۱۱/۱۷/۱۳۸۹

نفرتي‌ها از خيابان



دهگانة شانزدهم


نفرتي‌ها از خيابان


(1)

از تو بيزارم!

جاسوسان در تو خانه كرده‌اند

و تو ويران نمي‌شوي برسرشان

هر روز،

هزار بار!


(2)

سراسر نفرتم از تو

وقتي كه پر مي‌بينم

تو را از مارها

و پاسداران و جاسوسان.


(3)

بيهودگي من از توست

از چه رو ساكتي؟

وقتي كه مرا ساكت مي‌بيني؟


(4)

قفسي هستي بدون ميله

با سقفي از ابر.

با اين همه دوست نمي‌دارمت

وقتي كه برادرم

زنداني است.


(5)

نمي خواهم آزارت دهم

اما نمي خواهمت ، نمي خواهمت.

با همة گلها و درختها

و حتي آدمهايت؛

وقتي كه پذيرفته اي در خود

زنداني ناشناخته را.


(6)

پر از رطيل و عقرب و پاسدار

و مارهاي معمم؛

اينجا كجاست كه آدمي مي ميرد از نفرت

در آرزوي يك نفس هواي خياباني؟


(7)

ننگ ماست!

راه رفتن از اين سو به آن سويت،

و حضور پر تاول زخم را

در سينه‌ات نديدن.

با اين همه بيزارم از تو

وقتي كه شتك خون جوان برادرم را

بر ديوارهايت مي پذيري.


(8)

چگونه دوست بدارم؟
مدالي بر سينه من نيست.
هرچه مي‌بيني زخم است.
همچنان كه چراغهاي ساكت تو
آذين شب هرزة سرد نبوده‌اند

و افروخته‌اند لاله‌هاي سرخ
را
بر سينة دلاور آسمان.


(9)

اي كاش مي توانستم شليك كنم
ـ نه يكبار كه هزار هزار بار ـ
بر شقيقة سنگي مردي
كه در هرچشمخانه اش افعي گرسنه اي خوابيده
و هر تار ريشش
طناب داري است براي برادرم.


(10)

زشت تريني

با چنگالي آلوده و دو نيش خونين

و پوزه اي چون پوز آخوندها.

و دوست ندارم تو را

وقتي كه راه مي شوي براي عبور پاسداران؛

يا مي پذيري كه خائني

در كوچه هايت خانه كند.


۱۱/۱۰/۱۳۸۹

پرسه هاي پس از حادثه



دو صدگانه‌اي در كشف و ستايش خيابان



دهگانة پانزدهم


پرسه هاي پس از حادثه



(1)

خواب ديدم

سراسر تو گل سوري بود.

با رؤياي بادي خنك گريستم

شايد كه تن تبدارت خنك شود.

و دريغ...

گلهاي آتش

برتن من و تو گداخته شد...


(2)

غرق گل سرخي!

اشكبارانت كنيم؟

يا سرود ديگري بخوانيم ؟


(3)

خيابان!
بارها پرسيده‌ام از تو

آن سويت آسمان است.

و منتهاي اين سو،

بيابان.
چگونه است كه مي‌تواني

خياباني بيابي در خيابان ديگري؟



(4)


تو را از كوچه‌هايت نمي‌شود شناخت.

همچنان كه از مغازه‌ها،

يا كه چهارراه‌هايت.

تو را از تو بايد شناخت،

با كوچه‌ها و مغازه‌ها و چهار راه‌ها،

و ميدان ها و مردمانت.


(5)

كتابخانه هايت را سوزاندند

تا مسجد بسازند.

اما بتكده ها روئيد و زندانها

بر تن پر زخم تو،

بر درگاه روزها و شبهاي بي روز .


(6)

چه دلها كه در تو شكست

چه سرها كه آونگ شد

چه دستها، چه دستها كه در تو قلم شد...

...و چه چشمها كه در تو به انتظار است.


(7)

فراموشت كرده بودم چندي.

هم از اين رو،

مثل اين درخت بي ريشه،

افتاده‌ام در معبر بادها

و چكمة پاسداران.


(8)

اين همه بطالت من

از گلخانه‌هاست.

خانه‌هاي تسليم شده

با گلهايي محصور در قفس شيشه‌اي!


(9)

درخت، درخت است،

و تو؛

خيابان!

يعني من خود را از خود مي‌شناسم.

همچنانكه درخت را

نه از بهارها و زمستان هايش.


(10)

گواه باش درخت پير!

گواه باشيد درختان دود زده!

درختان بي برگ، درختان بي كبوتر

گواه باشيد هيچ كس از ما راضي نبود

تا كه نگاه كند بر زمين زخمي

وقتي كه پشته‌ها از كشته‌ها خونين بود.


۱۱/۰۸/۱۳۸۹

ازپس اين همه خون چيستي اي خيابان؟

دهگانة چهاردهم
دو صدگانه اي در كشف و ستايش خيابان


(1)
در هرگوشه‌ات جاذبه‌اي پنهان است.
مثل محبوبي
كه وقتي عاشقش مي‌شوي،
تازه مي‌تواني
كشفش كني.
(2)
خيابان مرور خاطرات است
در دفتري جاري،
يا رودي تاريك
با ديواره‌هايي از رنگ و ننگ.
(3)
هواي تو چون است؟
«زن خياباني» تو
زني است كه با چشم باز
و حنجره‌اي پر فرياد در تو مي‌ميرد
و تصور جديدي از زن
ما را واژگون مي‌كند.


(4)
افول تو، سكوت تو ست
مثل شب
كه افول آفتاب است؛
و مثل من
كه افول شادي‌ام
وقتي كه در سكوت، به افول تو فكر مي‌كنم.
(5)
خيابان ثروت دستها است
مشت كرده و برآسمان
و انعقاد خون است
در رگهاي خفة بي فرياد.
(6)
جان پناه مني؛
هنگام رگبارها
و هجوم گلة پاسداران.
و حتي؛
هنگام كه در امان نيستم
از گزند تلخ بغض هاي شبانه.
(7)
خيابان!
خانة يتيماني.
با كودكاني از كار،
مادراني گريخته از فاحشه خانه‌هاي بي نام،
و قواداني
با لباس پاسداري.
(8)
قطعنامه‌ها بر تو خوانده‌اند.
اما
از هر هزار يكي،
آري فقط يكي،
باقي نمانده بر حافظة ديوارهايت.
(9)
فرياد تو منشور من است.
براي اين كه ساكت نباشم،
براي اين كه هيچ منشوري را نپذيرم،
وقتي كه تو ساكتي.
(10)
ساكت نيستي.
سكوتي؛
با چاله‌هايي از هراس.
وقتي كه نور چراغ پاسداري
تنها روشناي كوچه است






۱۰/۱۷/۱۳۸۹

دراين سكوت پر درخت

براي نفر بعد از علي صارمي

درخت پر از سكوت است،
و با تو
كه ردايي نارنجي تر از غروبها پوشيده اي
در عصري دور وعده دارد.

