۵/۲۲/۱۳۹۴

رودي از پلنگان بي‌نام (1)

رودي از پلنگان بي‌نام (1)
(فصلي از يك رمان)

به اين عكسها نگاه كن! به خودم مي‌گويم. چه جادويي در آنها نهفته است كه ول كن آدمي نيستند. همين جا كه در بالكن خانه نشسته‌ام. شب از نيمه گذشته. خوابم نمي برد. سيگارم را آتش زده‌ام. و براي هزارمين بار به عكسها نگاه مي‌كنم. بالا و پا‌ئين شان مي‌كنم. دلم مي‌خواهد خاكي را كه در آن گوشه ريخته شده زير و رو كنم. دلم مي‌خواهد آن سنگ را ببوسم. دلم مي‌خواهد يك آب پاش پر آب بريزم و آن يكي سنگ را بشويم. بدون اين كه اشكي بريزم مي‌خوانم:
اينجا كسي است پنهان دامان من گرفته
خود را سپس كشيده، پيشان من گرفته


گويد ز گريه بگذر، زان سوي گريه بنگر
عشاق روح گشته، ريحان من گرفته

يكبار عكسي از يكي از قتل عامهاي هيتلري در يكي از ارودگاههاي مرگ را ديدم. انبوه جسدهاي تلنبار شده روي هم بود. با دهانهايي نيمه باز و چشماني وغ زده. لخت و عريان. با دنده‌ها بيرون زده از قفسه سينه، و بازواني استخواني. هركاري كردم نتوانستم به خودم بقبولانم كه اين همه آدم قتل عام شده‌اند. بي نام و بي نشان. بي آن كه كسي بداند آنها چقدر به يكديگر عشق داشتند. چقدر آرزو داشتند كه ديگران را خوشبخت كنند. هركدام آنها مي‌توانستند زنده بمانند و دوست داشته باشند. تاريخ واقعا عاجز است كه اين همه برباد رفتن ثروت انساني را نشان دهد. شايد هم اصلا كار تاريخ نباشد. به اين جا كه مي‌رسم مي‌فهمم قصه از جايي شروع مي‌شود كه تاريخ به پايان مي‌رسد. اين كار كيست كه تپش هاي قلب يك دختر، هنگامي كه در زندان باز مي‌شود و پدر از آن سوي ديوار به بيرون مي‌آيد، را ثبت كند. كار كيست كه سوز اشكهاي يك دختر را بنويسد وقتي خبر به دار آويختن پدرش را مي شنود؟ تاريخ با اين چيزها اصلا كاري ندارد. در وادي ديگري است. من همين طور كه به آن عكس كشتار جمعي خيره بودم ديدم در زير آن همه جسد چيزي مخفي شده است. گويي يكي از آنها با من حرف مي زد. يكي از آنها با دهاني خشك و دنداني شكسته و گلويي دريده با من حرف مي زد. صدايش را نمي شنيدم. مثل صداي ريزش موجهاي متلاطم روي هم بود. مهيب و مبهم و ترس آور. تمام بدنم شروع كرد به لرزيدن. همه شان داشتند با من حرف مي زدند. شروع كردم به خودم نهيب زدن. آنها اغلب انسانهايي عادي بودند. نه داعيه اي داشتند و نه دشمن كسي بودند. مي‌خواستند به زندگي شان ادامه دهند و همين هم از آنها دريغ شد. به چه بهانه و دستاويزي؟ يهودي بودن. مسخره است. روشن است كه آنها را كشتند تا يك چيز ديگر زنده بماند. حاكميت هيتلر. يهودي ها بهانه بودند. ولي هميشه همين طور است. سلطان محمود به هند لشگر كشيد و چندين صد هزار قرباني لشگركشي هايش شدند. براي چه؟ و يا به چه بهانه اي. مردك مدعي «جهاد» بود. و بيچاره مردم كه هميشه قربانيان معصوم و مظلوم حاكميتها بوده‌اند.
آيا من مرگ را دوست دارم؟ آيا براساس يك فرهنگ ارتجاعي عقب مانده دشمن زندگي هستم؟ ديدم در دور دست موجهايي روي مي ريزند و در گوشم صدا مي‌كنند. نمي‌توانستم تحمل كنم. بلند شدم. به عكس جواني كه بر روي سنگ گوري بود خيره شدم. لبخند محوي داشت. به او لبخند زدم و گفتم مي‌دانم! تو هم از كساني هستي كه در يك لحظه فرياد زدي: زنده باد مرگ!
مي‌گويد: يك جايي بايد گفت مرگ بر زندگي! يك جايي بايد بر طناب دار بوسه زد، و يك جايي بايد انتخاب كرد كه برويم تا ديگراني بمانند.
برمي‌گردم پاكت را از روي ميز برمي دارم. امروز چندمين بار است كه عكسها را از توي پاكت در مي آورم. به دقت روي ميز مي چينم و سعي مي‌كنم رابطه اي نامكشوف را بين آنها كشف كنم. در عكس ديده مي شود كه چند سنگ گوره شكسته است. چند عكس ديگر از پشت يك كارخانه بزرگ با ديوارهايي طولاني گرفته شده است. دو رديف سه تايي و يك رديف چهارتايي هست. كپه اي خاك بي هيچ نام و نشاني. فقط آدم مي‌فهمد كه چيزي در زير آنها دفن است.
عكسها را در كنار عكسهاي قبلي كه داشتم روي ميز مي چينم. ميز كوچك است. روي رف آشپزخانه مي چينم. رف ها هم پر مي‌شوند. پاكتي در دستم مي ماند. كناري مي‌گذارم. توي يك پوشة ديگر. ديروز يك قفسه از ليوانها را خالي كردم. پوشة عكسها را گذاشتم آنجا. ولي هنوز جا نياز دارم. برمي‌گردم و به عكس دست خط دختر جواني خيره مي‌شوم. ساعتي پيش از اعدامش آن را نوشته است. كنار آن سنگ مزارش ديده مي‌شود. رويش نوشته: «13مرداد67. دستخط را مي‌خوانم: «من مليحه اقوامي ساعت 3بعد از ظهر دادگاه رفته و حكم اعدام به‌من ابلاغ شد. الان ساعت 7بعد از ظهر است كه براي اعدام مي‌روم.
حديث مرد مؤمن با تو گويم
كه چون مرگش رسد خندان بميرد»

