبحها بلند مي‌شد و كوله‌اش را كه نمي‌دانستيم در آن چيست به پشت مي‌انداخت و راه مي‌افتاد. آن شب هم بدون سر و صدا داشت مي‌آمد. طوري راه مي‌رفت كه انگار هيچ چيز و هيچ كسي در جهان وجود ندارد. فكرمي‌كردم تنها كسي در دنيا است كه اگر هرچه فرمان دهد اجرا مي‌كنم.
دلم مي‌خواست سرم را از پنجره بيرون بياورم و به او سلام كنم. همين كه دستم به دستگيره پنجره رسيد صداي هق هق برادرم را شنيدم. با سرعت برگشتم و رفتم بالاي سرش. خواب بود و در خواب گريه مي‌كرد. قطرات اشك از لاي پلكهاي بسته‌اش جاري بود و به سرعت از شقيقه هايش ليز مي‌خورد و به روي متكا مي‌افتاد. خواستم بيدارش كنم. ولي ترسيدم ديگر خوابش نبرد و مزاحمم شود. همراه با او شروع به گريه كردم. اشكهايم را پاك كردم و به طرف پنجره بازگشتم.
از پير مرد خبري نبود. كوچه كاملا تاريك و ساكت بود. به جايي كه همكلاسي جديدم بايد مي‌ايستاد و نور چراغ قوه‌اش را مي‌انداخت نگاه كردم. كسي را تشخيص ندادم. اما در يك لحظه نور مستقيم چراغ قوه به شيشه پنجره خورد و بلافاصله قطع شد. دست و دلم داشت مي‌لرزيد. چه مي‌ديدم؟ همكلاسي ام چراغ قوه به دست در تاريكي ايستاده بود. برگشتم و با سرعت از پله ها پائين رفتم و در را بررويش باز كردم. در به حياط باز مي‌شد و بدون اين كه نيازي باشد به داخل ساختمان بياييم، مي‌توانستم او را به طرف حوض ببرم. او همين كه در را باز ديد به داخل حياط آمد. مي‌دانست از كجا و به كجا برود. در را بستم و پشت سرش راه افتادم. حياط ساكت و نيمه تاريك بود. برگي از درخت كنار حوض به زمين افتاد. بعد چند برگ ديگر. بعد صداي بي پرواي پرنده‌اي كه نمي‌ديدمش. گويا بالهايش به شاخه‌اي گير كرده بود. چند بار پر پر زد و بعد بالا كشيد. سيبي از درخت سيب توي باغچه به داخل حوض افتاد. دايره هاي كوچكي كه به زودي محو شدند در حوض ديده شدند. دلم نمي‌خواست هيچ حرفي با كسي بزنم. وقتي روي نيمكت زير درخت سيب نشست تنم لرزيد. احساس مي‌كردم با وجود اين كه از او نمي‌ترسم ولي نمي‌توانم خودم را نگه دارم و مي‌لرزم. با لبخند و مقداري تمسخر به من نگاه مي‌كرد.
بدون اين كه بالا و پائين كنم از او پرسيدم: آيا تو دم داري؟
خنديد. شانه هايش را بالا انداخت و جواب نداد. در عوض گفت: درخت سيب خوبي است.
لجم گرفت. ديگر نمي‌لرزيدم. تكرار كردم: آيا تو دم داري؟
با بي اعتنايي گفت: برادرت خيالاتي شده.
گفتم: جواب من را بده! تو آيا دم داري؟
گفت: اگر داشتم تو مي‌ديدي
گفتم: شايد آن را بريده باشي
خنديد. خنده‌اش پيروزمندانه بود. گفت: مي‌خواهي بگويي من يك شيطان دم بريده هستم؟
گفتم: برادرم دم تو را ديده، و من مطمئن هستم كه او خيالاتي نشده است.