اندكي اندوه بد نيست.
اين چاقو مي شكافد گوشت را
و مي نشيند
در استخوان انتظار.

رازي را كندن
بر پوست درخت
ثبت لحظات شتابناك شعر است.
من با تو قرار دارم
و بي تو بي قرارم
در اين سكوت پر از درخت.

16دي89

۱۰/۰۷/۱۳۸۹

شيردلان در سفر عشق


اين مقاله را مدتها پيش نوشتم. تصميم داشتم تكميلش كنم. با نمونه هاي ديگر و مشابه. تا الان كه نشده است. اما علي آقا تمامش كرد. و به راستي كه چه نيكو!

زهرا رمضان زاده زنداني 17ساله اي بود از قوچان كه در جريان قتل عام سال 67 سر به دار شد. نقل شده كه بر ديوار سلولش نوشته بود: «گر دل شير نداري سفر عشق مكن»
شيردلي نسلي كه در برابر خميني ايستاد و در هزار توفان مسموم و سهمگين سر خم نكرد قبل از هرچيز سفري است از كينه به عشق. و از دوزخ سالوس به بهشت يگانگي و خلوص. همان سفري كه حافظ از "پريشاني شبهاي دراز و غم دل" آغاز مي كند و بعد از عبور از "روز هجران و شب فرقت يار" "عاقبت در قدم باد بهار" آخر خواهد شد.
و من وقتي از علي آقاي صارمي خواندم كه از گوشة زندان گوهردشت با تأسي از حافظ برايمان نوشته است: "صبح اميد كه شد معتكف پردة غيب..." بيدرنگ با او همصدا شدم كه: " گو برون آي كه كار شبِ تار آخر شد".
و راستي كه چه حكايتي است اين سفر! نامه اش آدم را به بيش از 30سال پيش پرتاب مي كند. به اولين روز حاكميت پير سالوس و ريا كه لباس قداست به تن كرد و با فريبكاري و تزوير "درج محبت" يك خلق را ربود و بر باد داد. و راستي خلقي كه به عواطفش خيانت شده باشد چه مي تواند بكند جز آن كه به مراتب و اضعاف "بپردازد و بپردازد و بپردازد"
نامه علي آقا را خوانده ايد؟ آن را از گوهردشت نوشته است. آن هم در روزهاي بعد از عاشوراي امسال. توجه كنيم به زمان و مكان نوشتن نامه. علاوه بر زمان و مكان، فضاي سياسي روز را هم در نظر بگيريد.
نامه از گوهردشت آمده است. نويسنده مثلا اسير چنگ دشمن قهار است. ميزان سبعيت و توحش جلادان را هم حتما خوب مي شناسد. بار سومي است كه دستگير و زنداني شده و مجموعا 23سال از عمر 62 ساله اش را در زندان و در رويا رويي با جلادان دو نظام شاه و شيخ به سر برده. پسرش در مصاحبه با تلويزيون صداي آمريكا (14دي88) گفته: "پدرم مجموعاً بيست سال است(به غير از دو سال و نيم زندان اخير) كه توي زندان است و تحت وحشيانه ترين شكنجه ها قرار گرفته. در اثر همين شكنجه ها يك بار دچار ديسك كمر شد كه ديگر حتي توان راه رفتن هم نداشت. يك بار ديگر سكته كرد كه نصف بدنش فلج شد..." يعني اصلا توهمي نسبت به وحوشي از قبيل بازجو و اطلاعاتي و پاسدار و آخوند جماعت ندارد. در زماني هم نامه را نوشته كه جانوراني همچون آخوند علم الهدي و حائري شيرازي افسار گسيخته به صحنه آمده اند. كف بر دهان مي آورند و عربده مي كشند و حكم به محارب بودن نه تنها مجاهدين كه كليه كساني مي دهند كه در خيابانها دستگير شده اند.
براي اين كه همسفر خوب يا نسبتا خوبي با "علي آقا" باشيم بد نيست به چند عربده جويي اشاره كنيم:
آخوند جنتي، سنگدلي است به راستي درنده. اخيرا يكي از دوستان سابقش رو كرد كه در سال61 از شادي شهادت پسر مجاهدش، حسين، به دست پاسداران 40روز روزه گرفته است. حديث مفصل را، به خوبي، از همين مجمل مي شود خواند. او در نماز جمعه تهران عمامه به زمين زده است كه: "اينها از مصاديق بارز مفسد في الارض اند ، ما اول انقلاب افرادي را که مفسد في الارض بودند در دستگاه و در رژيم گرفتند و در دادگاههاي انقلاب ما محاکمه کردند به عنوان مفسد في الارض مجازاتشان کردند اينها هم مصاديق بارز مفسد في الارض اند که ديگر از نظر فقهي کسي نمي تواند ترديد بکند"
آخوند حائري شيرازي از وحوش دقيانوسي رژيم است. سوار برگاري فقاهت كه دو اسب شقاوت و سفاهت او را پا به پا مي كشند. يك فقره از اين "همپايي" را بخوانيم. از اسب سفاهت شروع كنيم: "ولي فقيه نگاه نكنيد رو سرش عمامه هست، عمامه نرم هست، و مي توانيد به اين كله بزنيد… يقين بدانيد قوه قضائيه بزرگترين هاي اينها را هم ميگيره هيچ اتفاقي هم نمي افتد" همپاي اين سفاهت عريان، شقاوتي بي مرز مي تازد. مي خواهد براي حرفش مثالي بزند. از شدت غيظ همه چيز را قاطي مي كند. "موسي خياباني" را به جاي "سيد سعادتي" مي گيرد. يادش مي رود كه موسي خياباني اصلا دستگير نشد، و ياوه مي بافد كه: "موسي خياباني… دستگير شد تمام كوچه هاي شهرهاي دور و نزديك ما سياه شد از اين شعار ، موسي خياباني را آزاد كنيد…گروهكها اين قدر موقعيت داشتن كه يك نفر شون را نمي توانستيم كاري بكنيم، اينها در يك راهپيمايي برخورد كردند و مردم را كشتند، آقاي سيد حسين موسوي تبريزي دادستان بود، عصر اينها را دستگير كرد، شب كشته ها و اعدام شده هاي اينها رو 30 نفر رو پشت راديو گفت هيچ اتفاقي هم نيفتاد، بخاطر چي بخاطر كشتن، مردم هر چي از اينها كشته بدهند(منظورش بكشند است) به نفعشان هست نيروي انتظامي از اينها بكشند از نيروي انتظامي به نفع ما است وقتي كه دستگير كردن بد است و بازداشت كردن همه اينها بده مظلوم نكنيد…"
آخوندك ديگري كه فيلم ياوه هايش را روي اينترنت پخش كرده اند گفته خلق الله بدانيد : كسي كه ولايت فقيه را يك مقام تشريفاتي بداند حكمش محارب است و بايد گرفت اعدامش كرد و زنش هم به او حرام است....
محسني اژه اي جانوري است برآمده از فاضلاب تاريخي مدرسه حقاني. وقتي "رگ" فقاهتي اش گل مي كند از خوردن گوش همگنان خودشان در مجلس هم دريغ ندارد؛ سوابقش هم برخلاف برخي از دوستانش بسيار روشن و بي نياز از توضيح است. خيلي بي رودربايستي مي گويد: "دستگاه قضا با دستگير شدگان حوادث روز عاشورا بدون هيچگونه اغماضي … برخورد خواهد كرد. (خبرگزاري مهر 14مهر88)
سردار رادان هم كه كوتوله تازه به دوران رسيده اي است كودن تر از آن كه از حافظه اش كمك بگيرد و سرنوشت امثال تيمسار رحيمي ها و اويسي ها را به خاطر بياورد. با قلدري يك پهلوان پنبه خط و نشان مي كشد كه: "پس از اين برخورد نيروي انتظامي قهرآميز و بدون اغماض خواهد بود"
و تا بخواهيد از خيل گاو و گوساله هاي عمامه بر سر كه رطب و يابس به هم مي بافند و ياوه سرايي مي كنند.
حالا با چنين فضا و در چنين زمان و مكاني پيام نامه علي آقاي صارمي چيست؟
بر كسي پوشيده نيست كه جلادان خونريز قداره ها را از رو بسته اند و البته روشن تر از هميشه است كه چاره اي هم ندارند. دارند زمينه يك كشتار گسترده و يك قتل عام سياه را فراهم مي كنند. تا شايد مردم به پا خاسته را مرعوب و خانه نشين كنند.