زمزمه مي‌كنم كه همة اينها را قصه خواهيم كرد. همه را خواهيم نوشت.
مليحه مي خندد. مي‌گويد: مگر مي‌تواني؟
برانگيخته شده‌ام و با تمام وجودم مي‌گويم: بله كه مي‌توانم. تازه من هم نتوانستم كساني پيدا مي‌شوند كه بتوانند.
مليحه مي‌گويد: از كجا مي‌دانند كه چه اتفاقي افتاده است؟ جنايتي در دوزخ. خيلي جاهايش حتي يك شاهد زنده نمانده تا دست قصه نويسها را پر كنند.
عكسي را نشانم مي‌دهد. گورهاي جمعي در اهواز. پشت يك كارخانه صنعتي. تاريك و بي صدا. بي سنگي و بي نامي. نامها همه در حافظه‌هاست. كساني كه مي‌دانند و مي‌ترسند تا به ديگران بگويند. كپه خاكي است با نشاني و رمزي كه فقط يك يا دو نفر مي‌دانند.
مي‌خوانم:

ماه را در محاق كشتند
شما را در بادهاي وبايي فراموشي.
شايد كه كتيبه‌هاي خونين
در رودهاي غبار گم شوند...

عكس ديگري برمي دارم و پشتش را مي‌خوانم. گورستان تازه آباد رشت در خيابان لاهيجان است. قطعة سمت راست در ورودي. چهار رديف گور ديده مي‌شود. 80متري مي‌شود. نوشته را مي‌خوانم: «نزديك به 300نفر در زندان رشت بوديم. بيش از 80درصد قتل عام شدند» حساب مي‌كنم. مي‌شوند 240نفر. سهم هركدامشان از اين دنيا، شده است 30سانتيمتر. فرستنده نوشته است: «شهيدان شبانه در گودالها دفن شده‌اند. پدران و مادراني كه به‌دنبال فرزندان خود بوده‌اند خبر را قبل از اين كه توسط جوخه‌هاي اعدام و پاسداران جلاد اعلام شود از مرده شويهاي قبرستان گرفته‌اند. اجساد با كاميون به اينجا آورده شده و با بيل هاي مكانيكي گودالها را كنده‌اند و آنها را روي هم ريخته‌اند همين جا»...از مرده شويي كه از هراس به اين طرف و آن طرف نگاه كرد پرسيدم تو خودت ديدي؟ و او نمي‌توانست لرزش چانه اش را نگه دارد گفت «بعضي هايشان هنوز زنده بودند...من خودم ديدم يكي شان داشت نفس مي كشيد...» مرده شوي وحشتش مي گيرد. با صداي بلند داد مي‌زند آقا كجا مي روي؟ مثل اين كه حالتان خوب نيست. مواظب باشيد توي خيابان ماشين به شما نزند. مي‌خوانم:

در حلقه‌هاي طناب
 تاريخ قتل‌عام آهوان رنگ گرفت
و از گلوها با گردنبند كبودشان
خطابه‌هاي دار جاري شد.

با سطرهايي از صداي تنهايي شقايق
چشمهايشان را به‌عقابي سپيد سپردند
تا در ادامة ابرها و آسمان‌ها
در مغز سرخ ستاره خانه كنند.

به مليحه مي‌گويم حق داري! ادبيات پايان تاريخ است. و پايان ادبيات، 30سانتيمتر خاك است كه به هركدام اينها رسيد. در پايان هرقصه، فراموشي يك انسان كمين كرده. و من طاقت ندارم. احساس بي پناهي مطلق مي‌كنم. به كجا مي‌توانم بروم؟ اين فراموشي بسيار دردناكتر است از خود مرگ. به اينها نگاه كن! مليحه را مي‌گويم. من هرگز او را نديده‌ام. او را نمي شناسم. ولي همين خاك كه الان زير پايم اشك آلود شده با من از زبان او حرف مي‌زند. مليحه! من صدايت را مي شنوم. بگو! حرف بزن و بگو كه فراموش شده نيستي. يك قدم آن سوتر. مليحه اسمش مانده است. به اين گورها نگاه كن! چند نفر بي نام و نشان به زير اين خاكها خوابيده‌اند؟ قدم به قدم دارم به عمق جهنم مي روم. مي‌خواهم به طبقة هفتم جهنم بروم. آنجا كه هيچ اسمي از قتل عام شده اي نيست. سهمش از كل هستي همين 30سانتيمتر خاك هم نبوده است. و حالا كه رفته... فراموشي مطلق. مطلق فراموشي. انگار نه انگار كه بوده اي، نيستي و آمده اي و رفته اي، و ذره اي هستي گم شده در كهكشاني بي انتها. نه، نه، نه. اين كهكشان نيست. مطلق دوزخ است. انتهايي ترين طبقه آن. هاويه است. در آخرين طبقة اين جهنم هستم. آنجا كه به قول دانته حاكميت مطلق شيطان است. شيطان يعني فراموشي انسان. هاي ويرژيل! كجايي؟ من در اين ظلمات همه چيز را از ياد برده‌ام. هيچ كس را نمي شناسم. نمي بينم. هيچ انساني را نمي بينم. خواهري داشتم. برادري داشتم. دختري داشتم. همه را فراموش كرده‌ام. از آنها هيچ به يادم نمانده است. ويرژيل تو كمك كن تا انساني را به ياد بياورم. كسي را كه مي شناختم. يا نمي شناختم. ولي الان همه چيزش را از ياد برده‌ام. تو در سفر به دوزخ تا عمق آن رفتي. خواهرم را نديدي؟ دخترم را نديدي؟ پسرم را نديدي؟ همسايه‌ام را نديدي؟ ويرژيل اين طور نگاهم نكن! حرفي بزن در اين زمهرير هيچ كسي نيست؟ ويرژيل برايم مي‌خواند:

در كهكشان‌هاي سفر
جاي شما خالي نيست
اي جمله‌هاي هميشه آبي دريا!
همة اشك‌هايم از آن شما!