گفت: حالا حساب كن من دم دارم. حرف حسابت چيست؟
گفتم: من شيطان را تا آنجا قبول داشتم كه نمي‌خواست تسليم بشوم.
خواست چيزي بگويد. اجازه ندادم. ادامه دادم: وقتي شروع به نصيحت كرد دشمنش شدم
گفت: چرا با پدرت اين قدر بدي؟ چه بدي به تو كرده است؟
مي‌دانستم مي‌خواهد حرف را عوض كند. گفتم: بيشتر از خودش، از سايه‌اش بدم مي‌آيد.
گفت: بدت مي‌آيد يا مي‌ترسي؟
گفتم: مثل سايه اين درخت، وقتي هم نيست روي آدم مي‌افتد و مي‌خواهد آدم را خفه كند.
نيم خيز شد. با خيرخواهي دستش را به سويم دراز كرد و گفت: ولي خير تو را مي‌خواهد!
رفتم روبه رويش ايستادم و به چهره‌اش خيره شدم.
مقداري جا زد. اما به خودش آمد و گفت: در محلة قبلي ما من پدر و مادري را مي‌شناختم كه پسرشان را كشتند.
نمي‌خواستم حرفي بزنم. فقط به او خيره شده بودم. او گفت: ...بعد هم جسدش را تكه تكه كردند و در زير زمين خانه شان خاك كردند.
گفتم: پدر من امشب در خانه نيست. اما مادرم همچنان از او مي‌ترسد. من از آدمي كه وقتي هم نباشد ولي از اسمش بترسند اصلا خوشم نمي‌آيد.
بدون توجه به من ادامه داد: بعد معلوم شد كه پسر را بعد از شكنجه بسيار كشته‌اند.
گفتم: يادت هست معلم‌مان دربارة بختك چه گفت؟ من از بختك بيشتر از خود شيطان بدم مي‌آيد.
چند پرنده از لابه لاي شاخه‌ها پركشيدند. سكوت به صورتي خشك شكسته شده بود. نسيم سردي مي‌وزيد و احساس كردم يواشكي مي‌لرزم. به او خيره شدم. سردش نبود. معلوم بود اصلا هوا را احساس نمي‌كند. همان كت راه راه بلندي را به تن داشت كه در مدرسه پوشيده بود. رفتم جلوتر و از نزديك به او خيره شدم. موذيانه نگاهم مي‌كرد.
گفتم: تو بدتر از شيطاني! چنان با خشم گفتم كه ترسيد. مقداري خودش را عقب كشيد. با دهان بسته ادامه دادم: مي‌فهمي؟
حالا ديگر واقعا ترسيده بود. فكر كرد مي‌خواهم خفه‌اش كنم. با لكنت گفت: چرا؟
گفتم : به خاطر اين كه با هر حرفت مي‌خواهي من را خفه كني.
مهلت ندادم و نيمكت را نشانش دادم. گفتم: روح شيطاني هم همين جا نشسته بود. يك جور ديگر بود. به ظاهر هم حرف هاي ديگري مي‌زد. اما يك حرف بيشتر نداشت.
گفت: چه مي‌گفت؟
گفتم: نمي‌داني؟
هيچ نگفت. ساكت نگاهم كرد. گفتم: بلند شو و برو گمشو!
به قدري عقب رفت كه از آن طرف نيمكت افتاد. روي زمين ولو شده بود. رفتم بالاي سرش ايستادم. كتش به كناري رفته بود. نوك دم كلفتي از شلوارش بيرون زده بود. احساس كردم اصلا از او نمي‌ترسم. يقه‌اش را گرفتم و با خشم گفتم: اگر همين الان گم نشوي خفه ات مي كنم. به رويش تف كردم. بعد برگشتم و بدون اين كه پشت سرم را نگاه كنم به اتاق خواب رفتم.
برادرم خواب بود. رفتم بالاي سرش ايستادم و نگاهش كردم. فرشته‌اي بود كه در خواب مي‌گريست.