حالا يك نفر بلند شده است از قعر سياه چال سندي بن شاهك زمانه مشعلي برافروخته است. پيامش را يكبار ديگر مرور كنيم
با نام خدا و از زبان حافظ شروع كرده است. به نام صبح اميد كه معتكف پرده غيب است. و بشارت پايان شب تار را داده است. به نظر من اگر «علي آقا» هيچ كلام ديگري نمي گفت كافي بود. رسالتش را به عنوان يك پيشتاز پاكباز، كه براي آزادي مردمش همه چيز خود را در طبق اخلاص قرار داده، انجام داده بود. "سخن در پرده مي گويم". دست و دل در نوشتن از اسيران بسيار لرزيده است. بيش از هر موردي اين سوال آدم را آزار مي دهد كه نكند چيزي نوشته شود تا دست جلادان بر رويشان بيشتر باز شود. در مورد علي هم همين دست بستگي بود. ولي الان ديگر نيست. به راستي كه علي با نوشتن همين دو سه كلمه اول نامه اش، و نه حتي بيشتر، كارش را انجام داد. فارغ از اين كه خامنه اي و دژخيمان اوين و وزارت اطلاعاتي ها با او چه بكنند و در روزهاي آينده چه اتفاقاتي بيفتد. بي جهت نيست كه سايت ايلاف در همان روزهاي اول انتشار اين پيام، علي را با نلسون ماندلا مقايسه كرد. به نظر مي رسد «علي آقا» بسيار دلاورانه براساس قانون اصلي حاكم بر مرحله فعلي كارش را كرده است. چيزي از پرده غيب برون آمده كه پيروزي دوران ما را تضمين مي كند. اين از غيب آمدة فرخنده "حداكثر تهاجم" نام دارد. اصلي كه قانون پيروزي دوران و وظيفه همه پيشتازاني است كه نان به نرخ روز خوري را بر خود نمي پسندند. همان طور كه علي نوشته است: «رژيم مي خواهد با دستگيري و حتي اعدام شماري از مردم بيگناه به ايجاد رعب و وحشت در دل مردم و جوانان مبادرت ورزد» و «چه بسا كه پروژه قتل عامي ديگر را كليك زده است»
در چنين شرايطي بايد از چوبه دار گريخت يا به استقبالش رفت؟ اگر آخوند باشيم يا ننگهايي از نوع "تئوريسين وزارت اطلاعات" را بر پيشاني مي داشتيم بسيار طبيعي بود كه با اندك توپ و تشري جا زنيم و نه يكبار كه هزار بار به غلط كردن بيفتيم. اين قبيل افراد در گذشته هاي نه چندان دور با شاه هم همين طور بودند. حتما كه يادشان هست؟ بيشترش را بگذاريم براي بعد. مثلا دادگاههاي خامنه اي را براي گردن كلفتهاي باند رقيب مگر نديديد؟ رو سياهي پذيرش اين ننگها شايسته خودشان و رهبر و امام سابق و لاحقشان. اما اگر «مجاهد» باشيم. و اگر آزادي و آزادگي را شرف انسان مي شناسيم بايد مثل علي بخروشيم كه : «در اين ايام حسيني مناسب مي بينم كه يك بار ديگر از زبان سرور آزادگان فرياد بر آرم كه: اگر آيين محمد و اكنون ميهن ما جز با ريختن خون من و امثال من به سامان نمي رسد پس اي طنابهاي دار مرا در بگيريد! خون من قطعا از خون نداها و ديگر جوانان كه روزانه بر سنگفرشهاي خيابان مي ريزد رنگين تر نيست و جز بر حقانيت، جسارت و افتخار ما نمي افزايد آن هم در ماه محرم و به دست شقي ترين آدمها». اگر با چنين جسارتي حرف بزنيم دژخيمان چه مي توانند بكنند؟ شكنجه بيشتر و حتي كشتن چنين دلاوري چه مساله اي از ولي سفيه و زهوار در رفته حل مي كند؟ او به اكسير جسارت دست يافته و فرياد مي زند :«حتي در چارچوب قضا و قانون همين رژيم هم مرتكب هيچ جرمي نشده ام مگر حضوري ساده براي اداي احترام و فاتحه يي براي زندانيان قتل عام شده در گورستان جمعي خاوران آن هم در دو سال و اندي قبل» پس به يقين با خود تعيين تكليف كرده است. روشن و ساده و قاطع: «چنين احكام و تهديدهايي كمترين خللي در آماده بودن من و هموطنانم براي تحقق ايراني آزاد به وجود نمي آورد.
و به عنوان پدري كه حدود 23 سال از عمر خود را براي ازادي در اين سرزمين و رژيم قبل و رژيم كنوني در زندان به سر برده است، به لاريجاني ها و ديگر جنايتكاران اعلام مي كنم كه:
گر بدين سان زيست بايد پاك ،
من چه ناپاكم اگر ننشانم از ايمان خود چون كوه ،
يادگاري برتر از بي بقاي خاك»
اين گونه است كه اين صدا بلافاصله پژاوك مي يابد. ديوار ترس را فرو مي ريزد. زندانيان شيردل ديگر را به تكاپو مي اندازد. زندانيان سياسي بند 350 اوين در همبستگي با قيام اعلام مي كنند در هفتمين روز شهادت آنان روزه سياسي خواهند گرفت. در بيانيه آنها مي خوانيم: «روز يكشنبه مصادف با عاشوراي حسيني شنيديم و به وارونه ترين شکلي از سيماي ضرغامي ديديم خروش حسيني تان را در برابر مستبدين و سرکوبگران تا دندان مسلح. ما زندانيان سياسي بند ييي زندان اوين، در هفتمين روز شهادت شهداي قيام عاشوراي يي در اين تاريک ترين و مخوف ترين بند دژخيمان استبداد، روزه سياسي به جاي خواهيم آورد و در عزاي فرزندان ملت به سوگ خواهيم نشست». و چند روز بعد شير دلي ديگر به نام بهروز جاويد تهراني آواز علي صارمي را پژواك مي دهد تا همه جهانيان را متحير شرف و پايداري خود كند. او نوشته است: «اينجانب که خود يک زنداني سياسي در زندان گوهر دشت کرج مي باشم . ضمن اعلام اين که راه و طريق زندانيان همانند علي صارمي و تمام اسيران روز عاشورا راه و طريق بنده نيز مي باشد. از جلادان آخوندي مي خواهم که در مجازات اين برادران و خواهرانم شريک باشم .
چه افتخاري از اين بالاتر که در راه آزادي و وطن در کنار ياران کشته شوم. اگر خون، بهاي آزادي است من هم براي پرداختنش اعلام آمادگي مي کنم. ما اولين شهداي اين راه نيستيم و آخرين آن هم نخواهيم بود»
و چند روز بعد سيد ظهور نبوي چاشمي همبندي سابق او كه تازه دو ماه است از زندان آزاد شده با شنيدن حكم ناجوانمردانه اعدام "علي آقا" به فغان در مي آيد و مي نويسد: «علي آقاي عزيز، با سلام و ارادتي خالصانه، از حدود دو ماهي كه از آزادي من و دور شدن از شما مي گذرد كمتر لحظه اي بود كه به ياد شما نباشم. به خصوص بعد از اين حكم به ناحق صادر شده ياد و خاطر شما از ياد و خاطر من نمي رود. آشنايي و دوستي با شما از افتخارات زندگي من است. سعي مي كنم قدر اين دوستي را بدانم. از زبان حافظ شيراز مي گويم:
اگر بر جاي من غيري گزيند دوست حاكم اوست
حرامم باد اگر من جان به جاي دوست بگزينم.
اميدورام كه به زودي زود سوار بر بال پرنده آزادي به آغوش خانواده و دوستانت برگردي. آن روز يقينا دور نيست. از همين جا از گوشه اطاقم در شهرستان سمنان دست ارادت و محبتم را به سوي تو در زندان رجايي شهر دراز مي كنم و در آرزوي ديدار مجدد تو خواهم بود.
ساعت 11 و 15 دقيقه شنبه شب 19 دي 1388
سيد ظهور نبوي چاشمي»