تا اين خاك، اين خاك خوني، خونين است
قطره در دريا گم نخواهد بود
و ما در جستجوي شما
فراموش نخواهيم كرد چهره‌هاي قاتلان را.

مي‌گويم: ويرژيل من هم شاعر بوده‌ام. شاعري كوچك. اما قلب يك شاعر را نمي‌شود فريب داد. مي‌فهمي چه مي‌گويم؟ قلب يك شاعر را نمي‌شود فريب داد. باور كن نمي‌شود فقط يك چيز مي‌تواند قلب يك شاعر را فريب بدهد. ويرژيل سعي نكن من را فريب بدهي. تو شاعري و تنها سلاحي كه يك شاعر را به زمين مي‌زند شعر است. برايم شعر نخوان! از گمشده‌ام بگو!
ويرژيل از عمق دوزخ برايم مي‌خواند:

گم كرده جانان من!
آوازهايتان گذشت از ديوارهاي سيماني
وقتي كه از سكوي غربت و غرور
جان را در قطره‌اي خلاصه كرديد.

با دهاني از عطر و ميخك سرخ
با گلويي از پرندگان شهيد
خوانديد آخرين ترانه‌هايتان را
در برگ برگ خاطرات كودكان خياباني.

صدايش شاد است. اما من دلم شاد نمي‌شود. مواظب فريب شعر هستم. خشمگين فرياد مي‌زنم. مشت بر ديوارها مي كوبم و عكسي را از روي رف برمي دارم و به بالكن مي روم. شهر دارد آهسته آهسته تاريك مي‌شود. چراغهاي پارك روبه روي خانه‌ام روشن هستند. ولي شاخ و برگهاي درختان به قدري زيادند كه جلو آنها را گرفته‌اند. عكس را مي گيرم رو به باد ملايمي كه از روبه رو مي وزد. مي‌گويم ببين اين عكس را از تبريز برايم فرستاده‌اند. اين يكي از مشهد است و آن يكي از گورستان بي بي سكينه كرج. نگاه كن ويرژيل! سعي نكن با شعري من را فريب بدهي. من از شيراز و مشهد و همدان خبر ندارم. چند انسان فراموش شده‌اند؟ در شيراز و كرمانشاه، يزد و كرمان و بندرعباس چند نفر را مي شناسي كه در اين دوزخ تو گم شده‌اند. هيچ نامي از آنها نيست. اثري باقي نمانده. اين عكسها را مي بيني؟ اينجا جنگل گرگان است. دوازه نفر را در ساري اعدام كرده‌اند و جسدهايشان را آورده‌اند اينجا، يعني صد كيلومتر اين ور تر، خاك كرده‌اند. اسمشان را نمي‌دانم. ولي چند نفر را مي شناسي كه حتي اين رد هم از آنها باقي نمانده است؟ ويرژيل در عمق دوزخ اين آدمها گمشده‌اند. تو كدامشان را مي شناسي؟ ردي بده، نامي بده تا در اين دفتر بنويسم. ثبت كه شدند دوام پيدا مي‌كنند. گم نمي‌شوند. بعد مي‌شود رفت با خودشان حرف زد. آنها نيازي به زبان ندارند. با دستشان و با چشمشان حرف مي‌زنند. نگاه كن! فقط آنها گمشده‌اند. هيچ اثري از آنها نيست. و من به اين وادي مي‌گويم قعر دوزخ. بي جا مي‌گويم؟ ويرژيل در اين قعر در اين زمهرير من يك نفر را مي بينم. او كيست؟ او كيست كه در اينجا خانه كرده؟ ويرژيل چرا اين قدر مي‌ترسد؟ از چه هراس داري اي مرد؟ هاي ژنده پوش لرزان از چه فرار مي‌كني؟ اين جا انتهاي جهان است. هيچ جاي ديگري نيست كه بتواني بگريزي. نامت را به من بگو! من به دنبال خواهرم هستم. به دنبال برادرم و همسايه‌ام. تو از آنها خبر نداري؟
ژنده پوش مي گريزد. در ظلمات گم مي‌شود. ويرژيل به من لبخند مي‌زند و مي‌گويد: اين جا تنها كسي كه خانه دارد يهودا است.
به اتاق برمي‌گردم. عكسها را با عجله جمع مي‌كنم. يادداشتهايم را به كناري مي‌گذارم. دفتر شعرم را برمي دارم و به بالكن برمي‌گردم. حالا سپيده دارد آرام آرام برمي‌گردد. مي‌گويم تنها چيزي كه به يك شاعر دروغ نمي‌گويد شعر است. ويرژيل مي خندد. مي‌خوانم:

تا اين مهتاب ارغواني است
خونتان زلال است
و مي‌جوشد همچنان سرخِ سرخ
در رگ‌هاي آسمان.

سپيداران صبر
در دشت هاي برف ديدند
خورشيدهاي دوباره
دوباره مثل شما جوانه زد از پيشاني آسمان.


۵/۱۴/۱۳۹۴

درختي كه تويي

درختي كه تويي!
با بوسه بر گونة زندانيان قهرماني
كه  بي واهمه از بند و دد
 فرياد آزادي سر داده اند.

درختي كه ترا مي شناسد
بوي اقاقي مي دهد
و هر برگش
 نفسي از ريحان دارد.

درختي كه ترا
در بامداد تاريك روزهاي زنجير مي خواند
روشني تو را مي آورد
از ساعات بند.

درختي كه تو را مي آورد
بر برگ برگ شاخه هايش
خاطرات آفتاب را نوشته است
در كهكشاني از جان ترد جوانه.

درختي كه تويي
خاطره اي هستي پر از شكوفه هاي آواز
كه در فرداي يقين
و بهاري از ترانه اتفاق مي افتد.


30تير94

۵/۰۹/۱۳۹۴

پنج شعر براي قتل‌عام شدگان1367

پنج شعر براي قتلعام شدگان1367

از نفر چهارم بهبعد(1)

دوازده سيم بكسل آويزان
دوازده چهارپايه
دوازده محكوم چشم بسته
با پاهاي برهنه و ورم كرده.