21دي93



۱۰/۲۹/۱۳۹۳

آوارة جهانم


آوارة جهانم
آوارة جهانم
بي سكه اي در جيب
سرگشته در شهرهاي غريبه
و خيابانها و كوچه هاي ناشناس.

آوارة جهانم
هنگام كه بخار شيشه هاي قطارم را
با دست پاك مي كنم
و مي خوانم نام ايستگاههاي بين راه را.
در چشمخانه هاي بزرگ دنيا
كجاست مأمن من؟

مسافر كدام قطارم؟
كه در امتداد ظلمت مي شكافد
تونلهاي پيچاپيچ را
تا صبحي كه زود برخاسته است از خواب.


ميهمان كدام ايستگاه متروكم؟
با پرندگان گرسنه و خيابانهاي بي عابر
و نگاههاي نگران و ناآشنا.
با لبخند كودكي گرم مي شوم
و براي مردي مي گريم
كه كارت پناهندگي اش را گم كرده است.

به جستجوي محبوبي گمشده
آوارة جهانم با راههاي بي پايان
و  روستاهاي بي فانوس
و كوهها و رودهاي روندة بسيار.

اهل دهكده اي مقتولم
با كشتگان فراوان فراموش شده
و پرچمهاي پارة در اهتزاز
در روز پر سوز و سرد.

محبوبم كه زيباتر از همة درختان هستي
و مي شناسي مرا
كه آوارة جهانم
مرا بپذير در يكي از شاخه هايت
و بپوشان تنم را
با جوانه هايي كه برگهاي فردا هستند.

3دي93

۱۰/۱۷/۱۳۹۳

تمام جهاني!



تمام جهاني!
(در ستايش انسان)
تمام جهاني!
با عرض و طول بسيار و ناديده
و به وسعت مهرباني خدا.

رگ پر نبض و خون جهنده،
تمام ارتفاع جهاني
فوارة بلندترين كهكشانها،
دورترين تركش انفجار سياره اي نو ميلاد.

شادي جهاني
شادترين جواني جوانه
براي سبز كردن درخت.
و وضوح ناب نور
در تاريكترين زاوية انزوا.

مي ستايمت اي بلوغ باور كودكانه
اي ايمان نويافتة كهنسالي
مي ستايمت كه ايستاده اي
ايستاده تر از سروهاي پوشيده ازبرف
در قله هاي بكر دور.

ممدوح مكتوب مصلوبان
و بانگ زاهدان در صبحگاه تيربارانها:
مغلوبان، فاتحان اند
وقتي كه پس از شبهاي دور دلاوري
تكه تكة جسدهاشان را
در زيرزمين زيارتگاههاي متروك
پيچيده درنمدهاي خونين نهفته مي يابيم.
تحسين كودكان جسور از آن تو باد!
شيردل سرزمينهاي فراموش شده جهان!
با سرب مذاب سخن گفتي
و كلامت  بر سنگ و عقاب و آسمان فرود آمد
و در جانِ جان آدمي فرو نشست.

خاموش ترين آتشفشانها
در چشم داغدارترين مادران،
سورت سرماي نگاه گرسنه ترين كودك خاك،
بغض ناتركيدة دخترك تجاوز شده،
آواره ترين نسيم زنجيرگسيخته،
آه جانسوز  شاعري رانده.
يادش هميشه ياد باد!
روزي كه دوشادوش شرم شهيدان
در خيابانهاي خونين قدم مي زديم
و هيچ آباد گنبدها و مناره ها را نشانه مي رفتيم.

روز خاطره و شوق و دليري
ديدار در كوهپايه اي كه
 تنها خون بومي عسل روان بود
و بوي خام گندم پر مي كرد هر دره را
و تو با خوشه اي از خورشيد
زمزمه مي كردي آوازهاي رفتن را

صحرايي، دريايي، كوه و ستاره اي.
در رخوت خواب خياباني هزار ساله
خروس آواز بامدادي
پيچيده در شهر گمشدة افسانه ها.
تكرار بيداري سبك گنجشكي
بر شاخة پر برف بلوط پير.
سردترين آب تابستاني واحة مفتوح
در ظهر تشنگي و عطش،
گرماي چشمه اي
 در هزارتوي غارهاي پر از كبوتر و يخ.
قرقاول «رنگ»ي
در كارگاه نقاشيِ نقاشي بيرنگ
نفس بخارآلود مجروح ترين آهوي زميني
پروانه اي كه بي صدا فكر مي كند.
سكوتي، هرايي، شيون معصومانة رودي
فروتني «آب»ي، غرور صخره
نعرة جهندة پلنگي
پنجه كوبيده برماه.
فرود كبوتري
بر بام آشناي برادرت
كه قفس ندارد.

انساني، انسان
برادر رنج و صليب و شلاق
برادر فرياد در هيچستان هيچي نفت و دلار
برادر خشم و صبوري در معدن ذغال
برادر سلام، برادر سلاح،
برادر بدرود با خيابان رنجور بي نفس
برادر لبخند و ادامة برادري
در عصر بي برادري.
شليك خدا
بر جان آتش فرسودة شيطان
كه تو را از خاك ذلت مي ديد.

11دي93
شب اول سال2015