بعد هم دختر «علي آقا» نامه مي نويسد. هم جگر آدم كباب مي شود و هم مي خواهد از غرور سر به بام آسمان بسايد. پدرش را بالاتر از يك «نام» مي يابد و برايش مي نوسد:«در بردگي ظلم بودن و چون ماهي بر ساحل افتادن چه بسا خود طناب داري است بر گردن هر آن كه دارد به سختي زندگي مي كند و ما ، هزاران هزار آنان را درسالن انتظار زندانها هفته به هفته رودررو مي بينيم » و بعد هم «حكم اعدام» او را "حكم اعدام دادن به كلمه آزادي" مي خواند.
و من بي اختيار شروع مي كنم با «علي آقا» حرف زدن. با علي آقايي كه «اوج فرياد» است و «گرچه زجور زمان« «به زنجير» است اما «در نگـــه همگــــان همان شير است».
نامه علي آقا من را به اندكي بيش از 23سال پيش مي برد. درست به ساعت ده و ده دقيقه روز شنبه 4مهر1360. روزي كه مسعود شكيبانژاد قلم به دست گرفته بود و مي نوشت: «الان ساعت ده و ده‌دقيقه روز شنبه 4مهر ماه سال1360 است. من به‌خوبي مي‌دانم كه آخرين لحظات عمرم را دارم سپري مي‌كنم. زيرا فردا برنامة بسيار گسترده و بسيار مهمي داريم كه حالت نقطة عطف را در جنبش دارد و اين حالت پيش نمي‌آيد و قوام نمي‌يابد مگر با خون، و اين خون از بدنهاي ما بايد ريخته شود تا به‌خلق انگيزه حركت و ايثار بدهد و تا رهايي به جامعه باز آيد". اين برنامه مهم» و «نقطه عطف» چه بود؟ شايد بسياري به ياد نياورند و صرفشان هم نباشد كه به ياد بياورند. در همان روزها صدها مثل مسعود شكيبانژاد، با نوارهاي سرخي كه به پيشاني بسته بودند تا از پاسداران و نيروهاي دشمن متمايز باشند، به خيابانها آمدند و خبر از فرارسيدن مرگ شاه ولايت دادند. البته در آن روزها بسياري اين شعار را يك جنون تلقي كردند. به اعتباري درست مي گفتند. بعدها مسعود رجوي براي ما از «جنون» نسلي گفت كه عزم كرده است خميني را به عنوان اژدهاي هفت سر تاريخ ميهن و فرهنگ و «مهيب ترين نيروي ضدتاريخي» به زمين بزند. البته براي بسياري خنده دار بود. مقهور دژخيمان بودند و تعادل قوا و «عقل بازاري» هوش و حواسي برايشان نگذاشته بود. آنها را رها كنيم تا در دكه هاي حسابگري خود چرتكه هايشان را بيندازند و نرخ قدرت را بالا و پايين كنند. آنها را چه به مبارزه؟ آنها را چه به معناي عميق عشق؟ به معناي درست پيشتاز و به معناي شجاعتي كه عليه تعادل قوا بر مي شورد. آن موقع كه هيچ همين الان هم عده اي هستند كه از به ياد آوردن آن شورها و آن عشقهاي سركش انساني مو براندامشان راست مي شود و برخود مي لرزند. اما همان مسعود شكيبانژاد از زبان نسل خود نوشته بود: "... خميني بسيار حريص‌تر و خشن‌تر وارد ميدان شده. ميدان كار‌زاري كه نهايتاً سقوط حتمي و مرگ بسي خوارتر و زبون‌تر از شاه را برايش به‌ارمغان خواهد آورد. بلي خلق در مقابل اين‌همه جنايت و اين‌همه خونريزي هرگز ساكت نخواهد نشست . آري اينها همه براي آزادي است، آزادي، آزادي، اين خون رگهاي هستي، اين آواي خونين هميشة تاريخ و چه‌باك، چه‌باك. به‌خدا اگر صد جان مي‌داشتم راضي بودم كه هركدام را زير شديدترين شكنجه‌ها و زنده پوست‌كنده‌شدنها بدهم، براي خدا، براي رهايي خلق، ... تنها آدمهاي بزدل و بي‌شرف مي‌توانند ساكت بنشينند». راستي شما ياد نامه اشرف زنان مجاهد نمي افتيد كه وقتي اين همه پاكبازي را ديد براي مسعود چه نوشت؟ گوشه اي از آن را مرور كنيم:
«جهان خبردار نشد كه برملت ما در اين چند ماه چه گذشت. فكر نمي كنم در فرهنگ ملتها كلمه اي پيدا بشه كه بتونه آن چه را در اين جا مي گذره نشون بده..به خدا قسم مصيبت اين ملت از عاشورا كمتر نيست.. رذالت، دنائت، خيانت، شقاوت... در اوج خودشون باز كمتر از چيزي هستند كه اينجا جريان دارد» اشرف در پيامش به مناسبت اعدامهاي جمعي 31شهريور60 از زني حرف مي زند كه «جز با زبان قهر با خميني حرف نمي زند» چه مسعود شكيبانژاد و چه اشرف و چه حالا «علي آقا» با يك منطق حرف نمي زنند؟
سالهاي بي باوري گذشت. نه آسان، كه با هزار مرارت. با تحمل هزار و يك تهمت و افترا و به قيمت لحظه مره خون دادنها. سالهاي بعد ندايي كه خود چندي بعد به نسل رفتگان پيوست درباره عموي سربه دارش براي پدر نوشت: "باباجان سلام، حالت چطوره؟ الان نشسته بودم و داشتم كتاب "قتل‌عام زندانيان سياسي" را مي‌خواندم كه يك دفعه خيلي يادت افتادم و گفتم چند خط بنويسم. مطمئن هستم كه اين كتاب را چندين بار خوانده‌اي، ولي خودم هر بار كه قسمتي از آن را مي‌خوانم ناخودآگاه ياد عمو مي‌افتم و تازه كمي احساس مي‌كنم كه شرايطي كه در آن بود را مي‌فهمم. خيلي ياد آن روزهايي مي‌افتم كه با ماماجان و باباجان مي‌رفتيم ملاقات، نمي‌دانم باورت بشود يا نه، ولي خيلي از صحنه‌هاي ملاقات را خوب يادم هست، بعضي وقتها خيلي بيشتر دلم مي‌خواهد در مورد عمو مي‌دانستم ولي حيف كه نيستي برايم تعريف كني. اگر يك بار وقت كردي زندگينامه‌اش را برايم كامل بنويس و بفرست خيلي دوست دارم بدانم»... و باز قافله خون با همراهاني خونين بال همچنان ادامه داد. با همان شعار. با همان آرمان و با همان آرزو. سالهاي بعدش حجت زماني، شيردلي كه شرح شجاعتش كتابها مي طلبد،به جلادش گفت: «وقتي شما برادران و خواهران ما را به صرف داشتن کتاب و فروختن روزنامه اعدام و تيرباران کرديد. هزاران هزار زن و جوان را که مبارزه سياسي مي کردن زير شکنجه کشتيد. تعدادي زيادي روزنامه نگار و نويسنده به صرف نوشتن مقاله و مطلبي با ضربات چاقو فجيعانه کشتيد. همين الان هم شما دانشجويان که مي نويسند و وبلاگ نويسي مي کنند را بر نمي تابيد. معلمان و کارگران را روزانه زندان مي کنيد. من هم در دفاع از آزادي و مردم مظلوم مسير اين روش عليرغم ميل باطني انتخاب کردم . شما با وحشيگريتان ما را مجبور کرديد» و بعد هم زير حكم اعدامش نوشت: «حكم را قبول ندارم» پيامي كوتاه و روشن و بدون نياز به تفسير. اين نسل از فاطمه مصاحبش تا مسعود شكيبانژادش و از اشرف و موسايش، تا ندا و حجتش و تا علي آقاي صارمي اش يك «نه» بزرگ تاريخي به تماميت خميني گفته است و خونين و خونچكان ايستاده است. همين و بس. نه بيشتر و نه كمتر. ديگران اگر حرف ديگري دارند بروند به هركه مي خواهند بگويند. حرف اول و آخر اين نسل "نه" به خميني و "آري" به آزادي بوده و هست و خواهد بود. روزهاي قبل پرچم بردوش كسان ديگر بود و الان بر دوش علي آقا است. مصداق كامل همان «من قضي نحبه و من يتنظر». اين است كه انقلاب ايران تعريف مي شود. انقلاب يك سفر است. سفري از دوزخ خميني به بهشت آزادي.