بهبالاي چهارپايه ميبرندشان.
سيم بكسلها را بهگردنشان مياندازند.
با مشتي بر آنها و لگدي بر چهارپايه
كار را تمام ميكنند.

از نفر چهارم بهبعد
نيازي بهمشت و لگد نيست.
 آنها خود از سكوهايشان ميپرند
و سكوت دوزخي زيرزمين با فريادهايشان شكسته ميشود.

8فروردين78

در زير زمين(2)

يك زنداني چه ميبيند
در افق،
 در آسمان آبي، وقتي كه بهتيرك بسته ميشود؟


پرندهاي در دور دست
خورشيدي در حال تولد
آسماني كه آهسته آهسته روشن ميشود.

اما در زيرزمين
 با آن سقف كوتاهش
تنها طنابهاي دار آويزان بود.

او، نه پرنده
نه خورشيد و نه حتي آسمان
هيچكدام را نديد.

فرمان آتش(3)

فرمان آتش را دادند
نه بر مغز و يا كه قلب زن.
بر جنين افتاده بر خاكش
كه چشم باز نكرده
چشم فرو بسته بود.

نامي كه پيش از آن (4)

نامش را نگفته بود.
و آنان بيآن كه نامش را بپرسند
از ديگران جدايش كردند.

وقتي طناب دار را بهگردنش انداختند
نامي را از او شنيدند.
نامي كه پيش از آن
چند هزار بار بهدار آويخته بودندش.

هرگز ندانستم (5)

در چشمانش آتشي بود.
در بازوانش رودي.

وقتي دهان ميگشود
رؤياها پر ميكشيدند
وآسمان آبيتر ميشد.

اما ندانستم چگونه وقتي بهصف اعداميهاي منتظر نگاه ميكند
آرامش شكفتة گلي را دارد
شكفته در سكوت شب.

8فروردين78


۵/۰۵/۱۳۹۴

آوار هفته ها و آبروي سپيده


آوار هفته‌ها و آبروي سپيده
(فصلي از يك رمان)

هفته سختي را پشت سر گذاشتم. با رسيدن گزارشهاي جديد از زندان ها ابتدا حس مي‌كردم زير آواري مهيب دست و پا مي‌زنم. يا غرق در دريايي متلاطم هستم كه امواج كوه پيكرش بر تن و جانم فرود مي‌آيد و من را به قعر مي‌برد. اما در پايان هفته، وقتي توانستم آنها را سرجمع كنم، به آرامشي لذتبخش رسيدم. شعري نوشتم و ادامه دادم:

شوكت شما
آبروي سپيده بود
در صبح آرزوي انسان
و حرمت رهايي كبوتر در آبي‌ها دور.

ديروز آيدين به دخترش، حنيفه، زنگ مي‌زد. بي اختيار ياد مادر حنيفه، «سو»، افتادم. «سو» همسر آيدين و مادر حنيفه بود كه در عمليات فروغ جاويدان به شهادت رسيد.
او را با فروتني ها و «خاكي» بودنش مي‌شناختم. طوري در روابط ما رفتار مي‌كرد كه هيچ كس نمي‌فهميد با يك زن چيني الاصل سر و كار دارد كه فارسي را چند سال است آموخته است.
از آيدين دربارة «سوفان چان مان» مي‌پرسم و او مي‌گويد با «سو» در شهر پليموت انگليس آشنا شده و ازدواج كرده است. پدر «سو» چيني و مادرش اهل هنگ كنگ بود. پدر در ارتش انگليس بوده است. بعد از انقلاب چين همراه ارتش «استعماري» به اوگاندا مي‌رود. در «كامپلا»، پايتخت اوگاندا، از انگليسها جدا مي‌شود و يك رستوران راه مي‌اندازد. صاحب يك پسر و چهار دختر مي‌شود. يكي از دختران، «سو» بوده است. با كودتاي عيدي امين در اوگاندا آنها راهي انگلستان مي‌شوند. «سو» از 12سالگي در انگليس بوده و تحصيل كرده است. در دانشگاه با مجاهدين آشنا مي‌شود و بعد از ازدواج با آيدين از سال60 به صورت حرفه‌اي در مناسبات مجاهدين كار مي‌كرد. سو در سالهاي بعد به اشرف مي‌رود. در چند عمليات بزرگ نظامي‌شركت مي‌كند.

زندگي،
يعني جنگيدن،
 و رنجي
 فراتر از مردن.

«سو» وقتي به «فروغ» مي‌رود دختري سه سال و نيمه به نام حنيفه داشت. آيدين برايم آخرين ديدارش با سو را تعريف كرد: در آخرين ساعات حركت به ديدار «سو» رفتم. به او گفتم: اين نبرد با نبردهاي ديگر فرق دارد. تو يك خارجي هستي، دختري كم سن و سال هم داري. بنابراين اصلا كسي از تو انتظار ندارد تا به چنين نبردي بيايي. اگر مي‌خواهي برگرد و برو و دخترت را بزرگ كن! «سو» گفت: اشتباه تو اين است كه فكر مي‌كني به خاطر تو است كه من به اين نبرد آمده‌ام. من به خاطر آرمانم اينجا هستم. حنيفه هم مثل بقيه بچه‌هاي ديگر. يا به ايران مي‌رويم و او هم در كنار بقيه بچه بزرگ مي‌شود، يا اگر من برنگشتم باز هم مثل بقيه بچه‌ها. هرچه سر آنها آمد حنيفه هم مثل آنها....
حنيفه بعد از «سو» به خارج فرستاده مي‌شود. در سوئد درس مي‌خواند و الان دكتراي بيولوژي دارد و در شفيلد انگلستان زندگي مي‌كند.

با گلوي بريده نمي‌توان آواز خواند.
اما مي‌شود
 براي دختر كوچكمان
قصة «مرغ عشق» سربريده‌اي را گفت.