۹/۳۰/۱۳۸۹

خيابان با آسمان و اندوههايش


دهگانة سيزدهم
خيابان با آسمان و اندوههايش
(1)
آسماني داري با صد ستارة نقره كوب دور
و «ماه»ي
كه مي‌گذرد پر ناز
از لاي شاخه‌هاي بي برگ درختان
رو به سوي خورشيدهاي گمشده.
(2)
بي هيچ شكني مي‌گذرد اين رود
با هزار حرف ناگفتة در خود.
مثل من، با بغضهايم
و اين خيابان، با خاطراتش
كه بي گله مي‌گذريم از كنار ساعتهاي روز.

(3)
رو به سوي خيابان،
وعدگاه ما ايوان آسمان باشد،
از پنجره‌اي كه
باز مي‌شود رو به ستاره‌هاي غريب
در بازارهاي كساد آرزو.
(4)
پياده روها با رودهايي از جمعيت روان.
من متحير ستاره و صحرايم
در وقت هلاك سكوت.
هيچكس نمي‌تواند بگويد
ستارة آب را زمزمه كرده است
وقتي در صحراي سكوت
هلاك تشنه‌اي را رقم مي‌زنند.
(5)
خياباني هستيم.
در ابتدا بي نام و فشرده چون بذر؛
و در پايان، فواره‌اي،
شكفته بر شاخة عصب رود
در مصب سرخ دريا.
(6)
خيابانها رود نيستند
تا به يكديگر بريزند.
موج اند،
زاده شده از يكديگر،
و در دريا
به دريا مي‌رسند.
يعني دريا مي‌شوند.
(7)
ماهي لغزنده
در مصب پر تلاطم رود.
دريا چه كودكان صبوري دارد
و خيابان چه بي صبر است
آنگاه كه در تلاطمهايش
نهنگها گم مي‌شوند.
(8)
در سكوت نمي‌ماني،
همچنان كه در شب.
بامداد،
تنديسي هستي از بلور شفاف
كه نور را مي‌شكند
و كوچه‌ها را پر از هوس مي‌كند.
(9)
لرزيده‌ام بر خود!
در شبهاي تو.
و از ترديد گريخته‌ام.
شايد كه بايد باور كنم
سكوت پايان تو نيست.

(10)
خياباني كه در پايانش
ميداني نيست
و آسمان
در سقفش نمرده است؛
ما ساكنان شاد اين خيابانيم.

۹/۱۸/۱۳۸۹

روزهاي داغ در خيابانهاي داغتر



دهگانة دوازدهم


روزهاي داغ در خيابانهاي داغتر


(1)


زرهپوشها مي‌آيند،


و صف پاسداران، خيابان را مي‌آرايد.


ما با نفسي در كمين


ايستاده‌ايم.


دقيق در دقت دقيقة قيام.


شليك ها اين گونه معنا پيدا مي‌كنند.


(2)


مثل باران


كه پر مي كند رود را


قطره قطره جمع مي شويم در تو


و موجي مي سازيم


كه ديوار همة زندانها را برمي‌كند


(3)


دشمن اگر مي‌تواند، بياورد،


پنج لشگر،


در همين نقطه كه ما پنج نفر


به انتظار ايستاده‌ايم.


(4)


از خيابان به خيابان بايد رفت.


نه چون يكي كشتي خرد شكسته


در جستجوي ساحلي بي صخره.


يا كه حتي


با چشمي از عقاب و دلي از شير.


كه چون چريكي هوشيار.


(5)


مي‌گذريم از خيابان جمهوري


با لعنتي به شاه


و خشمي به شلاق ساواكي ها.


و مي‌رسيم به خياباني كه نامش را دزديدند


و اكنون بسياري نمي‌دانند


نام اصلي‌اش مصدق بود.


(6)


پشيماني از آن مردي مفلوك


كه رگبار يك سوية آنان را نمي‌بيند


و شليك ما را


خشونتي قابل پيگرد مي‌خواند.


(7)


بگذار سكوت كنند


بگذار خنده‌هايشان را پنهان كنند


ما همچنان مي‌گوييم


كسي كه نمي‌خواهد بميرد


بايد بميرد.


(8)


حجره نشينان، آزادي را چه ديده‌اند؟


ما،


خياباني،


كه به خياباني ديگر راه مي‌برد


و حلقة آتش را


براي هيچ كس مرز سرخ نمي‌داند.


(9)


جويها پر از خون شد.


قهوه خانه‌ها را برچيدند.


صندليها جمع شده‌اند.


شادا كه در اين معركه


ديگر نمي‌شود بين دو صندلي نشست.


(10)


خبرچينان بدانند!


قرار هميشة ما همين جاست!


همين ساعت، با بغض، با خشم،


با بوسه بر اين جسد كه دستهايمان را خونين كرده است.


مثل ديروز،


و تا روزي كه بر جسد خبرچينان برقصيم.

۹/۱۲/۱۳۸۹

درختهاي خيابان و دلتنگيهاي من



دهگانة يازدهم از كتاب محاكات خياباني


دوصدگانه اي در كشف و ستايش خيابان


(1)


از خياباني آمده بوديم
ژوليده و داغ و غبارآلوده.
دلتنگ لحظه‌اي
كه باز هم گلويي نترسد
و به جاي پا، حنجره‌اي بلرزد.


(2)


تاريك مي‌شوم


با تو


و شب مي‌وزد در رگهايم.


چراغهايت را در من روشن كن!


و شاخه‌هاي مرا بلرزان!


(3)


كهولت مرا ناديده بگير!


جواني در فرداي تو است.


مرا از اين شب اندوهبار،


به سايه‌هاي خنك ات


در صبح پرگوي گنجشكان ببر!


(4)



خيابان!


گوشه‌اي مي‌خواهم براي اين كه بگريم


دلتنگيهاي من بزرگتر است


يا تو كه هزار آسمان سربي را برسر داري؟


(5)


در تنهايي خود نجابت را تجربه مي‌كني


و من دلتنگي را.


فردا چه خواهد شد؟


با اين همه اندوه، با اين همه سكوت.


(6)


تنهايي‌هايم همه از آن تو!


در تو مي‌دوم.


فرياد مي‌زنم؛


آواز مي‌خوانم...


و آزادم.


با همة تنهايي‌ها؛


و شاديهاي ناگفته‌ام.


(7)


دريچه‌هاي تو بسته‌اند


برروي من كه مثل كوچه‌اي بن بست


از خود دل كنده‌ام.


همه يأس من از اين است


تو وقتي بي دريچه‌اي


من كجا بايد بگريم؟


(8)


خسته در فاصلة دو لحظه


مثل مني.


تنها،


با جويي بي‌نغمه.


هرگاه كه همزباني يافتي


مرا به آن خيابان صدا كن!


(9)


پر از پچپچه‌اي


و من دلتنگم


در اين ميان تكليف دختران گلفروش


چه مي‌شود؟


(10)


فرتوت مي‌شوم


روزي كه از پنجره نگاهت مي‌كنم


و پياده روهايت را خالي مي‌بينم.

۸/۲۹/۱۳۸۹

آن عهـد كه با او دارم...



يادآوري: اين مقاله را چند سال پيش در گراميداشت ياد دكتر ساعدي نوشتم. اكنون دوم آذرنزديك مي‌شود و سالگرد او است. يادش بخير كه آموزگار خوبي بود. براي همة ما. قبل از هرچيز هم موضوع درسش «انسان» بود.



ياد دكتر غلامحسين ساعدي و يك سؤال



در مقاله اي كه ذيلاً مي خوانيد، و چند سال پيش نوشته شده، اين وسواس را داشتم كه نكند در سالگردهاي دكتر ساعدي نوشتن نوعي مرده خوري باشد. دوست نداشتم رابطه ام با او، كه همواره او را استاد و دوست بي رياي خود خوانده ام، به اين فضيحتها آلوده شود. اين بود كه سالهاي سال در موردش سكوت كرده بودم...