اما «سو» تنها زن «خارجي» نبود كه در عمليات فروغ شركت كرد و به شهادت رسيد. ياد نامه‌اي افتادم كه براي هاجر نوشته بودم. در آن نامه نوشته بودم عاشورا يك مفهوم «تاريخي» يا «جغرافيايي» نيست. در عين حال هم تاريخي است و هم جغرافيايي. و راز توانايي عاشورا در الهام بخشي هميشگي اش در همين است. عاشورا را هركس مي‌تواند در همه جا و در همه زمانها خلق كند».
 اين عاشورا براي «سو» يك جور خلق شد و براي همة ما كه در فروغ جاويدان، به تنگه رفتيم، هريك، به گونه‌اي.
در آن روز من در لندكروزي بودم كه صمد، معاون تيپ خواهر فائزه، فرماندهش بود. در ماشين ما خواهري بود كه به لحاظ جسمي‌بسيار ضعيف و نحيف بود؛ آن چنان كه فكر كردم بيمار است. كلت و كلاشينكف اش را به زحمت حمل مي‌كرد. گفتند اسمش سمينا اقبال است. پاكستاني است و همسر علي ازغ از هواداران انگليس است. پسري 4ـ5 ساله، به نام علي اكبر، هم دارد كه در قرارگاه باقي مانده است. سمينا فارسي را به راحتي حرف مي‌زد. از آن گونه انسانهايي بود كه براي شناختش نبايد زحمت زيادي بكشي. از زمرة كساني بود كه قبل از هرچيز صافي و بي رنگي شان چشم آدم را مي‌گيرد. آن روز در يك ماشين به تنگه رفتيم. به محض ورود به تنگه با تهاجم شديد كساني روبه رو شديم كه از بالاي يالها با آر.پي.جي و كلاشينكف  به ما شليك مي‌كردند. جاي ديگري شرح اين صحنه را نوشته‌ام. اما اگر بتوان برخي صحنه‌هاي زندگي را ده بار هم نوشت مي‌ارزد. صحنة آن روز من در چهارزبر يكي از آن صحنه‌هاست...ماشين جلويي ما آر.پي.جي خورد و آتش گرفت. يكي دو ماشين ديگر هم خورده بودند. راه بند آمد و ما به ناچار پياده شديم. فضاي تنگه پر از دود و برق شليك ها بود. چشم چشم را نمي‌ديد. من و صمد شانه به شانه هم ايستاده بوديم و بدون اين كه هدف مشخصي داشته باشيم شليك مي‌كرديم. سمينا هم پياده شد. در يك لحظه، در ميان انبوه شليكها دود متراكمي‌كه اجازه نمي‌داد هيچ چيز ديگري را ببينم مرگ را در يك قدمي‌خودم يافتم. اصلا از آن هيولا نترسيدم. در عوض ضريحي فولادي را در ميان شعلة آتشها ديدم. صمد فرياد كشيد «برگرديم!». از داخل تنگه چند قدم عقب آمديم. و ناگهان صمد به خاك افتاد. سمينا را هم ديگر نديدم. روزهاي بعدشنيدم كه همانجا «خورده» است.
وقتي مي‌خواستيم زندگينامه شهيدان فروغ جاويدان را بنويسيم وصيتنامه سمينا را به دستم دادند. در آن نوشته بود: «فدا كردن آموزش نمي‌خواهد. من بايد هرچه را كه دارم بپردازم. و قبل از هرچيز جانم را». و وصيتش را با اين شعر اقبال لاهوري به پايان رسانده بود:
شادم كه عاشقان را، سوز دوام دادي
درمان نيافريدي، آزار جستجو را
رمز حيات جويي، جز در تپش نيابي
در قلزم آرميدن، ننگ است آب جو را

از آن روز تا همين امروز نمي‌دانم چه شد كه زنده ماندم. يك جوري سعي كرده‌ام خودم را قانع كنم كه حتما حكمتي در كار بوده است. شايد به خاطر اين كه امروز آن خاطره را بنويسم. و به پسر علي و سمينا فكر كنم. الان كجاست؟ و چه مي‌كند؟ علي هم در همان نبرد به جانب آبي ها پركشيد. پدر و مادر سمينا بعد از شهادت علي و دخترشان، علي اكبر را با خود برداشته و برده‌اند. ديگر هيچ خبري از او نداريم. سالهاي بعد، به تصادف با آيدين دربارة سمينا صحبت كرديم. برايم تعريف كرد سمينا از يك خانواده فالانژ پاكستاني بود. در شهر پليموت انگليس درس مي‌خوانده است. در سال64 همزمان با انقلاب ايدئولوژيك مجاهدين در يك نشست عمومي‌مي‌گويد: من از بچگي آرزو داشتم اي كاش در عاشورا و در كاروان حسين بودم. اين حسرت هميشه در من وجود داشت. و حالا فكر مي‌كنم خدا من را به آرزويم رسانده است...آيدين همچنين گفت كه سمينا توسط «سو» با سازمان آشنا شده بود.
اما بي گمان در كنار «سمينا» و «سو» به عنوان زنان «غير ايراني» كه به مجاهدين پيوستند و همه چيز خود را در اين مسير از دست دادند بايد از «آني ازبر» هم ياد كرد. او يك پرستار انساندوست فرانسوي بود و از طريق همسرش كه يك هوادار سازمان بود با مجاهدين آشنا شد. بسياري از تضادهايي كه «آني» در زندگي مبارزاتي اش حل كرد براي من، و ما، قابل فهم نبود. تصور اين كه يك زن ايراني كه خود درگير مستقيم رژيم خميني است به خيابانهاي پاريس برود و با مردم در خيابان صحبت و يا حتي تقاضاي كمك مالي كند زياد مشكل نيست. اما اين كه يك زن فرانسوي كه خودش شغل دارد و با فرهنگ ما بسيار بيگانه است، چگونه مي‌تواند دست از همة علائق خودش دست بشويد و به كاري دست بزند كه در فرهنگ عادي فرانسوي يك نوع «گدايي» محسوب مي‌شود، هيچگاه قابل تصور نيست. اما همين امر «غير قابل تصور» توسط «آني» به واقعيت پيوست. او مثل همة كساني كه براي جمع آوري كمك مالي به شهرها و خيابانهاي مختلف فرانسه مي‌رفتند، رفت و حتي در شهر خود، كه او را مي‌شناختند، اين كار را انجام داد. همشهريانش با تعجب به او نگاه مي‌كردند. «آني» در ابتدا فشار طاقت فرسايي را تحمل كرد. اما خودش گفت: «كار مالي ـ اجتماعي سخت است. ولي سخت تر اين است كه آن را انجام نداد». و اين جمله، تبديل به يكي از جملات طلايي براي همة ما شد. زيرا كه مبارزه با فرديت بورژوايي را به تمام معنا بيان مي‌كرد.
من «آني» را براي اولين بار در يكي از جشنهايي كه در پاريس داشتيم ديدم. نمايشنامه روي صحنه بود دربارة شكنجه يك زنداني برروي تخت شكنجه. «آني» به قدري برآشفته شده بود كه طاقت نياورد و به پشت صحنه آمد و از من احوال نفر شكنجه شده را پرسيد. متحير بودم كه او چگونه فارسي را به خوبي و حتي بدون لهجه حرف مي‌زند. و از آنجا بود كه فهميدم او كيست. در عمليات فروغ «آني» لباس رزم پوشيد و به صحنه رفت. آخرين باري كه او را ديدم در كنار دكتر رضي در گردنة حسن آباد بود. او در قسمت امداد پزشكي به مداواي مجروحان پرداخت و عاقبت در همان جا بود كه توسط پاسداران به اسارت درآمد. كسي از آنچه بر او گذشت خبر ندارد. ماههاي بعد رژيم اعلام كرد او زنده است و بعد هم اعدامش كردند. بعدها وصيتنامه‌اش به دستم رسيد. جمله اي در آن بود كه يك شعر ناب و عميق است. شعري كه شايسته است ده بار و صدبار آن را نوشت و خواند: «مردن براي آن كه آسمان آبي‌تر، شبها ژرفتر و پرندگان شادابتر گردند، و همة كودكان لبخند برلب داشته باشند».