به هرحال امسال دوم آذر هم رسيد. من باز دچار وسواس هميشگي شدم كه بنويسم يا نه؟ ننوشتم تا بقيه بنويسند و ببينيم چه مي نويسند. بعد كه ديدم حالم به هم خورد. يا لجم گرفت. به راستي چگونه است كه ادعاي مبارزه با سانسور داشته باشي و اين طور بي پرده، در واقع دريده، يك نويسنده مثل ساعدي را سانسور كني؟ اگر سانسور بد است، كه برمنكرش لعنت، چرا وقتي به موارد و موضوعاتي مثل ساعدي با اعتقادات مشخص سياسي و مشي سياسي كاملاً روشن و هزار بار نوشته شده توسط خودش مي رسيم فراموشكار مي شويم؟ اين كه ساعدي نمايشنامه و قصه نويسي بوده كه در تاريخ ادبيات معاصر ايران جايگاه خاصي دارد به قدري واضح است كه حتي قاتلان او، يعني آخوندها، هم به آن معترف هستند. حتماً شنيده يا خوانده ايد كه اجازه فرموده‌اند دربارة او حرفهايي زده شود و حتي برخي كتابهايش را با رندي تمام چاپ كرده‌اند. بنابراين تعريف و تمجيد از جايگاه او در ادبيات معاصر نيست كه مورد پسند آخوندها نيست. چيز ديگري است كه البته بسياري از كساني هم كه درباره او گفته و نوشته اند سكوت كرده اند. يعني در واقع و بي رودربايستي ساعدي را سانسور كرده اند. در حالي كه همه مي دانند كه ساعدي به چه خط سياسي عشق مي ورزيد و خود را از آن تبار مي دانست


. همه مي دانند در باره نقش روشنفكران در مبارزه با آخوندها چه مي گفت، همه مي دانند در باره مساله پناهندگان سياسي و اقتصادي، كه در يك مرزبندي مشخص با آخوندها خلاصه مي شد، چه نظر قاطع و روشني داشت. همه مي دانند سالهاي آخر عمرش را با چه كساني بود و براي چه كساني قلم مي زد. همه مي دانند كه در همين سالها چه رفيقان نيمه راهي تركش كردند و به او بد گفتند و بد نوشتند. و خيلي چيزهاي ديگر كه در حافظه تاريخي ادبيات معاصر و مبارزه عليه سانسور ضبط است. ولي راستي چرا كسي در باره اين مسائل چيزي نمي گويد؟ و اين كار جز سانسور مردي كه نجيب ترين نويسنده ضدسانسور بود چه نامي دارد؟ قبول داريد كه در اين باره گفتني بسيار است؟ اما من نمي خواهم وقت زيادي بگيرم. شايد در فرصتي ديگر چيزي قلمي كنم. علي الحساب مقاله گذشته ام را ببينيد شايد روشنايي بخش نقاط تاريكي باشد



آن عهـد كه با او دارم...


در ياد دكتر غلامحسين ساعدي



تا به‌حال شده كه بي‌دليل بي‌حوصله شويد؟ دلتان گرفته باشد و بي‌بهانه ناشاد باشيد؟ 19-20 سال است كه من در دوم آذر هرسال چنين وضعي را پيدا مي‌كنم. دلم براي كسي تنگ مي‌شود كه در شرح حال آخرين سالهاي زندگيش در غربت نوشت: «از دو چيز مي‌ترسم: يكي از خوابيدن و ديگري از بيدار شدن».


به‌هرحال ياد دكتر ساعدي در اين سالها ولم نمي‌كند. الان كه اين را مي‌نويسم دو دل هستم. بنويسم يا نه؟ نمي‌دانم اين دل، چه دلي است؟


مگر شير و پلنگي اي دل، اي دل؟


به‌مو دايم بجنگي اي دل، اي دل؟


ياد او بودن را بايستي پاس حرمت نويسنده‌يي بزرگ و انساني بزرگتر دانست يا چيزي در رديف مرده‌خواري و مرده‌پرستي؟ ... نه به‌خاطر خودم كه به‌خاطر دكتر ساعدي دوست ندارم اين طور باشد.


خوشحال بودم، كه به‌تنهاييهاي او راه پيدا كرده‌ام. تا پيش از اين كه با او از نزديك آشنا شوم برايم نويسنده‌يي پيشكسوت بود. از همان قدمهاي اول ورودم به‌اين وادي او و دو سه تا مثل او خودشان را به‌معلمي من تحميل كرده بودند. اين طور نبود كه من انتخاب كنم. اصلاً مگر كار دل انتخاب‌بردار است؟ برخلاف آن‌چه كه در وهلة اول به‌نظر مي‌رسد ما نيستيم كه انتخاب مي‌كنيم. ما انتخاب مي‌شويم. در زندگي و مبارزه اين طور است در هنر هم همين طور است. و ساعدي از جمله كساني بود كه خودش را تحميل مي‌كرد. بدون هيچ زوري، كه نداشت. و چشم غره و يا امكاني كه باز هم نداشت. و بدون هيچ اعمال نفوذي كه اهلش نبود. در عوض غنايي داشت كه خود را تحميل مي‌كرد. اگر بخواهم با كلماتي اخلاقي توصيفش كنم به‌نظر من اخلاقي‌ترين نويسندة معاصر ما بود. يك روز به‌خودش همين را گفتم. خوشش نيامد. رو ترش كرد و زير لب غريد كه من اخلاقي نيستم. من هم جا نزدم و گفتم بستگي به‌تعريفت از اخلاق دارد. اگر اخلاق را يك مشت بايد و نبايد تار عنكبوت‌گرفته و صد من يك غاز تعريف كني بله من هم موافقم با تو. تو اصلاً ضد اخلاقي. من قصه‌هاي «گور و گهواره» تو را خوانده‌ام. مي‌دانم خيلي از آن شخصيتهايي كه توصيف كرده‌اي با خودت اصلاً قرابتي ندارند. من وقتي آن‌را مي‌خواندم به‌خوبي مي‌دانستم كه تو عليه اخلاق مي‌خواهي قلم بزني. اخلاقي كه گفتم. مشتي بكن و نكن عهد بوقي بود. اما اگر بالاخره قبول داشته باشي كه در وراي همه چيزها آدمها با ارزشها و ضدارزشهايشان زندگي مي‌كنند و حتي مي‌ميرند. تو از اخلاق، گريزي نداري. هركسي بوي ارزشهايي را مي‌دهد كه معتقد است. آدم«بي‌بو» هم نداريم، كه آدم «بي‌بو» همان «بي‌خاصيت» است... اين را كه گفتم زيرجلكي پوزخندي زد و سعي كرد خودش را گم‌و‌گور كند. الكي بهانه‌يي تراشيد و در رفت. و من فهميدم قبول كرده است. دلش اين‌قدر صاف بود كه تا سرك مي‌كشيدي همه چيزش را مي‌توانستي ببيني.


«سالهاي قبل از پاريس» از او بدون اين كه ببنيمش و حتي يكبار با او حرف بزنم بسياري چيزها آموخته بودم.