چشماني از مينياتور ناب داشت
 و دستانش
 گنج پنهان مهرباني بود.
 براي همين هميشه از خاك او
 چشمة عتيق ترانه‌هاي بيدار مي‌جوشد.

حضور اين «سه تفنگدار» زن، در كنار هارون هاشمي ‌از افغانستان، در بزرگترين نبرد خونين عليه ارتجاع مذهبي نشانه‌هاي بيداري وجدان هاي آگاه بين المللي است. زني از پاكستان، در كنار زن ديگري از چين، و همراه زني از فرانسه و شانه به شانه زنان و مرداني كه در نبرد با ارتجاع از هچ گونه فداكاري دريغ نكردند. سمينا درست گفته بود: «فدا كردن آموزش نمي‌خواهد» در كارت هويت آنها همين جمله را نوشته‌اند. «فدا كردن» نه زن مي‌شناسد و نه مرد. نه فرانسوي و نه چيني و نه پاكستاني و نه ايراني. نه كودك و نه پير. «فدا كردن» يعني همين و «عاشورا» هم در همين جا تعريف مي‌شود. عاشورايي كه نه «زمين» مي‌شناسد و نه «زمان»


۴/۲۴/۱۳۹۴

خورشيد خانوم آفتاب كن

خورشيد خانوم آفتاب كن
خورشيد خانوم آفتاب كن
اون يك من برنجو تو آب كن
خورشيد خانوم منتظريم، آفتاب كن
ما آهمون سرد شده
از بس تو رو نديديم
ما دلمون تنگ شده

خورشيد خانوم باوركن
ما بچه هاي سرما
ما بچه هاي گرما
ما شب و روز تو صحرا
يا روز و شب تو شهرا
در سايه و در آفتاب
يا زير مشت و رگبار
ما دلمون تنگ شده


خورشيد خانوم نگاه كن!
چشم ماها به درياس
قلب ماها با موجهاس
دل ماها با كوههاس
تو اين هجوم سرما
خورشيد خانوم باوركن
از بس تو رو نديديم
ما دلمون تنگ شده

خورشيد خانوم بيا پايين، از اون بالا
به حق نور مصطفي
به حق گمبد طلا
به حق اون خون خدا
آفتابو بيار به شهر ما
ما دلمون تنگ شده


12فروردين88

۴/۱۷/۱۳۹۴

من زنم، آري، زنم، آن زن

من زنم، آري، زنم، آن زن
به هزار زن مجاهد خلق
و تمام زناني كه خود را يافته‌اند.
... و من زنم، آري، زن.
با ديروز آتش هاي سفيد و آتشفشان هاي سرد
راويت بي برگ پائيزهاي بي راز
و افسانة خاموش مهرباني هاي فراموش شده.

* * *

خميده پشت در مزارع شالي،
لرزان در صف گرسنگان بي نام،
و بغض چكيده در قالي هاي خوش نقش تماشا.
من آن زنم، مطرود
در پستوهاي انكار و كارگاه هاي تحقير.

در خاكدان دلتنگي
آوازي حزينم
مدفون بي شكوه در گورها
بي باور به زيبايي گياه؛
و ميوه اي خشكيده بر شاخه هاي نوجواني.
با عمري به درازاي عمر ستاره اي كور،
تعريفي پيوسته از رنج و راهبندهاي مستمر
و يقين سياه به اين كه هيچ ساعتي ساعت من نيست
و هيچ لحظه اي نيست
كه آلودة نگاه تاجران نباشد.

كنيز درهم شكستة بردگان بودم؛
فروخته شده
به پشيزي در نخاس خانه هاي رنگارنگ جهان
كه در بزم خليفگان
با تازيانه اي رقصانده شد.
مرگ متوالي هر شيخ و سلطان
جشن شيخ و سلطاني ديگر بود
و نصيب من
دربه دري خيابان‌هاي ستم
عريان،
تن فروش كوچه هاي بيداد.

من زنم
نشانده بر عرش كاذب هياهو
و نشسته بر سكوي درد در برزن هاي پر عابر
مقتول بر سفره هاي عقد
با فتواي شيخي تعويذ نويس،
به آتش كشيده در خيابانهاي نفرت.

با شرم و بي هراس بنگريدم!
در عبور سنگين روزها و روزها
همان عروسك مغازه هاي نئون بوده ام
بزك شده در غوغاي حراج ها
به هنگام تقسيم غنائم.