دركلاس چهارم دبيرستان با يك نفر ديگر يك نشرية دبيرستاني منتشر مي‌كرديم به‌نام «انديشة برنا». مثلاً شعر و قصه مي‌نوشتيم. پولهايمان را مي‌گذاشتيم روي هم و ديگر سينما نمي‌رفتيم و كتاب هم نمي‌خريديم تا بتوانيم پول استنسيلش را داشته باشيم. بعد «به‌دانش‌آموزان عزيز» مي‌فروختيمش و چند نسخه‌اش را به‌اين مجله و آن هفته نامة ادبي مي‌داديم. تنها دلخوشيمان اين بود كه در صفحات خوانندگانشان يادي از ما بكنند. آن زمان براي اولين بار پايم به‌تئأتر كشيده شد. «آي بي‌كلاه و آي‌ باكلاه» ساعدي در سالن 25شهريور روي صحنه بود. رفتيم آن را ديديم و كلي صفا كرديم. بعد دوباره رفتمش. نوجواني بودم ناشناس كه در ميان جمعيت هيچ آشنايي نداشتم. براي همين، از مزيت آن استفاده كردم و تا توانستم اين طرف و آن طرف سرك كشيدم. آدمها را ديد زدم و به‌بحثهايشان، دزدكي، گوش دادم. همه چيز برايم نو و تازه بود. اما يكباره ديدن دكتر ساعدي ميخكوبم كرد، كتي ژنده و پيراهن بسيار ساده‌يي به‌تن داشت. موي نيمه بوري داشت و از دور هم مي‌توانستي بفهمي‌«شهرستاني ساده اما هوشيار»ي است. رفتم كنار دستش ايستادم و خيره نگاهش كردم. متوجه من نبود. داشت با كس ديگري صحبت مي‌كرد و من يادم نيست چقدر طول كشيد تا خسته شدم و رفتم. بعد از آن هميشه چهره‌اش را همان «ساده اما هوشيار» آن شب يافتم. به‌هرحال بعد از دوبار ديدن نمايش آمدم و نمي‌دانم چه شد كه به‌خودم جرأت دادم و مثلا چيزكي نوشتم دربارة آن نمايشنامه و اسمش را هم گذاشتم: «معرفي و نقد نمايشنامه». آدمهاي مثل من البته در جواني به‌اقتضاي سن و سال و جهالت از اين دسته‌گلها به‌آب مي‌دهند. اين مهم نبود. مهم اين بود كه دكتر ساعدي به‌من شهامت نوشتن داد. از اين رو بود كه در دلم جا گرفت. و اين مهر طي ساليان از دل نرفت كه نرفت تا بيش از 6ـ 25 سال بعد او را در پاريس از نزديك ديدم.


همان آدم بود. «ساده و هوشيار». سادگيش از بلاهت دور بود. و هوشياريش از شارلاتان‌بازي و پشت‌هم‌اندازي. هرچند بسيار پريشان و مضطرب مي‌نمود، و واقعاً هم بود، اما نسبت به‌همه چيز حساس بود. يكبار «به‌من چه» را از او نشنيدم. حتي نسبت به‌نامه‌هايي كه برايش مي‌فرستادند تا بن استخوان حساس بود. يكبار ناشناسي برايش نامه نوشته و انتقادي به‌او كرده بود كه چرا در الفبايي كه منتشر كرده فلان مطلب را زده است. چند بار جلو خود من زد زير گريه و انتقاد طرف را قبول كرد. و بعد اضافه مي‌كرد: «من الفبا منتشر كنم كه فلان چيز را بنويسم؟ اصلاً نمي‌خواهم منتشر شود». بعد از انتقاد از خود قسم مي‌خورد كه خودش هم با چاپ آن نوشته مخالف بوده و در واقع رودست خورده است.


نويسندگي در خونش بود. در همه حال نويسنده بود. نه فقط وقتي كه قلم به‌دست مي‌گرفت. با وجود فشارهاي زيادي كه تحمل كرده بود دروني استوار داشت. فشارها، اعصاب و جسمش را درهم شكسته بود. اما آدم در درونش چيزي مي‌ديد كه صلب و سخت است. لجباز، قد، يكدنده، سرتق و يا هرچه كه اسمش را مي‌گذاريد. اما به‌هرصورت از ميدان در نرفته، دردمند و از همه مهمتر آرزومند. شاه بيش از 80درصد جسم و روح او را كشت و شيخ تمام‌كشش كرد. اما هم شاه و هم شيخ نتوانستند «بي‌آرزو»يش كنند. او هميشه آرزومند بود. گاه كه كيفور بود آن‌چنان از آرزوهايش حرف مي‌زد كه انگار فردا تحقق مي‌يابند. و گاه حسرتي را چنان دلسوخته بيان مي‌كرد كه شنونده‌اش احساس مي‌كرد دكتر همين امشب تمام مي‌كند. اما در هرصورت و هرحالتي هيچ وقت اميد بازگشت به‌وطن را از دست نداد. خودش نوشت: «تمام وقت خواب وطنم را مي‌بينم. چند بار تصميم گرفته بودم از هر راهي شده برگردم به‌داخل كشور. حتي اگر به‌قيمت اعدامم تمام شود. دوستانم مانعم شده‌اند. همه چيز را نفي مي‌كنم. از روي لج حاضر نيستم زبان فرانسه ياد بگيرم و اين حالت را يك مكانيسم دفاعي مي‌دانم. حالت آدمي كه بي‌قرار است و هر لحظه ممكن است به‌خانه‌اش برگردد. بودن در خارج بدترين شكنجه‌هاست. هيچ چيزش متعلق به‌من نيست و منهم متعلق به‌آنها نيستم. و اين چنين زندگي كردن براي من بدتر از سالهايي بود كه در سلول انفرادي زندان به‌سر مي‌بردم».


در هرصورت دكتر ساعدي سالهاي سلول انفرادي و «بدتر» از آن را تحمل كرد. حسرت بازگشت به‌وطن را با خود برد. من بعد از او براي چندمين بار تصميم گرفتم كه هرطور شده در برابر «خودكشي فرهنگي» مقاومت كنم. فكر هم نمي‌كنم اين تصميم نياز به‌تكرار نداشته باشد. برعكس هربار كه آن را تجديد مي‌كنم احساس نوعي زنده شدن مي‌كنم. علاوه برآن هروقت به‌پرلاشز مي‌روم برسر مزارش مي‌ايستم و عهدي را كه با او بسته‌ام تكرار مي‌كنم. اگر روزي پايم به‌وطن رسيد برايش حرف خودش را تكرار مي‌كنم كه: «ما زنده‌ايم، پويايي در وجود ماست. نمي‌خواهيم بميريم. نه تنها خودكشي فرهنگي نمي‌كنيم كه رو‌در رو‌با فرهنگ‌كشي مقابله مي‌كنيم».