* * *

خواب زمستاني من  سنگين تر از تمام فصول شب بود.
اما در بزنگاه بيداري سرخي كه در رگهايم دويد
از زير انبوه برف و يخ ناباوري
بذري از عمق مهرباني خاك سركشيد
و من آن ستارة شمال را ديدم.

عاصي به تاريخ تزوير و انجماد
بعد از تف به تمناي تن
من زنم، آري، زنم، آن زن...
گذشته از وادي هاي حيرت و بهت
و گريخته از دالان هايي به درازاي عمر موميائيان
اكنون بنگريد!
اكنون زني را
عبور كردة هزار باره از هزار توي ترديد.
برخاسته از تل داغ خاكسترها
و يابندة خود در تكرار آينه هاي فردا.

من زنم، آري زنم،
افتاده، برخاسته، ايستاده،
و اينك غولي خوديافته
زيباتر از تمام ستارگان
و شجاع تر از شهاب هاي بي واهمه
برآمده از دل شكوه پنهان صحراها
وجنگاوري بي هراس از ستيغ طعنه‌ها و قلّة ترس‌ها.

زني آمده از بامداد آوازها
كه در طلوع خود
هر روز پنجرة چشم انداز را مي گشايد
و نگاهش تا دورترين آبي آسمان ادامه دارد.
زني كه با دستي تمام مهرباني ها را تقسيم مي كند
و راهي ميدان ها و خيابان ها است
هنگام كه لبختد معناي شليك مي يابد.
زني فاتح فرداي در پيش
نشسته بر تارك شهر
با نقش پيروزي انسان.
فروردين94


۳/۳۱/۱۳۹۴

معرفی کتاب : صبح در آواز گنجشک

معرفي كتاب «صبح در آواز گنجشك»
آخرين كتاب شعري كه منتشر كرده ام «صبح در آواز گنجشك (هفت وادي شعر در تاريخ تماشا)» نام دارد.
اين مجموعه چهاردهمين مجموعه شعري است كه تا كنون منتشر كرده ام. كتاب «صبح...» در هفت محور مختلف، كه وادي هاي گوناگون فكري و عاطفي من بوده اند، گردآوري شده است. زندگي خود من نيز جداي از اين هفت وادي نبوده است. در شعر و زندگي كوششم اين بوده است كه گنجشكي باشم كه صبح را در آواز خود فراموش نكرده است.

تاريخ
گنجشكي ست پرگو بر صنوبري آرام
كه با حنجره اي از نور صبحگاهي
تكرار مي كند روز را
در آستانة تكثير ستاره.

براين مجموعه مقدمه نوشته ام كه در زير مي آورم:

يادداشت:
فارغ از قالها و مقالها، در انتها، «حرف زمانه» شاعران اين دوران در «سالهاي آخوندي» چيست؟
راز تمامي فناها و بقاها، بارها و بي باريها، رويشها و برباد رفتنها در فهم همين مهم است. هرشاعر، كما اين كه هر مبارز اجتماعي، به مثابه عصب حساس و هوشيار يك جامعة وبازده، اگر حرف زمانة خود را دريابد قفل بقا را گشوده است. و در غير اين صورت در گرد و خاك زمانه گم خواهد شد.
من بيش از چهل سال است كه مجاهدين را يافته‌ام. به گمان خودم، كه تنها گمان نيز نبوده و با انواع تجربه‌ها محك خورده، حرف زمانة ما همان است كه محمد حنيف‌نژاد بنيان سازمانش را بر آن نهاد. كشف او به اعتقاد من، كه جاي بحثش اين جا نيست، تاريخ مذهب را ورق زد. راهگشايي بزرگ «حنيف» مبني بر اصل قرار دادن نفي استثمار، پيش از هرگونه اعتقاد به خدا و يا ناخدا، مي‌توانست و مي‌تواند چراغي راهنما در ارتقاي انديشه‌هاي پيشرو براي تمامي آرزومندان بهروزي انسان باشد. بارها آرزو كرده‌ام كه اي كاش در ميان آنان كه بر «هيمالياي انديشة بشري» تكيه زده‌اند نيز كسي و يا جرياني پيدا مي‌شد و اين دگم تاريخي را مي‌شكست. اما اي دريغ كه تا كنون، آن چه ديده و خوانده‌ام، ترديد بر دستاوردهاي گذشته و حتي نفي آنان بوده است. حكايتي تلخ كه سرنوشتي عبرت‌آموز را براي همة ما در بر داشته است.
روند راهگشايي تاريخي حنيف بعد از او توسط مسعود رجوي ادامه يافت و نهايتا در تولد زني، كه زن نيست، در تاريخ مجاهدين به بلوغ خود رسيد. و اين خود نيز حكايتي است نانوشته كه حرفها و بحثهاي فراوان دارد. ليكن براي دوست و دشمن روشن است كه تاريخ معاصر ميهن را بدون درك اين جريان نمي‌توان خواند.
اما در كنار اين اعتقاد عميق، بر اين باورم كه تا زماني كه حرفها، پيامها، تجربه ها و دستاوردهاي اين جريان تبديل به يك «فرهنگ» نشود نبايد آرام گرفت. فرهنگ، رسوب ايدئولوژي در وجدان جامعه و فرد است. آن چه كه ماندني است و تأثيرگذار، فرهنگ است. و هنر و ادبيات، با اشكال و قوالب مختلف خود، جلوه‌هايي از اين رسوب ايدئولوژيك هستند. با اين حساب هيچ هنري، و از جمله شعر، يك تخصص صرف نمي‌تواند باشد. هنر و ادبيات يك وسيلة تبليغ سياسي نبوده و نيستند و نمي‌توانند باشند. شعر رانندگي، ولو سنگين، كلمات نيست. شاعر هم رانندة كاميوني نيست كه برايش فرق نكند كه بارش آهن است يا آجر. شاعر هر واژه را از گوشت و عصب خود مي‌كند و بر صفحة كاغذ نقش مي زند. و البته نوشتن چنين شعري سرودن تنها يك شعر نيست. بي‌جهت نيست كه شعر «دردانة» فرهنگ و ايدئولوژي است. زيرا كه خلق يك فرهنگ است. كاري كه دشواري‌اش از جنس و جنم راهگشايي‌هاي راههاي ناشناخته و نامكشوف است.
در اين مسير شاعر بايد با بسياري چيزها تعيين تكليف كند و «عرق‌ريزي‌هاي روحي» بسياري را به جان بخرد و علاوه بر آن پيه بسياري نگاهها و حرفها را بر تن و جان بمالد. همچنين فرهنگ ورزان ديگر و هم رهروان جريانهاي پيشرو بايد به پالايشي پيچيده تن بدهند. بايد بپذيريم كه دوران تزريق انبساط در اوقات جماعت و يا تحريك و تشويق خلائق براي شعر به پايان تاريخي خود رسيده. شعر، هنر و ادبيات به صورتي كاملا جدي وارد ساختن دنيايي نو براي ساختن جامعه و انساني نو شده اند. و اگر در ساير زمينه ها شكستها و پيروزيها و تجربه ها و دستاورها ساده و ارزان به دست نيامده و نخواهد آمد ناگزير بايد بپذيريم كه كار فرهنگسازي نيز بدون تجربه و خطا و افتادن و به پا خاستن امكان ناپذير است. هم از اين رو من طي اين سالهاي شاعري، بيش از تعداد شعرهايي كه نوشتهام، از خود سؤال كردهام «شاعر» اين فرهنگ نو هستم يا نه؟
حرف در اين باره بسيار است و باشد تا در جاهاي ديگر به آن پرداخته شود. و من چند سطر بالا را نوشتم تا به اين جا برسم كه بگويم: هفت دفتر شعري كه پيش رو داريد  حرفهاي من در طول بيش از چهل سال شاعري در درون سازمان مجاهدين است. پيش از اين آنها را در كتابهاي مختلف شعري ام كه چاپ شده اند آورده بودم. حالا به صورتي ديگر سرجمع شده اند. بر پيشاني شعرهاي آورده شده در اين مجموعه نامي ذكر شده بود كه عينا منتقل شده است. اما از آوردن بسياري شعرهاي ديگر كه با همين مضامين، ولي بدون نام، نوشته ام خودداري كرده ام.
اين كار از روي بيكاري يا فرصت طلبي نبوده است. ضرورتي است كه در اين مرحله از تاريخ احساس كرده ام.
در زمانه اي كه آخوندها بدتر از هزار تيزاب ويرانگر بنيانهاي فكري و ارزشي يك جامعه را خورده اند، و در زمانه اي كه ضدارزشها با هزار و يك فريب و تزوير آراسته شده و عرضه مي شوند، من اين كار را حداقل وظيفة خودم يافته ام كه گام به ميدان بگذارم و از حنيف نژاد، مسعود، مريم و مجاهدين و اشرف و شهيدان سخن بگويم. گنجشكي مي خواهد در آوازش صبح را فراموش نكند...


۱/۰۷/۱۳۹۴

در هزارة سرخ گلولة چريكان

در هزارة سرخ گلولة چريكان
يك عذر تقصير  و يك يادآوري
بهار كه آمد من سرم بسيار شلوغ بود. عذر مي خواهم اگر كه قبل از عيد يا زودتر تبريك نگفتم. به هرحال از هرجا كه برگرديم بهار است و بهار. شعر زير را به مناسبت بهار سالهاي قبل نوشته ام بپذيريد

يار مني و نمي‌داني.
جهان دگرگون نمي‌شود يارا!
من جهان را دگرگون مي‌كنم
وقتي كه تو را مي‌بوسم
ميان يقين شبانه‌ام به‌فردا.


در دومين روز همين بهار يادم آمد كه ده سال پيش، در عبور از 55سالگي، شعر زير را نوشته بودم.  حالا بعد از ده سال، نه پيرتر، كه جوانترم. و اگر فرصتي باشد و عمري، ده سال ديگر هم آن را خواهم خواند.
در هزارة سرخ گلولة چريكان

در عبور از پنجاه و پنجمين سالروز يك تولد

ثبت كن نامم را در دفتر شروران!
قلب من در باد غارت شد
وقت فرود شلاق،
وقت افراشتن دار،
وقت وزيدن زهر.

هنگام بي‌حوصلگي آفتاب زمستاني برف
آنجا كه زني را خاموش در زير باران سنگها يافتم
سركش‌تر از شاخه‌هاي عريان شدم
تا در برابر جنين كودكي برسنگفرش
ترسم را با بهمن نفرتي سياه عوض كنم.

ثبت كن نامم را در دفتران شروران
و بگذار تاج خارت را
برپيشاني كسي كه عاشق است
بربرادران به‌دار آويخته
و دختران سنگسار شده‌اش.

وقت موحش باد
دوباره ايمان آورده‌ام
 به‌اعجاز گل سرخ در رگبار خونين تيغ.
و باور كرده‌ام دوباره كرامت ابر را
 در هاي‌هاي شبانه‌ها.

در خيابانهاي مسموم
كودكي با چشماني خفه مادرش را مي‌جويد
من مي‌خواهم بياشوبم
خاطر بي‌خيال اين جهان خفته را
با اين قلب پاره پارة دربه‌در.

من در ظهر گس بي‌ايماني و لرزه‌هاي خفيف ترس
انجماد خوفناك پرنده را
در آسمان يخزده نپذيرفتم.
و صداي تپش قلبم را
در دورترين ستارة آواره شنيده‌ام.

هزارتوي طوفان
رابطة خونين خنجر و خيانت را
با اندام نازك گلها شرح مي‌داد
و حالا، ديري در دور،
من با لهجة تلخ آوارگان حرف مي‌زنم.

در اين خيابانهاي بادكرده
با صورتي متورم‌تر از صورت فاحشگان مطرود و تنها
با لبان لرزان محكومان ترانه خوانده‌ام
و اكنون در زير تازيانة ممنوعه‌ها
نگاه كن به‌اين دست، به‌اين چشم، به‌اين نگاه.

من با گلوي بريدة برادرم مي‌خوانم
با قلب تكه تكة خواهرم مي‌دوم
با تل چشمهاي از حدقه درآمدة پدرانم مي‌بينم
نگاه كن من با بغض سركش ميهنم
در هزارة سرخ گلولة چريكان متولد مي‌شوم.                  


16فروردين1384